X
تبلیغات
دست نوشته ی دیوانه

دست نوشته ی دیوانه

دلم گرفته است.



اری دلم گرفته است

...

چرا که شعر باران



برایم کودکانه گشته است



و نوای نمناکش را فراموش کرده ام.



من صدای ورق های شعر تو



من صدای رعد



خاطره ها نوشته ام



و در کلاس عصر



توی دفتر سیاه چه غصه ها خورده ام.



و حالا…دلم گرفته است.



به صورتم ببار



به نداری های کودکانه ام ببر



به اشک های سرد!قلمرو عقده ها و ابرو



و سکوت پر از نگفته های کودکی.



هنوز هم نگفته ام چه ها گذشت…!



دلم برای خویش نه



برای ان صدا و طعم قطره های تو



و اینکه جوی اب کنارم نمی دود



گرفته است.
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:48 توسط صدف|

من با سایه ام حرف میزنم…


وقتی میان این هیاهوی آدمها،کسی سراغی از وجود تنهاییم نمی گیرد!


...با سایه ام حرف میزنم …


وقتی همه بدنبال خوشبختیِ خیالیِ خود روز را به شب سنجاق میکنند!!


وقتی که تنهاییِ سردِ من،


میان حجم خالیِ نبودنِ کسی


از یاد میرود….


وقتی که دیوار پشت سر،تنها تکیه گاه بی روح من است.


وقتی که تو به روزمرگی های تنهای من بی توجهی؛


من با سایه ام حرف میزنم…


وقتی که دهانم پراز حرف است و کسی نیست لقمه ای درد دل با من شریک شود!


وقتی که عید من با جای خالی از حضور کسی پر نمی شود…


من با سایه ام حرف میزنم…


میدانم به تراوشات ذهن خسته ام می خندی


بخند


آری بخند به نداشته هایم که تو برای داشتنش چشم بینایی نداری!!


بخند اما…


یادت باشه کنار تنهایی شب های من نداشته هایم را به رخ نکشی!!
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:48 توسط صدف|

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید،

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:47 توسط صدف|

گریه شاید زبان ضعف باشد

شاید خیلی کودکانه

شاید بی غرور...

... اما هر وقت گونه هایم خیس می شود می فهمم

نه ضعیفم!!!

نه یک کودکم!!!

بلکه پر از احساسم...
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:46 توسط صدف|

در زندگی برای هر آدمی

از یک روز

از یک جا
...
... از یک نفر

به بعد

دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست

نه روز ها ٬ نه رنگ ها نه خیابان ها

همه چیز می شود

دلتنگی ...
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:46 توسط صدف|

ساده من گریه می کنم

حتی

ساده هم می شود به من خندید

... ساده ام

اما

...ساده بودنم را هم

ساده هرگز نمی شود فهمید
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:45 توسط صدف|

تنهایی یعنی
امشبم مثل شبای دیگه
رو تختت دراز بکشی
آهنگ بزاری و بازم فکر کنی
به نبودنش
به حرفایی که باهم میزدید
... به اینکه با غریبه ای رفته
و مثل همیشه چشمات تقاص پس بدن... !!!
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:45 توسط صدف|

لعنت به تمامی قانون های دنیا
چون هیچ قانونی تو دنیا نیست که بگه :
شکستن دل آدم ها پیگرد قانونی دارد ..............
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:45 توسط صدف|

قصهء فراموشی، قصهء روزگار است.

اگر زنده باشی و زندگی کنی روزگار مهر فراموشی بر پیشانیت خواهد زد،این اقبال توست پس گلایه ای نیست تو سعی کن فراموش نکنی آنکه را در تنگای زندگی به یاد توست
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:44 توسط صدف|

دلــخــوشـمـــ کـه هـرچـه از مـن دور شـوی

از آن ســوی کُرۀ زمیـن

بـه مـن نـزدیـکــــــ تــر می شـوی !

... فـقـطـ ـ ـــ مـیــــ تـرسـمـــ

مـبـادا گـالـیــلـه اشـتـبـــاهــ کـردهــ بـاشــد . . . !
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:44 توسط صدف|

دلــخــوشـمـــ کـه هـرچـه از مـن دور شـوی

از آن ســوی کُرۀ زمیـن

بـه مـن نـزدیـکــــــ تــر می شـوی !

... فـقـطـ ـ ـــ مـیــــ تـرسـمـــ

مـبـادا گـالـیــلـه اشـتـبـــاهــ کـردهــ بـاشــد . . . !
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:44 توسط صدف|

تــنـــــهــایـــی یـــعـنـــی اگــــه هــــزار بــــار هــــم از اول تــــا آخــــر لـیـــسـت شـــمـــاره هـــــای مــــــوبـــایـلــت رو نـگـــــاه کـنـــــی، نـتـــونـــی یـــک نـفــــــر رو پـیـــــدا کـنـــی کـــه بـــاهـــاش درد دل کـنـــــی
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:43 توسط صدف|

با خدا باید بنشینیم دو تایی
دور میزی ترجیحا گرد
متقاعدش کنم که تنهایی چقدر درد بزرگی ست
تا لبخند بزرگی شاید
بر صورتِ گرد ِ زمین نقاشی کند
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:42 توسط صدف|

عکســـــت را نگــــاه می کنــــم
آخ کــــه ایــــن عکـــس
پیـــر نمی شـــود
امــــــا ،
پیـــــــرم می کنــــد
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:42 توسط صدف|

- همونجوري که بعد از اون روزي که جونم رو نجات دادي، من ازت تشکر کردم!

« کلید آپارتمان رو بهم داد و یه لبخند زد و در آپارتمان رو بست و رفت. از خوشحالی رفتم رو یه مبل نشستم و گریه کردم! وقتی گریه هام تموم شد، بلند شدم و رفتم سر تلفن و شماره خونمون رو گرفتم. یعنی خونه سابقم رو! بلافاصله با زنگ اول سوگل تلفن رو ورداشت !»

- الو! سوگل جان!

- مامان!!

- من خوبم.

- کجائین شما؟!

- کی اونجاس عزیزم؟

- تنهائیم! من و سامان. شما کجائین؟!

- اومدم پیش استاد مظاهر.

- استاد مظاهر؟! چرا اونجا؟!

« یه لحظه سکوت کردم و گفتم »

- جایی دیگه نداشتم که برم!

« این دفعه اون سکوت کرد که گفتم »

- استاد مثل یه پدر ازم حمایت کرد. حالا شماره اینجا رو بنویس ام ا به هیچکس نده. به

هیچکس م نگو کجام!

« شماره رو که روي تلفن نوشته بود به سوگل گفتم و بعد ازش خواستم گوشی رو بده به سامان.

بعد از اینکه با سامان حرف زدم یه تماس با مهناز گرفتم و جریان رو بهش گفتم. شروع

کرد باهام دعوا کردن که چرا بدون اون و خانم فضلی رفتم دادگاه! می خواست بیاد دنبالم که جریان استاد رو بهش گفتم. قرار شد شب بهم سر بزنه چون می خواستم یه خرده بخوابم که اعصابم آروم بشه. ازش خداحافظی کردم و از بس خسته بودم، با همون لباس رفتم تو رختخواب! هرچند که مجبورم بودم، چون لباس دیگه اي نداشتم.

وقتی رو رختخواب دراز کشیدم دوباره تموم صحنه هاي زندگی م اومد جلو چشمم! از روزي که فریبرز رو دیدم تا آخرین لحظه اي که ازش جدا شدم!

دوباره گریه م گرفت. سعی کردم خودمو نگه دارم ام ا دیدم اینطوري نمی شه! اگه قرار باشه که دقیقه به دقیقه یاد این چیزا بیفتم و بشینم به گریه کردن، دیگه زندگی برام
نمی مونه! باید یه فکر اساسی می کردم!

او ل نشستم و خوب گریه کردم و وقتی دیگه اشک هام خشک شد و از چشمام پایین نیومد، با خودم عهد کردم که دیگه به گذشته برنمی گردم، نمی خواستم به خاطر اشتباهی که یه زمانی انجام دادم، آینده رو هم خراب کنم و از دست بدم. به همین خاطر بلند شدم و صورتم رو شستم و وقتی برگشتم تو رختخواب، قبل از خوابیدن به خودم گفتم که تا لحظه اي که بیدارم و خوابم نبرده، تو این دوره از زندگی هستم اما به محض اینکه خوابیدم و بعدش از خواب بیدار شدم، انگار که دوباره متولد شدم و باید باید باید زندگی جدیدي رو شروع کنم!

و خوشبختانه همینطورم شد!

بعد از بیدار شدن تنها ناراحتی م دوري بچه هام بود و گرسنگی! باید یه سر و صورتی به

وضع خونه می دادم. هر چند که مبله کامل بود اما یه چیزایی کم داشت.

اون شب، مهناز با سه تا چمدون اومد اونجا! رفته بود خونه ما، تمام لباسامو با کمک بچهها، جمع کرده بود و آورده بود. همراه با یه چک تضمینی به مبلغ چند میلیون تومن!

تا من لباسا رو تو کمد جا کردم، رفت و با چند تا ساندوچ برگشت و گفت »

- انگار برگشتی به دوران دانشجویی ت! تنها، با ساندویچ!

« و اینطور شد که زندگی جدیدم پا گرفت. کار و درس! یعنی استاد ازم خواست که در کنار

کارم، خودمو براي آزمون فوق لیسانس آماده کنم. چون خیال داشت که وارد برج سازي بشه و براي این کار فوق لیسانس داشتن من لازم بود.

شدیدا و با پشتکار شروع به کار کردن و درس خوندن کردم.

اون سال تو آزمون قبول شدم و دوباره برگشتم به دانشگاه! این خودش در تقویت روحیه

ام خیلی خیلی موثر بود چون تعداد کمی دانشجوي فوق لیسانس می خواستند که من نفر سوم شدم! یعنی بازم با ترقی! چون دفعه اول که وارد دانشگاه شدم نفر چهارم کنکور بودم.پس اشتباه نکرده بودم و پایه هاي زندگی سابقم رو، من محکم و استوار کرده بودم!

دو سال طول کشید تا مدرك جدیدم رو گرفتم. از همون روزي که با استاد شروع به کار کردم، پولی رو که مهناز بهم داده بود وارد سرمایه شرکت کردم و شدم سهامدار اونجا!

سال به سال این سرمایه اضافه شد و وقتی اولین برج رو با کمک استاد ساختم، مبلغی که به عنوان دستمزد گرفتم اونقدر خوب بود که باهاش همین خونه فعلی رو که توش زندگی می کنم، طرف همون خونه سابقم تو پاسداران خریدم! یه خونه بزرگ مثل خونه پدري م!

جالب این بود که بعد از جدایی از فریبرز، تقریبا سه ماه بعدش، یه روز به وسیله مهناز ازم خواسته بود که یه جایی منو ببینه. باهاش تو همون پارك ساعی قرار گذاشتم. وقتی اومد هنوزم حالت سردار فاتح رو داشت!

هیچوقت چیزایی رو که اون روز گفت فراموش نمی کنم! من رو یه نیمکت نشسته بودم که رسید. سلام کرد و گفت »

- چطوري؟ خوبی؟

« فقط نگاهش کردم که گفت »

- ببین دریا، ما درسته که از هم جدا شدیم اما می تونیم با هم دوست باقی بمونیم!

« باز هم نگاهش کردم! هول شده بود! دست و پاشو گم کرده بود و احساس می کردم که نمی تونه چیزایی رو که از قبل حفظ کرده الان تحویلم بده ! »

- خب، چیکارا می کنی؟ این بچه ها که هیچی از تو به من نمی گن! حتی من نمی دونم که تو داري کجا زندگی می کنی!

« بازم نگاهش کردم! بازم هول شد !»

- ببین دریا، اگه کمک مالی می خواي من حاضرم که...

- احتیاج به چیزي ندارم.

- آخه چطور؟!

- خیلی ساده س! با همون دلارهایی که گفتی فرستادم خارج!

« خجالت کشید و سرش رو انداخت پائین که گفتم »

- براي همین می خواستی منو ببینی؟

- نه، براي موضوع دیگه اي بود. راستش جمعه به جمعه که می آي بچه ها رو ببینی،

من از خونه می رم بیرون که تو راحت باشی!

- جدي می گی؟!

« هول شد که گفتم »

- براي اطلاع جنابعالی باید بگم که من بعد از دادگاه دیگه پامو تو اون خونه نذاشتم!

- مگه نمی آي بچه ها رو ببینی؟

- بچه ها می آن دیدن من!

« دیگه حسابی دستپاچه شده بود که از جام بلند شدم که گفت »

- صبر کن! کارت دارم!

- بگو!

- ببین، من خیلی فکر کردم. دیدم درست نیس که بچه ها رو از مادرشون جدا کنم! حتما براي توام خیلی سخته که فقط هفته اي چند ساعت بچه ها رو ببینی! اینه که فکر کردم ترتیبی بدم که تو بیشتر با بچه ها باشی. می دونم که خیلی خوشحال می شی! براي همینم...

- خودتی فریبرز!

« نگاهم کرد و گفت »

- منظورت چیه؟!

- منظورم اینه که همون هفته اي چند ساعت دیدن بچه ها برام کافیه! یعنی یه مقدار سرم شلوغه. وقت اونطوري ندارم که به بچه ها برسم. در ضمن بچه ها پیش پدرشون باشن بهتره.

- یعنی چی؟! پس احساس مادري چی می شه؟!

- بالاخره منم باید به فکر آینده م باشم!

- شاید خیالاتی داري؟!

- شاید!

« کاملا خودشو باخت و دستش رو رو کرد و با ناراحتی گفت »

- اینا بچه هاي توام هستن!

- ولی طبق همون قانونی که از تو حمایت کرد، بچه هاي تو هستن و به تو می رسن!

- توام وظیفه داري!

- من وظایفم رو انجام دادم! دیگه تعهدي ندارم!

- پس تکلیف من چی می شه؟! اینا هیچکدوم نیومدن با سهیلا زندگی کنن! اون سوگل که انقدر سر سخته و یه دنده س که با هیچ زبونی نمی شه باهاش حرف زد! اون سامانم انقدر زبون دراز شده که هرچی بهش می گی سه تا دیگه م میذاره روش جوابت رو می ده!

- اینا مشکل توئه!

- حتما تو یه چیزایی بهشون یاد می دي!

- اینم از حماقت توئه!

- ببین دریا، من حاضرم اگه تو بچه ها رو ببري پیش خودت، علاوه بر تمام خرج و مخارجشون، هر ماه...

- من در موقعیتی نیستم که بتونم بچه ها رو ببرم پیش خودم!

- پس من چیکار کنم؟!

- بچه ها دارن تو اون خونه زندگی می کنن! کاري به کار تو ندارن!

- من نمی تونم اونا رو تنها بذارم! بچه ها مشکل پیدا می کنن!

- نترس، طوري شون نمی شه.

- نه! از نظر اخلاقی درست نیس! بچه باید سرپرست داشته باشه!بچه باید تحت نظارت...

- ببین فریبرز، من ترو خیلی بهتر از این حرفا می شناسم. احتمالا تو می خواي خونه رو

بفروشی! درسته؟!

- براي چی باید اینکار رو بکنم؟! من اصلا احتیاجی به پول...

« از جام بلند شدم و گفتم »

- خداحافظ!

« حالا دل تو دلم نبود! تو این چند وقته همه ش از خدا می خواستم که یه طوري بشه که

بتونم بچه ها رو از فریبرز بگیرم! همه ش امیدم به این بود که بچه ها زودتر هیجده سالشون تموم بشه و بتونن خودشون جایی رو که می خوان زندگی کنن انتخاب کنن!

شکر خدا حالا این موقعیت پیش اومده بود که خود فریبرز مستاصل شده بود و نمی تونست از بچه ها نگهداري کنه! منم جوري بهش « بلوف » زدم که بعدا بهانه نداشته باشه! فقط از خدا می خواستم که حقّه م بگیره!

تا از جام بلند شدم، دیگه پاك قافیه رو باخت و گفت »

- تا حالا دو تا پرستار براشون گرفتم و هر دو رو د ك کردن!

- اونا پرستار می خوان چیکار؟! مگه بچه دبستانی ن؟!

- خواهش می کنم دریا! لجبازي نکن! بچه ها رو قبول کن!

« با یه حالت بی تفاوت دوباره نشستم و یه خرده فکر کردم و گفتم »

- مشکل اینه که اگه من اونا رو قبول کنم، دلم نمی خواد که هوایی بشن؟

- یعنی چی؟!

- یعنی اینکه به شرطی حاضرم اینکارو بکنم که تو دیگه هیج حقی نسبت به اونا نداشته

باشی!

« یه خرده فکر کرد و گفت »

- ولی من پدرشونم!

- پس ازشون نگهداري کن

« دوباره اومدم که بلند شم نذاشت و با حالت عجز گفت »

- باشه! باشه!

- خیلی خب! تو برو دادگاه و قانونا تعهد بده و ترتیب کار رو بده.

- یعنی به قول من اعتماد نداري؟!

- حرفهاي ابلهانه نزن! همونکه گفتم!

« این دفعه دیگه از جام بلند شدم و کیفم رو انداختم رو شونه و همونطوري که داشتم
می رفتم گفتم »

- هر وقت مراحل قانونی ش طی شد بهم خبر بده!

« خوشبختانه یه هفته بیشتر طول نکشید که سوگل و سامانم، با چمدون هاشون تو آپارتمان من بودن! اونقدر سه تایی خوشحال بودیم که هر سه با هم گریه می کردیم! سه تایی دستامونو داده بودیم بهم و می چرخیدیم و می رقصیدیم و می خندیدیم! اصلا باورم نمی شد که انقدر راحت همه چیز درست بشه! یادمه همون لحظه یه دفعه دست بچه ها رو ول کردم و نشستم رو زمین و سجده کردم و خدا رو به خاطر این همه کمک شکر کردم! خداي مهربونی که نخواست کسی درموندگی منو ببینه !»

دوباره از صداي در، از گذشته اومدم بیرون و وارد زمان حال شدم. یکی داشت می زد به

«در اتاق. رفتم طرف در. استاد بود .»

- سلام استاد! چه زود برگشتین!

« استاد با تعجب یه نگاهی به ساعتش کرد و گفت »

- من دقیقا دو ساعت و نیمه که بیرون بودم و قدم می زدم! حتما باز رفته بودي تو فکر!

« بهش خندیدم و رفتم کیفم رو ورداشتم و با استاد از شرکت اومدیم بیرون. احمد آقا

جلوي شرکت واستاده بود. دوتایی سوار ماشین شدیم و به طرف خونه استاد حرکت

کردیم و بیست دقیقه بعد اونجا بودیم.

بعد از رسوندن استاد، به طرف خونه راه افتادیم و سه ربع بعد، جلوي خونه خودم بودم.

تا احمد آقا پیاده شد که در حیاط رو وا کنه، منم از این طرف پیاده شدم. می خواستم در حیاط رو خودم ببندم. همیشه همین کار رو می کردم. احمد آقا در حیاط رو وا می کرد و تا

با ماشین بره تو، من پشتش در رو می بستم و اونم همیشه ازم خواهش می کرد که اینکار رو نکنم و اجازه بدم که خودش وظیفه ش رو انجام بده و منم همیشه همینکار رو می کردم چون احمد اقا مرد پا به سن گذاشته اي بود و تا حد ممکن سعی می کردم که غرورش جریحه دار نشه!

خلاصه تا از ماشین پیاده شدم و خواستم برم طرف در حیاط که شنیدم یکی از اون طرف

خیابون به اسم صدام زد !»

- دریا خانم!

« برگشتم طرف صدا که دیدم یه خانم اون طرف کوچه، زیر یه درخت واستاده! چهره ش

برام آشنا بود اما از اون فاصله نشناختمش! حدس زدم که باید همسر یکی از کارمندام

باشه! حتما یه مشکلی براش پیش اومده بود. اکثرا این کار رو می کردن. هر وقت وامی

چیزي می خواستن و احیانا تو شرکت طبق مقررات و قوانین، به بن بست می رسیدن،

همسرشونو می فرستادن دم خونه من! می دونستن که حتما کارشون درست می شه!

با یه لبخند رو لب، رفتم طرفش. می دونستم الان چه حالی داره! حتما گرفتاره که به خاطر

شوهرش اومده اینجا! امیدشم به منه که حتما کارش رو راه...!

درست سه چهار قدم مونده بود که برسم بهش، تازه این چهره رو شناختم!

سهیلا بود! زن دوم فریبرز! رقیب من! هووي من! کسی که منو شکست داد! نه! نه! کسی

که فریبرز رو شکست داد نه منو!

بلافاصله برگشتم طرف خونه! اصلا نمی خواستم باهاش روبرو بشم و حرف بزنم! حتی ده

سال پیش م اونو در حدي ندیدم که بخوام برم و باهاش صحبت کنم! تا چند قدم ورداشتم گفت »

- حدس می زدم که همینکارو بکنین!

« ! تا اینو شنیدم سر جام واستادم. شاید اگر می رفتم ضعف خودمو نشون می دادم

برگشتم طرفش که سلام کرد. جوابشو دادم که یه نگاه به من کرد و گفت »

- می دونین چقدر سعی کردم که از شما الگو بردارم؟! از طرز راه رفتن تون، حرف زدن

تون، رفتارتون لباس پوشیدن تون...!

« یه لبخند زدم و گفتم »

- حرفاي قشنگی یه! مخصوصا براي زنی در سن و سال و گذشته من، شنیدنش می تونه

خیلی جالب و اغواکننده باشه! در هر صورت براي شروع عالیه!

« اومد جلوتر و گفت »

- چرا باید اینطوري باشه؟ ما الان دیگه چیزي دست همدیگه نداریم که به همدیگه حسودي کنیم! من سه ماهه که ازش طلاق گرفتم!

« برام مسئله جالب شد. نگاهش کردم که گفت »

- می دونم که به خون من تشنه اي ام ا...

« رفتم جلوتر و بهش خندیدم و گفتم »

- نه، یعنی حالا دیگه نه.

- راست می گین؟!

- شاید یه زمانی اینطوري بود اما الان دیگه نه.بیایین تو. اینجا براي صحبت کردن مناسب نیست.

« یه دفعه خندید. انگار اضطرابش از بین رفت و اومد جلوتر. حالا دیگه تقریبا رو در روي

همدیگه بودیم. شاید اگر این ملاقات ده سال پیش رخ داده بود...

با لبخند، زیر بازوش رو گرفتم و با خودم بردمش طرف خونه. احمد آقا واستاده بود و مات به ما نگاه می کرد! بهش گفتم که می تونه بره خونه ش و اونم خداحافظی کرد و رفت و من و سهیلام با همدیگه رفتیم تو خونه! سهیلا! شاید این اولین بار بود که این اسم رو تو ذهنم می آوردم! همیشه سعی کرده بودم که حتی اسمش هم تو فکرم نیاد!

- چه خونه و زندگی اي دارین دریا خانم! مال خودتونه همه ش؟!

« بهش خندیدم و سرمو تکون دادم که گفت »

- خوش به حالتون! کاشکی منم مثل شما بودم!

- چرا؟

- حداقل اینکه ده سال سرکوفت شما رو نمی خوردم!

« خندیدم و گفتم »

- چرا؟

- آخه از وقتی که زنش شدم، تا قدم از قدم ور می داشتم، همه ش سرکوفت شما رو بهم می زد! واي اگر یه کاري رو نمی تونستم درست به انجام برسونم! دیگه محشر کبري بود! تا می رسید و می گفت « از پس یه کار ساده م بر نمی آي! اگه دریا جاي تو بود الان این کارو که کرده بود هیچی، ده تا کار دیگرو هم باهاش کرده بود! دریا اینطوري بود، دریا اونطوري بود! دریا اینجوري بود، دریا اونجوري بود !»

واي از اون روزي که مثلا بعد از چند وقت منو ورمی داشت و با خودش می برد به رستوران؛ تا سر میز یه کار اشتباه می کردم و جلو همه صداشو می برد بالا که « واقعا داهاتی هستی! منو باش که بعد از دریا رفتم کی رو گرفتم! وقتی با دریا یه جا می رفتم، از رفتارش حظ می کردم! واقعا خانم بود! انقدر با وقار و سنگین بود که آدم فکر می کرد که دختر یه شاه رو گرفته! اون وقت تو، هر جا می برمت مایه آبروریزي و سرشکستگی م

می شی !»

« غرورم داشت ارضاء می شد و زخم هاي کهنه التیام پیدا می کرد! اصلا به این موضوع

فکر نکرده بودم! همش فکر می کردم که این زن، در هر لحظه داره از زحماتی که من می

کشیدم، حداکثر استفاده رو می کنه و دوتایی با هم خوش می گذرونن !»

- باور کنین دریا خانم! من فقط همون چند وقتی که قبل از عروسی باهاش بودم مزه زندگی رو چشیدم! همین! بقیه ش دیگه برام جهنم بود! تا پاشو میذاشت تو خونه و دعوا و مرافعه و فحش و کتک کاري شروع می شد! البته منم ازش کم نمی آوردم!

« یه دفعه زد زیر خنده و گفت »

- از بس که بعضی روزا با صورت زخم و زیلی رفت شرکت، کارمندا براش دست گرفته بودن و یواشکی مسخره ش می کردن!

دو تایی دم در راهرو زدیم زیر خنده! بلند بلند! اون همینجوري و با یادآوري یه خاطره می

« خندید ولی من از شنیدن عاقبتی که فریبرز بعد از من پیدا کرده بود می خندیدم!

از صداي خنده ما، سامان اومد بیرون و تا سهیلا چشمش به سامان افتاد گفت »

- پسرتونه؟!

« با سر بهش اشاره کردم که با حسرت گفت :»

- زنده باشه! ماشالله چه بزرگ شده؟! من وقتی کوچیک بود، یه بار دیدمش! همون یه بارم یه چیزي بهم گفت که...

« ! تازه سامان سهیلا رو شناخت و تا خواست عکس العملی نشون بده که نگاهش کردم مثل همیشه که اگه می خواست کار بدي انجام بده نگاهش می کردم!

بلافاصله سلام کرد و از جلوي در راهرو رفت کنار و منم کنار واستادم تا اول سهیلا بره تو.

اونم متوجه شد اگر چه انتظار این احترام گذاشتن رو نداشت!

با یه تشکر رفت تو و منم دنبالش رفتم که گفت »

- واقعا خوش به سعادت تون! خونه، زندگی، بچه! به خدا چشم من شور نیس ها!

- مگه شما بچه دار نشدین؟! بعد از این همه وقت ... !

- آره، اما اون بچه نمی خواست! همون یه بار بود که اونم مجبورم کرد که سقط ش کنم!

« یه دفعه غم نشست تو صورتش! راهنمائی ش کردم طرف سالن و وقتی رو یه مبل نشست، رفتم و چایی دم کردم و با یه ظرف میوه و شیرینی برگشتم تو سالن. جالب این بود که انگار داشتم از یه مهمون معمولی پذیرایی می کردم! تقریبا کینه اي ازش تو دلم نبود !»

- ترو خدا زحمت نکشین!

« و یه مکث کرد و بعد گفت »

- دارین شرمنده و خجالت زده م می کنین؟!

« بهش لبخند زدم و گفتم »

- الان چایی حاضر می شه.

« کنارش نشستم که یه خرده دور و ورش رو نگاه کرد و گفت »

- عجب خونه بزرگ و شیکی دارین!

« دوباره صورتش حالت حزن به خودش گرفت و گفت »

- می دونین نتیجه این ده سال براي من چی بود؟ یه آپارتمان هشتاد متري! همین!

« یه دفعه دست منو گرفت تو دستش و گفت »

- منم ده سال زندگیم رو براش گذاشتم! این براي ده سال زندگی چیز زیادیه؟!

« تو چشماش نگاه کردم و گفتم »

- اگه همون روزا می اومدین و به خودم می گفتین، حاضر بودم همین آپارتمان رو بهتون بدم که زندگیم رو بهم نزنین!

- فکر میکنین واقعا این کارو می کردین؟

« رفتم تو فکر »

- شاید! شایدم نه! حداقل بهش فکر می کردم!

- گیرم من از سر راه تون می رفتم کنار، بقیه چی؟ من نبودم، یکی دیگه جاي من می اومد! مگه یکی دوتا بودن؟!

« تا اینو گفت، یه نگاه بهش کردم که دوباره گفت »

- یعنی بودیم! اصلا اون لیاقت شما رو نداشت! یعنی عاقبتم شما با اون نمی تونستین زندگی کنین!

- چرا؟!

- براي اینکه شما ازش بالاتر بودین! براي اینکه شما بزرگ خونواده بودین! تو خونه رئیس خونواده بودین و تو شرکت مدیر و رئیس! اون همیشه خودشو زیر دست شما می دید!

همیشه شما اول بودین! این براش عقده شده بود!

وقتی که با من عروسی کرد، تمام عقده هاشو سر من خالی کرد! مرتب بهم دستور می داد و ازم ایراد می گرفت!

« یه دفعه در حالی که ناراحت بود ولی زد زیر خنده و گفت »

- از شمام مثل سگ می ترسید! تا اسم تون می اومد، رنگش می پرید!

- ترس دیگه براي چی؟!

- از شخصیت تون می ترسید! اون روز که قرار بود بیاد دادگاه، از شب قبلش، ده بار به وکیلاش زنگ زد و ازشون مطمئن شد که حتما فردا می آن دادگاه! خلاصه تو زندگی با شما، اون زن بود و شما شوهر!

- یعنی فقط به خاطر همین مسئله زندگیمونو از هم پاشید؟!

- نه! گدا گشنه بود! چشم و دلش همه ش می دوئید! سر سفره پدر و مار نون نخورده بود!

فکر میکنین بعد از اینکه منو گرفت، درست شد؟! نه! یه ماه نگذشته بود که شروع کرد

اما این دفعه مواظب بود که خرابکاري نکنه!

- یعنی چی؟!

- آخه سر من، مجبور شد که عقدم کنه! یعنی اگه نمی کرد ازش شکایت می کردم!
می فهمین که؟!

« یه نگاه بهش کردم و به هواي چایی آوردن از سالن رفتم بیرون. وقتی برگشتم و بهش

چایی تعارف کردم، گفت »

- سامان جون نمی آد تو؟

« مجبور شدم براي اینکه ناراحت نشه بهش بگم که سامان داره درس می خونه ولی سامان اونقدر عصبانی بود که نمی شد باهاش حرف زد!

بعد از اینکه نشستم گفت »

- سوگل جون چطوره؟ چیکار میکنه؟

- شوهر کرده یه بچه م داره.

- زنده باشن!

« دوباره چهره ش رفت تو هم و آروم گفت »

- من چی دارم؟ بعد از ده سال، نه شوهري، نه بچه اي، نه آینده اي، هیچی!

- مگه مهریه نداشتین؟

- همون آپارتمانه دیگه!

- الان تنها زندگی می کنین؟

- نه با مادرم. یه مادر پیر دارم. یه خواهر کوچیکتر داشتم که شوهرش دادم. یعنی اصلا

به خاطر همینا بود که دنبال فریبرز....

» ! دیگه بقه ش رو نگفت! اینام از دهنش پرید

بهش قند تعارف کردم که با خجالت یکی ورداشت و گفت »

- دریا خانم! خونه نشینی بی بی از بی چادري یه! اگه منم یه وضع نسبتا خوبی داشتم،

هیچوقت یه آشیونه رو از هم نمی پاشیدم! هرچند که اون اصلا لیاقت شما رو نداشت!

مثل گربه بود! هر کاري براش می کردي، آخرش پنجه می کشید تو صورتت! خودتون که

دیدین! به جون خواهرم، به مرگ مامانم اگه دروغ بگم، سر بچه ها، صد بار بهش گفتم

این کارو نکن، ول شون کن تو همون خونه زندگی کنن! اما چشمش دنبال پول اون خونه بود. یه آپارتمان دویست متري گرفته بود که با هم زندگی می کردیم. بچه هام که نمی اومدن با من زندگی کنن! می گفت واسه چی باید اون خونه به اون بزرگی بی استفاده بیفته اونجا؟!

-حساب کنین کسی که به بچه هاش روا نداشته باشه اصلا آدمه؟!

شروع کرد چایی ش رو خوردن. تا حالا به فریبرز با این دید نگاه نکرده بودم! چطور «متوجه نشده بودم؟! یعنی تموم این مدت این مسئله که توانایی من از اون در کارها بیشتره براش عقده و کینه شده بود؟!یه خرده که از فنجونش خورد، شروع کرد »

- این چند سال آخرم که الکل و قمار اسیرش کرده بود! شکر خدا هیچوقتم که برنده نمی شد! شب جمعه به شب جمعه بساط داشتن! همه شم می باخت! باختن ش همانا و مثل برج زهرمار شدنش همان! دیگه اصلا نمی شد جلوش رفت!

- جریان این برج که خراب شد چی بود؟

- از بس از سر و ته ش می زد دیگه! می رفت پاي تلفن و با مهندسایی که براش کار می

کردن دعوا و مرافعه می کرد! همه ش بهشون می گفت مثلا جاي انقدر سیمان، انقدر مصرف کنین، جاي فلان چیز فلان چیز و مصرف کنین و از این حرفا! اونام زیر بار نمی

رفتن و اونم عوض شون می کرد! انقدر قرض بالا آورده بود و چک و سفته دست این و اون داشت که می خواست با ساختن این برج چاله چوله هاشو پر کنه! قمار بیچاره ش کرد!می بردنش و مست ش می کردن و سرش کلاه میذاشتن و ازش چک می گرفتن!

ساختمون که خوابید روهم، دیگه کارش تموم شد! می خواست بزاره و فرار کنه!یه هفته

بعدشم که منو طلاق داد!

« فنجونش رو گذاشت رو میز. برگشت منو نگاه کرد. یه دفعه رنگ صورتش مثل گچ سفید شد! لباش شروع کرد به لرزیدن! جا خوردم که گفت »

- می دونین براي چی اومدم اینجا؟

« نگاهش کردم »

- اومدم ازتون حلالیت بطلبم! تو این دنیا هیج کار بدي بی تقاص نمی مونه!

راستش خودم جرات اینکارو نداشتم. انقدر مادرم اصرار کرد که یه خرده دلم قرص شد و

اومدم. اولین بار دیروز بود که اومدم اما نتونستم بیام جلو. امروز دیگه به خودم گفتم که هرجوري هس باید باهاتون حرف بزنم!

« یه خرده ساکت شد و بعد گفت »

- دو ماه دو ماه و نیم پیش یه خرده احساس مریضی کردم.... درد گرفته بود و یه چیزي توش ورم کرده بود. یه ماه پیش رفتم دکتر. عکس و آزمایش و این حرفا که دکتر بهم گفت سرطان دارم! سرطان...!

« دوباره ساکت شد و یه خرده بعد گفت »

- باید زودتر عملش کنم. معلوم نیس که چقدر پیشرفت کرده و چی می شه!

« یه دفعه زد زیر گریه و گفت »

- ترو خدا منو حلال کن و از سرتقصیرم بگذر! به خدا نم از لاعلاجی و بیچاره گی تن به این کار دادم. سزاشم دیدم! جون بچه هات ازم بگذر!

« یه مرتبه از جاش بلند شد و خودشو انداخت روي پاي من! سرشو گذاشت رو زانوهامو

شروع کرد به گریه کردن! یه آن تمام این ده سال ناراحتی و تنهایی و رنج اومد جلو

چشمام! بعض گلوم رو گرفت! یه چیزي چنگ انداخت تو قلبم!

این زن! این زنی که الان سرشو گذاشته رو زانوي من و داره گریه می کنه، یه روزي زندگی منو ریخت بهم! شوهرم رو ازم گرفت؛ بچه هام رو از پدرشون برید! باعث شد که من به فکر خودکشی بیفتم! تمام هست و نیستم رو نابود کرد!

حالا بعد از ده سال اومده و از من می خواد که ببخشمش! یه روزي اگه جلو روم پیداش
می شد حتما می کشتمش!

یه روز همین زن خدا رو بنده نبود! چون جوون تر از من بود، از خیلی چیزاش استفاده کرد تا شوهر و زندگیم رو از چنگم در بیاره! موفقم شد! موفق شد چون اون جوون بود و من نبودم! اون بیست و چند ساله ش بود و من حدود چهل سال م!

یه روزي اگه همین زن منو می دیدم برام هزار تا عشوه می اومد و جوونی ش رو به رخم

می کشید!

یه روزي همین زن چنان داغی به دل من گذاشت که هنوز جاش رو قلبم مونده! حالا اومده و ازم می خواد حلالش کنم! چی فکر کرده؟ فکر کرده حالا من پولدار شدم و وضعم خوب شده دیگه شاد و خوشحالم و هیچ غمی تو زندگی ندارم؟! پس اون همه زجري که کشیدم چی می شه؟! اون همه سال که خیلی چیزا رو تحمل کردم تا براي یه همچین روزایی یه دوست و همدم داشته باشم چی می شه؟! یه همچین روزایی که دخترم شوهر کرده رفته و پسرمم چند وقت دیگه حتما زن می گیره می ره؟! بعدش با تنهایی چیکار کنم؟! تا حالا دلمو به اینا خوش کرده بودم اما بعدش چی؟

جواب ده سال تنهایی م رو کی می ده؟! هر لحظه، هر دقیقه، هر ساعت، هر روز، هر شب

که تنها موندم و به گذشته م فکر کردم و زجر و عذاب کشیدم کی می ده؟! تو تقاص پس دادي خب! این چه چیزي رو براي من جبران می کنه؟!

اومدم آروم و مودبانه سرش رو از رو زانوهام وردارم و بشونمش سر جاش که خیسی قطره هاي اشکش از دامنم رشد شد و سردیش رو حس کردم! یه دفعه تب تند خشمم سرد شد! یه آن تو دلم لرزید! خواستم در برابر این حس مقاومت کنم که سرشو بلند کرد و همونجور که گریه می کرد گفت »

- دریا خانم خیلی بی پناهم! راه به هیچ جا دیگه نارم. مادرم بمیره، خواهرم بمیره که لینگ پول عمل و بیمارستانم! ازم بگذر که گره از کارم و ابشه! جون بچه هات بگذر و حلالم کن! تروو به خداوندي خدا حلالم کن!

« ! یه دفعه ترس افتاد تو دلم! یاد خودم افتادم! روزي که با خدا حرف زد و حرفم رو شنید

روزي که بی پناه بی پناه به اون پناه بردم!

« آروم یه دستم رو بلند کردم و گذاشتم رو سرش و موهاشو ناز کردم! دیدم انگار می تونم ببخشم! دست دیگه مو هم بلند کردم و گذاشتم رو سرش! اشکش از چشماي خودمم اومد پائین. دیگه هیچ خشمی نسبت بهش نداشتم.

آروم سرش رو بلند کردم و تو چشماي ترسیده و وحشت زده ش نگاه کردم و گفتم »

- هرچقدر خرج بیمارستان و عمل ت بشه خودم می دم! اصلا نترس!

« یه لبخند نشست رو لبش و بلند شد جلوم نشست و گفت »

- واقعا که دریایی!

***

« تقریبا یه هفته از این جریان گذشت. سوگل اینا تازه برگشته بودن. قرار بود شام بیان خونه ما. عصري بود که داشتم پرونده ها رو جمع و جور می کردم ببرم خونه که آیفون تلفن صدا کرد و منشی م گفت که یه خانمی اومده و با شما کار داره. ازش پرسیدم کیه که گفت ایشون خودشونو معرفی نمی کنن. فقط می خوان شما رو ببینن. تعجب کردم!

گفتم راهنمائیش کنه تو دفتر.

یه لحظه بعد در دفترم وا شد و دیدم سر و کله اشرف پیدا شد! تا اومد تو و سلام کرد.

آروم زیر لب جوابشو دادم و به منشی م اشاره کردم که بره بیرون.

وقتی تنها شدیم بهش تعارف کردم که بشینه. خودمم همون پشت میر موندم.

اومد جلو میز و رو یه مبل نشست اما ساکت ساکت. یه خرده که گذشت گفتم:

- امرتون رو بفرمایین فرشته خانم.

« بازم دست دست کرد که گفتم »

- راحت باشین! مثل اون دفعه! یادمه با کفش تشریف آوردین تو خونه و رو یه مبل نشستین و پاتون رو انداختین رو پاتون و زیر دستاتون رو مورد لطف قرار دادین!

« سرش رو انداخت پائین و بازم هیچی نگفت »

- اگه فرمایشی دارین بفرمائین چون من کمی عجله دارم.

« این دفعه دیگه به حرف اومد. می دونستم چی می خواد بگه !»

- دریا خانم، وضع فریبرز خیلی خرابه! کلی بدهکاري بالا آورده! بابام خونه شو فروخته و

داده براي بدهکاري ها اما هنوز خیلی مونده! اومدم ازتون کمک بخوام. شما باید بهش کمک کنین! اون یه روزي شوهر شما بوده! الانم پدر بچه هاي....

- ببخشین! فکر نمی کنین شما خیلی پررو و پرتوقع تشریف دارین؟!

- بله؟!

- خجالت نمی کشی خانم؟! بلند شدي اومدي اینجا و این چرت و پرت ها رو تحویل من
می دي؟! انگار یه چیزي م از من طلبکارین شماها؟!

- اون شوهر تو بوده!

- صداتو بیار پائین!

« آیفون رو زدم که انگار منشی م از قبل آماده بود با حسن آقا مستخندم شرکت اومد تو!

- حسن آقا! خانم دارن تشریف شون رو می برن! در خروج رو بهشون نشون بده!

« تا اینو دید، خودش از جاش بلند شد و رفت طرف در که بهش گفتم »

- اشرف خانم! انگار فعلا همون قانونی که یه روزي به رخ من کشیدي، بر علیه برادرتونه!

« یه نگاه بهم کرد و برگشت طرف میز! حسن آقا اومد جلو که بهش اشاره کردم کاریش نداشته باشه. تو همین موقع از تو کیفش یه پاکت در آورد و گذاشت رو میز و گفت »

- اینو فریبرز داده! گفته بدمش بهت! وردار بخونش ببین برات چی نوشته!

- شما وظیفه ت رو انجام دادي! بقیه ش هم به خودم مربوطه!

« تو چشماش نگاه کردم و یه پوزخند بهش زدم! برگشت تند از دفتر رفت بیرون. حسن

آقام دنبالش رفت. به منشی اشاره کردم که در رو ببنده.

وقتی تنها شدم، یه نگاهی به نامه کردم. می دونستم توش چی نوشته! حتما ازم خواسته که کمکش کنم! مثل قدیم که همیشه باید جبران خرابکاري هاشو می کردم!

اصلا حوصله خوندنش رو نداشتم! بلند شدم و کیفم رو ورداشتم و رفتم طرف در. اونجا که

رسیدم، یه آن مکث کردم. دوباره برگشتم و نامه رو از رو میز ورداشتم و گذاشتم تو کیفم و از دفتر اومدم بیرون »

« دم در شرکت، احمد آقا منتظرم بود. سوئیچ ماشین رو ازش گرفتم و مرخصش کردم و

خودم نشستم تو ماشین و حرکت کردم.

انداختم تو خیابون ولیعصر و رفتم بالا.

واقعا با چه رویی برام نامه فرستاده بود! اونم داده بود به چه کسی برام بیاره! دختره بی

شرم! انگار ارث پدرش رو ازم می خواد!

تصمیم گرفتم که نامه رو پاره کنم و بندازم دور! آره! این بهترین کار بود که می تونستم

بکنم! دیگه نه حوصله داشتم چیزي در این مورد بخونم و نه بشنوم!

کنار خیابون نگه داشتمو نامه رو از تو کیفم در آوردم ویه نگاه بهش کردم. بعد یه گوشه

ش رو پاره کردم!

یه لحظه با خودم گفتم یه نگاه توش رو می کنم. شاید یه چیز دیگه باشه! اینطوري عاقلانه تره. اگه چیزي نبود و فقط نامه بود، پاره ش می کنم و میزم دور!

پاکت رو واکردم و جز یه نامه، هیچی توش نبود.

دستم رفت که پاره ش کنه اما دیدم بهتره که یه نگاه بکنم و بعد اگه دیدم مثل همیشه ازم کمک می خواد پاره ش کنم و بنداز دور!

تاي کاغذ رو واکردم .»

سلام دریا

می دونم که این نامه حتماً می خونی چون خوب می شناسمت! شاید اگه کسی دیگه اي

جاي تو بوده حتماً پاره ش می کرد.

از اینکه مجبور شدم اشرف رو براي آوردن نامه انتخاب معذرت می خوام چون بابام حاضر نشد یه بار دیگه بیاد پیش تو. ازت خجالت می کشید! این دخترم انقدر از خود راضی یه که مطمئن هستم حرف حسابی از دهنش در نمی آد. پس بازم ازت معذرت می خوام.

حالا بذار بگم براي چی برات نامه نوشتم. من خیلی وقت داشتم که به زندگی م فکر کنم.

به تو، به بچه هام، به زندگی خوبی که داشتیم. الآن یه ماه و نیمه که زندانم.

اصلاً ازت کمک نمی خوام! می دونی چرا؟ می خوام ببینم خودم تنهایی از عهده زندان بر

می آم یا نه! این برام خیلی مهمه! هر چند که اینجا بهم واقعاً سخت می گذره! تو نمی دونی اینجا چی خبره!

در هر صورت می خوام سعی کنم که حداقل از عهده این یکی بربیام.

دریا، من اشتباه کردم.

همیشه دوستت داشتم اما وجود تو باعث می شد که به بی وجودي خودم پی ببرم!

همین م ناراحتم می کرد!

تو راست گفتی این من بودم که شکست خوردم نه تو! خبر دارم که از نظر مالی وضعت خیلی خوبه! برات همیشه دعا می کنم.

یه چیز دیگه رو هم می خوام بدونی. اگه براي عروسی دخترم نیومدم، فقط به خاطر این بود که نمی خواستم دوباره تو چشماي تو نگاه کنم! خجالت می کشیدم! بازم خبر دارم که دخترمون رو با چه جهیزیه و دم و دستگاهی فرستادي خون بخت! از سامانم خبر دارم که دانشگاه ش رو تموم کرده.

به خاطر همه چیزهاي که تو در زندگی انجام دادي و من کوتاهی کردم، ازت ممنونم! من

ببخش دریا ازت خواهش می کنم که یه دفعه احساساتی نشی و بخواي بیاي ملاقاتم.

دلم نمی خواد تو این وضع منو ببینی. من خیلی ضعیف تر از تو هستم. در لحظه اي که

به تو ظلم می کردم، تو انقدر قوي بودي که نگاه منو تحمل کنی ام ا من مثل تو نیستم!

مواظب خودت باش، تو واقعاً حیف بودي!

شاگرد تنبل تو فریبرز

« دستم لرزید! دلمم همینطور! نمی دونم چرا مثل معلمی که احساس می کنه الان شاگردش گرفتاره و در خطر، وجدانم معذب شد!

سعی کردم یاد کاري هایی که باهام کرده بود بیفتم و خودمو تسکین بدم اما هرچی فکر کردم هیچی یادم نیومد!

هنوز دوستش داشتم !»

وقتی رسیدم خونه سوگل اینا اومده بودن اما کامران رفته بود که از بیرون غذا بگیره.

نوه خوشگلم رو بغل کردم و ماچش کردم که سوگل بعد از اینکه بغلم کرد گفت »

- مامان! شنیدم هووتون اومده دیدن تون!

« اینو گفت و زد زیر خنده که بهش گفتم »

- بچه ها! باهاتون کار دارم.

« سوگل که هنوز می خندید گفت »

- او ل برام تعریف کنین که سهیلا خانم باهاتون چیکار داشت، بعد!

« یه نگاهی بهشون کردم و گفتم »

- بیایین بچه ها! تا کامران نیومده باید یه چیزي رو بهتون بگم.

« ! هر دوشون متوجه شدن که موضوع جدي یه

رفتم رو یه مبل نشستم و نوه م رو گرفتم تو بغلم. سوگل و سامانم، دو طرفم، رو دو تا مبل نشستن. یه خرده فکر کردم و بعد مستقیم رفتم سر اصل جریان! همه رو براشون تعریف کردم.

تقریباً می دونستم عکس العمل هر کدوم شون چیه! و درست حدس زده بودم!

تا حرفام تموم شد، سامان از جاش بلند شد و گفت »

- حتماً می خواین بدهکاري هاشو بدین! شدیم بنگاه خیریه! حتماً چند وقت بعدشم آقا
می خوان تشریف بیارن اینجا!

مامان یادتون رفت همه چی؟! یادتون رفت که چه جوري ول مون کرد؟! تموم سختی ها یادتون رفت؟! به خدا اگه پاشو بذاره اینجا، کاري باهاش...

« ! چپ چپ نگاهش کردم که بقیه حرفشو نزد

سوگل مثل همیشه آروم بود. ظاهر آروم و درون پرآشوب!

برگشتم نگاهش کردم و گفتم »

- اون بالاخره پدرتونه! درست نیس که تو زندان باشه!

« سوگل سرشو انداخت پایین و یه خرده بعد گفت »

- مامان، شما همیشه درست فکر کردین. هر کاري که صلاحه انجام بدین.

« تا سامان اومد حرف بزنه، سوگل رفت تو دهنش و گفت »

- تو متوجه نیستی سامان! بابا رو باید از چشم مامان دید!

« سامان دیگه هیچی نگفت »

***

« فردا صبحش تلفن کردم به خانم فضلی که دیگه شده بود وکیل خصوصی م. بهش گفتم

بلا فاصله ترتیب آزاد شدن فریبرز رو از زندان بده. اگه چه خیلی از کارم تعجب کرد ام ا

شروع به اقدام کرد و سه روز بعد بهم خبر داد که فریبرز از زندان آزاد شد!

دیگه خیالم راحت شد. شاگردم تنبلم دیگه گرفتار نبود! اگرچه برام چند میلیون تومن خرج

برداشت!

همون روز عصر بود که کارم تو شرکت تموم شد و اومدم که برم خونه. حالا این سه روز

چقدر فکر کردم، بماند!

اون روز عصر به محض اینکه از شرکت اومدم بیرون، فریبرز رو، رو در روي خودم دیدم!

البته زیاد تعجب نکردم چون می دونستم که دیر یا زود سر و کله ش پیدا می شه! تا منو دید خندید و گفت »

- نتونستی جلوي احساسات خودتو بگیري، هان؟!

« یه نگاه بهش کردم و گفتم »

- یه خورده شکسته شدي.

- موهام ریخته!

- البته زیاد فرق نکردي.

- ولی تو اصلا فرق نکردي!

- ممنون.

- نه، جدي می گم!

« احمد آقا اومد جلو که بهش گفتم صبر کنه. وقتی ازمون فاصله گرفت، فریبرز گفت »

- راننده ت بود؟

- آره.

« یه سیگار روشن کرد و گفت »

- چه جوري می تونم ازت تشکر کنم دریا؟

« نگاهش کردم. کمی موهاش ریخته بود و دو طرف گیجگاه ش سفید شده بود. رو پیشونی ش چند تا چین افتاده بود و پاي چشماش همینطور! یاد روزهایی افتادم که براي اولین بار، تو دانشگاه دیدمش! جوون و قبراق !»

- احتیاجی به تشکر نیس. اینکار رو براي ارضاء احساساتم انجام دادم.

- اگه تو نبودي، شاید باید چند سال اون تو می موندم!

« هیچی نگفتم که گفت »

- بهت این چند وقته خیلی سخت گذشت؟

- آره. اما گذشت! و مهم اینه که بعد از تحمل هر سختی، چه چیزي عاید آدم می شه!

نتیجه ش مهمه!

- درسته. به منم خیلی سخت گذشت.

- خودت اینطور خواستی. ما که داشتیم زندگیمونو می کردیم! مشکلی م نداشتیم!

- من داشتم!

- چرا بهم نگفتی؟ نمی باید می گفتی!

- می ترسیدم. ازت می ترسیدم! مثل شاگردي که که از معلمش می ترسید! حتی اگه اون شاگرد بزرگ بشه و بشه استاد دانشگاه، بازم وقتی معلم قدیمش رو می بینه، یه اضطرابی تو دلش هس! منم اینطوري بودم!

- اگه اون شاگرد، شاگرد خوبی باشه، دیگه از معلمش ترس نداره!

- شاید! یعنی حتماً! چون من شاگرد خوبی نبودم، همیشه از معلمم می ترسیدم!

یه ترسِ توأم با عشق! شاگردي که عاشق معلمِ شه!

- خیلی بد کردي فریبرز! همه چیز عالی بود! تو خرابش کردي!

- احساس می کردم که تو زندگی با تو، من هیچی نیستم! همه چی تو بودي! من هیچی و هیچکس نبودم!

- بودي! بودي! شوهر من بودي! تو کسی بودي که من با تمام وجودم دوستش داشتم!

تو کسی بودي که وجودت به من قدرت می داد! تو کسی بود که عشقت بهم نیرو و توان
می داد! فکر می کردي چطور اون همه سختی رو تحمل می کردم؟! فکر می کردي چطور بارِ به اون سنگینی زندگی رو تحمل می کردم؟! فکر می کردي چطوري بارِ به اون سنگین

زندگی رو به دوشم می کشیدم؟! همه ش عشق تو بود! عشق تو و بچه هام! هر وقت احساس می کردم که تو با من هستی و ازم حمایت می کنی، قدرت می گرفتم و به جنگ سختی ها می رفتم! یه زمان که احساس می کردم که پشت و پناهی مثل تو دارم که مثل اون روز تو اتوبوس ازم حمایت می کنه، قوي می شدم و از مشکلات زندگی نمی ترسیدم. اما تو اینا رو نفهمیدي! حتی در موردش باهام صحبتم نکردي!

- چرا تو بهم نگفتی؟!

- فکر می کردم چیز به این سادگی رو خودت می فهمی! یعنی باید می فهمیدي! وقتی همه چیز رو تو زندگی به نام تو کردم باید می فهمیدي! تو چی خواستی که بهت گفتم نه؟! تموم خونه و زندگی و هرچی که از قبل داشتم و بعد به دست آوردم به نام تو کردم! اینکار رو کردم که یه همچین احساسی نداشته باشی! تو معنی اینا رو نفهمیدي!

تو بعد از همه اینا حداقل می تونستی جوونمرد باشی ام ا با من نا جوانمردانه رفتار کردي! منو تنهاي تنها ول کردي تو این شهرِ پر از درنده!

- من نمی خواستم اینطوري بشه! می خواستم ترو داشته باشم ام ا اونطوري که خودم
می خوام!

- خودت چه جوري می خواستی؟! یه زن مثل سهیلا؟! می خواستی منم یکی مثل سهیلا باشم؟! اونوقت دیگه تو، نو نبودي؟! دیگه مهندس فریبرز نعمتی، مدیر عامل و رئیس شرکت... نبودي که! من می باید من بودم که توام تو باشی!

« صدامون بلند شده بود که احمد آقا یه قدم اومد جلو که بهش اشاره کردم مسئله اي نیس!

سعی کردم که دوباره به خودم مسلّط بشم !»

- می دونی فریبرز دلم از چی می سوزه؟ اگه تو دادگاه حقیقت رو می گفتی شاید همه چی با الآن فرق می کرد! اگه فقط حقیقت رو می گفتی من هیچی ازت نمی خواستم! با خودم عهد کرده بودم که اگه مثل یه مرد، جلوي قاضی به همه چیز اعتراف کنی، بازم همسرت می مونم و می رم سر خونه و زندگیم و بچه هامو بزرگ می کنم! می رم و صبر می کنم تا خودت همه چیز رو بفهمی و برگردي! ام ا دروغ گفتی! دروغ تم نشونه ضعفت بود! منم دیگه نمی تونستم با مردي که انقدر حقیر و ضعیفه که حق و حقوق زنش رو خیلی راحت زیر پا میذاره زندگی کنم!

- تا اون موقع حق و حقوقت رو زیر پا نذاشته بودم!

- گذاشته بودي! وقتی چشمت دنبال زن دیگه رفت، پا روي حق من گذاشتی! وقتی که دلت رو به زن دیگه اي دادي، پا روي حق من گذاشتی! بگو ببینم اگر من این کار رو کرده بودم، تو جز با کشتن من ارضا می شدي؟! بگو دیگه! اگه یه روز بهت خبر می دادن که

من با یه مرد دیگه سر و سرّي دارم، تا خون منو نمی ریختی، راحت می شدي؟!

« بازم صدام رفته بود بالا! ساکت شدم. هر دو ساکت شدیم! یه سیگار دیگه روشن کرد و

یه خورده بعد گفت »

- یه چیزي می خوام ازت بپرسم. راستش رو بهم می گی؟

« نگاهش کردم که گفت »

- حرف احمقانه اي زدم! می دونم تو همیشه راست می گی! می خوام بدونم وقتی قرض هامو دادي، به خاطر اینکه پدر بچه ها بودم اینکارو کردي یا، یا هنوز دوستم داري؟

- تو چی؟!

- من همیشه دوستت داشتم!

« یه لحظه صبر کردم و بعد گفتم »

- چون دوستت داشتم اینکار رم کردم! همیشه دوستت داشتم!

« یه دفعه صورتش از هم واشد و خندید و گفت »

- دریا! گذشته ها گذشته! بیا همه چی رو فراموش کنیم و دوباره مثل اون موقع ها...

- حرف شم نزن فریبرز!

- یعنی تو نمی تونی منو ببخشی و سختی هایی رو که توي این چند وقته کشیدي فراموش کنی؟! حتماً می تونی! من می دونم که می تونی!

- می تونم. خیلی راحتم می تونم. همین الانشم تموم اون سختی ها رو فراموش کردم.

فراموش کردم که از زندان بیرونت آو ردم!

- پس چی!؟

- غرورم! غرورم جریحه دار و زخمی شده! اونو نمی تونم کاریش بکنم!

- ولی...

- دیگه چیزي نگو فریبرز! اگه براي آخرین بار به تو کمک کردم، به خاطر همون عشقم بود! حالا این عشق رو هر جوري می خواي تعبیر کن! شاید عشق یه معلم به شاگردش، وقتی می بینه که کارش از تجدیدي گذشته رفوزه شدنت رو بگیرم و یه فرصت دیگه بهت

بدم! اما این فرصت رو باید تنهایی ازش استفاده کنی! می فهمی؟!

« سرش رو انداخت پائین و آروم تکون داد. دوباره هر دو ساکت شدیم. یه سیگار دیگه روشن کرد. وقتی کاملاً آروم شد، بهش گفتیم »

- حالا یه چیزي می خوام ازت بپرسم! شاید سالیان ساله که این سوال برام مطرح بوده ام نخواستم ازت بپرسم!

- بگو!

- هیچ تناسبی بین اسم تو و اسم خواهرت نیس! چرا؟!

« با تعجب نگاهم کرد و گفت »

- سالها همینو تو دل خودت نگه داشتی؟ یه چیز به این سادگی رو؟!

- می ترسیدم چیزي باشه که به غرورت لطمه بزنه! ملاحظه تو کردم!

« یه خرده فکر کرد و گفت »

- کاشکی فرصتی بود که ترو دوباره می شناختم!

- جوابمو ندادي!

- پدرم همیشه می خواست که پسرش یه پهلوون باشه! کسی که بتونه بهش افتخار کنه و سرش رو پیش مردم بالا ببره! یکی مثل فریبرز تو شاهنامه! براي همینم اسم منو از تو  شاهنامه پیدا کرد و فریبرز گذاشت! یه گُرد نامداره! یه پهلوان دلاورِ دلیر و...

« فقط نگاهش کردم! یه دفعه خودشم متوجه شد و سکوت کرد! بعدش »

- که نشد! که همه ش بر عکس شد! کاشکی تو خونه مون شاهنامه نداشتیم که حداقل آبروي این پهلوون نره!

« ! اینو گفت و سرش رو انداخت پایین و برگشت و رفت یکی دو دقیقه همونجا واستادم و رفتنش رو تماشا کردم! بغض گلوم رو گرفته بود!

تند رفتم سوار ماشین شدم و به احمد آقا گفتم که حرکت کنه. احمد آقا نشست پشت ماشین و حرکت کرد. به همون جهت که فریبرز رفته بود!

وقتی داشتم از کنارش رد می شدم دیدم که دستاشو کرده تو جیب ش و بی هدف داره آروم قدم می زنه و با پاهاش برگ هایی رو که تو پیاده رو روي زمین افتاده می زنه این ور و اون ور!درست مثل قدیم!اگه یکی نگاهش می کرد این احساس بهش دست می داد که براي این آدم فرقی نمی کنه که الان به سمت راست بره یا چپ!

بی هدف ، گنگ و مبهم!مثل پسري که مادرش براي کاري رفته و بهش گفته همینجاها بازي کن تا من برگردم !»

                                                                                                        پایان

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:35 توسط صدف|

فصل پنجم

« سه روز بعد با مهناز رفتیم پیش وکیلش. یه خانم بود حدود پنجاه سال. دفترش طرف میدون ونک بود. مهناز قبلاً تو جریان گذاشته بودش. وفتی وارد اتاقش شدم، استقبال گرمی ازمون کرد و برامون چایی سفارش داد و بعد از کمی حرف زدن از این در و اون در، ازم پرسید »

- خانم قائمی، الان چه چیزایی به نام شماس؟

« ، سرمو با خوردن چایی گرم کردم. چی داشتم بهش بگم؟! بعد از این همه سال زندگی حالا رسیده بودم به روزي که با فریبرز ازدواج کردم! ام ا نه! اون موقع، درسته که خودم چیزي نداشتم اما ثروت و قدرت و حمایت خونواده م پشتم بود ولی حالا چی ؟!»

- فقط کمی از دوتا بچه م! شاید طلاهام!

« خانم فضلی یه نگاه به مهناز کرد و بعد گفت »

- متأسفانه کمی از بچه هاتونم مال شما نیس! چون قانوناً فرزندان در سن و سال پسر و دختر شما تحت قیومت پدر قرار می گیرن!

« فقط چشمامو بستم !»

- یعنی شما هیچی از اموال غیر منقول به نام تون نیست؟!

- نه!

- می دونین، خیلی عجیبه که خانم تحصیلکرده اي مثل شما به این نکته توجه نکرده باشه!

« مهناز که داشت لبش رو می جوئید گفت »

- دریا! هیچ مدرکی، سندي، وکالتی چیزي م نداري؟!

- نه، هیچی!

- پس خونه ي پدري ت چی؟!

- همه رو به نام اون کردم.

- چرا؟!

- که بتونه روش وام بگیره.

- خب خودت می رفتی وام می گرفتی!

- برام سخت بود. با دوتا بچه به فاصله ي یه سال از هم، برام خیلی سخت بود!

« خانم فضلی خیلی آروم گفت »

- شرکت چی؟

- نه. خودش به ثبت رسوند.

- ببخشید خانم قائمی، ولی اون طور که مهناز جون گفته،مهریه تونم چهارده تا سکه بیشتر نیس!

« سرم رو تکون دادم. مهناز شروع کرد با خانم فاضلی حرف زدن. اگه همون لحظه، جفت شون بر می گشتن و به من نگاه

می کردن، حتماً لبخندي رو که رو لبام نشسته بود می دیدن!

یکی یکی حرفاي پدرم داشت ثابت می شد و این من بودم که چوب تمرّد و بی اعتنائی به تجربیات پدر و مادرم رو می خوردم !»

* - پدر! خواهش می کنم! مهریه رو کی داده و کی گرفته؟! م رد اگه بخواد سرِ ناسازگاري

بذاره، کاري می کنه که...

- این حرفا رو که تو نباید بزنی! این حرفاییِ که خانواده ي شوهر موقع خواستگاري و بعله برون می گن! دخترجون تو آخه چقدر ساده اي! حرف اونا رو هم تو می زنی؟! مهریه یه پشتوانه براي دختره! چهارده تا سکه می دونی یعنی چی؟! یعنی هیچی! یعنی مفت بیان و دختر رو ببرن!

- ترو خدا پدرجون آروم تر صحبت کنین! می شنون! زشته!

- آخه دلم داره می سوزه! دختر خوشگل و تحصیل کرده م رو دارن مفت مفت می برن و هم ت این که صد و پنجاه تا سکه رو تو یه ورق کاغذ بنویسن ندارن! اگه می گن مهریه رو کی داده کی گرفته، خب تو قباله بنویسن ده هزارتا! کسی که قرار نیس بگیردش، پس بنویسن! نه دختر جون، اینا همه حرفه! مهریه اندرمطالبه س و زن هر لحظه می تونه...*

- خانم قائمی!

- دریا!

- بله بله! ببخشین!

- خانم قائمی! در زمانی که منزل رو به نام شوهرتون می کردین، تو اون دفترخونه، کسی متوجه نشد که براي چی اینکار رو می کنین؟

سعی کنین یادتون بیاد!

- فکر نکنم!

- لحظه اي که می خواستین دفتر و سند رو امضا کنین، محضردار چی بهتون گفت؟

- فکر کنم پرسید که حساب و کتاب تون رو کردین؟!

- شما چی گفتین؟

- هیچی! گفتم بله. آخه چطور می تونستم حتی فکر یه همچین روزي رو بکنم؟! مهناز! تو

خودت فریبرز رو می شناسی! اصلاً تصورشم می کردي که یه دفعه اینطوري بشه؟!

« خیلی ناراحت شده بودم. خانم فضلی زنگ زد و برام آب آوردن. کمی خوردم و آروم شدم»

- در تمام این سال ها حتی یه بار هم به همدیگه توهین نکردیم! همیشه بین مون عشق بود و مهربونی! همیشه پشت همدیگه بودیم! یعنی من همیشه پشت اون بودم.

می دونین، در این مدتی که با هم زن و شوهر بودیم، شاید صدها نقشه ساختمون کشیدم! هر چی م پول می گرفتم به سرمایه ي شرکت اضافه می کردم تا تقویت بشه!

تمام نقشه هاي ساختمونایی رو که ساختیم خودم کشیدم!

مهناز یادته؟! روزي که خونه پدري م رو می خواستیم بسازیم؟

« مهناز سرش رو تکون داد »

- اومدم و از تو پول قرض کردم. اونکه کسی رو نداشت! در واقع هم زمین از من بود و هم پول ساختنش و هم مهندسی ش!

او لین کارم بود. چهار طبقه. خیلی برامون سود داشت. چقدر خوشحال بودیم. تمام سختی

هایی رو که تا اون موقع کشیده بودم، با ساخته شدن او لین خونه فراموش کردم!

مهناز! من هنوزم باورم نمی شه که فریبرز این کار رو کرده باشه!

« . مهناز دستم رو تو دستش گرفت

قرار شد که خانم فضلی، یه قرار ملاقات با فریبرز بذاره تا شاید بشه به صورت مسالمت

آمیز مسئله رو تموم کنه. آدرس و شماره تلفن شرکت رو بهش دادم و با مهناز ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.

تو خیابون ولیعصر، به طرف بالا می رفتیم. مهناز داشت حرف می زد و دلداریم می داد

اما من تو حال و هواي خودم بودم و داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم.

از هر جا که رد می شدیم، یه خاطر برام زنده می شد! برام خیلی عجیب بود! بارها و بارها

با فریبرز از این مسیر رد شده بودیم و من از شیشه ي ماشین این مناظر رو دیده بودم اما هیچوقت خاطره اي برام زنده نشده بود! ولی حالا، حتی با دیدن درختاي چنار خیابون ولیعصر، یاد خاطره هام می افتادم! چرا اینجوري بود؟! یعنی تو این مدت وقت فکر کردن

به خاطرات رو نداشتم یا در خودم احتیاجی نمی دیدم که خاطراتم رو مرور کنم؟! ام ا چرا؟

یه بار اینکار رو کردم! تقریباً دو سال پیش! داشتیم از شرکت بر می گشتیم خونه. من و فریبرز، تو ماشین نشسته بودیم. بارون شدیدي گرفته بود. سوار یه تویوتاي آخرین مدل بودیم که فریبرز تازه خریده بود. خیابون نسبتاً خلوت بود و فریبرز تند رانندگی می کرد. یه

نوار گذاشته بودیم و دوتایی گوش می کردیم.

یادمه همونجور که تند می رفتیم، از کنار یه دختر و پسر رد شدیم و لاستیک ماشین افتاد

تو یه چاله و یه مقدار آب پاشیده شد به اون دختر و پسر! همون موقع بود که یه خاطره برام زنده شد! تازه ازدواج کرده بودیم و هیچی نداشتیم! یه روز همون وقتا، با فریبرز داشتیم بر می گشتیم خونه...بارون می اومد. تو خیابون منتظر تاکسی بودیم که یه ماشین کاماروي شیک، با سرعت از جلومون گذشت و افتاد تو یه چاله و هر چی آب و گل بود پاشیده شد به ما! توش یه دختر و پسر یا یه زن و شوهر جوون نشسته بودن. یه آن برگشتن و به ما دوتا نگاه کردن و دوباره حرکت کردن و رفتن! اون لحظه به قدري دلم خواست که جاي اون زن و شوهر ما بودیم !»

* - فریبرز! یعنی یه روزي م می شه که من و تو مثل این دوتا تو یه ماشین شیک و آخرین مدل بشینیم و جاي الآن ما، یه دختر و پسر جوون باشن و ما بهشون آب بپاشیم؟!

- نمی دونم! منکه فعلاً تو خرجی خونه موندم!

- اه...! انقدر ناامید نباش! زود بگو آره حتماً یه روزي می شه!

- اگه تو بگی، پس حتماً می شه!

- اما من اگه اون روز رسید و به یه دختر و پسر جوون آب پاشیدم، مثل اینا، همینطوري ولشون نمی کنم و برم!*

« یادمه همون لحظه آرزوم عملی شده بود و با فریبرز، تو یه ماشین شیک نشسته بودیم

و بارونم می اومد و به سر و صورت یه دختر و پسر جوون آب پاشیدیم، بلافاصله به فریبرز گفتم نگه داره. اونم نگه داشت »

* - چی شده؟!

- چیزي یادت نیومد؟

- چی؟!

- دنده عقب بگیر!

- براي چی؟!

- همچین تند رفتی که سر و صورت اون دختر و پسره رو خیس کردي!

- خب که چی؟!

- برگرد سوارشون کنیم!

- جدي می گی یا شوخی می کنی؟!

- اون زن و شوهره یادت رفت؟ ماشین کامارو داشتن ها!

« زد زیر خنده، و گفت »

- چه خوب یادته!

- برگرد حالا.

« ، دنده عقب گرفت و جلوي پاي اون دختر و پسر ترمز کردیم و بعد از عذرخواهی ازشون سوارشون کردیم و تا دم در خونه شون رفتیم و وقتی داشتن پیاده می شدن، به دختره گفتم»

- می دونم موقعی که بهتون آب پاشیدم چه آرزویی کردي! منم، یه روز، خیلی سال پیش همین آرزو رو کردم و بهش رسیدم.

ایشااله شماهام به آرزوتون می رسین !»*

- دریا! دریا!

- هان!

- بازم رفتی تو فکر؟!

- دست خودم نیس. تو نمی دونی کجام می سوزه! اگه بهش بد کرده بودم دلم نمی سوخت.

- چقدر بهت گفتم دریا، حواست به زندگیت باشه؟! هر بار گفتم، چی جوابمو دادي؟!

فریبرز یه چیز دیگه س! شوهر نیس که، جواهره! بیا! اینم جواهر!

- مهناز! یه دقیقه همینجا نگه دار!

- اینجا؟! چی شده؟

- تو نگه دار!

- چیزي می خواي بخري؟

« اینو گفت و گوشه خیابون پارك کرد و به من نگاه کرد که بهش گفتم »

- اینجا یادت هس؟

- کجا؟!

- اون ورِ خیابون!

« یه نگاهی به اون طرف خیابون کرد وگفت »

-ا...! اینجا همون جاس که برف بازي می کردیم دیگه! سال او ل دانشگاه! می خواستیم

بریم کوه!

« یه نگاهی بهش کردم و گفتم »

- چقدر خوبه که آدم دوستی داشته باشه که علاوه بر دوستی، شریک خاطرات شم باشه!

یادته چقدر خوش بودیم؟

- واقعاً خوش گذشت، هر چند که من از دست اون پسره ي ایکبري ناراحت بودم!

- یادته وقتی رسیدیم بالا، چقدر خسته بودیم و آتیش و چایی چقدر بهمون چسبید؟

- آره! اون پدرسگ چه موس موسی می کرد! عین نوکر برات می دوئید این ور و اون ور!

- شاید منم اشتباه کرده باشم!

- نه بابا! اینا همه شون همینجورن! تا بهشون بعله رو نگفتی، عبد و عبیدتن! همچین که فهمیدن دیگه خرِشون از پل گذشته، یه دفعه از این رو به اون ور می شن! حالا بعضی ها شون چشم و رو دارن، بعضی هاشون نه! یه چیزي ازت بپرسم ناراحتنمی شی؟

- نه، بپرس.

- وقتی پدر و مادرت، خدابیامرزا تصادف کردن، یه پولی بیمه به تو داد! چیکارش کردي؟

- تنها اون پول که نبود! پدرم خودش بیمه بود! هم پول رو گرفتم! هم از بیمه ي پدرم پول گرفتم!

- خب!

- راستش تا چند سال رغبت نمی کردم به اون پول دست بزنم! اکراه داشتم! دلم راضی
نمی شد! هرچی بود، پول خون پدر و مادرم بود!

- حتماً اونم دادیش به فریبرز؟!

- نه.

- چه عجب!

- گذاشته بودمش بانک.

- خب!

- اوایل سال پنجاه و هفت که داشت انقلاب می شد،با بهره ش از بانک گرفتم. یعنی یکی از اقوام مون که خیلی م پولدار بود، داشت همه چیزش رو می فروخت که بره خارج. خیلیم ارزون می داد! منم همه ي اون پول رو از بانک گرفتم و دو تا قواره زمین ازش خریدم. طرفاي آریاشهر! دوتا چهارصد و پنجاه متري! ازش متري دویست تومن خریدم.

اونوقتا اونجاها بیابون بود!

- خب!!

- چند سال پیش جفت شونو ساختیم و فروختیم!

- پولش چی شد؟!

- مثل بقیه! رفت جزء سرمایه ي شرکت!

- واقعاً که دریا! هر بلایی سرت بیاد حق ته!

« فقط بهش نگاه کردم که گفت »

- به جون تو حرص می خورم که اینا رو می گم! آخه کدوم آدم عاقل یه همچین کارایی
می کنه که تو کردي؟!

- زن وقتی عاشق شوهرش باشه، دیگه بین شون این حرفا نیس! منم عاشق فریبرز بودم. اونم همینطور! براي همین بین مون تو و منی نبود. غیر از اون، من همونکه به بچه ها می رسیدم و به وضع شرکت سر و سامون می دادم و به ساختمونا سر می زدم، خیلی هنر کرده بودم! دیگه وقت اینکه براي فروش هر آپارتمان برم محضر و دارایی و ثبت و شهرداري و این جور جاها رو نداشتم. این کارا پاي فریبرز بود! اي بابا! اگه بخوام فکر این چیزا رو بکنم، دیوونه می شم! اصل کار جوونی و عمرم بود که هدر شد!

- واقعاً بی شرفه!

- حرکت کن بریم!

« بیست دقیقه بعد جلو خونه مون نگه داشت و هرچی اصرار کردم که بیاد تو خونه، نیومد

و خداحافظی کرد و رفت. واستادم. تا رسید سرکوچه و پیچید تو خیابون اصلی. برگشتم که

برم تو خونه که همسایمون صدام کرد. اصلاً حوصله ي حرف زدن باهاش رو نداشتم. حتماً

می خواست براي یه نفر پول جمع کنه. زن خی ري بود. هر چند وقت به چند وقت می اومد

خونه مونو براي یه آدم بدبخت پول جمع می کرد. حتماً الآنم یه همچین خیالی داشت اما بد موقعی رو انتخاب کرده بود که خودم از همه بدبخت تر بودم و یکی رو می خواستم که بهم کمک کنه !»

- سلام خانم نعمتی!

- سلام خانم فرجامی. حال شما چطوره؟

-قربون شما. شما چطورین؟ آقاي نعمتی، بچه ها، همه خوبن؟

- شکر خدا، خیلی ممنون. امري داشتین؟

- مزاحم تون شدم ام ا خودتون فرموده بودین که هر وقت امر خیري پیش اومد بیام خدمت تون! راستش آبروي یه خونواده درمیونه!

- چطور شده؟!

- کبري خانم رو که می شناسین؟ همونکه هفته اي یه بارمی آد پله هاي خونه ي مارو
می شوره!

« نگاهش کردم »

- عرضم به خدمت تون که چند وقتیِ واسه دخترش یه خواستگاري پیدا شده بیچاره توان

مالی ش خوب نیس که بتونه براي دخترش جهیزیه فراهم کنه! چه دختري م هس طفل معصوم! خانم، درس خون، نجیب، سربزیر...

* -الو! سلام آقاي نعمتی، حال شما چطوره؟

- خوبم دخترم. تو چطوري؟ بچه ها چطورن؟

- خیلی ممنون. عفت خانم چطورن؟ اشرف جون، اکرم جون؟

- همه خوبن و دس بوس شما. خدا رحمت کنه اون پدر و مادرت رو!

١٠

- خیلی ممنون خدا همه رفتگان رو رحمت کنه.

- حقیقت یه کاري داشتم که بهتون زنگ زدم.

- خواهش می کنم، بفرمائین.

- منکه واله ازت خجلم! هر وقت کار دارم مزاحم شما می شم!

- این حرفا چیه آقاي نعمتی؟ طوري شده؟

- طوري که نه، فقط دلم می خواد که خیلی راحت جوابمو بدي و تو رودربایسی نیفتی!

- اتفاقی افتاده؟!

- راستش یه خواستگار براي اشرف پیدا شده.

- خب، به سلامتی! ترسیدم واله! ایشااله مبارکه!

- خیلی ممنون دخترم.

- خب شاه داماد چیکاره هستن؟

- خوبه. کارمنده. وضع شونم بد نیس.

- به سلامتی انشاله.

- فقط از خدا پنهون نیس، از تو چه پنهون باشه که دست و بال م یه خرده تنگه، رفتم وام بگیرم که نشد. واسه تهیه جهازم پولی ندارم فعلاً. اینه که گفتم یه زنگ به تو بزنم ببینم اگه داري، یه مقدار به من پول قرض بدي که کار این دختره جور بشه و من چند وقت دیگه پس بدم. به خدا شرمنده م ولی...

- این حرفا چیه؟ دشمن تون شرمنده باشه! خب می رفتین شرکت از فریبرز...

- نه نه نه نه! اصلاً دلم نمی خواد اون پسره بدونه!

- چرا؟!

- راستش او ل خواستم برم پیش اون. اما بعدش پشیمون شدم. ترسیدم یه چیزي بهم بگه و سنگ رو یخ بشم!

- نه بابا! فریبرز این طوري نیس به خدا!

- آره، ولی یه دفعه یه چیزي به آدم می گه که آدم از کرده ي خودش پشیمون می شه!

- باشه، هرجور که شما راحتین. کجائین الآن؟

- بانکم.

- می تونین الآن بیاین اینجا؟

- آره دخترم.

- خب تشریف بیارین. تو خونه پول هس.

- دستت درد نکنه. ایشااله خیر ببینی دختر که هیچوقت روي منو زمین ننداختی!

- خواهش می کنم، اختیار دارین.

- فقط جون اون کسی که دوست داري، ارواح خاك پدر و مادرت، یه کار کن که فریبرزاینا

نفهمن! می دونی که! میخوام فکر کنن که خودم این پول رو...*

- خانم نعمتی!!

- بله بله! ببخشین!

« اصلاً نفهمیده بودم که خانم فرجامی چیا گفت !»

- حال تون خوبه؟

- بله، خیلی ممنون! چشم. می دم سامان یه مبلغی براتون بیاره. اگه اجازه بدین از حضورتون مرخص بشم. باید به ناهار بچه ها برسم.

« دیگه منتظر جواب نشدم که طبق معمول، سنت تشکر و سلام برسونین و حداحافظی و

این چیزا انجام بشه! زنگ در رو زدم و سوگل آیفون رو جواب داد و در رو وا کرد. وقتی

رفتم تو حیاط و در رو پشت سرم بستم، هر دوشون رو دیدم که بالاي پله ها، جلوي درِ راهرو واستادن و دارن منو نگاه می کنن.

ازشون خجالت می کشیدم. شاید داشتم از حق و حقوق طبیعی محروم شون می کردم! حق داشتن پدر و مادر! ولی آیا در تموم این مدت، پدر و مادرشون خودم نبودم! اگه اینطور باشه دیگه بدتر! چون در واقع داشتم هر دوي اینا رو ازشون می گرفتم!

آروم حیاط رو رد کردم و رفتم طرفشون و از پله ها رفتم بالا. سوگل همونجور واستاده بود

و گوشه ي یه دسته از موهاش رو کرده بود تو دهنش و می جوئید! کاري که هر وقت به

شدت ناراحت بود می کرد! سامانم مرتب رگ دستاشو می شکوند! اونم هر وقت که

اضطراب داشت اینکارو می کرد!

بغض گلوم رو گرفت! همیشه کاري کرده بودم که این دوتا بچه در زندگی ترس و اضطراب نداشته باشن! اما حالا؟!

حالا چیکار می تونستم براشون بکنم؟! مسئول این عدم امنیت من بودم! شاید باید با یه تصمیم، دوباره این امنیت فکري رو بهشون برگردونم! هر چند که تازه متوج ه شده بودم که خودم هیچ امنیتی در این زندگی ندارم!

- پدرتون تلفن نکرد؟

« سوگل جواب داد،مثل همیشه »

- نه مامان.

« و بعدش سامان جسور و بی پروا !»

- مگه بابا هیچوقت به فکر ما بوده که حالا باشه؟!

« ! نباید میذاشتم که سامان به خودش اجازه بده که در مورد پدرش اینطوري صحبت کنه دلم نمی خواست رابطه اي رو که بین فریبرز و پدرش بوده بین سامان و فریبرز ایجاد بشه! من همیشه از طرز حرف زدن فریبرز با پدرش ناراحت بودم! نبایدمی ذاشتم که سامانم نسبت به پدرش این حالت رو پیدا کنه !»

- سامان! تو در مورد پدرت خیلی ب د صحبت می کنی! من از این موضوع ناراحتم عزیزم!

خواهش می کنم کمی بیشتر تو حرف زدن دقّت کن و خوددارتر باش!

« سرشو انداخت پایین. سه تایی رفتیم تو. تا رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و برگشتم بیرون، سوگل برام چایی آورده بود و گذاشته بود رو میز.

سه تایی دور میز نشستیم. می دونستم دل تو دل شون نیس که بدونن وقتی رفتم پیش وکیل، چی شده! خودمم دلم می خواست زودتر براشون تعریف کنم تا از نگرانی دربیان.

ام ا در اون لحظه احتیاج داشتم که یکی ازم بخواد تا شروع به حرف زدن کنم! احساس

می کردم اعتماد به نفسم رو از دست دادم! زودرنج شدم! احساس می کردم که دیگه تو این خونه تکیه گاه نیستم! فکر می کردم که دیگه حرفام براي کسی ارزشی نداره! حتی براي

بچه هام! دلم می خواست بیشتر سکوت کنم و تو خودم باشم! می ترسیدم حرفی بزنم که همه مسخره م کنن!

احساس می کردم که تموم ایده هام پوچه و بی معنی شده! کلاً یه حالت بی وجودي داشتم! شایدم یه وجودي بی استفاده وبی ضرر!

« سوگل به دادم رسید »

- مامان، می تونم بپرسم چی شد؟ وکیل خاله مهناز چی گفت؟

« منم از خداخواسته، قبل از اینکه دست به فنجون چایی م بزنم، تموم صحبت هایی رو

که تو دفتر خانم فضلی، بین مون رد و بدل شده بود براشون تعریف کردم.

چایی م سرد شده بود و حرفام تموم! سامان بدون اینکه کسی بهش بگه، بلند شد و فنجون چایی م رو ورداشت و برد تو آشپزخونه و برام عوضش کرد و آورد! برام این کار در این لحظه، یه دنیا ارزش داشت! حق شناسی، قدرشناسی یا هر چیزدیگه اي که تو فرهنگ ما ایرانیا براي این رفتار در نظر گرفتن!

از همون دور که سینی دستش بود و از آشپزخونه می اومد بیرون، با تموم وجودم نگاهش کردم و لذت می بردم! مثل بچگی هاش که مثلاً یه لیوان آب دستش بود و می خواست از جایی به جاي دیگه بره و همه ش تو لیوان رو نگاه می کرد که آب ازش نریزه و منم بهش تذکر می دادم که تو لیوان رو نگاه نکنه! چقدر همه چیز زود گذشت و تموم شد! یه دفعه دلم خواست جفتشون رو بغل کنم و به خودم بچسبونم و بگم که جقدر دوست شون دارم! اما نمی دونم چه چیزي مانع این بروز محب ت می شد! لب هام حرکت کرد اما صدایی ازشون بیرون نیمود! سامان داشت نگاهم می کرد و متوجه حرکت لب هام شد و پرسید »

- بله مامان؟

- تو فنجون رو نگاه نکن! اینطوري راحت تره!

« یه لبخند زد و سینی رو گذاشت رو میز و یه دفعه خودش پرید تو بغلم! منم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم! اشک غم! اشک شکست! اشک درد! اشک باختن! همه با هم

از چشمام ریختن پائین! هر قطره با یه اسم!

سامانم گریه کرد! گریه یه پسر پونزده ساله! گریه پسري که قراره تا چند وقت دیگه بین

پدر و مادرش، فقط یکی براش بمونه! اونم این انتخاب رو کسی انجام می داد که هیج نسبتی با ما نداره! کسی که شاید هیچی از زندگی ما نمی دونه! یه قاضی دادگاه که سال هاي زندگیِ ما رو فقط از تو چند تا ورقِ پرونده می خونه و باید در مورد یه خانواده تصمیم بگیره و حکم بده!

کمی آروم شدم، بدون این که مستقیماً با کسی حرف زده باشم گفتم »

- شاید اگه من یه کمی کوتاه بیام بهتر باشه. بالاخره پدرتون اولین مردي نیس که...

« بازم سوگل بود که آروم و ظریف و ملایم اما قوي و محکم گفت »

- مامان! خواهش می کنم!

- دخترم! من الآن تنها در مورد خودم نیس که تصمیم باید بگیرم! پاي شما دو نفرم وسطه! یه زمان من خیلی راحت در مورد همه چیز تصمیم می گرفتم! در مورد شرکت، ساختمون ها! کار! ساختن، نقشه ها! هرچی! تو همشونم تقریباً موفق می شدم ام ا الآن خودم تنها نیستم!

- مامان، ببخشین اگه چیزي می گم ولی شاید شما به خاطر اینکه حقوق ماد ي تون از دست تون رفته، صلاح می دونین که کوتاه بیاین!؟

- نه! اینطور نیس عزیزم! اگه شماها در مورد من اینطوري فکر می کنین که دیگه براي

من چیزي تو این زندگی باقی نمونده!

- من می دونم که شما خیلی بلند نظرتر از این حرفا هستین! پس خواهش می کنم ازتون که در مقابل بابا واستین! خواهش می کنم! شکست نخورین مامان! من تا حالا گریه کردن شما رو ندیده بودم! دیگ هم نمی خوام ببینم! ترو خدا خودتون باشین مامان!

همون زنی که همه ي این زندگی رو ساخت.

« سوگل گریه ش گرفت! چیزي که منم سالها بود ازش ندیده بودم! دلم نمی خواست ببینم »

- مامان!

« حالا نوبت این پسر سرکش و جسورم بود !»

- اگه من یه رفیق داشتم که یه دفعه رفاقتش رو زیر پا میذاشت، او ل خوب می زدمش و بعدم دیگه اسمش رو نمی آوردم!

« انگار یکی تکونم داد! انگار یکی دریا رو صدا کرد! دریایی ظاهر آروم ام ا خروشنده و

خشمگین!

یه کسی برگشت تو وجودم! کسی که چند وقتی تر كم کرده بود! روح زنده اي که مدتی،

جسم خست هم رو ول کرده بود و رفته بود! شخصیتی که با صداي بچه هام برگشت !»

- برام مثل مردن می مونه که از شما دوتا جداشم!

- جدایی کوتاهه مامان! نهایتاً دو یا سه سال! شایدم کمتر! بهتون قول می دم!

« ! احساس کردم که خمیدگی اي که این چند وقته در بدنم ایجاد شده بود از بین رفت انگار دوباره قد کشیدم! بلند و بلندتر! مثل همیشه! یه سر و گردن از بقیه بلندتر! شاگرد چهارم کنکور سراسري! از فریبرز خیلی بلندتر و بالاتر !»

« دو روز بعدش مهناز اومد خونه مون. یه خرده که نشست، یواشکی به من گفت که خانم فضلی با فریبرز صحبت کرده. گفت که فریبرز منکر همه چیز شده و گفته که تموم ثروتش رو خودش به دست آورده! در ضمن گفته بوده که اگه کار رو به دادگاه نکشونم حاضره پنج میلیون تومن به من بده! وقتی خانم فضلی بهش می گه که پول هایی رو که از فروش خونه ي پدري من و زمین ها و چیزاي دیگه گرفته تکلیفش چی می شه، جواب
می ده که همه ش رو حساب کرده و پول هاشو به من داده! گفته اگه مدرکی،سندي چیزي دست شه رو کنه تا اگه بهش بدهکاري دارم بدم! بعدم خندیده! خانم فضلی م از همونجا مستقیم می ره دادگاه و اتفاقاً قاضی اي که پرونده ي ما دستش بوده می بینه و یه عریضه و گزارش مفصل می نویسه و میذاره تو پرونده و قاضی رو هم در جریان میذاره و تموم کارهایی رو که من براي فریبرز کردم و پول هایی رو که بهش دادم و خلاصه همه رو به قاضی می گه.


 

فصل ششم

یه کار ساده م بر نمی آي! اگه دریا جاي تو بود الان این کارو که کرده بود هیچی، ده تا کار

دیگرو هم باهاش کرده بود! دریا اینطوري بود، دریا اونطوري بود! دري اینجوري بود، دریا اونجوري بود !»

واي از اون روزي که مثلا بعد از چند وقت منو ورمی داشت و با خودش می برد به

رستوران؛ تا سر میز یه کار اشتباه می کردم و جلو همه صداشو می برد بالا که « واقعا داهاتی هستی! منو باش که بعد از دریا رفتم کی رو گرفتم! وقتی با دریا یه جا می رفتم، از رفتارش حظ می کردم! واقعا خانم بود! انقدر با وقار و سنگین بود که آدم فکر می کرد که دختر یه شاه رو گرفته! اون وقت تو، هر جا می برمت مایه آبروریزي و سرشکستگی م

می شی !»

» غرورم داشت ارضاء می شد و زخم هاي کهنه التیام پیدا می کرد! اصلا به این موضوع

فکر نکرده بودم! همش فکر می کردم که این زن، در هر لحظه داره از زحماتی که من
می کشیدم، حداکثر استفاده رو می کنه و دوتایی با هم خوش می گذرونن !»

- باور کنین دریا خانم! من فقط همون چند وقتی که قبل از عروسی باهاش بودم مزه زندگی رو چشیدم! همین! بقیه ش دیگه برام جهنم بود! تا پاشو میذاشت تو خونه و دعوا و مرافعه و فحش و کتک کاري شروع می شد! البته منم ازش کم نمی آوردم!

« یه دفعه زد زیر خنده و گفت »

- از بس که بعضی روزا با صورت زخم و زیلی رفت شرکت، کارمندا براش دست گرفته بودن و یواشکی مسخره ش می کردن!

دو تایی دم در راهرو زدیم زیر خنده! بلند بلند! اون همینجوري و با یادآوري یه خاطره
می « خندید ولی من از شنیدن عاقبتی که فریبرز بعد از من پیدا کرده بود می خندیدم!

از صداي خنده ما، سامان اومد بیرون و تا سهیلا چشمش به سامان افتاد گفت »

- پسرتونه؟!

« با سر بهش اشاره کردم که با حسرت گفت :»

- زنده باشه! ماشالله چه بزرگ شده؟! من وقتی کوچیک بود، یه بار دیدمش! همون یه بارم یه چیزي بهم گفت که...

« ! تازه سامان سهیلا رو شناخت و تا خواست عکس العملی نشون بده که نگاهش کردم

مثل همیشه که اگه می خواست کار بدي انجام بده نگاهش می کردم!

بلافاصله سلام کرد و از جلوي در راهرو رفت کنار و منم کنار واستادم تا اول سهیلا بره تو.

اونم متوجه شد اگر چه انتظار این احترام گذاشتن رو نداشت!

با یه تشکر رفت تو و منم دنبالش رفتم که گفت »

- واقعا خوش به سعادت تون! خونه، زندگی، بچه! به خدا چشم من شور نیس ها!

- مگه شما بچه دار نشدین؟! بعد از این همه وقت ... !

- آره، اما اون بچه نمی خواست! همون یه بار بود که اونم مجبورم کرد که سقط ش کنم!

« یه دفعه غم نشست تو صورتش! راهنمائی ش کردم طرف سالن و وقتی رو یه مبل نشست، رفتم و چایی دم کردم و با یه ظرف میوه و شیرینی برگشتم تو سالن. جالب این بود که انگار داشتم از یه مهمون معمولی پذیرایی می کردم! تقریبا کینه اي ازش تو دلم نبود !»

- ترو خدا زحمت نکشین!

» و یه مکث کرد و بعد گفت »

- دارین شرمنده و خجالت زده م می کنین؟!

» بهش لبخند زدم و گفتم »

- الان چایی حاضر می شه.

» کنارش نشستم که یه خرده دور و ورش رو نگاه کرد و گفت »

- عجب خونه بزرگ و شیکی دارین!

« دوباره صورتش حالت حزن به خودش گرفت و گفت »

- می دونین نتیجه این ده سال براي من چی بود؟ یه آپارتمان هشتاد متري! همین!

« یه دفعه دست منو گرفت تو دستش و گفت »

- منم ده سال زندگیم رو براش گذاشتم! این براي ده سال زندگی چیز زیادیه؟!

« تو چشماش نگاه کردم و گفتم »

- اگه همون روزا می اومدین و به خودم می گفتین، حاضر بودم همین آپارتمان رو بهتون بدم که زندگیم رو بهم نزنین!

- فکر میکنین واقعا این کارو می کردین؟

« رفتم تو فکر »

- شاید! شایدم نه! حداقل بهش فکر می کردم!

- گیرم من از سر راه تون می رفتم کنار، بقیه چی؟ من نبودم، یکی دیگه جاي من می اومد! مگه یکی دوتا بودن؟!

« تا اینو گفت، یه نگاه بهش کردم که دوباره گفت »

- یعنی بودیم! اصلا اون لیاقت شما رو نداشت! یعنی عاقبتم شما با اون نمی تونستین زندگی کنین!

- چرا؟!

- براي اینکه شما ازش بالاتر بودین! براي اینکه شما بزرگ خونواده بودین! تو خونه

رئیس

خونواده بودین و تو شرکت مدیر و رئیس! اون همیشه خودشو زیر دست شما می دید!

همیشه شما اول بودین! این براش عقده شده بود!

وقتی که با من عروسی کرد، تمام عقده هاشو سر من خالی کرد! مرتب بهم دستور می داد و ازم ایراد می گرفت!

« یه دفعه در حالی که ناراحت بود ولی زد زیر خنده و گفت »

- از شمام مثل سگ می ترسید! تا اسم تون می اومد، رنگش می پرید!

- ترس دیگه براي چی؟!

- از شخصیت تون می ترسید! اون روز که قرار بود بیاد دادگاه، از شب قبلش، ده بار به

وکیلاش زنگ زد و ازشون مطمئن شد که حتما فردا می آن دادگاه! خلاصه تو زندگی با

شما، اون زن بود و شما شوهر!

- یعنی فقط به خاطر همین مسئعله زندگیمونو از هم پاشید؟!

- نه! گدا گشنه بود! چشم و دلش همه ش می دوئید! سر سفره پدر و مار نون نخورده بود!

فکر میکنین بعد از اینکه منو گرفت، درست شد؟! نه! یه ماه نگذشته بود که شروع کرد اما این دفعه مواظب بود که خرابکاري نکنه!

- یعنی چی؟!

- آخه سر من، مجبور شد که عقدم کنه! یعنی اگه نمی کرد ازش شکایت می کردم!  
می فهمین که؟!

« یه نگاه بهش کردم و به هواي چایی آوردن از سالن رفتم بیرون. وقتی برگشتم و بهش چایی تعارف کردم، گفت »

- سامان جون نمی آد تو؟

« مجبور شدم براي اینکه ناراحت نشه بهش بگم که سامان داره درس می خونه ولی سامان اونقدر عصبانی بود که نمی شد باهاش حرف زد!

بعد از اینکه نشستم گفت »

- سوگل جون چطوره؟ چیکار میکنه؟

- شوهر کرده یه بچه م داره.

- زنده باشن!

« دوباره چهره ش رفت تو هم و آروم گفت »

- من چی دارم؟ بعد از ده سال، نه شوهري، نه بچه اي، نه آینده اي، هیچی!

- مگه مهریه نداشتین؟

- همون آپارتمانه دیگه!

- الان تنها زندگی می کنین؟

- نه با مادرم. یه مادر پیر دارم. یه خواهر کوچیکتر داشتم که شوهرش دادم. یعنی اصلا

به خاطر همینا بود که دنبال فریبرز....» ! دیگه بقه ش رو نگفت! اینام از دهنش پرید

بهش قند تعارف کردم که با خجالت یکی ورداشت و گفت »

- دریا خنم! خونه نشینی بی بی از بی چادري یه! اگه منم یه وضع نسبتا خوبی داشتم، هیچوقت یه آشیونه رو از هم نمی پاشیدم! هرچند که اون اصلا لیاقت شما رو نداشت!

مثل گربه بود! هر کاري براش می کردي، آخرش پنجه می کشید تو صورتت! خوردتون که دیدین! به جون خواهرم، به مرگ مامانم اگه دروغ بگم، سر بچه ها، صد بار بهش گفتم این کارو نکن، ول شون کن تو همون خونه زندگی کنن! اما چشمش دنبال پول اون خونه بود. یه آپارتمان دویست متري گرفته بود که با هم زندگی می کردیم. بچه هام که نمی اومدن با من زندگی کنن! می گفت واسه چی باید اون خونه به اون بزرگی بی استفاده بیفته اونجا؟!

حساب کنین کسی که به بچه هاش روا نداشته باشه اصلا آدمه؟!

شروع کرد چایی ش رو خوردن. تا حالا به فریبرز با این دید نگاه نکرده بودم! چطور « متوجه نشده بودم؟! یعنی تموم این مدت این مسئله که توانایی من از اون در کارها بیشتره براش عقده و کینه شده بود؟!

یه خرده که از فنجونش خورد، شروع کرد »

- این چند سال آخرم که الکل و قمار اسیرش کرده بود! شکر خدا هیچوقتم که برنده نمی شد! شب جمعه به شب جمعه بساط داشتن! همه شم می باخت! باختن ش همانا و مثل برج زهرمار شدنش همان! دیگه اصلا نمی شد جلوش رفت!

- جریان این برج که خراب شد چی بود؟

- از بس از سر و ته ش می زد دیگه! می رفت پاي تلفن و با مهندسایی که براش کار می

کردن دعوا و مرافعه می کرد! همه ش بهشون می گفت مثلا جاي انقدر سیمان، انقدر مصرف کنین، جاي فلان چیز فلان چیز و مصرف کنین و از این حرفا! اونام زیر بار نمی رفتن و اونم عوض شون می کرد! انقدر قرض بالا آورده بود و چک و سفته دست این و اون داشت که می خواست با ساختن این برج چاله چوله هاشو پر کنه! قمار بیچاره ش کرد!

می بردنش و مست ش می کردن و سرش کلاه میذاشتن و ازش چک می گرفتن!

ساختمون که خوابید روهم، دیگه کارش تموم شد! می خواست بزاره و فرار کنه!

یه هفته بعدشم که منو طلاق داد!

« فنجونش رو گذاشت رو میز. برگشت منو نگاه کرد. یه دفعه رنگ صورتش مثل گچ سفید شد! لباش شروع کرد به لرزیدن! جا خوردم که گفت »

- می دونین براي چی اومدم اینجا؟

« نگاهش کردم »

- اومدم ازتون حلالیت بطلبم! تو این دنیا هیج کار بدي بی تقاص نمی مونه!

راستش خودم جرات اینکارو نداشتم. انقدر مادرم اصرار کرد که یه خرده دلم قرص شد و

اومدم. اولین بار دیروز بود که اومدم اما نتونستم بیام جلو. امروز دیگه به خودم گفتم که هرجوري هس باید باهاتون حرف بزنم!

« یه خرده ساکت شد و بعد گفت »

- دو ماه دو ماه و نیم پیش یه خرده احساس مریضی کردم.... درد گرفته بود و یه چیزي توش ورم کرده بود. یه ماه پیش رفتم دکتر. عکس و آزمایش و این حرفا که دکتر بهم گفت سرطان دارم! سرطان...!

« دوباره ساکت شد و یه خرده بعد گفت »

- باید زودتر عملش کنم. معلوم نیس که چقدر پیشرفت کرده و چی می شه!

« یه دفعه زد زیر گریه و گفت »

- ترو خدا منو حلال کن و از سرتقصیرم بگذر! به خدا نم از لاعلاجی و بیچاره گی تن به

این کار دادم. سزاشم دیدم! جون بچه هات ازم بگذر!

« یه مرته از جاش بلند شد و خودشو انداخت روي پاي من! سرشو گذاشت رو زانوهامو

شروع کرد به گریه کردن! یه آن تمام این ده سال ناراحتی و تنهایی و رنج اومد جلو چشمام! بعض گلوم رو گرفت! یه چیزي چنگ انداخت تو قلبم!

این زن! این زنی که الان سرشو گذاشته رو زانوي من و داره گریه می کنه، یه روزي زندگی منو ریخت بهم! شوهرم رو ازم گرفت؛ بچه هام رو از پدرشون برید! باعث شد که من به فکر خودکشی بیفتم! تمام هست و نیستم رو نابود کرد!

حالا بعد از ده سال اومده و از من می خواد که ببخشمش! یه روزي اگه جلو روم پیداش
می شد حتما می کشتمش!

یه روز همین زن خدا رو بنده نبود! چون جوون تر از من بود، از خیلی چیزاش استفاده کرد تا شوهر و زندگیم رو از چنگم در بیاره! موفقم شد! موفق شد چون اون جوون بود و من نبودم! اون بیست و چند ساله ش بود و من حدود چل سالم!

یه روزي اگه همین زن منو می دیدم برام هزار تا عشوه می اومد و جوونی ش رو به رخم

می کشید!

یه روزي همین زن چنان داغی به دل من گذاشت که هنوز جاش رو قلبم مونده! حالا اومده و ازم می خواد حلالش کنم! چی فکر کرده؟ فکر کرده حالا من پولدار شدم و وضعم خوب شده دیگه شاد و خوشحالم و هیچ غمی تو زندگی ندارم؟! پس اون همه زجري که کشیدم چی می شه؟! اون همه سال که خیلی چیزا رو تحمل کردم تا براي یه همچین روزایی یه دوست و همدم داشته باشم چی می شه؟! یه همچین روزایی که دخترم شوهر کرده رفته و پسرمم چند وقت دیگه حتما زن می گیره می ره؟! بعدش با تنهایی چیکار کنم؟! تا حالا دلمو به اینا خوش کرده بودم اما بعدش چی؟

جواب ده سال تنهایی م رو کی می ده؟! هر لحظه، هر دقیقه، هر ساعت، هر روز، هر شب

که تنها موندم و به گذشته م فکر کردم و زجر و عذاب کشیدم کی می ده؟! تو تقاص پس دادیف خب! این چه چیزي رو براي من جبران می کنه؟!

اومدم آروم و مودبانه سرش رو از رو زانوهام وردارم و بشونمش سر جاش که خیسی قطره هاي اشکش از دامنم رشد شد و سردیش رو حس کردم! یه دفعه تب تند خشمم سرد شد! یه آن تو دلم لرزید! خواستم در برابر این حس مقاومت کنم که سرشو بلند کرد و همونجور که گریه می کرد گفت »

- دریا خانم خیلی بی پناهم! راه به هیچ جا دیگه نارم. مادرم بمیره، خواهرم بمیره که لبنگ پول عمل و بیمارستانم! ازم بگذر که گره از کارم وابشه! جون بچه هات بگذر و حلالم کن! تروو به خداوندي خدا حلالم کن!

« ! یه دفعه ترس افتاد تو دلم! یاد خودم افتادم! روزي که با خدا حرف زد و حرفم رو شنید

روزي که بی پناه بی پناه به اون پناه بردم!

« آروم یه دستم رو بلند کردم و گذاشتم رو سرش و موهاشو ناز کردم! دیدم انگار می تونم ببخشم! دست دیگه مو هم بلند کردم و گذاشتم رو سرش! اکش از چشماي خودمم اومد پائین. دیگه هیچ خشمی نسبت بهش نداشتم.

آروم سرش رو بلند کردم و تو چشماي ترسیده و وحشت زده ش نگاه کردم و گفتم »

- هرچقدر خرج بیمارستان و عمل ت بشه خودم می دم! اصلا نترس!

« یه لبخند نشست رو لبش و بلند شد جلوم نشست و گفت »

- واقعا که دریایی!

« تقریبا یه هفته از این جریان گذشت. سوگل اینا تازه برگشته بودن. قرار بود شام بیان خونه ما. عصري بود که داشتم پرونده ها رو جمع و جور می کردم ببرم خونه که آیفون تلفن صدا کرد و منشی م گفت که یه خانمی اومده و با شما کار داره. ازش پرسیدم کیه که گفت ایشون خودشونو معرفی نمی کنن. فقط می خوان شما رو ببینن. تعجب کردم!

گفتم راهنمائیش کنه تو دفتر.

یه لحظه بعد در دفترم وا شد و دیدم سر و کله اشرف پیدا شد! تا اومد تو و سلام کرد.

آروم زیر لب جوابشو دادم و به منشی م اشاره کردم که بره بیرون.

وقتی تنها شدیم بهش تعارف کردم که بشینه. خودمم همون پشت میر موندم.

اومد جلو میز و رو یه مبل نشست اما ساکت ساکت. یه خرده که گذشت گفتم:

- امرتون رو بفرمایین فرشته خانم.

« بازم دست دست کرد که گفتم »

- راحت باشین! مثل اون دفعه! یادمه با کفش تشریف آوردین تو خونه و رو یه مبل نشستین و پاتون رو انداختین رو پاتون و زیر دستاتون رو مورد لطف قرار دادین!

« سرش رو انداخت پائین و بازم هیچی نگفت »

- اگه فرمایشی دارین بفرمائین چون من کمی عجله دارم.

« این دفعه دیگه به حرف اومد. می دونستم چی می خواد بگه !»

- دریا خانم، وضع فریبرز خیلی خرابه! کلی بدهکاري بالا آورده! بابام خونه شو فروخته و

داده براي بدهکاري ها اما هنوز خیلی مونده! اومدم ازتون کمک بخوام. شما باید بهش کمک کنین! اون یه روزي شوهر شما بوده! الانم پدر بچه هاي....

- ببخشین! فکر نمی کنین شما خیلی پررو و پرتوقع تشریف دارین؟!

- بله؟!

- خجالت نمی کشی خانم؟! بلند شدي اومدي اینجا و این چرت و پرت ها رو تحویل من

می دي؟! انگار یه چیزي م از من طلبکارین شماها؟!

- اون شوهر تو بوده!

- صداتو بیار پائین!

« آیفون رو زدم که انگار منشی م از قبل آماده بود با حسن آقا مستخندم شرکت اومد تو!:

- حسن آقا! خانم دارن تشریف شون رو می برن! در خروج رو بهشون نشون بده!

« تا اینو دید، خودش از جاش بلند شد و رفت طرف در که بهش گفتم »

- اشرف خانم! انگار فعلا همون قانونی که یه روزي به رخ من کشیدي، بر علیه برادرتونه!

« یه نگاه بهم کرد و برگشت طرف میز! حسن آقا اومد جلو که بهش اشاره کردم کاریش

نداشته باشه. تو همین موقع از تو کیفش یه پاکت در آورد و گذاشت رو میز و گفت »

- اینو فریبرز داده! گفته بدمش بهت! وردار بخونش ببین برات چی نوشته!

- شما وظیفه ت رو انجام دادي! بقیه ش هم به خودم مربوطه!

« تو چشماش نگاه کردم و یه پوزخند بهش زدم! برگشت تند از دفتر رفت بیرون.  حسن

آقام دنبالش رفت. به منشی اشاره کردم که در رو ببنده.

وقتی تنها شدم، یه نگاهی به نام کردم. می دونستم توش چی نوشته! حتما ازم خواسته که کمکش کنم! مثل قدیم که همیشه باید جبران خرابکاري هاشو می کردم!

اصلا حوصله خوندنش رو نداشتم! بلند شدم و کیفم رو ورداشتم و رفتم طر در. اونجا که رسیدم، یه آن مکث کردم. دوباره برگشتم و نامه رو از رو میز ورداشتم و گذاشتم تو کیفم و از دفتر اومدم بیرون »

« دم در شرکت، احمد آقا منتظرم بود. سوئیچ ماشین رو ازش گرفتم و مرخصش کردم و خودم نشستم تو ماشین و حرکت کردم.

انداختم تو خیابون ولیعصر و رفتم بالا.

واقعا با چه رویی برام نامه فرستاده بود! اونم داده بود به چه کسی برام بیاره! دختره بی

شرم! انگار ارث پدرش رو ازم می خواد!

تصمیم گرفتم که نامه رو پاره کنم و بندازم دور! آره! این بهترین کار بود که می تونستم بکنم! دیگه نه حوصله داشتم چیزي در این مورد بخونم و نه بشنوم!

کنار خیابون نگه داشتمو نامه رو از تو کیفم در آوردم ویه نگاه بهش کردم. بعد یه گوشه

ش رو پاره کردم!

یه لحظه با خودم گفتم یه نگاه توش رو می کنم. شاید یه چیز دیگه باشه! اینطوري عاقلانه تره. اگه چیزي نبود و فقط نامه بود، پاره ش


 

فصل هفتم

بازم خیابون عباس آباد! بازم کنار نرده هایی که از زیرش یه بزرگراه رد می شه ! بازم

سروصداي آشنا و آدما !

تکیه م رو دادم به نرده ها و پایین رو نگاه می کنم ! هنوزم ماشینا مثله سیل دارن به طرف پایین می رن ! راستی این همه ماشین کجا می رن ؟ دوباره خم می شم و پایین رو نگاه می کنم ! سرم گیج می ره ! ارتفاعش خیلی زیاده! یه دفعه یه صدا از پشت سرم می آد !»

- یعنی از منم ضعیف تري؟

بر می گردم و پشت سرم رو نگاه می کنم! شاید همون خانمه باشه ! یه خانوم روي یه صندلی چرخدار! نه این دفعه دیگه پشت سرم کسی نیست

راستی اون خانوم کی بود؟ چه طور یه دفعه اونجا پیداش شد ؟! برام خیلی عجیب بود.

در هر صورت هر کی که بود ،حالا نیس !

دوباره پایین رو نگاه می کنم ! بازم سرم گیج می ره ! دنیاي عجیبی یه ! یه روزایی واقعا

قشنگه ! و یه روزایی واقعا زشت ! بازم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم ! کسی نبود

دو طرف پیاده رو رو هم نگاه کردم از اون خانوم خبري نبود دفعه قبل همین موقع اومده بودم اینجا که دیدمش ! یعنی ممکنه الان پیداش بشه ؟

سرم رو بلند کردم طرف آسمون. انگار می خواستم خدا رو ببینم عجیبه ! نمی دونم چرا

ما آدما هر وقت که می خوایم با خدا حرف بزنیم آسمون رو نگاه می کنیم؟! مگه خدا درون خودمون نیس؟!

« دوباره برگشتم طرف نرده و پایین رو نگاه کردم بازم سرم گیج رفت ! یه قدم اومدم

عقب! بلافاصله برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم !

نه ! دیگه از اون خانومی که روي صندلی چرخدار نشسته بود خبري نیست

-خانوم مهندس ماشین روشن باشه ؟

« احمد آقا بود راننده م »

-آره احمد آقا. الان می آم

« ؟ شاید براي آخرین بار دوباره برگشتم طرف نرده ها ! از دفعه قبل چند سال می گذره یه سال! دو سال! پنج سال! ده سال!

دست کردم و از تو کیفم یه ورق کاغذ یادداشت رو در آوردم و نگاهش کردم !

(من دریا قائمی اقدام به خودکشی کرده ام در مرگ من هیچ کس مقصر نیست)

کاغذ دیگه زرد و کهنه شده !

شروع کردم به پاره ش کردن.احمد آقا آروم اومد پشت سرم و گفت »

ببخشین خانوم مهندس! طوري شده ؟

- نه احمد آقا

- آخه چه طور شد که اومدین اینجا و همش پایین رو نگاه می کنین ؟

« خندیدم و گفتم »

یه خاطره ! اومدم دنبال یه خاطره !

« بعد پاره پاره هاي ورق رو اون بالا ریختم پایین و آروم گفتم »

-یه روزي حدود ده سال پیش ، شاید قرار بود به جاي این کاغذا من برم اون پایین !

- بله خانوم ؟!

« دوباره خندیدم و گفتم »

- هیچی احمد آقا بریم.

« احمد آقا خواست در ماشین رو برام باز کنه که نذاشتم و خودم بازش کردم و سوار شدم و احمد آقام اومد نشست پشت فرمون و گفت »

- یه عرضی داشتم خانوم مهندس

- بگو احمد آقا.

- اسم این دختره رو نوشتم دانشگاه اما شهریه ش خیلی زیاده خانوم! تازه دانشگاه آزاد هم هس!

- اصلا مهم نیست احمد آقا! بهتون گفتم که! تا هر وقت گلناز حون بخواد تحصیل کنه ،

تمام هزینه ش رو من متقبل می شم !در ضمن مدرك این دانشگاهم همه جا قابل قبول و معتبره !

- آخه خانوم دیگه خیلی شرمنده شما می شم !

دیگه حرف شم نزن احمد آقا!

- خدا از خانومی کم تون نکنه ! بخدا شیرزنین شما! هزار تا مرد باید بیان و جلو شما زمین رو ماچ کنن که...

- دیگه فکر شم نکن احمد آقا! راستی از این ماشین تازه راضی هستی ؟

- بعله خانوم ! عروسه ماشااله! ماشین یعنی بنز! بقیه ماشینا رو ولش کنین! اونم این بنز!

- خب حالا حرکت کن بریم.

« موبایلم زنگ زد سوگل بود »

-الو مامان !

- چیه عزیزم ؟

- سلام! کجایین شما؟

- نزدیک شرکتم طوري شده ؟

- من و کامران تا یه ساعت دیگه میام دفتر . هستین که ؟

- آره عزیزم ، بیا

- پس فعلا خداحافظ.

« تلفن رو قطع کردم و به احمد آقا گفتم »

- احمد آقا یه خرده تند تر برین الان سوگل و شوهرش میان شرکت

« ده دقیقه بعد رسیدم دم شرکت و پیاده شدم و رفتم تو .»

- سلام خانم مهندس.

- سلام خانم محمدي خبري نیس؟

- چرا. چند تا تلفن داشتین

- ا ...! کارمندا کجان؟!

-دفتر آقاي دکتر مظاهر

- مگه استاد مظاهر اومدن ؟

- بعله. گفتن وقتی شمام تشریف آوردین اگه وقت داشتین برین دفترشون.

- دفترشون که حتما نظافت شده و تمیز بوده!

- کاملا همونطور که دستور داده بودین، اگرچه آقاي دکتر خیلی کم تشریف می آرن اما دفترشون هر روز نظافت می شه

- ممنون ممنون. لطفا اگه کسی با من کار داشت، بگین بعدا تماس بگیرن. راستی دخترم و دامادم الان می آن اینجا بگین منتظر باشن تا من از پیش استاد مظاهر بیام.

ممنون عزیزم

« رفتم طرف دفتر استاد مظاهر. نمی دونم چرا هر وقت این درو نگاه می کنم، توي دلم یه ترس خفته، زنده می شه ! شاید یاد اون روزي می افتم که با هزار تا ترس و امید اومد

اینجا!

در زدم.صداي استاد رو شنیدم که بهم اجازه می داد برم تو اتاقش.تا درو وا کردم، یه دفعه ، همه کارمندا از جاشون بلند شدن و سلام کردن.

جواب همه رو دادم و رفتم طرف میز استاد که استاد داشت پشتش داشت از روي صندلیش، آروم آروم بلند می شد

تند دوئیدم جلو که استاد اذیت نشه سلام کردم و آروم نشوندمش رو صندلی ش و دولا شدم که دستش رو ماچ کنم که نذاشت و سرم رو ماچ کرد و گفت »

- ا نقدرام پیر نشدم آ!

- حال تون چه طوره استاد؟ خیلی خیلی خوش اومدین !

- حالم رو که تو بهتر می دونی که هر روز زحمت می کشی و بهم سر می زنی !

- وظیفه مو انجام میدم استاد. بخدا وقتی می آم خدمتتون ، دور از جون شما انگار انگار دیدن پدرم می رم!

- تو همیشه گل سرسبد دانشجو هام بودي. هنوزم هستی.

- لطف دارین.محبت هاي شما رو هیچ وقت ...

- خب خب ! در ضمن اومدم به شرکت سرکشی کنم.

- خیلی کار خوبی کردین استاد.

- ولی انگار بیخودي اومدم!

- چرا!؟

- آخه هر چی نگاه کردم نتونستم یه ایرادي چیزي بگیرم !

« همه زدیم زیر خنده که دوباره استاد گفت »

- ما معلم ها همیشه دنبال یه عیب و ایراد تو کار شاگردامون می گردیم! اما الحق که این دفعه نشد چیزي پیدا کنم!

- ممنونم استاد.این بهترین تشویق براي منه.

« تو همین موقع، کارمندا ، همه بلند شذن که برن سر کارشون یکی یکی از استاد و من اجازه گرفتن و رفتن تا نوبت آخري که یه دختر جوون بود شد که گفت »

-ببخشین خانوم مهندس

- چیه عزیزم ؟

می خواستم بگم در اثر اشتباه من، چایی ریخت رو - « کیبورد » ! و دستگاه سوخت معذرت می خوام. البته خسارتش رو ...

- عیلی نداره عزیزم. سعی کن بیشتر احتیاط کنی.خسارتم نمی خواد بدي ، فقط به مسئول تدارکات بگو که یکی دیگه تهیه کنه.

- خیلی ممنون خانم مهندس. چشم.

« تو همین موقع ، مستخدم براي من و استاد چایی آورد که برداشتم و یکی گذاشتم جلوي استاد و یکی م براي خودم ورداشتم وقتی اونم خواست بره گفت »

-خانوم مهندس دست شما درد نکنه. اون مساعده رو گرفتم.

- خواهش می کنم عزیزم.

- خیلی ممنون

- خواهش می کنم

« مستخدم که رفت بیرون، استاد با خنده گفت »

-می دونستم که تو دختر با کفایتی هستی ولی این دیگه واقعا برام عجیبه

- چی عجیبه استاد؟

- انتظار نداشتم که شرکت آنقدر منظم باشه!

- ممنونم

-نه، جدا می گم ! حتی این دفتر که درش ماهی یه بار وا نمی شه مثل گل می مونه اینا همه از با کفایتی مدیر اینجاست.

- با این کارمندا که حرف زدم.همه عاشقت بودن! فکر نکنم اگه به هر کدوم شون حتی صد میلیون تومنم پول بدن به تو خیانت کنن! خودم که طرز صحبت کردن و رفتارت رو با اینا می بینم واقعا...

- خیانت ! صد میلیون! شاید اینطوري باشه اما فریبرزم همینجوري خودشو نشون می داد

شایدم من اینطوري تصور می کردم،شایدم ! ...»

- بازم تا اسم خیانت و این چیزا اومد رفتی تو فکر؟

- بله استاد؟!

- می گم تو هنوزم اون مسئله رو فراموش نکردي؟

- نه استاد! هیچوقتم فراموش نمی کنم بعد از اون همه سال و اون همه اعتماد و اون همه زحمت و فداکاري! واقعا مستحقش نبودم استاد!

- می دونم . می دونم. ازش خبر نداري؟

- نه، اصلا

- راستش تنها براي سرکشی نیومده بودم اینجا. اینو بهانه کردم

- مسئله اي پیش اومده ؟

- امروز صبح یه چیزي شنیدم که نتونستم طاقت بیارم تا شب که بهم سر می زنی صبر کنم!

- طوري شده استاد؟

- اون برج رو که تو میدون... بود رو یادت هست؟

- کدوم ؟

- همون که چهار ماه پیش ریخت پایین

- بله!

- می دونی ماله کی بود؟

« با دیدن خنده ایکه رو لب استاد مظاهر نشست سکوت کردم! دلم می خواست همونی باشه که فکر می کردم ! بی اختیار یه اسم به زبونم اومد »

-فریبرز!

- می دونستم که تا بگم می فهمی

« انگار ته دلم یه دفعه خنک شد !»

- می گن از همه چیز زده بود! سیمان ! میلگرد! آهن! همه چی!

اخلاقش اینطوري بود! تا زمانی که شرکت رو اداره می کردم نذاشتم از این کارا بکنه ! صد

بار سر همین مسئله ازش ایراد گرفتم! بالاخره سزاي کارش رو دید!

-خوشحال شدي؟

- دروغ نمی تونم بگم بهتون استاد آره!

- پس بذار یه خبر دیگه م بهت بدم! الان آقا تو زندانه . ورشکست شد!

- شما مطمئن هستین استاد؟

- ناراحت شدي که انداختنش زندان ؟

« یه فکري کردم و گفتم »

-دروغ نمی تونم بهتون بگم هم ناراحت شدم هم خوشحال!

- می گن چند تا چک دست مردم داره هر چی داشته و نداشته گذاشته بود رو این برج!

« بعد دوباره خندید و گفت »

هیچ چیزي از خداوند پنهون نمی مونه !

« ! یاد حرف قاضی، تو دادگاه افتادم

« قانون دیگه اي هم داریم که چشمش در همه جا هس و همه چیز رو دیده و میبینه !»

-حالا می خواي چی کار کنی؟

- چی رو ؟

- بالاخره بچه ها باید بدونن که پدرشون الان زندانه یا نه ؟

- نمی دونم!

- کار خوبی کردم که این خبر رو بهت دادم یا نه ؟

- حتما! برام این خبر خیلی خیلی مهم بود استاد !

- خب، خدا رو شکر ! همه ش با خودم در جنگ و جدال بودم که این مسئله رو بهت بگم

یا نه !

- کار بسیار خوبی کردین! ازتون ممنونم.

« یه لبخندي زد و در حالیکه از جاش بلند می شد گفت »

-من برم یه خرده این طرفا قدم بزنم و برگردم .

- پیاده تشریف آوردین استاد؟

- آره دخترم . پارك ساعی انداختم تو وزراء و اومدم بالا.

- پس من می رسونم تون خونه.

- باشه فعلا برم یه خرده راه برم راستی هیئت مدیره با پروژه ي جدیدت موافقت کرده به اتفاق آرا! موفق باشی.

- ممنونم استاد. هر چی دارم،اول از خدا دارم بعد از شما.

نه، اینطوري نیس.خودت شایستگی و لیاقتش رو داشتی.

-بازم ازتون ممنونم استاد.

- از وقتی که تو اومدي شرکت از این رو به اون رو شده من باید از تو تشکر کنم!

خب، فعلا خداحافظ . یکی دو ساعت دیگه بر میگردم .

-خداحافظ استاد.

« با هم از دفتر استاد اومدیم بیرون و صبر کردم تا استاد از شرکت رفت و منم تو دفتر خودم و از منشی م خواستم پرونده ها رو بیاره.

چند دقیقه بعد مهندس شوکتی، با چند تا پرونده و نقشه در زد و اومد تو اتاقم »

-اجازه هس خانوم مهندس؟

- خواهش می کنم . بفرمائین

- خبر دارین که با پروژه ي جدیدتون موافت شده ؟ تبریک می گم !

- ممنون اتفاقا می خوام در همین مورد با شما صحبت کنم

- خواهش می کنم. بفرمائین

- آقاي مهندس می خوام دوباره همه چیز یه چک کامل بشه

- ولی خانم مهندس تا حالا سه بار به طور کامل همه چیز بررسی شده !

- مهم نیس یه بار دیگه هم بشه ! این بارم توسط مهندس خوشکام !

- مهندس خوشکام ؟!

-بله مهندس خوشکام

- مهندس خوشکام خیلی وسواسیه ! حوصله همه رو...

- مهندس خوشکام بسیار با دقت هستن با دقت و متبحر!

-آخه خانم مهندس فکر نکنم بعد از سه بار باز پرسی احتیاج باشه که ....

- ببینید آقاي مهندس ! این برج ، یه برج سی و خرده اي طبقه س ! ما یه ساختمون دو

طبقه نمی خوایم بسازیم ! باید کوچکترین مسئله کاملا بررسی بشه! از هر نظر! متوجه

می شین ؟

- بله، بله ! فقط یه مسئله رو می خواستم به خدمتتون بگم چناچه جاي کابل هایی که دستور دادین از کابل....

- انگار متوجه عرایض بنده نشدید آقاي مهندس!

- آخه

- گوش کنین آقاي مهندس من دیگه احتیاجی به پول ندارم شما خودتون در جریان هستین ! دستمزدي که از ساختن آخرین برج گرفتم بعلاوه سهمی که توش داشتم به قدري زیاد بود که حساب هاي بانکی م رو کاملا پر کرد ! هئیت مدیره و سهام دارن رو هم همینطور! پس دلم می خواد بدونین که اصلا مسئله پول در میون نیس. من اخلاق مخصوصی دارم.دلم می خواد وقتی کاري رو انجام میدم، کوچکترین ایرادي نداشته باشه!دلم می خواد از هر چیز بهترین استفاده رو کنم! امیدوارم دیگه کاملا متوجه شده باشین!

- بله معذرت می خوام پس با مهندس خوشکام تماس بگیرم !

- ممنون می شم

- از نظر دستمزدي که مطالبه می کنند، موردي نیس؟

- خیر هر چه قدر خواستن موافقت کنین ایشون همیشه دستمزد هاي عادلانه اي طلب گرفتن.

- چشم . پس فعلا با اجازه

- خواهش می کنم

« برگشت که از دفرم بره بیرون اما یه لحظه مکث کرد و اومد جلو میز و گفت »

-راستش چه جوري بگم ؟ می خواستم ازتون سوال کنم راجع به پیشنهادي که بهتون دادم فکر کردین ؟

- سرم رو از رو یه پرونده که جلوم باز بود بلند کردم و نگاهش کردم.

چهل و هفت هشت سالش بود خوش تیپ و خوش قیافه از نظر مالی وضعش خوب بود تا حالام ازدواج نکرده بود چند وقتی بود که به من پیشنهاد ازدواج داده بود .»

- آقاي مهندس جواب من همونه که قبلا بهتون دادم ازتون ممنونم اما جوابم منفیه !

خواهش می کنم دیگه در این مورد با من صحبت نکنین

« سرش رو انداخت پایین و یه چشم گفت و از دفترم رفت بیرون .»

خسته بودم ! شاید به خاطر شنیدن اون خبر! زندانی شدن فریبرز! بلند شدم و رفتم تو دستشویی دفترم جلوي آینه واستادم و خودمو توش نگاه کردم روسري م رو از سرم برداشتم و دوباره خودم رو تو آینه نگاه کردم.

یه زن حدود پنجاه سال.

همیشه فکر می کردم یه زن پنجاه ساله باید خیلی پیر باشه یعنی وقتی خودم بیست و خرده اي سالم بود این طوري فکر می کردم ! اما الان که به این سن رسیدم ، می بینم اونطور هام که تصور می کردم نیس!

چند تاچین کوچیک زیر چشمم نشسته اما پیر نیستم

صوتم رو شستم و نشسته م تو دفترم و شروع کردم به مطالعه پرونده الان فریبرز چه حالی داره ؟ یعنی هنوزم به فکر من هس؟ شاید همین الآن داره به من و بچه هاش فکر می کنه!

بالاخره انتقام پس داد ! مگه اون روزي که منو ول کرد من کسی رو داشتم که کمکم کنه

! اگه خداوند کمکم نکرده بود که الان استخونام تو خاك پوسیده بود! بذار بفهمه! بذار مزه بدبختی رو بچشه!

تو خودم دنبال یه احساسی می گشتم! احساس گرفتن انتقام ! احساس پیروزي !

احساس تسکین درد ها! احساس التیام زخم هاي کهنه ! احساس یه سردار فاتح! اما نه!

دیگه چنین احساسی تو وجودم نبود! سعی کردم این احساس رو در خودم بوجود بیارم ! شروع کردم به برگشتن به عقب! لحظه اي که فهمیدم داره بهم خیانت می کنه! لحظه اي

که رفت و با اون دخترك ازدواج کرد! لحطه دادگاه! لحظه اي که پا رو همه جیز گذاشت !

لحظه اي که دروغ گفت! لحظه اي که هر چی داشتم و نداشتم ازم گرفت! لحظه اي که منو از بچه هام جدا کرد! لحظه اي که منو تک و تنها و بی کس تو این شهر رها کرد!

لحظه اي که می خواستم خودکشی کنم!

اگه اون خانم که روي صندلی چرخدار نشسته بود، یه کمی دیر تر می رسید، حتما از اون

بالا پریده بودم پایین!

چه لحظات تلخی بهم گذشت! چه روزهاي سختی ! روز هاي بیم و امدي! ترس! وحشت!

تنهایی! بی کسی! بی پناهی! پوچی! التماس!

با چه حالی اون روز اومدم اینجا! چه کشیدم تا اون روز همین خانم منشی که الان منشی

خودمه، رفت تو دفتر استاد مظاهر! لحظه ها چطوري بهم گذشت!

تو همون چند دقیقه، تو رویاي خودم صد هزار بار از زبون استاد آره و نه شنیدم! همه ش

از خودم می پرسیدم که برخورد استاد باهام چه طوري یه!؟ سرد و خشک!؟ گرم و صمیمی!؟ اصلا منو یادش هس؟! بهم رو نشون می ده؟! اصلا اجازه می ده که من براي یه دقیقه م که شده برم تو اتاقش یا با یه پیغام به منشی ش منو رد می کنه برم!

چند سال از اون روز می گذره؟! ده سال! یه عمره! اما چه زود گذشت! اونقدر زود که هر

روزش مثل یه سال بود! ده سال غرور شکسته! ده سال عشق پایمال شده! ده سال پیمان برباد رفته!

اما حالا که فکر می کنم می بینم چه زود گذشت! انگار همین دیروز بود که تو سالن این

شرکت جلو میز خانم منشی واستاده بودم منتظر یه جواب!

چقدر طول کشید تا استاد از تو دفترش اومد بیرون و به من نگاه کرد ؟!»

*« خدایا چقدر طول کشید! تلفن رو میز خانم منشی داره زنگ می زنه! دور تا دورم اتاق و

دفتره! چه شرکت بزرگی یه اینجا! چند تا اتاق داره؟ فکر کنم سی تایی کارمند داشته باشه! همه شونم برگشتن و به من نگاه می کنن!

چرا خانم منشی نمی آد بیرون؟! حتما استاد اصلا مفهوم پیغامم رو نفهمیده! کاشکی یه جور دیگه براش پیغام می دادم! حالا که وقت پیغام هاي فلسفی و شاعرانه نبود!

برگشتم و دري که ازش اومده بودم تو شرکت نگاه کردم! خیلی پشیمون شدم از اینکه اصلا پامو اینجا گذاشتم! اومدم مثل گداها گردن کج کردم براي چی؟! خیلی خودمو سبک کردم! اگه استاد می خواست حتما تا حالا به اون خانم منشی یه جوابی داده بود!

چقدره که رفته تو دفتر استاد؟! حتما...

در دفتر استاد وا شد! خودش بود! استاد مظاهر! معلم من! استاد من! فقط خدا کنه بازم معلمم باشه و اخلاقش فرق نکرده باشه! هرچند! اگه دیدم با سرسنگینی باهام برخورد کرد، می گم اومدم فقط بهتون سر بزنم! می گم دلم براتون تنگ شده بود و اومدم که .....

- من شاگرد نمونه رد شده تا حالا نداشتم! حتما نمره هاتو درست نگاه نکردي! من مطمئن هستم که اشتباهی رخ داده !

« نه ، خودش بود! همون معلم همیشه من !»

- سلام استاد!

- دریاي چو دریا! آرامِ پرخروش! خاموش پرصدا!

« اومدم جلو و یه خرده دیگه با لبخند نگاهم کرد و گفت »

- چه خوب کردي اومدي اما فکر می کنی کجا نمره نیاوري و رد شدي ؟!

« اومدم جوابشو بدم که بغض تو گلوم شکست و صدام لرزید و اشک تو چشمم جمع شد که استاد فهمید !»

- خانم منشی لطفا کسی مزاحم نشه.

« با هم رفتیم تو دفترش که چند نفر اونجا نشسته بودن »

- آقایون، با پوزش، خواهش می کنم که جلسه رو به وقت دیگه اي موکول کنیم!

« همه آروم بلند و خداحافظی کردن و رفتن. موندیم من و استاد. دیگه نتونستم جلوي خودمو بگیرم! نشستم رو یه مبل و صورتم رو تو دستام پنهون کردم و زدم زیر گریه.

استاد مظاهر جهاندیده تر از اون بود که وسط اشک هام ازم سئوالی بکنه!

بعد از اینکه آروم شدم گفت:

- انقدر غم ت سنگینه؟!

- بله استاد!

- بجه ها که سالمن؟!

« سرم رو براش تکون دادم »

- فریبز! اون چی؟

- تموم شد استاد! از هم جدا شدیم !

« اومد رو یه مبل کنارم نشست و از تو جیب ش، پیپ ش رو در آورد و با یه فندك روشنش کرد و شروع کرد به کشیدن، اخلاقش بود! هر وقت ناراحت می شد پیپ می کشید!

- استاد! گول خوردم! هرچی داشتم به نامش کردم. تو دادگاه دروغ گفت! الآن دیگه هیچی ندارم! حتی یه اتاق براي خوابیدن!

« بازم گریه کردم و استاد صبر کرد »

حتی فکر نکرد که زنش کجا می ره! شب جایی رو داره بخوابه یا نه!

اشتباه کردن استاد! به بن بست رسیدم! احساس می کنم که دیگه هیجی نیستم!

« بهم خندید و گفت »

- ما همه مون گاهی تو زندگی اشتباه می کنیم!

- ولی این اشتباه با اشتباهات دیگه فرق نداره!

- نه اینطور نیست! هرکی تو زندگیش یه جور اشتباه می کنه!

- نمی دونم چیکار باید بکنم! پوچ شدم استاد!

- اینم زمان ثابت می کنه! پاشو برو تو اون دستشویی صورتت رو بشور و بیا! خیلی کارا

با هم داریم که باید انجام بدیم! دلم نمی خواست اینطوري بیاي اینجا اما چقدر خوب شد که اومدي! من دیگه خسته ام! از تمام شاگردامم گله مند! مخصوصا از تو که گل سرسبد همه بودي! حالا که دیگه گذشته! مهم اینه که الآن اینجایی! ازت نمی پرسم چرا از شوهرت جدا شدي چون با شناختی که ازت دارم می دونم که حتما دلیل قانع کننده اي داشتی. حالا اینا باشه براي بعد. فعلا پاشو صورتت رو بشور. پاشو دخترم .»*

« وقتی اون روز تو دستشویی دفتر استاد، صورتم رو شستم، احساس کردم که انگار برام

یه روز جدید شروع شده! مثل قدیما! مثل زمانی که استاد یه پروژه رو می سپرد دستم تا

روش کار کنم! هنوز خنکی اون آب رو روي صورتم و دستم حس می کنم !»

- مامان! مامان!

« برگشتم طرف در اتاقم رو نگاه کردم. سوگل و شوهرش اومده بودن تو اتاق !»

- حالتون خوبه مامان؟!

- سلام! کی اومدین تو؟!

- در زدم، متوجه نشدین!

- ببخشین عزیزم! حواسم به این پرونده بود.

« بلند شدم و رفتم طرف شون، شوهرش بهم سلام کرد و گفت »

- انگار یه خرده خشته این!

- آره کامران جان، کمی خسته م، تو چطوري؟

- ممنون.

- بچه کجاس؟ نوه ي خوشگلم!

« سوگل خندید و گفت »

- پیش مامانِ کامرانه! رفته بودیم یه خورده خرید کنیم.

- مامان خوبن کامران جان؟

- ممنون،خوبن.

- مامان! اومدیم کلید ویلا رو بگیریم یه چند روزي بریم شمال.

-اشکالی نداره؟

- نه عزیزم، خیلی م خوبه، کی می خواین برین؟

- فردا.

- خوب به سلامتی فقط با احتیاط برین! خب؟

- باشه، راستی رفته بودم خونه سامان خداحافظی کنم. یه خرده ناراحت بود، نتیجه ش رو

کی می دن؟

- آره، یه خرده نگرانه ! ولی حتما موفق شده و همه رو پاس کرده ! می خواد دیگه آماده

بشه براي گرفتن مدرك دکتراش! فکر کنم همین روزا جواب بدن.

- به امید خدا، پس مامان من همین جا ازتون خداحافطی می کنم. چیزي از شمال
نمی خواین؟

- نه عزیزم.

- تو ویلا چی ؟ کاري اونجا ندارین؟

- نه ، برین به امید خدا.

« ، کلید ویلا رو بهشون دادم و ازشون خداحافظی کردم و تا دم درِ شرکت بدرقه شون کردم واقعا زمان چه جوري میگذره ! اصلا باورم نمیشه که این سوگل که الآن شوهر و بچه داره ، همون سوگل شونزده ساله باشه! سامانم همینطور! سامان پونزده ساله، حالا براي خودش مردي شده! همین روزا فوق لیسانسش رو می گیره و باید به فکر یه دختر خوب براش باشم!

دوباره برگشتم تو دفترم و رفتم پشت میزم نشستم و شروع کردم پرونده اي رو که رو میزم بود، خوندن اما مگه می تونستم فکرم رو متمرکز کنم!

پرونده رو بستم و تکیه م رو دادم به صندلی، نمی دونم چرا دلم می خواست برگردم به گذشته! به اون روزي که نا امید اومدم اینجا پیش استاد!

آدم وقتی یه زمانی رو پشت سر میذاره و بعدش در زندگی موفق می شه، گاهی وقتا دلش می خواد برگرده به عقب و دوران سختی رو که گذرونده مرور کنه! براي آدم لذت بخشه!

چشمامو بستم ! تو یه لحظه برگشتم به عقب! چقدر راحت آدم می تونه در یک لحظه ده

سال برگرده به عقب !»

« صورتم رو تو دستشویی شستم و اومدم بیرون، استاد بهم خندید و گفت »

- بریم دخترم.

« مونده بودم که کجا باید بریم؟! شاید می خواست که منو ببره پیش فریبرز و یه جوري

آشتی مون بده! اصلا دلم نمی خواست که استاد یه همچین کاري بکنه! این کار با بیرون

کردن من از شرکتش هیچ فرقی نداشت!

دوتایی از شرکت اومدیم بیرون و سوار ماشین استاد شدیم و حرکت کردیم. از خیابون گاندي اومدیم تو وزراء وارد عباس آباد شدیم و بعد خیابان مستوفی! خیابانی که سال ها پیش می شناختمش!

فکر کردم استاد می خواد منو ببره خونه خودش اما اینطور نبود. کمی پائین تر از خونه خودش، جلو یه ساختمان نوساز نگه داشت و دوتایی پیاده شدیم و استاد با یه کلید، در ساختمون رو وا کرد و رفتیم تو.

از چند تا پله رفتیم بالا و تو طبقه اول جلو یه آپارتمان واستادیم. در آپارتمانم با یه کلید وا کرد و رفت عقب و گفت »

- از این به بعد تا زمانی که به امید خدا، خودت، از پول خودت یه خونه قشنگ و بزرگ و

شیک بخري ، خونه تو اینجاست! برو تو دخترم.

« یه نگاه به استاد کردم و آروم رفتم تو آپارتمان. چقدر شیک بود! یه آپارتمان سه خوابه مبله شده! یه نگاهی به دور و ورم کردم و برگشتم طرف استاد که گفت »

- فعلا چیزي نگو. برو استراحت کن. وقتی خستگی ت در رفت بیا شرکت.

« بعد از جیب ش حدود پنجاه شصت هزار تومن پول در آورد و گذاشت رو کنسول دم در

و گفت »

- اینم حقوق این ماه!

« از خوشحالی بغض گلوم رو گرفته بود. آدم وقتی گرفتار و ناامیده معنی و مزه دوستی

و حمایت و مهربونی رو می فهمه!

یه نگاه و پول ها و یه نگاه به استاد کردم و گفتم »

- استاد! چه جوري از لطف شما تشکر کنم؟! شما واقعا...

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:33 توسط صدف|

-چقدر بهت گفتم به این مرتیکه انقدر رو نده ! هی از شکم خودت زدي و کردي تو ... این بی شرف ! بیا ! اینم دستمزدت ! هزار دفعه بهت گفتم نذار " تنبونش " دو تا بشه !

منو ببین ! تا این مسعود بی شرف می خواد از جاش بلند بشه ، یکی می زنم تو سرش که نفسش در نیاد ! تا یه ساختمون رو تموم می کنه و خبر دار می شم که پول مول اومده تو دستش ، یه چاله براش می کنم ! مرد رو باید اینجوري نگه داشت ! الان یه ساختمون چهار طبقه به نامم کرده هیچ ، این خونه ایم که داریم توش زندگی می کنیم به نام خودمه ! کلی دلار تو حسابم تو خارج گذاشتم ! انقدر طلا و جواهر واسه خودم خریدم که از هر چی طلا و جواهره دیگه حالم به هم می خوره اما تا چند وقت می گذره ، یه پولی ور می دارم و بازم می رم واسه خودم می خرم ! چرا؟! چون این مردا تا به خودشون پول می بینن ، فیلشون یاد هندستون می کنه !

-برم برات چایی بیارم .

-بگیر بشین ببینم ! چایی می خوام چیکار؟! کوفت بخورم ! تعریف کن ببینم چی شده !

"گرفتم نشستم و در حالی که حتی از مهناز خجالت می کشیدم ، آروم گفتم "

-شکست خوردم ! برعکس اون چیزایی که همیشه فکر می کردم که دارم ، نداشتم ! باید حرف پدرم رو گوش می کردم . اون راست می گفت . زن حداقل باید چهار پنج سال از شوهرش کوچیکتر باشه که وقتی شوهر به سن و سال فریبرز رسید ، زن شکسته نشده باشه !

-که چی؟ !

-خب الان فریبرز حدود چهل سالشه . تازه اول چلچلی شه . منم حدود چهل سالمه اما شکسته و داغون ! داشتم تو آیینه خودم و نگاه می کردم . دیدم ...

-پاشو خجالت بکش ! باز از اون فلسفه بافیا کردي؟! بازم از رو نرفتی ؟! ده بار اومدم بهت گفتم دریا حواست به این مرتیکه ي موش مرده باشه ! گوش نکردي که ! تا
می خواستم گوشی رو بدم دستت ، شروع می کردي از این چرت و پرتا تحویلم دادن !

-خب این یه حقیقته دیگه !

-حقیقت منم که جلو روت نشستم !

"یه دفعه از جاش بلند شد و یه چرخی جلوم زد و گفت "

-خوب نگاه کن ! کجاي من شکسته شده ؟! چشماتو واکن و خوب نگاه کن ! ببین تو صورتم یه چین و چروك می بینی ؟ !

"اینو گفت و دولا شد و صورتش رو آورد جلو صورتم ! نگاهش کردم . راست می گفت !

ماشاالله یه چروك تو صورتش نبود "!

-ماساژ صورت و آرایشگاه شنبه ها ! سونا و ماساژ پوست ، یکشنبه ها !استخر دوشنبه ها! دوره با بچه ها و رفتن پیش خیاطم ، سه شنبه ها ! چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه م ، در خدمت آقا مسعود ، شوهر عزیزم هستم ! اونم به خاطر اینکه هم به شوهرم برسم و هم حواسم بهش باشه ! صد بار بهت گفتم بیا تو این دوره هاي ما شرکت کن ! گوش نکردي ! تو این دوره ها ، ما زن ها ، از تجربیات همدیگه با خبر می شیم و استفاده می کنیم ! صد بار بهت گفتم دریا یه چیزي هم به نام خودت بکن ! چی جوابمو دادي؟! از همین لاطائلات ! من و فریبرز یه روحیم در دو بدن ! فریبرز فرشته آسمونی یه !فریبرز مرد نیس، جواهره ! فریبرز قدر شناسه ! فریبرز آقاس! ...آسمون پاره شده و فریبرز از وسطش افتاده پایین ! حالا دیدي که من درست می گفتم ؟ !

قبل از عقدت اومدم در گوشت گفتم مهریه ت رو کم نگیر ! بازم چی جوابمو دادي ؟!

چرت و پرت ! مهریه زن رو خوشبخت نمی کنه ! کی مهریه رو داده و کی گرفته ؟! اگه مرد

نخواد زندگی کنه ، کاري می کنه که زن بگه مهرم حلال ، جونم آزاد ! مثل این پیرزن هاي صد ساله برام سخنرانی کردي !

بالاخره مهریت رو چقدر کردي ؟! ١٤ سکه طلا به نیت چهارده معصوم ! اون وقت همون وقتا من مهریم رو چقدر کردم ؟ صد و بیست و چهار سکه طلا ، به نیت صد و بیستو چهار هزار پیامبر ! هر دوشم متبرك بود اما مال تو چهارده تاس و مال من صد و بیست و چهار تا !

-همه مردا که یه جور نیستن !

-آره منم نگفتم همه یه جورن اما آدم باید حواسش جمع باشه ! مهریه اندر مطالبه س اما منم که از مسعود نگرفتمش ! ولی یه سرمایه س واسه روز مبادا ! البته توام زیاد گناهی نداشتی . بی تجربه بودي اما من تجربه داشتم ! بابامو دیده بودم ! برات که تعریف کردم ! مادر بدبختم چی کشید ! آخرشم دق مرگ شد !

یادته واسه این .... چیکارا کردي؟! زمان دانشگاه رو می گم . همون موقع که می خواست دانشگاه رو ول کنه ، همون موقع م که زیاد با همدیگه جور نبودیم و نمی خواستیم اسرار زندگی و خونواده مو برات بگم ، سر بسته یه چیزایی بهت گفتم ! همون موقع که شاگرد گرفته بودي و درس می دادي و پولی رو که می گرفتی ، می ریختی تو جیب آقا ! بد عادتش کردي ! پر روش کردي !

یادمه کشیدمت یه گوشه ! یادت می آد ؟! بردمت پشت دانشکده ، همونجا که دفعه اول همدیگرو دیده بودیم ! اونجا که نیمکت داشت ها ! یادته ؟

"سرمو تکون دادم "

-من خودم که خبر نداشتم . ژاله بهم گفت . راستی از ژاله خبر داري ؟ !

-از وقتی رفته شهرستان نه .

-یادم باشه برات بگم . چی می گفتم ؟ آهان ! کشیدمت کنار و بهت گفتم ....

" *یه دفعه خودمو تو دانشگاه دیدم ! پشت ساختمون دانشکده ، رو یه نیمکت با مهناز نشستم و مهناز داره باهام حرف می زنه . درست به حرفاش گوش نمی دم . یعنی همه اش حواسم به فریبرزه ! باید بهش پول بدم . اگه امروز یادم بره بهش پول بدم دیگه نمی بینمش تا شنبه ! می دونم که یه قرونم پول تو جیبش نیس! البته اون خیلی نجیب تر از ایناس که حتی یه کلمه حرف بزنه ولی می دونم که اصلا پول نداره ! دلم می خواد مهناز زودتر حرفشو بزنه و من برم پیش فریبرز که تو محوطه دانشگاه منتظرمه "!

-دریا ! می خوام یه چیزي سربسته بهت بگم !

-چی شده ؟

-ژاله بهم گفت که داري تدریس خصوصی می کنی .

-آره چطور مگه ؟

-شما که وضعتون خوبه ، براي چی اینکارو می کنی؟

-همین جوري . از درس دادن خوشم می آد .

-خوشت می آد بري زحمت بکشی و پولش رو بدي فریبرز؟ اونم با این درس سخت و

سنگینی که خودمون داریم ؟ !

-ژاله اینا رو بهت گفته ؟

-اونم دلش واسه تو می سوزه ! برو قیافت رو تو آیینه نگاه کن ببین چی شدي! پارسال این لپات عین انار بود ! الان چی؟ ! شدي عین اسکلت ! از یه ور درس می خونی ، از یه ور

به فریبرز درس می دي ! اینا کم بود ، حالا رفتی شاگرد خصوصی گرفتی !

-کار بدي که نمی کنم مهناز جون ! اون الان به من احتیاج داره !

-چرا، داري کار بدي می کنی ! از من بشنو ، کارت درست نیس ! من تجربه دارم ! بذار فریبرز رو پاي خودش واسته ! بذار مرد بشه !

-می شه ! الان باید کمکش کنم . چند وقت دیگه نتیجه ش رو می بینی ! یعنی هر دو
می بینیم - !خدا کنه ! اما حواست رو جمع کن ! یه روزي در مورد اون پسره ي گند ابی ، تو به من گفتی حواسم و جمع کنم که کردم . همونم باعث شد که گولش رو نخورم و بدبخت نشم ! الانم من به تو می گم حواستو جمع کن !

"صورتش رو ماچ کردم و از اینکه اون و ژاله برام نگرانن ، ازش تشکر کردم و دوتایی رفتیم طرف محوطه جلوي دانشگاه . فریبرز منتظرم بود . از بچه ها خداحافظی کردیم و با فریبرز رفتیم طرف چهار راه پهلوي .

تو ایستگاه اتوبوس ، وقتی خواستیم از همدیگه جدا بشیم ، از تو کیفم صد تومن در آوردم و گرفتم جلوش و گفتم "

-بیا فریبرز! این پیشت باشه .

"یه نگاهی به پول کرد و سرش و انداخت پایین و گفت "

-آخه من چطوري ...

"نذاشتم حرفش تموم بشه و دستش رو گرفتم و پول رو گذاشتم تو دستش و گفتم "

-بگیر، انقدر تعارف نکن ! من و تو نداریم که ! مطمئن باش تا چند سال دیگه همچین وضع مون خوب می شه که از این روزا فقط برامون یه خاطره خوش باقی می مونه !

-دریا! چطوري محبت هاي تو رو تلافی کنم ! آخه درست نیس که من پول تو جیبیمو از تو بگیرم ! پاك شدم نون خور تو !

چه عیبی داره ؟ وقتی مدرکت رو گرفتی و واسه خودت یه مهندس خوب شدي، همه رو جبران می کنی !

-آره دریا! بهت قول می دم ! تمام این کارایی رو که تو برام کردي جبران کنم ! بهت قول می دم ! عزیزترین کس من تویی ! تو از صد تا رفیق برام رفیق تري ! تو *...

-هووووي ...! کجایی؟ !

"مهناز یه دفعه تکونم داد "!

-هان ؟ !

-خوابی !

-نه ، تو اون روزاي دانشگاه بودم !

-همون موقع ها که خودشو زده بود به موش مردگی و خرت کرد ؟ !

"هیچی نگفتم "

-خاك تو سر من کنن که دارم نمک رو زخمات می پاشم !

"دوباره بغلم کرد و گفت "

-غصه نخوري ها ! من تا آخرش باهاتم ! پول مولم هرچی خواستی فقط بگو ! اینطوریم نشین و زانوي غم بغل بگیر ! بلند شو به خودت برس ! همین الانشم به خدا هزار تا خواستگار داري ! تو چه اون موقع و چه الان تو تمام خوشگلا تکی ! این چشم و ابرو و موهاي قشنگ و لب و دهن کوچیک و دماغ خوشگل رو هیچکس نداره ! خود اون مرتیکه کور شده هم می دونه !

-از ژاله چه خبر؟ من از اون موقع که گفت شوهرش بهش گفته که حق نداره با ما ها ارتباط داشته باشه دیگه بهش زنگ نزدم .

-خب کار بدي کردي !

-آخه شوهرش گفته بود !

-شوهرش غلط کرده ! یعنی چی ؟ اصلا اون چیکارس که ممنوع کنه ژاله با دوستاش حرف نزنه ! دختره رو برده شهرستان و کرده تو یه خونه ! عین زندانیا !

-ازش خبر داري؟

-آره همین امروز صبح بهش زنگ زدم . قبلش به تو زنگ زدم که تلفنت اشغال بود .

بعدش زدم به اون .

-حالش چطور بود؟

-خراب! اصلا این ژاله اون ژاله نبود! اولش که زنگ زدم و گفتم الو، یه آن جا خورد !فکر کنم دستش رفت که تلفن و قطع کنه ! حتما از ترس شوهرش! اما انگار یه دفعه تصمیم خودش و گرفت و شروع کرد به حرف زدن ! اونم چه حرف زدنی ! یه ساعت و نیم با هم صحبت می کردیم ! شوهرش بهش گفته که داده شرکت مخابرات تلفنش رو کنترل کنن ! واله با زندانیام همچین معامله اي نمی کنن !

-آخه چرا؟ !

-می گه می ترسه اخلاقش خراب شه !

-مگه چیزي از ماها دیده ؟ !

-نه، همینجوري! می گفت شوهرش یه دوستی داره که انگار زنش یه خرده اونجوري هاس! اینم چشمش ترسیده و زن خودشو محدود کرده! گنه کرد در بلخ ،آهنگري ....

-واقعا که !

-تقصیر خود خرشه! اگه ترو بگیم از اون فریبرز موش مرده شناخت نداشتی اما ژاله هر چی می کشه تقصیر خودشه! پسر عموش که ازهمون اول خودشو نشون داده بود !

نذاشت این طفل معصوم درسش رو بخونه و وسط دانشگاه مجبور شد انصراف بده !

-تقصیر خونواده ش بود .

-خودشم مقصر بود .

-حالا چی می گفت ؟

-انقدر درد دل داشت که نمی دونست از کدوم بگه !

-پس اونم زندگی خوبی نداره !

-می گفت شوهرش دست بزن داره ! می گفت تا یه کلمه بهش حرف می زنه ، دعوا مرافعه راه میندازه و کتک کاري می کنه !

-چرا ازش شکایت نمی کنه ؟

-برو بابا دلت خوشه !

-پاشو بریم بیرون یه چایی بخور ! گلو خشک نشستی اینجا !

-آره، پاشو بریم. بریم این بچه ها رو ببینم . حتما طفل معصوما خیلی ناراحتن ! جریان رو می دونن؟

-آره . یعنی من تا حالا فکر می کردم که از چیزي خبر ندارن ولی انگار اشتباه می کردم .

-آخ که چقدر دلم می خواست یه کاره اي بودم و خدمت این مرداي چشم چرون

بوالهوس می رسیدم !

"دوتایی بلند شدیم و رفتیم تو سالن که سوگل و سامان اومدن جلو و مهناز سوگل رو ماچ کرد و یه دستی م رو سر سامان کشید و گفت "

-چی شده این ننه و باباي دیوونه تون افتادن به جون همدیگه ؟ !

"سوگل و سامان خندیدن و سوگل رفت که چایی بیاره و ماهام رفتیم تو سالن و نشستیم که سامان گفت "

-خاله مهناز، بابام زن گرفته !

-آتیش به جون بابات بگیره ! بذار ببینمش ، یه خدمتی بهش بکنم که کیف کنه !

"بهش اشاره کردم که جلو بچه ها چیزي نگه . یه خرده بعد سوگل با سینی چایی اومد تو سالن و به مهناز و من تعارف کرد و سینی رو گذاشت رو میز و نشست که مهناز گفت " -می دونی ژاله چی می گفت ؟ می گفت شوهرش بهش خرجی می ده . بگو چقدر! روزي پنجاه تومن !

-پنجاه تومن ؟! پنجاه تومن رو چیکار می کنه ؟ !

-حتما باهاش پفک نمکی بخره بخوره ! خاك بر سر مثلا پسر عموشم هس !

-یعنی پنجاه تومن می ده که ژاله باهاش زندگی رو بچرخونه ؟ !

-نه بابا توام ! اگه می تونست با پنجاه تومن یه زندگی رو بچرخونه که از طرف سازمان ملل بهش اسکار می دادن !

"بچه ها زدن زیر خنده "

-پس چی؟

٥١

-پنجاه تومن می ده بندازه تو قلکش واسه روز پیري و کوري ش ! چه می دونم !

-ژاله که می گفت پسر عموش بچه خوبی یه !

-آره ، بچه خوبی یه اما اگه افکار عصر حجر و خست و کنسی و تعصب خرکی رو خوب بدونیم !

"دوباره بچه ها زدن زیر خنده "

"مهناز یه نگاهی به بچه ها کرد و گفت "

-باباي شماها که از این غلطا نمی کنه ؟

"سوگل که داشت می خندید گفت "

-نه .

-راست می گی . باباي شما یه ... دیگه می خوره ! یه پدري از شماها من در بیارم که تو  دایره المعارفا بنویسن !

"دوباره بچه ها زدن زیر خنده "

-می گفت شوهرش بهش اجازه نمی ده لوازم آرایش بخره ! می گفت هر دفعه بهش می گم آخه لوازم آرایش که چیزي نیس ؛ می گه زن باید ذاتا خوشگل باشه ! حالا پدر سگ از خسیسی ش دلش نمی آد پول این چیزا رو بده ها ، بهانه می آره که زن باید خودش خوشگل باشه !

-اول ازدواجشون که اینجوري نبود !

-چه می دونم . حتما هر چقدر وضعش خوب شده ، خسیس ترشده ! اصلا ژاله مثل دیوونه ها شده ! وسط حرفاش یه چرت و پرتایی می گفت که اصلا ربطی به موضوع نداشت ! انگار طفلک زده به کلش !

-مگه چی می گفت ؟ !

-هیچی ، همینجوري که داشت برام درد و دل می کرد و حرف می زد، وسطاش یه دفعه
می گفت " سبزي خوردن که حاضره !"

دوباره شروع می کرد حرف زدن و یه دفعه می گفت " کتري م که آب کردم !"دوباره می رفت سر موضوع و یه دفعه می گفت " ماست و پیاز و گردو !"

اولش چیزي بهش نگفتم . یعنی فکر می کردم می خواد در مورد اینام یه چیزي تعریف کنه اما داشت جریان مدرسه رفتن بچه ش رو تعریف می کرد که دوباره بدون اینکه به موضوع ربطی داشته باشه گفت " چایی م که حالا زوده !"

منو می گی ! جا خوردم ! تا دوباره خواست حرف بزنه بهش گفتم ژاله چرا وسط حرفات یه

خط می افته رو خطمون ؟! گفت هان؟! گفتم این چرت و پرتا چیه وسط صحبتت می پرونی ؟! ماست و پیاز و گردو چیه ؟ چایی م حالا زوده ؟ !

اینو که گفتم یه آن مکث کرد و گفت مگه اینا رو تو شنیدي ؟! گفتم خب آره ! مگه گوشام سنگینه !؟ دیدم ساکت شد. صداش کردم که گفت بجون تو مهناز انقدر از این مرد می ترسم که همه ش از صبح که می ره سر کار تا برگرده ، اینا رو صد بار با خودم تکرار می کنم که یادم نره! گفتم چی یادت نره؟! گفت همینا که شنیدي! حسین یه اخلاق عجیبی داره . باید حتما سر سفره غذا ، ماست و سبزي و پیاز و گردو و نون تازه و ترشی باشه. بعدشم که تا ناهار از گلوش رفت پایین باید چایی ش تو یه سینی کوچولو با قندون ش جلوش حاضر باشه! بهش گفتم خب اینکه مهم نیس ! خب اگه هر کدوم یادت رفت ، بلند می شی می آریش ! گفت مگه به این شلی هاس! هر کدوم از اینا که جاش سر سفره خالی باشه ، سفره وسط حیاطه ! گفتم مگه حسین چنگیز مغوله که انقدر وحشی و بی رحمه ؟! گفت صد رحمت به چنگیز !

"دوباره بچه ها زدن زیر خنده "

-راست می گی؟ !

-آره بجون خودت !

-نه بابا! خدا رو شکر فریبرز از این اخلاقا نداره !

-بجون تو ، همچین با این فنجون می زنم تو سرت که جابجا بري تو کما ها!

« بچه ها دوباره زدن زیر خنده »

-زنیکه! اون بی شرف رفته سرت هوو آورده ،تو هنوز داري شکر می کنی؟

« این دفعه خودمم زدم زیر خنده »

ژاله می گفت اول ازدواج وقتی روز اول رفتیم سر خونه زندگی خودمون و به قول معروف مستقل شدیم، موقع ناهار یادم رفته بود نمک دون رو بیارم سر سفره یه نگاهی کرد و گفت » از همین الان بهت بگم ژاله !حواست و جمع کن که نگی نگفتی !باید همیشه سر سفره غذا، سبزي و پیاز و مغز گردو و ترشی و ماست باشه من عادت مه !فهمیدي؟

ژاله می گه باشه و تا میاد غذا رو بکشه ، حسین می گه اینا رو که گفتم جز اخلاق منه ولی نمکدون جز لوازم سفره ست چرا اونو نیاوردي؟

گفت یه نگاه به سفره کردم دیدم نمکدون یادم رفته؛ تند بلند شدم و رفتم آشپزخونه و تا نمکدون رو برداشتم و برگشتم یه صداي جیرینگ شنیدم !رسیدم تو سالن که دیدم سفره نیس !گفتم :حسین سفره کو ؟ گفت تو حیاطه !می گفت رفتم جلو پنجره که دیدم بشقاب و قابلمه و لیوان و تنگ و سفره و خلاصه همه چی افتاده وسط حیاط !می گفت اصلا مونده بودم چی بگم!میگفت نمکدون تو دستم خشک شد که حسین اونم گرفت و پرت کرد پیش بقیه و گفت « نمکدون باید توي سفره باشه » می گفت تمام همسایه ها سرشون رو کرده بودن بیرون و تو خونه ما رو نگاه می کردن !آنقدر خجالت کشیدم که نگو !

-پس چرا ژاله تا حالا به کسی نمی گفت ؟

حتما خجالت می کشیده !این دفعه م که سر درد و دلش وا شد گفت !ببین چقدر بهش فشار اومده که همه رو یه دفعه ریخت بیرون!

-اینم از زندگی ژاله !دارم فکر می کنم که از هر صد تا ازدواج یکی دو تاش موفقه !بقیه

یا به طلاق کشیده می شه یا به زد و خورده یا باید زن بدبخت بسوزه و بسازه و صداش در نیاد

-سوگل که در اینجور مواقع اکثرا ساکت بود و در بحثا شرکت نمی کرد،برخلاف همیشه، در حالی که تو صورتش حالت عصبی کاملا معلوم بود گفت »

-من نمی فهمم پس چرا باید یه دختر شوهر کنه ؟ وقتی بعدش باید این همه مشکل رو تحمل کنه ، چه اصراري یه که با کسی ازدواج کنه ؟

« باید یه جوابی بهش می دادم چون درسته داشت با مهناز حرف می زد ولی طرف صحبتش با من بود »

همیشه همیشه هم که اینجوري نیست دخترم

-مثل شما و بابا ؟

« جواب ندادم که دوباره گفت »

-تا جایی که من تو این چند سال از خود بابا و اطرافیان شنیدم ما به بابا خیلی کمک کردین !براي خود ما هم که هم پدر بودین هم مادر !تو کارها به بابا هم که تا همین چند وقت پیش کمک می کردین !پس چرا زندگی شما این طوري شده ؟

داشتم قافیه رو می باختم که مهناز اومد کمکم کرد و گفت - »

-چرا زندگی منو نمی بینی عزیزم ؟ منم شوهر دارم بچه دارم سالهام هس که دارم زندگی می کنم !از نظر مادي یم زندگی آیندم تامینه!

-خب شما چی کار کردین که مامانم نکرده ؟ مامانم که هم خوشگله هم درس خونده و هم خیلی خوب فکر می کنه و هم در کاراش پشتکار داره

-مامانت هم از من خوشگلتر تره هم باهوش تر !ولی یه ایراده بزرگ داره.

» اینو که گفت برگشت و بهم نگاه کرد و گفت »

-زیادي دلسوزو مهربونه !زیادي به آدما اعتماد می کنه !تو دانشگاه، هیفده هیجده سال پیش کلی خواستگار داشت اما همه رو جواب کرد و رفت زن این بابات شد !اونم با چه سختی و مکافاتی !در واقع دنبال دلش رفت اما من دنبال عقلم رفتم !من رفتم زن یه پسر پولدار شدم اما مامانت رفت زنم یه پسر فقیر شد حالا بگو زنش شدي شدي ، دیگه چرا  اینقدر دسته به ...کردي؟ !

-از جون و عمرش می زد می کرد تو شکم اون کارد خورده حالا بعد از ازدواج رو نمی گم !همون موقع که دانشجو بودیم خودش با اتوبوس از خونه می اومد دانشگاه و برمی گشت و پول تو جیبی به اون مرتیکه گردن کلفت می داد که با تاکسی تشریف بیاره دانشگاه و بر گرده !تازه با اینکه بهش پول میداد ، پول ناهار تو دانشگاه ش هم این میداد .

چند تا شاگرد گرفته بود که یکی ش من بودم صبح یه ساعت زودتر می اومد دانشگاه و به اون بابات درس میداد و از اون ور یکی دو ساعت دیرتر می رفت خونه و به ما درس می داد حالا خنده دار اینکه که مثلا من پول این کلاسها رو از مسعود می گرفتم و می دادم به مامانت و مامانت از من می گرفت و می داد به بابات !فرق رو ببین کجاس؟ !

مرتیکه رو پرو کرد !اونم فکرکرد که پخی یه !خرش که از پل گذشت اصلا یادش رفت کی بوده و کی به اینجا رسوندتش!

سال دوم دانشگاهم که تموم شد و نتیجه مونو گرفتیم آقا سرومورو گنده داشت واسه خودش می گشت و این خانوم رفت زیر سرم !همونم باعث شد که پدر و مادرت فکر کنن از عشق بابت مریض شده و رضایت بدن که زن بابات شه !

« ! یه لحظه به دستم نگاه کردم !یه سوزن بهش وصله ! اصلا نمی دونستم که چی شده فقط دیدم که خوابوندنم و به دستم وصل کردن بچه هاي دانشکده دورو ور تختم جمع شدن که پرستار رسید و همه رو بزور از اتاق بیرون کرد فقط ژاله و مهناز پیشم موندن از ژاله پرسیدم چی شده؟

- هیچی آروم باشه یه خرده ضعف گرفته تت

-اینجا کجاس؟

-بیمارستانه

« تازه یادم اومد !از دانشگاه که با بچه ها اومدیم بیرون یه دفعه سرم گیج رفت و دیگه چیزي نفهمیدم !»

-فریبرز کجاس؟

« این دفعه مهناز بود که حواب می داد »

-دنبال کیف و خوش خوشی

« ژاله زد تو پهلوش و گفت »

-انقدر بکن تا بمیري بدبخت عین اسکلت شدي !

« دوباره ژاله زد تو پهلوش که مهناز گفت »

-اه ه ه ه بذار حرفم و بزنم !مگه نمی بینی داره میمیره !مگه یه آدم چقدر جون داره ؟

-به پدر و مادرم خبر دادین ؟

« ژاله گفت »

-آره ده دقیقه پیش بهشون تلفن کردم الان دیگه پیداشون می شه

-حالم خوبه می خوام بلند شم

-نمی شه دریا جون! تا دکتر نیاد و اجازه نده نمی شه !

-چیزي نیس .ماله خستگیه درسه

« دوباره مهناز با عصبانیت گفت »

-مال درس خودنته ؟ یا درس دادن به ما و فریبرز؟

« می فهمیدم از نگرانی منه که داره باهام اینطوري حرف میزنه.تو این چند وقته که شناختمش ، برعکس روزاي اول نشون داده بود که دوست با معرفت و خوبیه »

-مهناز جون تروخدا یه کاري بکن دکتر زودتر بیاد و اینا رو از تو دستم در بیاره

-نمی شه !بذار ببینم چته آخه!

-پاهام خواب گرفته

« تا اینو گفتم مهناز شروع کرد به ماساژ دادن پاهام و گفت »

-خب معلومه !دیگه تو این تن خون نمونده !آخه مگه از یه دختر ٢٠ ساله چقدر کار بر میاد؟ هنوز عروسی نکرده شدي نون آور خونواده !بابا بذار یه خرده فریبرز زندگی رو بفهمه !بذار رو پاي خودش واسته !به خدا داري بد عادتش می کنی !

« تو همین موقع پدر و مادرم از در اومدن تو تا چشم پدرم بهم افتاد اشک تو چشماش جمع شد !مادرم که از همون وقتی که ژاله بهش زنگ زده بود گریه زاري راه انداخته بود .»

پدرم اومد بالاي سرم و تا چشمش به من افتاد دستش رو گرفت جلوي صورتش و رفت دم پنجره !نمی خواست جلو دوستام گریه کرده باشه !

مادرم بغلم کرد و اشک هاش مالیده شد به صورتم اون موقع بود که محبت مادر و پدرم رو حس کردم محبتی اونقدر زیاد که حاضر بودن همه چیزشونو بدن و دخترشونو تو اون وضعیت نبینن !

به محض مرخض شدن از بیمارستان و رسیدن به خونه پدرو موافتشو با ازدواج من و فریبرز اعلام کرد

-اوووي !........حواست کجاست ؟ نکنه تو هم مثله ژاله شدي؟

-هان ؟!

« مهناز داشت باهام حرف می زد ولی من تو حال و هواي خودم بودم »

-دارم باهات حرف می زنم؟

- چی گفتی؟

-می گم دعا کن پدرت ازت راضی باشه اون تا لحظه آخر با این ازدواج مخالف بود اگرم رضایت داد به خاطر اون جریان بیمارستان بود

« سرم رو تکون دادم که گفت »

-دلم می خواد با یه چیزي محکم بزنم تو کله ت! انقدر از دست حرص خوردم که نگو !

کافی بود یه کلمه بگی نه تا همونجا وسط عروسی برنامه رو بهم بزنه و همه شونو از خونه بیرون کنه

« سوگل که فقط داشت به دهن مهناز نگاه می کرد و خیلی دلش می خواست از زندگی گذشته پد و مادرش سر در بیاره خجالت رو گذاشت کنار و پرسید »

-چرا خاله مهناز؟

» مهناز یه نگاهی به من کرد که ببینه موافقم که گذشته ها رو پیش بکشه یا نه !براي منم دیگه اهمیت نداشت که بچه ها این چیزا رو بدونن شایدم حقشون بود که خیلی چیزا رو بدونن براي همین م عکس العملی نشون ندادم که مهناز روشو کرد طرف سوگل و سامان و گفت »

-قبل از عروسی پدربزرگتون ، پدر مادرتون رو می گم ، اول وقتا معاون بانک بود.یه کار خوب با حقوق خوب ، با حقوق خوب براي پدر باباتون تو یه بانک درست کرد و بردش سر کار که از اون خونه بیان بیرون و دیگه نوکري و کلفتی نکنن !یه خرده م پول بهشون قرض داد که یه جارو اجاره کردن و یه خرده اسباب و وسیله خریدن که مایه سرشکستگی خونواده ي مامانت نشن.خرج و مخارج تمام عروسی رو بابابزرگتون داد بعدشم طبقه بالاي خونه خودشون رو درست کردن و مامان و بابت رفتن اون بالا نشستن .بیچاره ها چه جهازي دادن !از شیر مرغ تا جون آدمیزاد !خب مامانتون یکی یدونه بود و عزیز دردونه

پدر و مادر !همون سالش بابابزرگتون رئیس بانک شد و باباي باباتون رو برد پیش خودش و حسابی رسید بهش .البته اونم قدر شناس بودا !حالا خو.دش اینجا نیس خداش اینجاس !خلاصه باباي بی شرفتون نه ببخشید باباي شریفتون نه چک زد و نه چونه با عروس رفتن تو خونه، !

-نه یه قرون تو جیبش داشت و نه یه کار و شغل داشت و نه یه هنر !

« تا اینو گفت با تعجب به من نگاه کرد و گفت »

-راستی دریا چرا اینکارو کردي؟ تو که هم از لحاظ درس هم از لحاظ خوشگلی تو همه دختراي دانشگاه تک بودي پس چرا اینکارو کردي؟

« این سوالی بود که چند وقتی بود از خودم می پرسیدم !شاید یه جورایی به جواب رسیده بودم ولی جوابی نبود که کسی رو قانع کنه !»

فقط مهناز رو نگاه کردم که اونم شروع کرد براي بچه ها تعریف کردن »

-بعله !جناب آقاي مهندس نعمتی شد داماد خونواده ي قائمی !اما چه مهندسی؟ آقا سال بعد دانشگاه مثل این بچه ها که اول مهر می شه و نمی خوان برن مدرسه !شروع کرده بود نق نق کردن که من دیگه دانشگاه نمی رم

یادته دریا همون روزي بود که من و مسعود سر زده اومده بودیم خونه تون !

-تا پامونو گذاشتیم تو خونه شون فهمیدیم که بین شون شیکر آبه یه خرده سر بسر این گذاشتیم یه خرده سر بسر اون که سر درد و دلشون وا شد و معلوم شد آقا فریبرز حال درس خوندن نداره!

-یادمه چهار تایی نشسته بودیم تو حال خونه شون که دریا گفت....

مهناز داشت حرف می زد ولی من واقعا مسعود و مهناز و فریبرزو میدیدم که جلوم نشستن»

*مسعود تو یه چیزي بگو! من می دونم تو هم با زحمت درس می خونی درس خوندن براي تو هم خیلی سخته اما تاحالا فکر کردي که دانشگاه رو ول کنی؟

« مسعود یه نگاه کرد به من و به فریبرز گفت »

-ببین فریبرز جان خونواده ي من از نظر مالی وضعشونم خیلی خوبه پدرم بازاریه و ما هم دو تا برادر بیشتر نیستیم و اگه خداي نکرده پدرم طوري بشه ، همه اموالش می رسه به منو برادرم اما با تمام اینا من دارم درسم رو می خونم !

متوجه منظورم میشی یا نه ؟تو حالا خودت حساب کن ببین از نظر مالی وضعت بهتر از من یا نه ؟ همه آرزوشونه که یه جوري خودشونو وارد دانشگاه کنن !حالا تو می خواي از دانشگاه بري بیرون ؟

-آخه مسعود جون من کشش درس خودن ندارم !این دو سالم با بدبختی اومدم بالا !

-کسی این حرفا رو می زنه که یه زن خوشگل و خانوم و مدیر مثل دریا نداشته باشه !تو این دو ساله دریا با هر زحمتی بود تو رو آورد بالا !این دو سالم حتما با کمک دریا می گذورنی و تمومش می کنی.

« مسعود بلند شد و رفت رو مبل بغل فریبرز نشست و شروع کرد باهاش حرف زدن مهرنازم اومد پیش من و آروم گفت »

-دریا پول از کجا در می آرین و زندگی تونو می گذرونین ؟

-یه کارش می کنیم دیگه!

-چیزي رو از من پنهون نکن !بگو !شاید یه چیزي به عقلم رسید و بدردت خورد دختر!

-پدرم بهمون کمک می کنه گفته فریبرز درسش رو بخونه یعنی هر دومون درس یخونیم .ماهیانه یه مبلغی به عنوان قرض بهمون می ده .پول اجاره م که ازمون نمی گیره .هر چند وقت م، گوشت و مرغ و از این جورچیزا می گیره می ده به مامان میاره بالا

-اون وقت فریبرز ناراحت نیس؟

-یعنی چی؟

-یعنی می گم شاید به خاطر اینکه پدر تو داره خرجش رو می ده می خواد نره دانشگاه و بره سر کاري؟

-تا حالا که این مسئله رو عنوان نکرده!

-می گم یه دفعه نکنه بچه دار شی !حواستو جمع کن !تازه دو سال دیگه فارغ ٤سال دیگه بچه دار نشو ! - التحصیل می شی و باید بیفتی تو کار !حداقل تا

-نه خودمم همچین خیالی ندارم باید بعد از تموم شدن دانشگاه با فریبرز یه شرکت درست کنیم و یه سروسامونی به زندگیمون بدیم

-و حتما هم خودت باید تو اون شرکت باشی !

« بعد اشاره به فریبرز کرد و گفت »

-این شازده که من می بینم ، همونجور که اهل درس خوندن نیس فکر نکنم اهل کار کردنم باشه!

« و بعدش من با اصرار هاي زیاد فریبرز آخراي سال سوم تو امتاحانات بود که به زور حامله شدم !»

-دریا دریا !

-هان !؟

-بازم رفتی تو رویا؟

« بهش خندیدم که سوگل گفت »

-مامان حاتون خوبه ؟ می خواین براتون آب بیارم ؟

-نه عزیزم رفته بودم تو فکر.

-دریا !

« صورت مهناز جدي شده بود »

-می خواي چی کار کنی؟

-خودمم هنوز نمی دونم.

-نمی دونم یعنی چی؟!

- هنوز تصمیم درستی نگرفتم.

-می خواي من و مسعود با فریبرز صحبت کنیم؟

-نه.

-پس چیکار می خواي بکنی؟

-باید فکر کنم .نمی خوام دوباره اشتباه بکنم.

« مهناز یه خرده مکث کرد و بعد گفت »

-می خواي بریم چند شب خونه ما بمونی؟

-نه، همینچا راحت ترم.

-می خواي من پیش ت بمونم؟

نه، توام خونه زندگی داري .مسعود تنهاس.

-مهم نیس .دوستی یه همچین وقتا به درد می خوره دیگه!

-ممنون .ولی نه .می خوام یه خورده فکر کنم.

« از جاش بلند شد .من و بچه هان بلند شدیم که گفت »

-هروقت، شب و نصفه شب، طوري شد، فقط یه زنگ بزن به من.

« بعد رو به سوگول و سامان کرد و گفت »

-مواظب مامان تون باشین .این دختر تو این زندگی خیلی سختی کشده !هروقتم کار داشتین زود به زنگ به من بزنین.

بچه ها رو ماچ کرد و رفتیم تو هال و کیف و روسریش و ورداشت و دم در راهرو کفشاشو « پاش کرد و منم روپوشم رو انداختم رو دوشم و از بچه ها خداحافظی کرد و رفتیم تو حیاط .وقتی رسیدیم تو حیاط و دوتایی تنها شدیم گفت »

-دریا، پول می خواي؟

-نه.

-بیا !این چک تضمینی پیش ت باشه!

٦١

« یه چک تضمینی صد هزار تومنی در آورد و گرفت جلوي منو گفت »

-بیا بگیر .این فعلا پیش ت باشه .هرچقدرم که خواستی فقط بهم بگو.

« بغلش کردم و ماچش کردم و گفتم »

-فعلا لازم ندارم مهناز جون .یعنی اصلا نمی دونم تکلیفم چیه!

-اگه اجازه بدي، من و مسعود بریم و با .....

-نه مهناز جون !کار من از این حرفا گذشته!

-یعنی خیال آشتی کردن نداري؟

-نه.

-می گم یه اشتباهی کرده، تو گذشت کن .به خاطر بچه هات!

-دلم شکسته مهناز !غرورم شکسته !هرکی ندونه تو می دونی من چقدر فداکاري کردم !اگه همین الآن برام خبر می آورد که شرکت ورشکست شده، یه خرده ناراحت می شدم و بعدش تموم می شد و دوباره همه چیز و از اول براش می ساختم !همونطور که تا حالا همه چیز رو ساختم !تو که تو جریان زندگی و کار ما بودي !این ثروت، این خونه و زندگی !اون شرکت !

همه رو من درست کردم !همه با زحمت من بوده !همه با پول من بوده !همه با فداکاري من  بوده!

من ثانیه ثانیه عمر و جوونی م رو گذاشتم تا فریبرز قریبرز شد !من برخلاف خواسته پدر و مادرم با فریبرز ازدواج کردم .چه آرزوها که برام نداشتن !پدرم هیچوقت از فریبرز خوشش نمیومد و هیچوقتم به خاطر این ازدواج منو نبخشید !هر بار که به چشماي من نگاه
می کرد، دلگیري رو تو چشماش می دیدم !همین الآنم چشماش رو می بینم که داره منو شماتت می کنه !اگه فریبرز تو زرد از آب در نیومده بود می تونستم تو چشماي پدرم نگاه کنم و بهش بگم که شما اشتباه می کردین اما حالا نه !حالا به خاطر اینکه حرف پدر و مادرم رو گوش نکردم، وجدانم ناراحته!

اگه فریبزر هر کاري کرده بوده انقدر ناراحت نمی شدم !درونم احساس پوچی می کنم !احساس می کنم که هیچی نیستم !تو خودت یه زنی و حتما احساسات منو درك می کنی وقتی شوهر آدم به یه زن دیگه دل می بنده، براي آدم همه چیز تموم شده !تا چند وقت پیش اصلا معنی ییري رو نمی فهمیدم اما حالا چرا !تو این چند وقته تازه فهمیدم که پیر شدم !یعنی احساس پیر شدن کردم!

می دونی مهناز،زندگی مثل یه قماره، بعضی ها خیلی با احتیاط پول روش میذارن و بعضی هام بی مهابا !حالا دیگه شانس چی باشه !من تمام زندگی م رو تو این قمار گذاشتم و باختم!

اشتباه کردم .کسی رو که ساله باهاش زندگی کردم، نشناخته بودم !فکر می کردم جواب اون

همه محبت و فداکاري و وفاداري و اعتماد رو می ده !فکر می کردم حداقل قدر شناسمه!

نمی دونی چه احساس بدي دارم !هرچی بخودم می گم که من تو درس خوندن، تو خونه

داري،

تو بجه داره و بچه بزرگ کردن، تو اقتصاد، تو سازندگی و تو خیلی چیزا موفق بودم اما وقتی به این مسئله می رسم که شوهرم رفته و با یه دختر دیگه ازدواج کرده، اعتماد به نفسم رو از دست می دم و به این نتیچه می رم که در تموم زندگی ناموفق بودم!

-این چه فکري یه می کنی؟!

-نه،درسته فکرم !بهتر بود جاي تموم اینا فقط کاري می کردم که بتونم شوهرم رو حفظ کنم

چون تموم تلاش هایی که کردم به خاطر فریبرز بود !تموم زحمت هایی که کشیدم براي فریبرز بود !من که ازش انتظار چیزي نداشتم !فقط یه نگاه مجبت آمیز و قدر شناس !فقط اینکه بدونم همیشه دوستم داره !با همینا راضی بودم!

می دونی، مثل به بن بست رسید نه !آدم یه راه رو مدت ها بره به امید اینکه آخرش به

هدف و مقصدش می رسه !تازه آخراي راه متوجه بشه که اون راهی که رفته، بن بسته !تازه متوجه بشه که تمام این مدت راه رو اشتباهی رفته !خستگی به تن آدم می مونه!

من خیلی چیزامو تو این زندگی از دست دادم .فقط از خدا می خوام که پدر و مادرم، مخصوصم پدرم منو ببخشه!

« مهناز یه نگاهی به من کرد و گفت »

-با وکیلم صحبت می کنم .هروقت خواستی برو پیش ش!

« بهش خندیدم که صورتم رو ماچ کرد و خیسیِ اشکش مالیده شد به صورتم و باهمدیگه

رفتیم طرف در کوچه و در رو وا کرد و رفت بیرون و دوباره برگشت و یه نگاهی به من کرد و بعد رفت سوار ماشین خیلی قشنگش شد و وقتی می خواست حرکت کنه، شیشه رو کشید پایین و گفت »

-همه چی درست می شه !هیچی تو دنیا اونقدر که نشون می ده سخت نیس!

اینو گفت و حرکت کرد .واستادم و نگاهش کردم تا رسید ته خیابون و پیچید سمت راست .»

با رفتن مهناز، دیگه تو کوچه مون ماشینی نبود .اصلا آدم تو خیابون نبود !برام خیلی عجیب بود !این وقت روز نباید خیابون انقدر خلوت و خالی بشه !هیچوقت اینطوري نبود .پس چرا حالا اینطوریه؟!

ته خیابون رو نگاه کردم .هوا گرگ و میش شده بود .درختاي چنار دو طرف خیابون شاخه هاشون رفته بود تو هم و منظره خیلی قشنگی رو درست کرده بودن .آخر خیابون، به نظر می اومد که درختاي این طرف و اون طرف، سرهاشونو آوردن نزدیک هم و دارن یه چیزي در گوشی هم می گن !بعدشم همه شون شروع می کنن به خندیدن !از تکون خوردن شاخه هاشون معلوم میشه که انگار دارن می خندن !»

-*دریا !می بینی؟!

-چی رو؟

-درختاي ته خیابون رو !شاخه هاشونو کردم تو هم!

-خب!

-مثل اینکه دارن یه چیزي بهم می گن و می خندن!

-چیکار می کنن؟!

-همچین تکون می خورن مثل آدمی که داره می خنده و شونه هاش تکون می خوره!

-مال باده !باد تکون شون می ده!

-نه، دارن در مورد ما حرف می زنن!

-حتما می گن این دیوونه هارو ببین چه دل خوشی دان!

-چرا ناراحتی دریا؟!

-آخه فریبرز جون قرارمون این نبود!

-چی نبود؟

-که من به این زودي حامله بشم!

-چه عیبی داره؟

-آخه سال دیگه، سال آخر دانشگاه س !درس مون سخت تر می شه .براي من مشکله که با یه بچه درس بخونم!

-کجاش مشکله؟!

-تو می دونی به یه بچه رسیدن و درس خوندن و درس دادن چقدر سخته؟

-درست می شه !من مطمئنم تو از پس ش بر می آي!

-آره، درست می شه اما با سختی !حالا چی می شد اگه یه خرده دیگه صبر می کردیم؟

-زندگی بدون بچه هیچ لطفی نداره!

-پس یعنی من هیچی؟!

-خب از بس که تورو دوست دارم می خوام از تو بچه داشته باشم دیگه!

-اگه این زبونم نداشتی چیکار می کردي؟

-تو جام حرف می زدي!

-ولی واقعا سخته فریبرز !تازه بعدش چی؟ وقتی مدرك مون و گرفتیم؟ مگه قرار نیست کار کنیم و پول در بیاریم؟ آخه با یه بچه من چه جوري می توتم به همه کارا برسم؟!

-راستش به این چیزا فکر نکرده بودم !خب نمی ذاشتی بچه دار بشیم!

-یادت رفت همه چی؟ !یادت رفت چقدر اصرار می کردي؟چقدر قهر می کردي؟ چقدر بهانه بیخوري می گرفتی؟!

-خب حواسم به این چیزا نبود !حالا چیکار کنیم؟!

-هیچی !چیکارش می شه کرد؟

-نمی شه بریم و بندازیش؟

-دیگه چی ؟ فقط همین یه کارمون مونده!

-ترس ورم داشت دریا !عجب غلطی کردم !حالا چطور می شه؟!

-جا زدي پدر مهربون؟ !بچه می خوام بچه می خوام همین بود؟!

-آخه یه سال بیشتر نمونده که درس مون تموم بشه !اگه تو نتونی به من کمک کنی که حتما امسال رو رد می شم!

« دستش رو گرفتم تو دستم و گفتم »

-نترس !خدا بزرگه!

-آره ولی چه جوري می تونی هم خودت درس بخونی و هم به من کمک کنی و هم بچه داري بکنی ؟!

-انگار هنوز منو نشناختی؟ !من پشتکارم خیلی زیاده!

-می دونم ولی همه این کارا رو با هم کردن خیلی سخته!

« بازوش رو گرفتم و همونجور که قدم می زدیم گفتن »

-درست می شه !مهم اینه که زن و شوهر پشت به پشت هم بدن و دست به دست هم !بقیه ش دیگه مهم نیس.

« یه نگاهی به من کرد و گفت »

-الهی فداي تو بشم من دریا !تو چقدر خانمی !من احمق دست به هرکاري می زنم خراب
 می شه و تو باید درستش کنی!

« بهش خندیدم که گفت »

-وقتی دستامو تو دستت می گیري اینجوري مطمئن بهم می خندي، دیگه تو این دنیا از هیچی

نمی ترسم !احساس می کتم که همه کاري می تونم بکنم!

-بجون تو نمی دونم چه جوري شکر خدارو بکنم!

من حتی تو خوابم نمی دیدم یه روزي زندگیم اینطوري بشه !همیشه ناامید بودم .همیشه خودم رو میدیدم که نهایتا مثل بابام باید نوکر یکی دیگه باشم!

-نباید در مورد پدرت اینطوري صحبت کنی!

-دروغ که نیست !اگه پدر تو نبود که حالا حالاها بابام باید تو اون خونه می موند و ارباب ارباب می کرد!

-تو قدر پدرت رو نمی دونی !اصلا اون احترامی که لازمه یه پدر به جا نمی آري!

-من باید این احترام رو نسبت به تو و پدر و مادرت بجا بیارم دریا!

-من همیشه خودمو یه کارگر می دیدم که صبح به صبح باید بره سره کار و شب، خشته و مرده، با دستاي کثیف و روغنی برگرده خونه !نمی دونم چرا همیشه خودمو یه شاگرد مکانیک می دیدم!

هر وقت به آینده م فکر می کردم، جز یه چیز سیاه هیچی نمی دیدم .حتی فکر زن گرفتن و خونواده تشکیل دادن رو هم نمی کردم چه برسه به اینکه با دختري مثل تو ازدواج کنم !گاهیم که مثلا مادرم حرف از زندگی و زن گرفتنم می زد، زود می رفتم تو دهن ش !اونم دیگه هیچی نمی گفت !اما من خودم هوایی می شدم و می رفتم تو فکر !همه ش فکر می کردم که چی می شه؟ منم دلم خیلی چیزا می خواست اما هیچوقت بهش فکر نمی کردم!آخر آخرش به خودم می گفتم که نهایتا یه دختر هم سطح خودم می گیرم و یه اتاق پایین شهر اجاره می کنم و باهاش زندگی می کنم !اما بعد از این فکر، حالم از هرچی زندگی بود بهم می خورد !حساب کن تا آخر عمر آدم جون بکنه و از تمام لذت ها محروم باشه که آخرش بتونه فقط شیکم زن و بچه ش رو سیر کنه !

وقتی پسر ارباب رو می دیدم که هروز با یه ماشین شیک و کت و شلوار حسابی، از خونه

می ره بیرون، اونقدر عصبانی می شدم که می خواستم خودمو بکشم !تمام ناراحتی و عصبنانیتم رو هم سر بابام خالی می کردم!

باور کن دریا یه پسر هیفده هبچده ساله، اونقدر در روز خرجاي الکی می کرد که با یه هفته این پول ما می تونستیم مثل شاه زندگی کنیم!

اونقدر پول داشتن که دیگه نمی تونستن حسابش رو نگه دارن اونوقت سرِ پول دادن به بابام که می شد، مو رو از ماست می کشیدن !تو اون دوتا اتاق که ما زندگی می کردیم، دو تا لامپ ٦٠ روشن می شد و یه رادیو !اونوقت تا قبض برق می رسید، ارباب به بابام می گفت حسن کمتر برق مصرف کن !

ببین حالا کجاي آدم می سوزه !پدرسگ از همه مون مثل خر کار میکشیده ها !اونوقت موقع خقوق دادن زورش می اومد حقوق یه نفر رو بده !اونم چه حقوقی؟ !اسمش بود که تو اون تا اتاق مجانی نشستیم اما طوري به بابام پول می داد که حساب اجاره اونجا رو هم کم می کرد !

وگرنه الآن مگه نیس؟ !البته دست پدر درد نکنه ولی ببین بابام چقدر حقوق می گیره؟ !سه برابر اونکه اون پدرسگ بهش می داد !تازه فقط خودش کار می کنه و مادرم راحت تو خونه واسه خودش نشسته !

از بس تو اون دو تا اتاق نمناك ته باغ موندیم، مادر بیچاره م رماتیسم گرفت!

-دیگه قرار شد به این چیزا فکر نکنی !

-مگه می شه؟ !چقدر حق بابام رو اون ارباب*...

-مامان !مامان !چرا نمی آيِ تو؟!

هوا تقریبا تاریک شده بود و من هنوز همونجا تو خیابون واستاده بودم و به درختاي چنار « که شاخه هاشون رفته بود تو هم نگاه می کردم !»

-بابا زنگ زد!

« برگشتم و فقط نگاهش کردم »

-می خواست با شما صخبت کنه.

-چی بهش گفتی ؟

-گفتم خاله مهناز داره می ره و شما رفتین بدرفه ش کنین.

« رفتیم تو خونه و در حیاط رو پشت سرمون بستم »

-گفت وقتی اومدین بهش زنگ بزنین .گفت تو شرکت می مونه تا بهش زنگ بزنین!

-باشه، بریم تو.

دو تایی با هم راه افتادیم طرف پله ها .یه آن برگشتم و سوگول رو نگاه کردم !براي خودش « خانمی شده بود !درست شکل خودم بود.

شونزده سالگی خودم !موهاي طلایی خوشرنگ و بلند .قد کشیده، پوست خوشرنگ و اندامی به

تناسب !یه آن متوجه راه رفتنش شدم !محکم و مطمئن !مثل اون وقتاي خودم !بی اختیار به راه رفتن خودم نگاه کردم !سست و نا مطمئن!

متوجه شدم که دارم پاهام رو روي زمین می کشم !کاري که تا اون وقت نکرده بودم !همیشه

پاهام رو مطمئن رو زمین گذاشتم !پس جرا الآن دارم اینطوري راه می رم !خودمو خیلی باختم !ترسیدم !احساس می کنم پشتم خالیه !هرچند که هیچوقتم پر نبوده !در واقع این من بودم که پشت فریبرز بودم!

چرا اینطوري شدم؟!

دوباره به راه رفتن سوگل نگاه کردم .رسیده بود به پله ها و داشت محکم ازشون بالا
 می فت .

ظریف اما محکم!

یه خرده قدم هامو آروم کردم .صبر کردم تا برسه بالاي پله ها و من از این پایین نگاهش کنم.

تا رسید اون بالا، با یه حرکت لطیف و قشنگ برگشت طرف من و با صداي قشنگ و ظریفش گفت :

شما نمی آین؟

-چرا عزیزم تو برو، منم یه دیقه دیگه می آم

« تو چشماش ناراحتی و غصه رو می دیدم اما اونم درست مثل خودم بود !هیچوقت تو زندگی عقب نمی رفت .آروم .ظریف، مطمئن !همیشه م به جلو!

ولی چه بزرگ شده !سامانم همینطور !اینا کی انقدر شدن؟ !این سوگل انگار همین چند سال پیش بود که به دنیا اومد !آره، خیلی وقت نیس !انگار همین چند وقت پیش بود که شبونه منو رسوندن بیمارستان مهر!*

-دریا !دریا !حالا که وقتش نیست آخه!

-مگه دست منه فریبزر جون!

-مامانت رو صدا کنم؟!

-بکن دیگه !واي خدا !دارم می میرم!

-چته دریا جون؟ !شاید سردي ت کرده!

-ترو خدا ول کن فریبرز !واي !...

-برم صداشون کنم؟!

-چند بار می گی؟ !برو دیگه!

-آخه الان دیروقته !می گم نکنه درد از چیز ...

-فریبرز من دارم می میرم !برو!! ...

» شاید فقط همون یه بار بود که سرش داد زدم !از درد داشتم می مردم !مثل مار به خودم می پیچدم اما سعی می کردم که صدام در نیاد!

دو دقیقه بعد مامانم بالا بود و پدرم داشت ماشین رو روشن می کرد!

یه ساعت بعد از رسیدن به بیمارستان، وضع حمل کردم .کمی زودتر از اون چیزي که دکترم پیش بینی کرده بود .مجبور شدم که چند روز بیشتر تو بیمارستان بمونم .بچه باید تو دستگاه می موند .هزینه بیمارستان زیاد شده بود و ماهام که پول نداشتیم .فریبرز
نمی خواست از پدرش پولی بگیره .یعنی اگرم می خواست باید پدردش م از یکی دیگه قرض می کرد.

وقتی به مهناز تلفن کردم، نیم ساعت بعد با پول بیمارستان بود!

روزي که سوگل رو آوردیم خونه چقدر خوشحال بودیم .پدر و مادرم تموم خونه رو گل زده بودن .چند تا از فامیلاي خودم و فریبرز اینا خونه منون بودن .پدرم همه رو ناهار دعوت کرده بود .اصلا باور نمی کردم که این کوچولویی که تو بغلم گرفتم بچه من و فریبرزه !

همه خوشحال و شاد بودن .فکر نمی کردم که هیچی بتونه شادي مون رو خراب کنه اما تونست!

درست قبل از ناهار، مادر فریبرز بلند شدو اومد جلو تخت بچه و دولا شد صورت لطیف بچه

رو دو تا ماچ محکم کرد که جاش سرخ شد و یه پونصد تومنی گذاشت کنار قنداقش و بعد بلند، طوري که همه بشنون گفت »

-زینت خانم خوش اومدي !قدمت ایشالله مبارك باشه !هرچند که ما منتظر یه پسر کاکل زري بودیم اما حالا که یه گیس گلابتون اومده قدمش مبارك!

« پدر و مادرم اخمهاشون رفت توهم و پدرم بلند شد واز تو اتاق نشیمن که تخت منو اونجا گذاشته بودن رفت بیرون !مامانم زود حرف تو حرف آورد و فامیلاي ما که ساکت شده بودن، دوباره شروع کردن با همدیگه حرف زدن .تو همین موقع پدر فریبرز، مادرش رو صدا کرد و بردش پیش خودشو نشوند و شروع کرد در گوشش یه چیزي گفتن که یه دفعه مامانش با صداي نیمه بلند گفت »

-وا !....مگه من چیز بدي گفتم؟ !اولا که زینت خیلی م قشنگه !دوما ایشالله بعدیش پسره !سوما بالاخره یه رسم و رسوماتی م هس !بچه اول رو خونواده شوهر ....

« هنوز حرفش تموم نشده بود که مامانم بلند گفت »

-خانم بفرمایین ناهار !سرد می شه!

» اینو که مامانم گفت، یه دفعه مادر فریبرز از جاش بلند شد و چادرش رو رو سرش درست کرد و راه افتاد طرف در راهرو !.همه همینجوري مات نگاهش کردن !دم راهرو کفشاشو پوشید و بلند داد زد »

-اشرف !اکرم !بلند شین!

» دو تا خواهراي فریبرزم از جاشون بلند شدن و راه افتادن دنبال مادرشون !تا پدر فریبرز خواست به خودش بیاد اونا تو حیاط بودن!

ماها همگی داشتیم از تو اتاق نشیمن نگاه شون می کردیم .پدر فریبرز خودشو رسوند بهش و شروع کرد باهاش دعوا کردن اما اون گوشش بدهکار نبود !رسید به در حیاط و بازش کرد و رفت بیرون!

حالا تو خونه ما، چند تا از فامیلاي فریبرز مونده بودن بدون اینکه از خونواده فریبرز کسی اونجا باشه !بیچاره ها، مونده بودن چیکار کنن !اونام از این رفتار گیج شده بودن !پدرم بلافاصله اومد تو اتاق نشیمن و با احترام دعوت شون کرد تو اتاق پذیرایی که ناهار رو اونجا رو میز چیده بودن!

یه ساعت طول نکشید که همه مهمونا، تند و تند ناهارشونو خوردن و خداحافظی کردن و رفتن!

وقتی خودمون موندیم، فریبرز رفت جلو پدرم و گفت « :

-من واقعا از رفتار خونواده م، مخصوصا مادرم عذر می خوام آقاي قائمی!

« پدرم در حالیکه اگه کاردش می زدن خونش در نمی اومد، خیلی اروم گفت

-چیز مهمی نیست !تقصیر شمام نبوده فریبرز خان!

« اینو گفت و از سالن رفت بیرون .لحظه آخر فقط برگشت و یه نگاه به بچه که اروم تو تختش خوابیده بود کرد و یه نگاهی به من که صدتا معنی داشت که حالا بعد از شونزده سال دارم کم کم معنی نگاهش رو می فهمم !»

آروم از پله ها رفتم بالا و رفتم تو خونه .تا در راهرو رو وا کردم، یه دفعه صداي حرف زدن سوگل و سامان قطع شد .انگار داشتن در مورد من صحبت می کردن .به روشون نیاوردم و رفتم رو یه مبل تو هال نشستم .یه خرده که گذشت سامان گفت

-مامان به بابا تلفن نمی کنی؟

-نه پسرم.

-چرا؟

-حرفی نداریم که با همدیگه بزنیم!

-پس بالاخره چی میخواد بشه؟

هیچی بهش نگفتم که یه خرده مکث کرد و بعد آب دهنش رو قورت داد و گفت »

-یعنی شما و بابا از همدیگه طلاق می گیرین؟

« زود سوگل سرش داد زد و گفت »

-سامان !تو دخالت نکن!

« طفل معصوم نتونست خودشو نگه داره !زد زیر گریه و بلند شد و رفت تو اتاقش !»

نمی دونستم باید چیکار کنم !ناراحتی بچه هامو نمی تونستم ببینم !من یه عمر نذاشتم تو زندگی اتفاقی بیفته که باعث نگرانی بچه هام بشه .اگه موردي هم پیش می اومد، با فریبرز حلش کرده بودم و همیشه تو خونه ارامش رو برقرار کرده بودم .اما نمی دونستم با این یکی چیکار کنم !این یکی چیزي نبود که بتونم براي خودم حلش کنم!

سعی می کردم فکر کنم .سعی می کردم خوب فکر کنم .همه ش دنبال یه راه حل می گشتم که شاید بشه ا زاین بن بست بیرون بیام اما عقلم بجایی نمی رسید!

سوگل، اروم بلند شد و رفت تو اتاق سامان .منم ده دقیقه اي صبر کردم .گذاشتم کمی گریه کنه تا اروم بشه، بعد بلند شدم و رفتم تو اتاقش.

دو تایی رو تخت نشسته بودن .گریه سامان تموم شده بود .رفتم کنارشون نشستم و هر دو شونو بغل کردم و چسبوندم به خودم .صداي قلب جفت شونو می شنیدم که مثل قلب دو تا پرنده کوچیک که از چیزي ترسیده باشن، می زد !بازم سعی خودمو کردم که بتونم خوب فکر کنم .دلم می خواست به بچه هام احترام بذارم .همیشه این کارو کرده بودم .حالام باید می کردم!

-پسرم !می خوام ازت یه چیزي بپرسم.

هر دوشون سرهاشونو از تو بغلم در آوردن و زل زدن به من .حتما انتظار داشتن که مثل همیشه مادرشون یه راه حل براي هر مشکل پیدا کنه!

-اگه تو به یه دوست همیشه محبت کرده باشی و همیشه بهش مهربونی کرده باشی و هر وقت ازت کمک خواسته بود، بهش کمک کرده باشی به طوري که در همه چیز موفق شده باشه .اون وقت یه روز بی دلیل ترو ول کنه و بره یه دوست دیگه بگیره، تو باهاش چیکار میکنی؟

همونجور که نگاهم می کرد، بعد از یه خورده مکث گفت »

-منم ولش می کنم !ازشم خیلی ناراحت و عصبانی می شم!

« بعد سرشو انداخت پایین .»

-برات این جواب خیلی سخت بود، نه؟ !یه همچین تصمیمی هم گرفتن سخته !این

جوابی یه که من باید به شما بدم که خودت گفتی !و می دونم چقدر گفتنش برات سخت بود .دلم می خواد شما به من بگین که چیکارباید بکنم !الان تنها مسئله اي که براي من مهمه شمائین !من اونقدر شماها رو دوست دارم که حاضرم به خاطر شما هر کاري بکنم.

« یه خرده سکوت کردم و بعد گفتم »

-تصمیم در مورد زندگیم رو به شما دو نفر واگذار می کنم .من الان می رم .شما دوتا بشینین و خوب با همدیگه صحیت کنین .خوب فکر کنین و بعد یه تصمیم بگیرین .من به شماها اعتماد دارم .هر تصمیمی که گرفتین، من قبول می کنم و همونو انجام میدم .هر چند که برام سخت باشه .فقط م به خاطر شما دوتا!

« اینو گفتم و بلند شدم از اتاق سامان اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به قهوه درست کردن.

تازه قهوه درست شده بود که سوگل و سامان، با حالت تردید و دودلی، آروم اومدن تو اشپزخونه و رو دو تا صندلی، پشت میز تو آشپزخونه نشستن.

-قهوه می خورین براتون بریزم؟

» سامان که انگشت هاشو تو هم قفل کرده بود و هی به هم فشارشون می داد، زیر لب گفت»

-به بابا تلفن کن مامان

« . فقط بهش نگاه کردم

-ببین چی میگه .شاید پشیمون شده باشه!

» برگشتم و به سوگل نگاه کردم که زود سرشو انداخت پایین »

-یه بار دیگه کمکش کن مامان !یعنی به ما کمک کن !نزار خونواده مون از همدیگه بپاشه!

» یه چیزي انگار چنگ زد تو دلم ! اروم گفتم

-شما اینو می خواین؟

-آره مامان !حرف سوگلم همینه فقط روش نمی شه بهتون بگه!

-سوگل !دلم می خواد توام حرف بزنی !خودت بگو چی می خواي!

» سرشو بلند کرد و مثل همیشه اروم و نرم اما محکم گفت »

-یه فرصت دیگه بهش بدین مامان .ازش بخواین که اون زن رو ول کنه و برگرده !می دونم براتون خیلی سخته !می دونم که درون تون احساس شکست می کنین اما این شکست نیس !اگرم باشه این دفعه به خاطر بچه هاتونه !من همه ش فکر می کنم که بابا یه اشتباهی کرده و خودشم پشیمونه و دلش می خواد برگرده !خواهش می کنم اجازه بدین برگرده !نه به خاطر خودتون یا بابا !به خاطر ما!

« فنجون قهوه م رو گذاشتم رو میز و یه لبخند دردناك زدم و دست جفتشونو گرفتم تو دستم و یه لحظه بعد بلند شدم و رفتم طرف تلفن.

وقتی داشتم شماره شرکت رو می گرفتم، خدا می دونه چه حالی داشتم !از خودم متنفر بودم !اما باید به درخواست بچه هام احترام میذاشتم اگر چه به قیمت نابود شدن تمام اون چیزایی بود که یه عمر درون خودم ساخته بودم !خودش تلفن رو جواب داد !تموم اون نیرویی که در اراده م سراغ داشتم به کار بردم تا گفتم

-الو!

-دریا !خودتی؟!

-چی می خواستی بگی؟

-آخه عزیزم این کارا چیه می کنی؟ !درست بود امروز بري دادگاه و یه نفر باهات اینجوري حرف بزنه؟ منکه بهت گفتم چیز مهمی نیس !تو بیخودي مسئله رو بزرگش کردي!

-اینا رو که برام قبلا گفتی !چیز دیگه اي بگو که تازگی داشته باشه.

-آخه چیز دیگه اي نیست که بگم !یه بنده خدایی احتیاج به کمک داشت .منم کمکش کردم!

-فقط همین؟!

-پس چی؟!

-با ازدواج کردن باش؟ یعنی نمی شد که مثلا بهش یه پولی بدي یا مثلا حقوقش رو زیاد کنی یا هزارتا کار دیگه؟!

-خواستم مثلا بهش محرم بشم که ....

-ببین فریبرز، تو وقتی این مزخرفاتو به من می گی، علاوه بر خیانت به من، به شعورمم توهین می کنی !حداقل اونقدر شهامت داشته باش که حقیقت رو بگی !تو منو خوب
می شناسی .می دونی که منم ترو کاملا می شناسم .پس این قصه ها رو برام نگو!

« یه خرده سکوت کرد که گفتم »

-الان دیگه وقت موش و گربه بازي کردن نیس !منو که می دونی چه جورآدمی هستم پس رك و رو راست باهام حرف بزن!

« یه خرده دیگه مکث کرد و بعد گفت

-باشه

« تلفن رو زدم رو آیفون که بچه هام صداشو بشنون »

-ببین دریا، خلاف شرع که نکردم؟ !زن گرفتم !حالام که طوري نشده !جاي ترو که تنگ نکرده !تو یه زن م، اونم یه زن م !تو بشین خانمی ت رو بکن و اونم ....

-این شعارا رو برو براي مامانت و خواهرت بده که تاییدت کنن!

-ببین دریا، پنجاه درصد وجود من براي تو کافیه !اینو خودت می دونی !حالا منم خودمو وقف این زن نکردم که !هفته یه بار بهش یه سر می ....

-اینا رو کی بهت یاد داده؟ واقعا خودتم باورت شده که کسی هستی؟ تو اگر یکی مثل

خودتم پیدا می کردي و وجودتون رو میذاشتی رو هم، حتی به سال دوم دانشگاهم
نمی رسیدي !حالا به من داري می گی که پنجاه درصد وجودت براي من کافیه؟ !این دیگه خیلی بی شرمانه س !حداقل از بچه هات خجالت بکش!

-مگه چیکار کردم که خجالت بکشم؟ !دزدي که نکردم، زن گرفتم!

-ببین م تلفن نزدم که باهات جر و بحث کنم .فقط بگو حالا می خواي چیکار کنی؟

-هیچی، زندگی مو می کنم!

-پس به من چیکار داري؟

-توام جزء زندگی منی!

-فریبرز، حواستو جمع کن !داري اشتباه می کنی !من جزو زندگی تو نبوده و نیستم !تو جزیی از زندگی منی !یه کم به گذشته فکر کن!

-اونا مال گذشته س!

-منم جزئی از همونام!

-ببین دریا، من نمی خوام باهات بد صحبت کنم !به خاطر تموم اون سال ها، به خودم واجب می دونم که احترام ترو نگه دارم!

-چه خوبم نگه داشتی !گوش کن فریبرز !این حرف آخر منه !همین فردا طلاقش بده .هر چقدرم مهریه شه، بهش بده بره .بعدشم منم همه چیز رو فراموش می کنم !همین!

-تو خودتو خیلی دست بالا گرفتی دریا خانم !تویی که الان به من احتیاج داري، نه من به تو!

- اینا همه خیالات ذهن ضعیف توئه!

-تو اگه طلاق بگیري چیکار می خواي بکنی؟!

-نمی دونم.

-همین دیگه !لا اله الا الله !بذار احترام بین مون از میون نره!

» برگشتم به بچه ها نگاه کردم .هر دو صورت شون سرخ شده بود !خودم همچین بغضی گلومو گرفته بود که داشتم خفه می شدم اما بازم به خودم مسلط شدم که گفت »

-ببین دریا !من ترو دوست دارم اما توام قبول کن که یه مرد حق....

-یه مرد هیچی حق اضافه تري از یه زن نداره !بیخودي براي خودت حق و حقوق تعیین نکن !اگه این قانون به تو یه همچین حقی نمی داد الان انقدر بلبل زبونی نمی کردي!

-حرف آخرت همینه؟!

-آره!

« یه دفعه دست پایین رو گرفت و گفت »

-آخه عزیز دلم چرا انقدر لج بازي می کنی؟ اصلا اون قابله که خودتو براش ناراحت کنی؟

تو

خانمی !تو ...

-گفتم که !این قصه ها رو براي من نگو !همین فردا طلاقش بده!

-اگه ازم حامله باشه چی؟!

-خبر دارم که نیس !حتی می دونم که همین چند روز پیش یه جواب ازمایش گرفتی ! آزمایشگاه شم می دونم کجاس!

-از کجا می دونی؟ !برام جاسوس گذاشتی؟!

« جوابشو ندادم »

-تو هنوز فکر می کنی که من فریبرز پونزده شونزده سال پیشم؟!

-نه !اون فریبرز حداقل انسان تر از تو بود!

-داري توهین می کنی ها!

-واقعیت رو می گم!

-اگه کارآگاه بازي در نمی آوردي و برام جاسوس نمی ذاشتی، شاید بدون اینکه بفهمی این مسئله حل شده بود و رفته بود پی کارش !فقط با این کارت خودتو ناراحت کردي!

-من براي تو جاسوس نذاشتم!

-پس کدوم بی شرفی این خبرها رو به تو داده؟ !من اگه بفهمم اون...

« مثل اینکه صداشو از یه طرف دیگه دنیا می شنیدم !ضعیف ضعیف !اما یه صداي قوي تري که مثل یه انفجار بود تو گوشم صدا کرد و تو سرم پیچید !»

- *الو!

-بفرمائین

-خانم نعمتی؟

-بله خودم هستم.

-خانم دریا نعمتی؟

-عرض کردم که خودم هستم !بفرمائین!

« مزه تلخی رو روي زبونم حس می کردم !همیشه اولش به صداي زنگ تلفن می اد و بعد یه نفر پاي تلفن می خواد فقط با همسر رئیس شرکت صحبت کنه و بعدشم یه خبر وحشتناك»!

-حتما منو می شناسین!

-متاسفانه خیر !شما؟!

-من کاشانی هستم .کارمند شرکت شوهرتون!

-آهان بله !حال شما چطوره؟ پسر کوچولوتون چطوره؟ البته خبر دارم که شکر خدا خوب شده!

-خیلی ممون خانم نعمتی !اونم از لطف شما بود.

-این حرفا چیه؟ لطف خداوند بوده.

-اول خدا بعد شما !من یادم نمی ره که شما چه لطفی در حق من کردین!

-خواهش می کنم دیگه حرف شم نزنین .مهم سلامت پسرتون بود که شکر خدا همه چیز به خیر گذشت.

« پارسال ماشین زده بود به پسرش و فرار کرده بود .باید تو جفت پاهاش پلائین کار میذاشتن .وضع مالی شونم خوب نبود .اومده بود از فریبرز وام بگیره که نمی دونم چرا بهش وام نداده بود .فرداي اون روزش رفته بودم شکرت تا یه نقشه ساختمون رو ببینم، اومد جلو و جریان رو بهم گفت .بیچاره گریه ش گرفت .منم وقتی از کارمنداي شرکت پرس و جو کردم و فهمیدم که راست می گه، بلافاصله دستور پرداخت وام رو بهش دادم ».

-خانم نعمتی، باور بفرمائین برام خیلی سخته که این مسئله رو بهتون بگم اما در مقابل

لطف شما، این کمترین کاري یه که ...

« تو دلم از خدا می خواستم که دیگه اصلا هیچی نگه !از خدا می خواستم که فقط تلفن کرده باشه که بازم ازم تشکر کنه !از خدا می خواستم که تلفن کرده باشه که بازم ازم وابم بخواد !از خدا می خواستم که اصلا هیچ خبري نباشه که بهم بده !از خدا می خواستم که مثلا بگه شرکت اتیش گرفته !از خدا می خواستم که بگه مثلا شرکت داره ورشکست میشه !از خدا می خواستم هر خبري بهم بده جز اون خبر !اما درست همون چیزي بود که همیشه با یه زنگ تلفن، یه صداي نیمه آشنا و بعدش یه خبر که مثل آوار رو سر آدم خراب می شه!

- بله متاسفانه با منشی شون ازدواج کردن!

« سوالات پشت سر هم از دهن م بیرون می اومد بدون اینکه خودم متوجه باشم !فقط جواب ها رو می شنیدم !»

- منم تازه فهمیدم!

-فکر کنم سه چهار ماهه!

-بله، همونکه تازه استخدام شده!

-بله ، سهیلا فرجی.

-اولش مطمئن نبودم اما امروز وقتی رفته بود تو دفتر آقاي نعمتی، روي میزش یه ورقه آزمایش دیدم.

-بله .اسم شم خوندم .سهیلا نعمتی !بیشت و چهار پنج ساله شه.

-کاملا دقت کردم.

-آزمایشگاه.بود فکر کنم آزمایش حاملگی یا یه چیز دیگه بود.

-چشم .فقط خواهش می کنم که یه جوري باشه که آقاي نعمتی متوجه نشن که پاي من وسطه !من از روي ارادتی که به شما دارم این خبر ...

« ! تلفن رو که قطع کردم، صداي شکستن خیلی چیزا رو درونم شنیدم !صداي پیر شدن صداي عقب افتادن !صداي دوم بودن »!

« سوگل اروم زد به پام !بی اختیار برگشتم و نگاهش کردم !به تلفن اشاره می کرد که هنوز صداي فریبرز ازش می اومد »!

-اگه تو برام جاسوس نمی ذاشتی، من خودم بهت می گفتم !الو !دریا؟

-فریبرز، این حرفا اضافه س !حرف همونه که گفتم .اینم آخرین فرصتی که داري!

-دریا منو تهدید نکن !من کار بدي نکردم که از چیزي بترسم!

-از کی تا حالا خیانت کردن کار خوبی شده؟ از کی تا حالا نمک نشناسی به صفت عالی شده؟!

-اینو امروز بهت قاضی گفت !بازم خودم بهت می گم !خلاف شرع که نکردم!

-چرا کردي !قبل از اینکه صیغه ش کنی هم باهاش رابطه داشتی!

-داد نزن!

-به حقوق من تجاوز کردي .حالا بی شرمانه به من می گی که کار بدي نکردي؟!

-من پا رو حق هیچکس نذاشتم !اگه عدل رو رعایت نمی کردم تو حق داشتی که....

-کدوم عدل؟!

-همونکه قاضی حتما چند روز دیگه بهت می گه!

-اگه قاضی بفهمه که تو هر چی داري مال منه، اون موقع بهت می گه که عدل یعنی چی !وقتی فهمید که تمام این ثروت مال منه، اونوقت بهت می گه که عدل یعنی چی !

تو با پول و ثروت من رفتی یه زن دیگه گرفتی !این عدله؟!

-داد نزن !من دارم آروم صحبت می کنم!

-مگه روزي که داشتیم باهم ازدواج می کردیم یه همچین شرطی رو گذاشتی؟ !مگه سر عقد کسی به من گفت که تو اجازه داري چهار تا زن بگیري؟!

-قرار نیس که من تا آخر عمر اسیر و عبید شماها بشم !همه چیز براتون فراهم کردم !دیگه چی می خواین ازم؟!

-تو فراهم کردي؟ !واقعا اینطور فکر می کنی؟ !یادت رفته زیر سایه کی بودي؟!

-اصلا تقصیر منه که خواستم باهات حرف بزنم !من دلم برات سوخت که تو این سن و سال...

-دهن ت رو ببند !دلت باید براي خودت بسوزه که بویی از انسانیت نبردي !پرووتون کردن!

-باشه !همدیگرو تو دادگاه می بینیم !وقتی به التماس افتادي و اون غرور مزخرفت رو شیکوندم، می فهمی !یه عمر رئیس بودي و هرچی گفتی چشم گفتم !حالا وقت اونه که تو بفهمی رئیس کیه؟!

-پس داري کمبودها و عقده ها تو تسکین می دي؟!

-من هیچوقت عقده نداشتم!

-معلومه !ولی اگر همین الان می تونی این حرفا رو به من بزنی، همه اش از صدقه سر

همون « چشم » هایی که به من گفتی !همون دستورهایی که دادم الان به اینجا رسوندتت !آخه تو چی بودي؟ !خودت بگو چی بودي؟!

-هرچی بودم از سرتو زیادي بودم !از سر تو و اون خونواده گند دماغت که به ... « به حد انفجار رسیده بودم که تلفن قطع شد !نگاه کردم دیدم که سوگل دستش رو گذاشته رو دکمه و تلفن رو قطع کرده !تمام بدنم داشت می لرزید !اصلا دلم نمی خواست که جلو بچه ها این حرف ها زده بشه اما لازم بود.

یه نفس عمیق کشیدم که سوگل گفت :»

-مامان .هر کاري که لازمه بکن .شما بهتر از ما می دونین چه کاري بهتره .خواهش
 می کنم که اصلا فکر ما رو نکنین !شما باید از حق خودتون دفاع کنین !اگه ما رو دوست دارین این کارو بکنین!

« برام خیلی سخت بود که در این مورد با بچه هام صحبت کنم و ازشون نظر بخوام !بچه

هایی که همیشه در هر مورد با من مشورت می کردن و تو کارها ازم کمک
 می خواستن،حالا باید مادرشون در مورد زندگش باهاشون صلاح مصلحت کنه و ازشون راهنمایی بخواد!

واقعا برام سخت بود اما احتیاج به کمک فکري داشتم !به همین دلیل اروم و زیر لبی، با

خجالت گفتم

-شاید لازم باشه که وضعیت فعلی رو قبول کنم و به قول قدیمیا بشینم و خانمی ام رو بکنم؟!

« تا اینو گفتم، سوگل، مثل اینکه یکی داره بهش فحش میده، عصبانی شد و گفت :»

-نه مامان !شما نباید این کارو بکنین !شما همیشه براي ما الگو بودین !شما همیشه به ما یاد دادین که از حق و حقوقمون دفاع کنیم !حالا اگه خودتون خلاف این چیزرا که به ما گفتین عمل کنین .این شخصیتی که تو ما به وجود اومده نابود میشه!

-آخه شما هنوز سنی ندارین !شما، هم احتیاج به مادر دارین و هم پدر!

-کدوم پدر؟ !شما این چند ماهه، خیلی خوب تونستین مسئله رو از ماها پنهون کنین .

اما براي ما چه فرقی کرد؟ !هر بار که بابا شب نمی اومد خونه، شما بهانه می آوردین که

مثلا بابا تو شرکته و کارش زیاده !یا مثلا بابا گرفتاره و باید به ساختمونا سر بزنه و خلاصه هزار تا از این بهانه ها !صبح م که ما از خواب بلند می شدیم، شما یا می گفتین که بابا صبح زود رفته سر ساختمون یا دروغکی می گفتین که بابا دیشب دیروقت اومده و خوابیده !ما چند شب چند شب بابا رو نمی دیدیم !اما یکی دو دفعه که شما در اتاق خواب تون رو بسته بودین و به ما گفتین که بابا خسته س و خوابیده، من یواشکی رفتم که یه لحظه بابا رو ببینم، اما هیچکس تو اتاق خواب نبود !بابا اصلا شب نیومده بود خونه !بابا الان خیلی وقته که هفته اي سه چهار شب خونه نمی اد !اگه شمام وضع موجود رو قبول کنین، بازم براي ما فرقی نداره چون بابا میر ه پیش اون زنش و می خواد گاهی به ما سربزنه !پس مثل این می مونه که شماها از هم جدا شدین، فقط کلمه طلاق وسط نمی آد!

« : بعد منو بغل کرد و گفت

-مامان !خواهش می کنم اون کاري رو که به نظرتون درسته انجام بدین!

-آخه شماها...

-اینم یه درس براي من و سامانه !شما نباید به ماها یاد بدین که ضعیف باشیم و بذاریم که هر کسی پا رو حق مون بذاره!

« کلافه شده بودم !نمی دونستم کی درست می گه یا اصلا چی درسته !آیا اگه کوتا ه
می اومدم، کار درستی بود؟ آیا به حقوق انسانی خیانت نمی کردم؟!

سامانم اومد کنارم نشست و گفت - »

-مامان سوگل راست میگه.

« یه لبخند بهش زدم که گفت »

-یه پسري چند سال پیش تو کلاس ما بود که همه بچه ها رو می زد و اذیت می کرد .به هر کدوم از بچه ها که زورش می رسید، زور می گفت .همیشه خوراکی ماها رو ازمون
می گرفت و خودش می خورد !یه بار اومد سراغ من و نصف بیسکوئیتم رو ازم گرفت .منم

بهش هیچی نگفتم چون هنوز نصفه دیگه داشتم .یادمه وقتی ظهرش براي شما جریان رو

تعریف کردم، شما بهم گفتین که نباید بهش اجازه می دادم که این کارو بکنه حتی اگه بازم براي خودم بیسکوئیت مونده باشه!

فرداش که رفتم و موقعی که داشت خوراکی ش رو می خورد، بزور و با هر سختی اي که

بود، نصفی از خوراکی هاشو ازش گرفتم!

از اون به بعد دیگه به کسی زور نگفت و خوراکی هیچ بچه اي رو ازش نگرفت!

« برگشتم به چشماي سامان نگاه کردم !برق غرور توشون موج می زد !چقدر بزرگ شده

بود !چطور تا حالا متوجه بزرگ شدنش نشده بودم؟ !چه استدلال ساده و محکمی داشت !

و چه روح قوي و با اراده اي!

دو تایی منو ماچ کردن و با لبخند اما غمگین بلند شدن لحظه اخر سوگل بهم گفت

-مامان شما خسته این .چرا چند روزي نمی رین مسافرت؟

« بهش خندیم که گفت »

-جدي میگم !اصلا همین فردا کاراتون رو بکنین و دو روز برین مشهد !هم روحیه تون عوض می شه و هم می تونین خیلی خوب فکر کنین و تصمیم بگیرین.

« بی اختیار گفتم »

-مشهد؟ !فردا؟!

« !؟ کی داره این حرف رو می زنه؟ !سوگل یا پدرم

پدرم همینو گفت !تقریبا دو ماه بعد از اینکه سوگل رو از بیمارستان آورده بودیمش خونه !اومد بالا و اول منو ماچ کرد و بعد سوگل رو !یه خرده نشست و بعد وقتی داشت
می رفت پایین گفت »

-*من و مادرت فردا می ریم مشهد !نذر کرده بودیم که اگه به امید خدا تو و بچه سالم باشین، یه سفر بریم مشهد.

« پدرم هیچوقت از این نذرا نمی کرد .حتما به خاطر اومدن خونواده فریبرز بود که
می خواست چند روزي بره مسافرت که وقتی اونا می آن، خونه نباشه !همون روز فریبرز گفته بود که فردا شبش خونواده ش براي عذرخواهی و آشتی می خوان بیان خونه ما!

فردا صبحش ساعت ٩ بود که پدر و مادرم، با یه چمدن سوار ماشین شدن و حرکت کردن .

تا ماشین پدرم از خونه رفت بیرون یه دفعه دلم گرفت و اشک از چشمام اومد پایین !یه دفعه احساس کردم که دیگه تنها شدم .تنهاي تنها!

پدر و مادرم، خیلی زود برگشتن !پس فردا صبحش، جسد هردوشون تو سردخونه پزشکی

قانونی بود!

همه جا سیاهه !همه چیز سیاهه !از هیچی سر در نمی آرم .فقط می دونم که دیگه نه پدرم وجود داره، نه مادرم !پدري که این همه براي من زحمت کشید !مادري که عمرش رو به پاي من گذاشت !حالا دیگه هیچکدومشون نیستن و من تنهاي تنهام!

یه عده ریختن تو خونه مون و هرکدوم یه کاري می کنن !من هیچی نمی گم !فقط یه گوشه نشستم و سوگل رو تو بغلم گرفتم !گریه نمی کنم !خبري م از دور و برم ندارم فقط می شنوم که هر کی از کنارم رد می شد می گه « شوکه شده»!

بهشت زهرا !تاج گل !قبر !خاك !قرآن !فاتحه!

فقط موقعی به خودم اومدم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده که تو مسجد مهناز که داشت گریه می کرد، دو تا سیلی محکم تو صورتم زد که انگاز از یه خواب طولانی بیدار شدم!

پدر و مادرم دو سه ساعت بعد از اینکه از تهران خارج شده بودن، با یه کامیون تصادف می کنن و همه چی تموم می شه !به همین راحتی !

و پایان یه زندگی، با سوم و هفت و چله !و عذاب وجدان تا ابد!

تقصیر کیه که من دیگه پدر و مادرم ندارم؟ !فریبرز؟ مادرش؟ راننده کامیون؟!

این سوالی بود که همه ش تو فکرم منتظر یه جواب بود !ولی تنها جواب این سوال من بودم !من و انتخاب اشتباه م*

صداي بوق تلفن رشته افکارم رو پاره کرد !تلفن قطع شده بود اما گوشی هنوز دستم بود !

بچه ها هر دو رفته بودن تو اتاق شون.

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:31 توسط صدف|

من که نسبتی با شما ندارم که نگرانم باشین! در ضمن کار شما طوریه که هر روز شاید

با صد تا مورد مثل من سر و کار داشته باشین !

- آدم حتما باید نسبتی با کسی داشته باشه تا نگرانش باشه ؟ تازه گاهی وقتا غریبه ها بیشتر از خودي ها براي آدم نگران می شن !

" بهش لبخند زدم ! شاید اینم یه خوابه !"

" تو یه ساندویچ فروشی ، همون نزدیکی ها نشستیم . اسمش ثریاس! خبرنگاره . سی سالشه . دو تا نوشابه جلومونه و دارم آروم آروم ازش می خورم . یه خرده حالم بهتر شده . ثریا ازم می پرسه بهترم یا نه ؟ بهش می گم بهترم و ازش تشکر می کنم . از تو کیفش یه کارت در می آره و می ده بهم . یه خرده از کارش و زندگیش برام می گه بعدش دوتایی از جامون بلند می شیم . ازش به خاطر لطفش تشکر می کنم و بهش قول می دم که حتما بهش زنگ بزنم . می گه هر جوري بتونه بهم کمک می کنه . ازش خداحافظی می کنم و از هم جدا می شیم .

جلو اولین تاکسی رو می گیرم و سوار می شم و بهش می گم می رم پاسداران . می خواد باهام قیمت رو طی کنه که یه پونصد تومنی بهش می دم . می گیره و حرکت می کنه .

درختا ، آدما ، مغازه ها ، همه مثل برق از جلو چشمم رد می شن ! یعنی من ازشون رد

می شم ! مثل گذشت زمان می مونه !مثل یه فیلم ! فیلمی که گذاشتی تو ویدئو و داري با تصویر برش می گردونی عقب ! صحنه ها یکی یکی ، خیلی تند از جلو چشمم رد می شن ولی با دیدن هر تصویر یه خاطره تو ذهنم زنده می شه ! ده تا خاطره ، صد تا خاطره ، هزار تا خاطره ! خاطرات تلخ و شیرین !

یه دفعه فیلم یه جایی وا می ایسته ! چشمامو می بندم و تو ذهنم بهش نگاه می کنم . کجاي زندگیمه ؟! چقدر این نوار برگشت عقب؟! چقدر من برگشتم به گذشته ؟!"

* " ساعت هشت صبحه . با فریبرز جلوي دانشگاه قرار گذاشتم. تند تند کارام رو کردم و

صبحونه نخورده راه افتادم . صداي مامانم رو شنیدم که سرم داد می زنه که مریض می شی دختر! بقیه ي حرفاشو نشنیدم و در خونه رو بستم و اومدم تو خیابون . تند تند ، به حالت دوئیدن راه افتادم طرف ایستگاه اتوبوس . مامانم راست می گفت ، خیلی لاغر شدهبودم ! یعنی هم باید به درس خودم می رسیدم و هم به درس فریبرز . هر روز صبح م کهیک ساعت و نیم زود تر می رفتم دانشگاه که با فریبرز کار کنم . اون طفلکی سعی خودشرو می کرد اما پایه ش خیلی ضعیف بود ، مخصوصا تو ریاضیات ! باید هر چیزي رو از اول شروع می کردم . یه وقتا که خسته می شدم خودش خجالت می کشید !

آروم آروم جلو می رفتم و اونم کم کم پیشرفت می کرد . امروز باید نتیجه کار و تلاش مونو می گرفتیم ! امروز دانشگاه جواب ها رو زده بود !

دل تو دلم نبود ! نه براي خودم . خودم که تمام درس هام عالی بود . می شد گفت که تقریبا شاگرد اول کلاس بودم ! دلم براي فریبرز شور می زد. اگه قبول نمی شد خیلی چیزا توش از بین می رفت !

همونجور که راه می رفتم تو دلم براش نذر کردم . نذر کردم که اگه قبول بشه اندازه ي صد تومن ارزن و دونه می خرم براي کفتراي امام رضا .

سوار اتوبوس شدم ونیم ساعت بعد رسیدم سر چهاراه پهلوي و پیاده شدم و خودمو رسوندم دم در دانشگاه ، از دور دیدمش که جلو در واستاده بود و داره طرف منو تو پیاده

رو نگاه می کنه . تا منو دید اومد جلو و سلام کرد "

- سلام ، نرفتی تو جواب ها رو ببینی ؟!

- نه .

- چرا ؟!

" خندید "

- خب می رفتی؟!

- راستش می ترسم !

- بیا بریم نترس حتما قبول شدي .

- نه . انگار یکی تو دلم می گه که افتادم ! ترسم از اینه که اگه قرار باشه دیگه با همدیگه تو یه کلاس نباشیم چیکار کنم ؟

- نترس . قبول شدي . اگه من معلمت بودم ، بهت می گم قبول شدي !

بیا بریم الان اونجا شلوغ می شه !

" دوتایی رفتیم تو و رفتیم طرف دانشکده ي خودمون . از دور بچه ها رو دیدم که جلو ساختمون جمع شدن و دارن به تابلوي اعلانات نگاه می کنن . فریبرز که اینو دید واستاد و گفت "

- من همین جا می مونم . تو برو ببین !

- بیا ترسو ! پسر گنده رو نگاه کن ! از یه جواب می ترسه !

" دست شو گرفتم و با هم راه افتادیم . تقریبا داشتم با خودم می کشیدمش . اونقدرم قوي و پر زور بود که اگه اشاره می کرد ، من و تمام دوستامم نمی تونستیم یه قدم از جاش تکونش بدیم ! اما آروم با من می اومد مثل پسر بچه اي رو که مریض شده و مامانش داره می بردش که بهش آمپول بزنه !

تا رسیدم نزدیک بچه ها ، ژاله پرید و منو بغل کرد و گفت "

بچه ها! شاگرد اول مون اومد ! همه نمره ها - A!

" بغلش کردم و گفتم "

- تو چی ؟!

- منم قبول شدم . نه مثل تو اما منم قبول شدم.

" بچه ها ریختن دور و برمون و سلام و احوالپرسی ها شروع شد . چند وقتی بود که همدیگرو ندیده بودیم . همونجوري که با یکی یکی سلام و احوالپرسی می کردیم ، خودمو

رسوندم جلو تابلو . داشتم تو ردیف "ن" دنبال اسم نعمتی می گشتم . بچه هام بهم امون نمی دادن و همه بهم تبریک می گفتن ! بالاخره چشمم افتاد رو اسم فریبرز .

فریبرز نعمتی ، قبول !

اونقدر که از قبولی قریبرز خوشحال شدم از شاگرد اولی خودم نشدم ! برگشتم بهش بگم که دیدم رفته پشت بچه ها واستاده و از همونجا با ترس داره به من نگاه می کنه .

خواستم یه خرده سربسرش بذارم و اذیتش کنم اما اونقدر نگران بود که دلم نیومد ! از همونجا داد زدم فریبرز نعمتی قبول !!"

تا اینو شنید یه لحظه طول کشید تا تو ذهنش حرفام جا بیفته ! بعد پرید وسط بچه ها و ازشون رد شد و اومد و جلو همه منو بغل کرد ! بچه ها همه با هم سوت کشیدن و کف زدن !

خستگی از تنم رفت ! درسته که مثل اسکلت شده بودم ! درسته که واقعا بهم فشار اومده بود اما حالا راضی بودم . چه روزایی که وقتی باهاش سر و کله می زدم و مسائل رو نمی فهمید ، کلافه می شدم ! گاهی سر یه مسئله خیلی ساده چند روز باهاش کار می کردم تا مطلب رو بگیره ! انگار نه انگار که اصلا دبیرستان رفته باشه !

این آخري ها که یه بند انگشت پاي چشام گود رفته بود !خودشم همینطور ! بعضی وقتا که وقت ناهار ، غذاخوري م نمی رفتیم و تو کلاس با هم درس می خوندیم ! روزاي دیگه م علاوه بر صبح ، یه نیم ساعت یه ساعتی م بعد از تموم شدن کلاس می موندم دانشکده و باهاش کار می کردم !

حالا دیگه سختی ها گذشته

-بود و نتیجه تمام سعی و کوششمون رو گرفته بودیم .

کم کم بچه ها دوتا دو تا و سه تا سه تا با هم جمع شدن و شروع کردن حرف زدن و با همدیگه قرار گذاشتن که تو تعطیلات همدیگرو ببینن . فریبرز دست منو گرفت و با خودش برد تو همون کلاسی که همیشه دوتایی می نشستیم و درس می خوندیم . وقتی رسیدیم تو کلاس ، رو همون دو تا صندلی همیشگی نشستیم که یه دفعه دست منو گرفت و ماچ کرد و گفت "

- تو علاوه بر مهربونی هایی که به من کردي ، حق استادي به گردنم داري ! دریا ! من

هیچ وقت کارایی رو که تو برام کردي یادم نمی ره ! به خدا تو منو آدم کردي!

- این حرفا چیه فریبرز ؟!

- نه ، بذار بگم . من تو این یه ساله دیدم تو چه سختی کشیدي ! خودم می دونم چقدر خنگم !چیز یاد دادن به من کار حضرت خضره ! ایشااله بتونم یه روزي جبران این کاراتو بکنم!

- پاشو بریم خودتو لوس نکن ! کاري نکردم که ! پاشو بریم زشته جلو بچه ها !*

-خانم!خانم! کجاي پاسداران تشریف می برین ؟

" راننده تاکسی به زور از تو رویا آوردم بیرون ! آدرس رو بهش دادم چند تا کوچه اونور تر ، جلو یه خونه نگه داشت . پیاده شدم . وقتی تاکسی رفت ، خودمو مثل یه مسافر غریبه

دیدم که بهش آدرس این خونه رو دادن و فرستادنش به یه شهر غریب ! یه خونه ي پونصد و خرده اي متري ! دوطبقه ! خیلی شیک ! بالاي شهر !

خونه ي خودم بود . خونه اي که چندین سال توش زندگی کرده بودم اما حالا به نظرم خیلی غریبه می اومد !

" زنگ زدم. سوگل و سامان خونه بودن . هنوز در رو وا نکرده ، جلو در راهرو ، با نگرانی واستاده بودن و منو نگاه می کردن ! این طفل معصوما چه گناهی داشتن ؟ گناه بزرگتراشون و چرا باید اونا پس می دادن؟!

رفتم جلو و هر دوشون رو ماچ کردم و با هم رفتیم تو . تربیتشون طوري بود که بدونن نباید در کارهاي پدر مادرشون دخالت کنن!

''یعنی دیگه از شاگرد چهارم کنکور انقدر انتظار می ره که یه همچین بچه هایی رو تربیت کنه !''

براي اینکه از نگرانی درشون بیارم ، فقط بهشون گفتم که هنوز اتفاقی نیفتاده و جلسه ي دادگاه به ده روز دیگه موکول شده .

لباسامو عوض کردم و زود رفتم تو آشپزخونه و از تو فریزر یه بسته مرغ درآوردم و گذاشتم بیرون . می خواستم شنسل مرغ درست کنم . درست مثل گاهی وقتا که با عجله برمی گشتم خونه و تند تند ناهار رو آماده می کردم که وقتی فریبرز و بچه ها برمی گردن خونه ، همه چی آماده باشه!

اومدم بسته ي یخ زده رو بگیرم زیر آب که زودتر یخش وابده که تازه متوجه کارم شدم!

براي چی؟!براي کی؟! یه عمر این کارها رو کردم ! یه عمر از خیلی چیزام زدم و صرفه جویی کردم که امروز به اینجا برسم؟!یه عمر پا رو خیلی از خواسته هام گذاشتم تا عاقبتم این باشه ؟! یه عمر یه تومن رو کردم صد تومن که این نتیجش باشه ؟! بسته رو برگردوندم تو فریزر و تلفن رو برداشتم و سه تا پیتزا سفارش دادم . تلفن رو که قطع کردم ، دیدم سوگل و سامان رو دو تا مبل نشستن و فقط به من نگاه می کنن نتونستم سنگینی نگاهاشونو تحمل کنم ! از سالن اومدم تو راهرو و رفتم تو حیاط .

از بالاي پله ، باغچه مونو نگاه کردم . خیلی بزرگ و قشنگ بود ! پر از درخت و بوته هاي رز ! درست مثل خونه ي پدرم فقط بزرگتر!

رفتم تو باغچه و تکیه م رو دادم به یه درخت . چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم . بوي درخت و خاك مشامم رو پر کرد . یه دفعه یه مشت خاطره با این بوي آشنا هجوم آوردن تو ذهنم !

*چشمامو واکردم. تو خونه ي پدریم هستم . تو باغچه دارم گریه می کنم ! تکیه م رو دادم به یه درخت و دارم گریه می کنم ! شب قبلش جریان رو به مادرم گفتم . اونم به پدرم گفته . هردوشونم با این ازدواج مخالفن . مادرم کمتر اما پدرم سرسختانه مخالفت کرد . جز گریه کردن چیکار می تونم بکنم ؟! گریه و دعا. قدرتش رو ندارم تو روي پدر و مادرم واستم. یه عمر محبت، یه عمر زحمت ، یه عمر مهربونی دیوار احترام و حرمتی دور پدر و مادرم ایجاد کرده که برام غیر قابل تصوره که بخوام رو حرفشون حرف بزنم . پس فقط گریه می کنم . مثل بچگی هام که وقتی ازشون چیزي می خواستم و ازشون جواب منفی می شنیدم ، می رفتم تو حیاط و تو باغچه می نشستم و گریه می کردم !

همیشه بوي خاك باغچه و درختا و گل ها برام یه احساس خوبی رو می آورد .

اما الان برام فقط اشک می آره! نمی دونم چه جوري می شه ، پدرم گویا به محض اینکه

شنید پدر فریبرز چیکاره س، با عصبانیت مخالفت کرده ! حتی با مادرمم دعوا کرده که چرا

اصلا یه همچین موضوعی رو جدي گرفته و در موردش با اون صحبت کرده!هیج راهی به

نظرم نمی رسید!فقط امیدم به خدا بود .کاشکی می شد با یکی مشورت کنم و راهنمای یم کنه!اما کی رو داشتم؟اصلا شاید بهتر بود که جریان رو به مامانم نمی گفتم.فعلا زود بود.باید می ذاشتم یه مدت دیگ هم بگذره.تقصیر فریبرز بود.اون هی اصرار می کرد که جریان رو به پدر و مادرم بگم.می خواست زودتر بیاد خواستگاریم.بدي این روزام این بود که تابستون بودیم و دانشگاه تعطیل بود و سخت می تونستم فریبرز رو ببینم.بعدشم وقتی دیدمش چی بهش بگم؟بگم پدرم گفته نه؟!بگم تا پدرم فهمید که پدرش چیکار هس با ازدواج ما مخالفت کرد!منی که تو این مدت همش براش شعار داده بودم!مرتب بهش گفته بودم که کسی به شغل پدرش کار نداره و اصل کاري خودشه و مردم خودش رو قبول دارن!اونم به خاطر حرفاي من به زندگی امیدوار شده بود و شروع کرده بود به درس خوندن و اخلاقش رو عوض کرده بود!حالا باید بهش چی می گفتم؟می گفتم که حق با اون بوده و چون شغل پدرش خوب نیس ، همه جا محکومه!این همه براش حرف زدم و صحبت کردم و حالا پدر خودم ، دقیقا خلاف تمام نظریات من عمل کرده؟!

گری هم زیادتر شد!هر چی فکر می کردم ، عقلم به هیچی نمی رسید.کسی رو هم نداشتم

که بهش پناه ببرم که بیفته وسط و پادرمیونی کنه!

تو این فکرا بودم که در راهرو وا شد و مامانم اومد بیرون و صدام کرد.زود اشک هامو پاك کردم و رفتم طرفش و وقتی رسیدم دیدم اخم هاش بدجوري تو همه!فهمیدم که نتونسته کاري بکنه.غم دنیا ریخت تو دلم!بهم گفت که پدرم می خواد باهام صحبت کنه.رفتم تو خونه و اول رفتم تو دستشویی و صورتم رو شستم.نمی خواستم پدرم متوجه گریه کردنم بشه.از دستشویی اومدم بیرون و رفتم به طرف اتاق نشیمن.در رو که وا کردم دیدم پدرم نشسته رو یه مبل و داره سیگار می کشه.می دونستم که پدرم فقط موقعی که واقعا ناراحت و عصبانیه ، سیگار می کشه!

سرم رو انداختم پایین و رفتم رو یه مبل نشستم.زانوهام می لرزید!یادم نمیاد که پدرم تا اون موقع حتی بهم توهین کرده باشه.همیشه باهام با احترام رفتار کرده بود.ازش می ترسیدم ، اما ترس، ترس احترام بود و و دوست داشتن!

رو مبل نشستم و سرم رو انداختم پایین.موهام ریخته بود تو صورتم و داشتم از زیرشون پدرم رو نگاه می کردم.سیگارش رو خاموش کرد و هی ته سیگار رو فشار می داد تو جاسیگاري!سیگار خاموش شده بود اما هنوز این کارو ادامه می داد.حتما داشت فکر می کرد!براش سر صحبت رو واکردن سخت بود!براي منم سخت بود که اصلا بخوام در این مورد با پدرم حرف بزنم.

زمان همین طوري می گذشت.یه ثانیه ، ده ثانیه ، یه دقیقه ، دو دقیقه!بالاخره سیگار خاموش خاموش خاموش شد!آروم سرش رو بلند کرد و با صدایی که توش هم عصبانیت بود و هم بغض و هم نرمی گفت:

- مادرت برام جریان رو گفت.این آقا پسر کیه؟

هیچی نگفتم.

- حرف بزن دخترم!

اومدم حرف بزنم اما جاي کلمه ، از تو گلوم یه صداي خشک اومد بیرون!زبونم مثل چوب کبریت شده بود!انگار پدرم فهمید و خودش شروع کرد به حرف زدن:

- ببین عزیزم ، صحبت صحبت یه زندگ ییه!این دیگه شوخی نیس! با زندگی نمی شه شوخی کرد. شوهر کردن دیگه یه بازي ساده ي بچه گونه نیس که هر وقت خواست! زندگییه بازي تخته نرد با پدرت نیس که توش تقلب کنی و پدرت ببینه و بروت نیاره !زندگی شرط بندي رو بازي نرد و ورق با پدرت نیس که اگه باختی بزنی زیرش و باختت رو لو ندي! این یه قماري که اگه خداي نکرده توش ببازي باید تا قرون آخرش رو بدي ! وسط

شم نمی تونی جا بزنی و ول کنی بري دنبال کارت !

" یه خرده مکث کرد و بعد گفت"

- حالا بگو ببینم این آقا پسر کیه .

" تو این مدت که پدرم صحبت کرد و بهم وقت داد ، همه ش به لیمو ترش و لواشک فکر کردم که یه خرده دهنم آب بیفته و زبونم از اون خشکی در بیاد ! احمقانه س اما تنها چیزي که اون موقع به فکرم رسید همین بود! نمی تونستم وسط صحبت پدرم برم و براي خودم یه لیوان آب بیارم !

یه سرفه کوچیک کردم و آروم گفتم "

- همکلاسیمه.

" سرش و تکون داد و گفت "

- کاملا می شناسیش؟

" هیچی نگفتم"

- فکر می کنی تو چند ماه آدم می تونه یه نفر رو بشناسه ؟

" بازم چیزي نگفتم"

- مردم هزار و یه رو دارن !

" بازم چیزي نگفتم . یه سیگار دیگه ورداشت و روشن کرد و گفت "

- مادرت از وضع زندگی و شغل پدرش برام گفته . با این چیزا که شنیدم ، تو می دونی پدرش چیکاره س؟

" آروم گفتم "

- منشی آقاي ...

" نذاشت حرفم تموم بشه و گفت "

- کدوم منشی تو خونه ي صاحب کارش تو دو تا اتاق زندگی کرده ؟ اینو که دیگه بهش منشی نمی گن ! فکر کن دختر ! پس فردا که خواستی ، بر فرض محال ، یه روز بري خونه ي پدر و مادر شوهرت ، باید بري تو خونه ي یه کس دیگه دیدنشون ؟! آخه چه جوري بهت بگم ؟! من نمی خوام به شخصیت افراد توهین کنم اما اسم این شغل ، منشی نیست!

یه اسم دیگه اي این کار داره ! دختر جون تو یه عمر تو ناز و نعمت زندگی کردي ! تا چشم باز کردي خونه ي شخصی داشتی! دو طبقه خونه ي دربست در اختیارت بوده ! خونه ي شخصی ماشین شخصی ! زندگی مرفه ! تو معنی اجاره نشینی رو چه می فهمی چیه ؟!

تا خودت رو شناختی پدرت یا معاون دوم بانک بوده و یا معاون اول ! تا چند وقت دیگه م می شه رییس بانک ! تو چه می دونی مرتبه پایین شغلی یعنی چی؟! کبوتر با کبوتر باز

با باز ! من این آقا پسر و ندیدم و نمی دونم چه جور آدمی هس و چه شخصیتی داره !

انشاءالله که خوشبخت بشه اما با یکی در سطح خودش! این خوندواده به ما نمی خورن !

بفهم چی دارم می گم !

" کم کم صداي پدرم بلند شده بود ! انگار خودشم متوجه شد که سکوت کرد . دوباره شروع کرد سیگارش رو تو جاسیگاري خاموش کردن. مثل دفعه قبل ! با این کارش سعی می کرد که به اعصابش مسلط بشه .وقتی سیگارش خاموش خاموش خاموش شد، آروم گفت "

- تو خوشگلی ، باسوادي ، موقعیت عالی داري . خودت از موقعیتت خبر نداري . همین الانشم چند تا خواستگار خوب داري . ولی باید تحصیلت رو تموم کنی . باید رو پاي خودت

واستی . باید در زندگی استقلال داشته باشی . ممکنه الان متوجه نشی من چی می گم اما بعد ها می فهمی ! غیر از اون ، یه دختر باید با مردي ازدواج کنه که چند سال از خودش بزرگتر باشه . طبیعت دختر و زن طوریه که زودتر از مرد شکسته می شن . اون وقت بعد از چند سال ، شوهرش این شکستن رو به روش می آره . مرد تازه تو چهل سالگی تازه چلچلی شه ! اما یه زن در این سن دوران افت شه ! شوهر وقتی دید زنش یه خرده شکسته شده، زیر سرش بلند می شه ! اون وقته که زن باید در مقابل شوهرش به التماس بیفته !التماس براي عشق ، براي محبت ، براي وفاداري ، براي دوست داشتن ، براي با همدیگه موندن !

از طرف دیگه ، این آقا پسر الان خودش دانشجوئه ، اونم سال اول ! حالا کو تا مدرکش رو بگیره !؟ تا اون موقع می خواین با چی زندگی کنین؟ کجا می خواین زندگی کنین؟

هنوز داره از پدرش پول تو جیبی می گیره ! الانم گرمه، داغه ! نمی فهمه داره چیکار
می کنه ! پس فردا که سنش رفت بالا تر تازه به خودش می آد و از ازدواجش پشیمون
می شه . ایشون هنوز جوونی هاشو نکرده ! پس فردا به صرافت می افته که اي داد بیداد!

من از زندگیم هیچی نفهمیدم و تا چشم وا کردم ، یکی خودش رو بست به من ! اون وقت که نمی آد بگه که من دنبال دختر مردم بودم ! آنی می گه طرف خودش رو انداخت به من !

ببین دختر جون، من نمی خوام در مورد کسی بد فکر کنم یا حرف نامربوطی بزنم اما همیشه تو زندگی سعی کن با آدمی نشست و برخاست کنی که سر سفره ي پدر مادرش نشسته باشه و نون خورده باشه نه سفره ي یکی دیگه ! این حرف از من به تو نصیحت !این حرف رو آویزه ي گوشت کن ! در هر صورت اگه من پدر توام و اجازت دست منه ،

من می گم نه!*

" یه دفعه صداي واشدن در اومد ! چشمامو وا کردم ! نمی فهمیدم الان تو کدوم دوران زندگیم هستم ؟ خونه ي پدري یا اینجا ؟!

در وا شد و یه نفر که سه تا جعبه پیتزا دستش بود اومد تو ، رفتم جلو و ازش گرفتم .

سامان با پول از خونه اومد بیرون و حساب پیتزا ها رو کردیم و با همدیگه برگشتیم تو خونه و رفتیم تو. آشپزخونه و دور میز نشستیم . دیگه امروز از چیدن میز و سبزي و سالاد و دسر و این حرفا خبري نبود . این طفلک بچه ها پاك گیج شده بودن ! تو این مدت که با فریبرز اختلاف پیدا کرده بودم ، نذاشتم بچه ها به هیچ عنوان چیزي بفهمن . براي همینم براشون خیلی غیر منتظره بود !یه شب یه دعوا ، فرداش تقاضاي طلاق و چند وقت بعدش دادگاه ! بهشون حق می دادم که شکه شده باشن !

در پیتزا ها رو وا کردم و گذاشتم جلوشون . حتی یه بشقاب هم نیاوردم ! اصلا حوصله ي این کارا رو نداشتم .

پیتزا جلوشون بود اما هیچکدوم دست بهش نمی زدن. انگار با هم قرار گذاشته بودن !

می دونستم که می خوان ازم سوال کنن. منتظر سوال کردنشون بودم ، اما حالا وقتش نبود

می دونستم سوگل شروع نمی کنه . اونقدر با شرم و حیا بود که از مادرش چیزي در این مورد نپرسه اما سامان نه! جسور بود.

سوگل به خودم رفته بود . اخلاقش ، رفتارش ، شکل و قیافه ش ، جدیتش در کار ،

پشتکارش و استقامتش ! سامان به پدرش رفته بود . درست مثل اون با همون شکل و قیافه و رفتار!

می دونستم که همین الانه س که سامان شروع کنه که کرد "

- مامان !

" نگاهش کردم "

- چی شده ؟!

" یه لحظه مکث کردم و گفتم"

- الان نه بچه ها. بهتون می گم ، اما الان وقتش نیس.

- ما خودمون می دونیم !

- چی رو شما می دونین ؟

" برام عجیب بود ! یعنی اونا چی رو می دونستن ! من که خیلی مراعات کرده بودم ! این

جمله ي سامان یه دفعه تکونم داد که سوگل با حالت تحکم بهش گفت "

- سامان ! غذاتو بخور!

- نه ! من می دونم ! توام می دونی ! بابا خیلی وقته که عوض شده ! فکر می کنی اون شبایی که خونه نمی آد کجا می ره !

- بس کن سامان !

- نه ! چرا بس کنم؟! توام خودت می دونی ! بابا یه زن دیگه گرفته ! اگه دستم بهش برسه می کشمش !

" الان باید چیکار می کردم ؟! باید پر به پرش می کردم که داره از حق مادرش دفاع
می کنه یا باید می رفتم تو دهنش ؟! یه پسر پونزده ساله ، با غرور خاص خودش !"

- غذات سرد می شه سامان !

" می دیدم که داره به سختی جلوي خودش رو می گیره ! عوضش با کارد غذا خوري همچین پیتزا رو برید که تقریبا جعبه زیرشم باهاش بریده شد !

برام واقعا عجیب بود . چه طوري یه زندگی می تونست به این راحتی و در مدت خیلی کم ، از این رو به اون رو بشه !

سوگل داشت با کارد ، پیتزاشو می برید . آروم اما محکم و مداوم ! مثل رفتارش در زندگی ! مثل رفتار خودم در زندگی ! موهاي طلایی و قشنگش که خیلی قشنگ درستش کرده بود مثل موهاي خودم بود . تو همین سن و سال اون ! حرکات ظریفش ! آروم و متین اما محکم !

داشتم نگاهش می کردم و از نگاهم لذت می بردم که سرشو بلند کرد و با یه حرکت قشنگ ، موهاشو از تو صورتش ریخت عقب و چشماش افتاد تو چشماي من ! یه لحظه نگاهمون تو هم قفل شد ! نزدیک بود که اشکم در بیاد و دستم براشون رو بشه ! نباید اینطوري می شد ! اونا تموم عمرشون ، مادرشون رو زنی محکم و با اراده دیدن ! صبور و با پشتکار ! تو تموم این مدت هم براشون پدر بودم و هم مادر . فریبرز همین الانشم خبر نداشت که اونا کلاس چندم هستن ! تا امروز یکبار هم مدرسشون نرفته ! حتی براي ثبت نامشون ! تموم کارهاي این بچه ها به عهده ي من بوده ! در واقع اونا منو هم مادر و هم پدر خودشون می دونن! فریبرز همیشه سر کار بوده . از صبح تا شب . وقتی م که می اومد خونه ، یه ساعت بعدش بچه ها می رفتن و می خوابیدن . روزهاي تعطیلم که با من رو پروژه ها کار می کردیم و زیاد وقت نداشت که به این دو تا بچه برسه . پس خودم مجبور بودم که هم براشون مادر باشم و هم پدر . اونام منو همینطور می شناختن . با مهربونی ها و نرمش ها و ظرافت هاي یه مادر و استقامت و ابهت و کمی خشونت پدر ! پس نباید جلوشون می شکستم !

"یه برش پیتزا با دستم ورداشتم و بردم طرف دهنم "

با فریبز تو پیتزا "* " cook" " بالاي خیابون پهلوي هستیم . فریبرز بهم می گه - مواظب باش ! داغه !

" پیتزا رو همونجوري تو دستم می گیرم و می گم "

- فریبرز با پدر و مادرم صحبت کردم .

- خب ! چی شد؟!

- اشتباه کردیم یه خرده زود بود .

- مگه چی گفتن ؟!

- جواب پدرم منفی بود .

" پیتزایی رو که دست شه میذاره زمین و می گه"

- پدرت با من مخالفت کرد یا کلا با ازدواج تو ؟

- با هر دوش !

- یعنی رو من نظر خاصی نداره ؟

" سکوت کردم . یه خرده صبر کرد و بعد گفت "

- حق داره . منم اگه جاي پدرت بودم ، دخترم رو به یه همچین آدمی نمی دادم .

- فریبرز!

- نه ، جدي می گم . یعنی یه همچین دختري مثل تو رو به هرکسی م نمی دادم . من
می دونم تو همین الانشم صد تا خواستگار خوب داري !

- پدرم نه اینکه تنها با تو مخالف باشه ، کلا می گه باید درسم رو تموم کنم.

- نظر مادرت چیه؟

- مامانم زیاد مخالف نیس . ولی در این مورد تصمیم با پدرمه .

- حالا چیکار می خواي بکنی ؟!

- من چیکار می خوام بکنم ؟!

- نه ! خودمو می گم ! چیکار کنم ؟

- نمی دونم .

- ترو خدا یه فکر ي بکن دریا ! من بدون تو می میرم !

- آخه من چه فکري بکنم ؟!

- تو اگه بخواي می تونی یه راهی پیدا کنی ! تو هر وقت خواستی ، در مورد هر چیزي یه راهی پیدا کردي ! الانم یه کاري بکن !

- ببین ، الان دیگه من نمی تونم کاري بکنم . یعنی تنها کاري که می تونم بکنم به وسیله ي مامانمه ! اول مامانم رو باید راضی کنم تا آروم آروم پدرم رو راضی کنه . بقیه ش دست توئه .

- خب من باید چیکار کنم ؟

- تو نه ، پدرت . پدرت زبون خوبی داره . باید بره با پدرم صحبت کنه .

- آخه به نظر تو صلاح هس که پدرم بیاد و با پدرت حرف بزنه ؟! منظورم اینه که باباي منو که دیدي ! می دونی که چه جوري یه ! فکر نمی کنی وضع بدتر بشه ؟

- نه. تنها راهش همینه .

- می ترسم به بابام بگم و پدرت تا بابامو ببینه اوضاع خراب تر بشه !

- نه ، نترس .

- به بابام بگم چی به پدرت بگه ؟

- هیچی! ب------------ذار پدرت خودش حرف بزنه . با زبون خودش !

- اگه نشد چی ؟ من چیکار کنم ؟

- فعلا که طوري نشده . تابستونم که تموم بشه ، من و تو بازم همدیگرو تو دانشگاه
می بینیم .

- اي خدا! چی می شه اگه مثلا پدرت منو ببینه و یه دفعه از من خوشش بیاد و بذاره با تو عروسی کنم ! ببینم ، پدرت چه جور اخلاقی داره ؟ بداخلاقه ؟

- نه . اصلا!

- اهل فحش دادن و این حرفام هس؟

- چیه؟ می ترسی بري باهاش حرف بزنی و مثلا کتکت بزنه !

- نه ، می خوام ببینم اگه مثلا برم رو دست و پاش بیفتم رضایت می ده ؟!

- من اصلا دلم نمی خواد شوهر آینده م رو دست و پاي کسی بیفته !حتی به خاطر من !

حتی رو دست و پاي پدر من !

- آخه پس من چیکار کنم ؟! اگه راضی نشدن که من و تو با هم ازدواج کنیم ، چیکار کنم؟!

- خدا بزرگه . باید صبر کرد . می دونی ، پدرم از تحصیل کردن یه جوون خیلی خوشش
می آد . تو باید در هر صورت درس بخونی و مدرکت رو بگیري .

- بابا من که دیدي چه جوري درس خوندم ! به خدا اولین دفعه س که بدون تقلب قبول شدم !

- ا...! اینو جلو پدرم نگی ها!

- چرا؟!

- پدرم از آدم متقلب خیلی بدش می آد ! همیشه به من می گه آدم اگه با بدبختی زندگی کنه ، بهتر از اینه که با تقلب و حقه بازي به جایی برسه !

- پس اگه پدرت بفهمه من چه جوري به دانشگاه رسیدم حتما منو برمی گردونه کلاس اول دبستان !

- مگه تو کلاس اول م تقلب می کردي؟!

- نه دیگه بابا ! اول و دوم و سوم خودم قبول شدم ! بخور دیگه پیتزاتو ! یخ کرد دیگه !

- با چی درست می کنن اینو؟ با پنیر؟

- آره ، پنیر ، سوسیس و کالباس و این چیزا!

- همین پنیر معمولی یه ؟

- نمی دونم . من تا حالا نخوردم . تازه اومده تو ایران .

- بچه ها چند بار تو دانشکده می گفتن خیلی خوشمزه س ! می گن یه پیتزا فروشی هم تو خیابون ویلاس."*

- مامان ! پس چرا نمی خوري؟!

- هان؟!

" تازه متوجه شدم که چند لحظه س که یه برش پیتزا رو گرفتم جلو دهن م و همونجور  نگه داشتم !

اون روز با فریبرز ، دو ساعت تو پیتزا فروشی بودیم ! حالا تموم اون دو ساعت ، تو یه لحظه از جلو چشمم گذشت و رد شد!

بزور یه برش پیتزا خوردم . اصلا از گلوم پایین نمی رفت و توم آشوب به پا بود ! منقلب

بودم ! یه چیزي تو معده م می جوشید و می اومد تا توي گلوم و دوباره برمی گشت پایین ! خون داشت خونم رو می خورد اما باید جلو خودمو می گرفتم که این حالت تو صورتم معلوم نشه. بچه ها باید منو مثل همیشه آروم و محکم می دیدنم !

هوو! چه کلمه اي !؟ تو تموم مدت زندگیم بهش حتی فکر نکرده بودم ! تو فرهنگ لغات ما ، کلمات و جمله هایی هس که تا بهش تو زندگی برنخورد نکنی ، معنی شونو نمی فهمی ! هوو! تنبون دو تا شدن ! زیر سرش بلند شدن ! رقیب!

از سر میز بلند شدم و از آشپزخونه اومدم بیرون . تا حالا سابقه نداشت که اینکارو بکنم !همیشه آخرین نفري که از آشپزخونه بیرون می اومد من بودم . باید میز رو جمع می کردم و تمیز میکردم . همه چیزو سر جاش می ذاشتم و ظرفا رو می شستم و بعدش براي فریبرز چایی می بردم . عادت داشت فقط من براش چایی ببرم . حتی اگه بچه ها چایی رو براش می بردن ، نمی خورد !

سوگل میز رو جمع کرد و بقیه ي پیتزا ها رو گذاشت تو یخچال . می دونستم اونام حال و روزي بهتر از من ندارن اما وضع من با اونا فرق می کرد . من تو زندگی شکست خورده

بودم ! سرم کلاه رفته بود ! من حاضر بودم اگه فریبرز واقعیت رو می گفت ، ده تا آدم رو

سرپرستی کنم . اما دروغ می گفت !

بی اختیار رفتم جلو آیینه . تو صورت خودم خیره شدم . چند تا چین خیلی کوچیک کنار چشمم افتاده بود ! به خاطر هر کدوم از این چین ها ، سال هاي عمرم رو داده بودم ! این

چین ها باید منو درنظر شوهرم خوشگل تر کنه ! همونطور که هر چین پیشونی فریبرز در

نظر من اونو خوش قیافه تر می کرد ! آخه هر کدوم از این چین ها نتیجه ي سختی کشیدنا و صبر و تحمل ها و استقامت یه زن و شوهره ! اینا هر کدوم نشون دهنده ي کهنه شدن رفاقت ها و دوستی هاس ! اینا نتیجه ي وفاداري به عهد هاس! اگه من پیر شدم ! فریبرزم پیر شده ! من و اون با هم پیر شدیم ! قرار نیس یکی مون بشینه تو خونه و اون یکی اجازه داشته باشه که برگرده به بیست سالگی ش و با یه دختر جوون بریزه رو هم ! پس حق من چی می شه ؟! نتیجه این همه سال زحمت چی می شه ؟!

براي چی به مرد باید فکر کنه که می تونه بیست سال جوون تر بشه اما یه زن نمی تونه

؟! براي چی اون رفته یه زن جوون گرفته ؟ مگه یه همچین قراري با هم گذاشته بودیم ؟!

مگه یه همچین شرطی موقع ازدواج با من کرده بود ؟! اون زمان که با من ازدواج کرد یه

همچین قانونی نبود !یه همچین اجازه اي نداشت ! حالا کی گفته که قانون عوض شده ؟

! من خیلی سختی کشیدم تا اون به اینجا رسیده ! من زندگی و جوونی م رو پاي اون و بچه هامون گذاشتم ! اون کجا خبر داره که بچه ها چه جوري بزرگ شدن ؟! نذاشتم تو خونه صدا از صدا در بیاد که آقا اعصابش راحت باشه و بتونه به کار بیرونش برسه ! یه روز نذاشتم یه جاي زندگیش لنگ بمونه !

صداي زنگ خونه تکونم داد !سوگل آیفون رو برداشت و گوش کرد و بعد دستش رو گذاشت رو دهنی گوشی و به من گفت"

- بابا بزرگ اینان !

" جا خوردم . اصلا حوصله ي حرف و و نصیحت و این چیزا رو نداشتم اما چاره اي نبود .

بهش اشاره کردم که در رو واکنه . خودم یه دستی به موهام کشیدم و سر و وضعم رو نگاه کردم . نمی خواستم کوچک ترین فرقی تو من ببینن! شکست سخته اما خوب تحمل کردنش یه پیروزي یه !"

یه دقیقه بعد ، پدر و مادر و یکی از خواهراي فریبرز اومدن تو . رفتم جلو و خیلی معمولی

و عادي باهاشون سلام و احوالپرسی کردم و بردمشون تو سالن . همگی نشستیم و سوگل رفت که چایی بیاره . به سامان اشاره کردم که تو کابینت آشپزخونه شیرینی و شکلات هس.

شونه هاشو بالا انداخت ، مثل پدرش !

عذر خواهی کردم و بلند شدم رفتم تو آشپزخونه . سوگل چایی ها رو ریخته بود . شیرینی

و شکلات رو درآوردم و با سوگل بردیم تو . خودم برگشتم و از تو یخچال میوه در آوردم و

چیدم تو ظرف و ورداشتم و رفتم طرف سالن . تا پام رو گذاشتم تو ، مادر فریبرز که انگار داشت چیزي می گفت ساکت شد اما آخرین کلمه هاشو رو شنیدم ! طلاق سر پیري !

بروي خودم نیاوردم و میوه رو گذاشتم رو میز و خودم گرفتم نشستم . پدرش سرشو انداخته بود پایین ، مادرش هی سرش رو اینور و اونور تکون می داد اما داشت به سامان نگاه می کرد . مثل اینکه داره به یه بچه یتیم نگاه می کنه و دلش براش می سوزه

!خواهر فریبرز هم که اسم اصلیش اشرف بود و بعد از ازدواجش ، سر عقد ، عوض کرده بود و فرشته گذاشته بود ، این دفعه برخلاف هر دفعه که دم در خونه کفشاشو در می

آورد ، با کفش پاشنه بلند اومده بود تو ته مبل نشسته بود و پاش روانداخته بود رو پاش و داشت چایی شو می خورد ! انگار تو کنفرانس سران کشور ها شرکت کرده بود !

کمی که گذشت ، مادرش گفت "

- چی شده دریا جون ؟! آخه این کارا چیه؟! بعد از یه عمر زندگی ، نمی گین مردم چی می گن ؟!

" نگاهش کردم . حالا دیگه دو سه سالی می شد چادر رو گذاشته بود کنار ! یه مانتو پوشیده بود که عینش رو من داشتم ! کرپ خیلی شیک ! یه دستبند طلاي خیلی قشنگ هم دستش بود ! عین همونم به گردنش بود !

یه لبخند زدم و آروم گفتم"

- کی به شما گفته ؟

- بچه م فریبرز امروز ناراحت اومد خونه ! اصلا حال خودشو نمی فهمید ! گفت دریا تقاضاي طلاق کرده ! دختر جون فکر نمی کنی مرد رو نباید انقدر عصبانی کرد و فرستاد بیرون ! اگه یه دفعه با ماشین بزنه به یکی و بگیرن و ببرنش زندان چی؟ !

"یه نگاهی بهش کردم و گفتم "

- چایی تون یخ کرد .

" برگشتم به خواهر فریبرز که چایی ش رو تموم کرده بود گفتم"

- شوهرت چطوره ؟ خوبه ؟

- خوب و خوش و سلامت !

" یعنی یعنی! یه کلفت خواهر شوهري ! یعنی اینکه شوهر داري رو از من یاد بگیر که نمیذارم آب تو دل شوهرم تکون بخوره !

یه لبخند دیگه زدم و برگشتم طرف پدر فریبرز . هنوز سرش پایین بود و دست به چایی ش

نزده بود !

فنجون چایی م رو ورداشتم و یه خرده ازش خوردم . یکمی از بغضی که تو گلوم جمع شده بود رفت پایین . چشمم افتاد به سوگل و سامان . اگه کاردشون می زدي خونشون در
نمی اومد ! می دونستم الان منتظرن که مادرشون با اون آرامش و منطق همیشگی ش جواب این آدماي پر توقع و همیشه حق به جانب رو بده !

همونجور که فنجون دستم بود ، یه نگاه دوباره به مادر فریبرز کردم .

"عفت خانم! اما از وقتی از خونه ي اربابشون اومده بودن بیرون و یه جا بالاي شهر خونه

گرفته بودن ، دیگه به همه خودشو خانم نعمتی معرفی کرده بود و اگه کسی بهش می گفت عفت خانم ، ناراحت می شد و زود می گفت"خانم نعمتی"!

*"این دفعه که نگاهش کردم ، دیگه مانتوي کرپ تنش نبود! یه چادر کهنه که پایین شم قلوه کن شده بود و با دست دوخته بودنش سرش بود ! زنگ خونه ي ما رو زده بود و من آیفون رو جواب داده بودم !"

- کیه؟

- حبیب خدا! ننه ، یه تک پا تشیف " تشریف" بیار دم در دو کلوم عرض دارم !

" آیفون رو گذاشتم سرجاش . مامانم پرسید کی بود"

- فقیره انگار !

- پول خرد تو اون کاسه س . ببر بهش بده.

" یه پنج تومنی از تو کاسه س پول خردا ورداشتم و در راهرو رو وا کردم و رفتم تو حیاط

تا رسیدم دم در و در رو واکردم ، دیدم یه زن حدود چهل و خرده اي ساله س . تا خواستم پنج تومنی رو بهش بدم گفت:

- الهی پیش مرگت بشم خوشگلم ! بچه م فریبرز گفت خوشگل ترین دختر رو که دیدي بدون اون دریاس!

" پنج تومنی تو دستم خشک شد !"

- چشمم کف پات ! برم خونه برات اسفند دود می کنم ! هزار الله اکبر ! چه موهاي

خوشرنگی داري ننه ! خدا داده س یا رنگشون کردي؟ ! بیا یه ماچ بده عروس گلم !

" بی اختیار صورتم رو بردم جلو که شروع کرد از لب منو ماچ کردن! چندشم شد ! موهاي پشت لبش که به لبم خورد یه حال بدي پیدا کردم ! عین سبیل هاي بابام بود!"

- به به ! دهنت بوي گل محمدي می ده ! حق داره این پسره از دست تو خواب و خوراك نداشته باشه ! ایشااله خودم دست به دست تون می دم!

" فقط نگاهش می کردم ! به فریبرز گفته بودم که پدرش رو بفرسته که با پدرم صحبت کنه ! مادرشو چرا فرستاده بود !؟ اونم با این سر و وضع !"

- ننه ، مادرت کجا تشریف دارن ؟

" " زیر چادرش یه بلوز منجق دوزي شده پوشیده بود که بوي نفتالین می داد و معلوم بود از توي صندوق لباسا درش آورده و پوشیده ! یه چیزي شبیه زیر شلواریه مردونه پاش

بود که پاچه هاشو کرده بود تو یه جوراب زنونه ي مشکی کلفت ! چشمم که به کفشاش

افتاد انگار برق وصل کردن به تنم ! یه گالش پاش بود ! از اون گالش ها که همیشه کبري خانم ، کارگرمون که هفته اي یه بار براي نظافت می اومد خونمون پاش می کرد !

واقعا نمی دونستم الان باید چه عکس العملی از خودم نشون بدم ! اگه مامانم اینو می دید چی به من می گفت ؟!

- ننه به مادرت بگو " بی زحمت " یه " دقه" بیاد دم در ، امر خیره!

" نمی دونستم چیکار باید بکنم ! تعارفش کنم بیا تو و با خودم ببرمش تو خونه یا همونجا بگم واسته تا مامانم رو صدا کنم ؟!

برگشتم طرف حیات که دیدم مامانم چند قدم عقب تر واستاده وداره به مادر فریبرز نگاه
 می کنه ! آروم از جلو در رفتم کنار و صحنه رو براي مادرم خالی کردم. یه لحظه تو ذهنم اومد که خدا کنه مامانم یه جوري از همین جا آب پاکی رو بریزه رو دستش و برش گردونه ! اما یه لحظه بعد با خودم گفتم که این چیزا که دلیل بر چیزي نمی شه ! خب باید انتظار داشتم که مادرش یه همچین چیزي باشه ! اگه اونم وضع شوهرش از نظر مالی خوب بود حتما سر و وضع بهتري داشت ! نباید مردم رو با ظاهرشون قضاوت کرد و ...

داشتم این طوري خودمو قانع می کردم که مامانم رسید

'' یه نگاهی تو چشمام کرد که از صد تا تنبیه برام بدتر بود !"

- بفرمایین !

- به به ! از این مادر یه همچین دختري باید زاییده بشه ! باد آمد و بوي عنبر آورد!

- خیلی ممنون ! بفرمایین خواهش می کنم !

- نون و پنیر آوردیم ، دخترتونو بردیم !

" مادرم یه نگاه به سر و وضع مادر فریبرز کرد و بعد آروم گفت "

- شما مادر همکلاسی دریا هستین ؟

- غلام شماس پسرم!

- بفرمایین تو . دم در خوب نیس بفرمایین .

" از جلو در رفت کنار و مادر فریبرز اومد تو و مادرم بهش تعارف کرد و سه تایی رفتیم

تو خونه .

وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم ، هر کاري مامانم کرد که رو مبل بشینه ، قبل نکرد و نشست رو زمین و گفت "

- ما بی تکلفیم ! مبل چیه آدم همش روش معذبه

" نشست و از زیر چادرش یه بقچه درآورد و گذاشت جلوش ! این دیگه واقعا تراژدي بود

!

من و مامانم یه نگاهی به همدیگه کردیم که گره ي بقچه رو وا کرد و از توش یه کله قند در آورد و گذاشت جلو مامانم و گفت "

- شیرین برو شیرین بیا ! اینم واسه یمن کار!

" مامانم یه نگاهی به کله قند کرد و گفت "

- ببخشین این چیه؟!

- کله قند دیگه! می خوام اول دشتی ، زندگی شون شیرین بشه!

- بعله ،بعله .

- خواهر ما بی شیله پیله ایم . فقیر هستیم اما با آبروایم . درسته که یه خرده دستمون خالی یه اما تا دلتون بخواد تو دلمون محبته . به خدا اگه بدونین این فریبرزم چه جواهریه ؟! قلبش مثل آیینه صافه . گاه گداري یه خریت هایی م می کنه اما همه ش از رو ساده گی شه !

" مادرم هیچی نمی گفت و فقط می خندید و گاه گاهی یه نگاهی به من می کرد که منم از خجالت سرمو می انداختم پایین !"

- بهش گفتم پسرجون ، تو یه خرده اخلاقت رو خوب کن و تو خونه بیخودي جفتک ننداز ، من قسمتت رو تو دهن شیرم که باشه می کشم بیرون! گفتم اگه بهم جواب نه بدن ، بست می شینم در خونشون !من عین کنه م خواهر ! به یه چیزي بچسبم دیگه ول کن نیستم !

" مادرم در حالی که می خندید عذر خواهی کرد و به هواي چایی آوردن از تو پذیرایی رفت بیرون . تا تنها شدیم یه نگاه تو صورت من کرد و گفت "

ببینم جوش صورتت رو! غروره ! عناب سه پستون بگیر با گل ختمی ! آب رو آتیش ! شیر

خشتم اگه بگیري بد نیس، هم خنکی یه هم شیکمت رو راه میندازه ! این دکتر مکتر !

هیچی سرشون نمی شه ننه! من سه تا بچه رو با همین دواهاي گل و گیاهی بزرگ کردم و آخم نگفتن!

" خنده م گرفته بود. آروم بهش گفتم"

- پشه زده .

- پشه زده ؟! از عطاري یه مثقال ...*

" هنوز داشتم می خندیدم ! یک سال ، دو سال ، پنج سال ، ده سال، بیست سال، هنوز داشتم می خندیدم . چادر و شلوار تو جوراب و گالش ، حالا جاشون رو داده بودن به مانتوي کرپ و جوراب نایلون و کفش پاشنه بلند ! اما کلام هنوز هیچ فرقی نکرده بود!

حالا دیگه بیست سال از اون روز گذشته بود . دیگه مادر فریبرز رو زمین نمی نشست ! به

لحظه متوجه شدم که فنجون چایی تو دستمه و یه لبخند رو لبم !

"خنده ي منو به نشونه ي آشتی گرفت و گفت "

- آره ننه . بخندین و خوش باشین . حالام که چیزي نشده ! یه خریتی کرده و رفته پی کارش دیگه ! جوونی هاشم از این دیوونه بازي ها داشت ! صلوات "بفرستین " و شیطون رو لعنت کنین و بچسبین به زندگی تون!

" فنجون رو گذاشتم رو میز و گفتم "

- شیرینی بفرمایین . تازه س

- نه ننه. این دکتره که واسه لاغري پیشش می رم گفته شیرینی میرینی نخور که چاقت

می کنه! روح م داره پر می کشه واسشون اما معاذالله !

" یه خیار ورداشت و با یه سیب گذاشت تو بشقابش و شروع کرد به پوست کندن سیب.

اون روزم همین کارو کرد و وقتی تموم شد ،دستاشو با مبل پاك کرد و گفت "

- ببین دارم جلو دخترم می گم که نگی مادر شوهر بازي داره درمی آره ، این روزا ، زن باید دو دستی بچسبه به شوهرش ، مرد همیشه سر زن سوار بوده ! مگه می شه با مرد الدرم پلدرم کرد؟! خونه یآخرش اینه که وقتی بهش فشار اومد طلاق می ده و می ره دنبال

کارش ! واسه اونکه چیزي نمی شه ! واسه زن که خفت داره ! همه می گن ببین چی شده که شوهرش طلاقش داده ! اونم این مرد که الان همه چی م داره ! زن واسه ش ریخته !

تو باید یه جوري دیگه شوهرت رو " ضفط و رفط " کنی!با طلاق خواستن که کار درست نمی شه ! نا سلامتی دو تا بچه ازش داري ! حالا گیرم خواسته یه دستی م سر و گوش به

آکله بکشه ! طوري نمی شه که ! از مرد که کم نمی آد ! همیشه شعبون یه بارم

رمضون ! اینا همه آب رونده ن ! ریگ ته جوب شمایی ! اینا تو زندگی مرد ، می آن و
می رن ! خانم شمایین ! مادر بچه هاش شمایین !تا بوده همین بوده ! یه چیزي نیس که تازه این پسره اختراع کرده باشه ! از من می شنفی همین الان بلند شو برو یه حموم و یه دستی م ببر تو صورتت و بشین خانمی تو بکن ! ماهام باهاش حرف می زنیم و راي شو می زنیم ! دوماهی م با این آکله هس و بعد یه لقد می زنه در ...و ردش می کنه می ره !

آبم از آب تکون نمی خوره ! ننه جون من خوبیت رو می خوام وگرنه واسه اون که طلاق

دادن کاري نداره ! آخرش تویی که دستت به هیچ جا بند نیس! زن ، ذلیله ! الانم می دونی

قانون چیه؟ وسعش برسه ، می تونه چهار تا زنم بگیره ! چیکار می شه کرد ؟! حالا بازم

گلی به گوشه ي جمالش که خواسته مثلا یواشکی هیزي کنه و احترامت رو نگه داشته و

نخواسته تو بفهمی ! اگه علنی علنی ، دست زنیکه رو می گرفت و می آورد تو این خونه

می خواستی چیکار کنی؟!

" داشتم تو خودم منفجر می شدم اما هنوز لبخند رو لبم بود! برگشتم و به سوگل و سامان نگاه کردم . صورتشون سرخ شده بود ! سامان رو می دیدم که اگه از ترس من نبود الان می پرید طرف مادر بزرگ شو و معلوم نبود بعدش چی بشه ! آروم به سوگل اشاره کردم که بره بیرون و سامانم با خودش ببره .

بلند شد و به سامانم اشاره کرد و خودش تند تر رفت بیرون و سامانم پشت سرش . تا خواستن از جلو مادر بزرگشون رد بشن ، گفت "

- سوگل جون نشد دو کلوم باهات حرف بزنم ! حواس نمی ذارن واسه آدم که ! سامان جون بیا یه ماچ به مامان بزرگ بده ببینم !

" که سامان اصلا برنگشت حتی بهش نگاهم بکنه ! از پشت سر دوباره صداش کرد اما سامان خیلی راحت گذاشت رفت "

- وا ! خاك عالم! این چرا همچین کرد ! حتما شما یه چیزایی بهشون گفتی دیگه !

- من چیزي یادشون ندادم. شما ببخشینش . از وضع موجود ناراحته .

- وا! چرا ناراحته ! مگه هزارون نیستن که باباشون چند تا زن داره ؟! اینم یکی رو همه!

چیزي شون که لنگ نمونده ! خونه ، زندگی ، ویلا، ماشین ! همه چی براشون فراهم کرده

!

دیگه چی می خوان؟! حالا گیرم یه خرده ام بخواد به خودش برسه ! مگه چی می شه ؟!

اسیري که نیاوردن!

- ببخشین، شما این فلسفه و ایده رو در مورد زندگی دختراي خودتون هم قبول دارین ؟!

- یعنی چی؟!

- یعنی این نظر رو در مورد دختر خودتونم دارین؟!

- خب اینا با هم فرق می کنه!

- چه فرقی می کنه؟

- خب اون یه جور دیگه س ، این یه جور ...

" مونده بود چی جواب بده ! هول شده بود که اشرف یا فرشته زود اومد تو حرف مادرش

و گفت"

- زن باید خودش به فکر باشه ! باید کاري بکنه که شوهرش حتی به فکر زن دیگه ايم نیفته!

" یه نگاهی بهش کردم . بهترین چیز سکوت بود . سرم رو انداختم پایین و بغضم رو خوردم که یه دفعه پدر فریبرز با فریاد گفت "

- خجالت نمی کشین ! بس کنین دیگه ! هر چی این زن خانمی می کنه شماها از رو نمی

رین ؟! شرم و حیام خوب چیزیه والا! اون پسره گه خورده رفته یه همچین غلطی کرده !

توام اشرف خانم فعلا چهارساله شوهر کردي ! بذار یه ده سال دیگه بگذره اون وقت

همدیگرو می بینیم !

- اه..! نعمتی ! اینا چیه می گی؟!

- اینا چیه می گم ؟! بارون اومد ترك هم اومد ؟! یادتون رفته همه چی ؟! اگه این زن نبود که الان باید لش اون پسره ي بی غیرت رو باید از تو کوچه ها جمع می کردیم !

یادتون رفته چه گندي بود ؟! این پول و ثروتم همه از صدقه سر این زن و خونوادش پیدا

کرده ! همون مدرکی م که گرفت به همت این زن بود ! اینا اصلا حاضر نبودن که این پسره ي بی شرف اسم دخترشونم ببره ، چه برسه به اینکه دختر بهش بدن ! ده بار رو دست و پاي باباش افتادم ! ده بار پاي مادرش رو ماچ کردم تا راضی شدن ! اونا به اعتبار و شرافت من دختر به این مرتیکه دادن! حالا اینجا نشستین و با پررویی می گین قانون باهاشه ؟! یادتون رفته دریا دریا از دهنش نمی افتاد؟! یادتون رفته تا از دانشگاه بر می

گشت می گفت دریا همچین گفته ، دریا همچین کرده ، دریا این و بهم یاد داد ، دریا اونو

بهم یاد داد؟! این پسره ي گوساله الف رو از ب تشخیص نمی داد چه برسه که مهندس بشه ! هر سال با تقلب و پدرسوخته بازي اومد بالا تا خودش و به دانشگاه رسوند! تو دانشگاه دیگه نمی تونست با تقلب جلو بره ! اگه این خانم نبود که همون اول دانشگاه رو ول کرده بود! همین شما عفت خانم یادت رفته چقدر نذر و نیاز کردي که فقط از خونشون بیرونت نکنن! روزي که می خواستی بري خونشون یادت رفته ؟ صبح بلند شدي ، سر نماز چقدر گریه کردي ؟! دستت رو گرفته بودي طرف آسمون و چی می گفتی ؟! یادت رفته ...

" فقط می دیدم که لب هاي پدر فریبرز بهم می خوره و داره یه چیزایی می گه و با زن و

دخترش دعوا می کنه اما صدایی نمی شنیدم !"

*تو راهرو کلانتري یوسف آباد هستم . فریبرز بازداشت شده به جرم ایجاد مزاحمت !

پدرم ازش شکایت کرده بود! آخرین باري که اومده بود و جلوي در خونه ي ما واستاده بود

، پدرم زنگ زد به کلانتري و اونام مامور فرستاده بودن و جلبش کرده بودن و بردن کلانتري !

از تو راهرو صداشونو می شنوم !

افسر نگهبان – آقا پسر ، این دفعه ازت تعهد می گیرم و ولت می کنیم اما دفعه دیگه ...

" فریبرز نذاشت حرفش تموم بشه و گفت "

- ببخشین جناب سروان . قصد توهین ندارم اما لطفا منو ول نکنین چون بازم می رم جلوي خونه ي ایشون !

افسر نگهبان – پسر چشم سفیدي نکن ! آقا که فعلا گذشت کردن ، توام فعلا حرف زیادي نزن !

- بازم ببخشین ! من دختر ایشون رو دوست دارم . اونقدرم دوسش دارم که تا آخرش هستم !

افسر نگهبان – پس می فرستمت اونجایی که ...

- شما اختیار دارین طبق قانون هر کاري بکنین! من آماده ام !

" این دفعه صداي پدرم رو شنید که گفت "

- آخه پسرجون ، تو ناسلامتی دانشجوي این مملکتی ! از تو بیشتر از اینا انتظار می ره !

- شما درست می فرمایین جناب قائمی اما متاسفانه نه درست منو می شناسین و نه به زندگی من آشنا هستین ! من بدون دختر شما هیچی نیستم !

- من ، هم به خود شما و هم به پدرتون گفتم گه با این ازدواج مخالفم. دیگه پافشاري موردي نداره ! براي شمام دختر قحط نیست ! جوان بسیار برازنده و خوش قیافه اي مثل

شما حتما خواهان زیادي داره !چه اشکالی داره که براي زندگی و ازدواج ، دختر دیگه اي

رو در نظر بگیرین ؟

- آقاي قائمی ، دختر شما یه فرشته س! اون منو به زندگی برگردوند ! اون باعث شد امسال تو دانشگاه قبول بشم ! اگه اون نبود من اصلا دانشگاه نمی اومدم ! اون باعث شد که من خودمو پیدا کنم و بشناسم ! من در دختر شما زندگی رو دیدم ! دیگه بدون اون براي من زندگی وجود نداره !

- اینا شور جوونی یه ! یه مدت که بگذره ، اسم شم از یادتون می ره !

- شما می تونین امتحان کنین ! من یه عمر با عقده زندگی کردم . یه عمر کمبود داشتم ! یه عمر تو درونم درد کشیدم ! دختر شما باعث شد که تمام این مشکلات در من از بین بره ! دختر شما با رفتارش کاري کرد که من احساس کنم که آدمم! اعتماد به نفس رو به من برگردوند ! من تا قبل از آشنایی با دختر شما هیچی نبودم ! اون باور رو به من برگردوند ! من به تربیت شما تبریک می گم ! واقعا دختر برازنده و خانمی تربیت کردین ! ولی فقط یه سوال از حضورتون دارم ! اگه شما بعد از سال ها بدبختی و زجر کشیدن ، به یه نفر برخوردین که شما رو درك کرد و تو دلتون نور امید تابوند و کمک تون کرد که زندگی رو دوباره شروع کنین و دستتون رو گرفت و از تاریکی در آورد ، آیا حاضر بودین که ولش کنین ؟! ایا این رسم رفاقته ؟ آیا این مرام دوست یه ؟

با اون طرز فکر که از گفته هاي دخترتون و از تربیتشون در شما سراغ دارم ، مطمئنم که شمام با این عمل موافق نیستین !

آقاي قائمی ! راضی نشین که یه جوون ، بعد از سالیان سال ، حالا که به زندگی امیدوار شده و براي اولین بار رو پاي خودش واستاده و تازه فهمیده که یه انسانه ، نابود بشه !

اگه شما دریا رو از من بگیرین ، این عمل با کشتن من هیچ فرقی نداره ! کاري که دریا با من کرده ، پدر و مادرم نتونستن یه عمر براي من بکنن!

دختر شما ، انسانیت ، استقامت، تلاش و همت رو به من یاد داد! حالا چطور می تونم ازش دست بردارم ؟!

- مطمئن هستین که دخترم با شما خوشبخت می شه ؟!

- نمی دونم ! اما این قول رو می تونم بدم که جونم رو براش فدا می کنم! من حاضرم برم عمله گی کنم اما نذارم دختر شما کمبود داشته باشه ! آخه شما بفرمایین ، من چه گناهی دارم که باید پسر این پدر باشم ؟! اگه پدر منم وضع خوبی داشت الان من اینجا ننشسته بودم ! الان شما با این چشم به من نگاه نمی کردین ! اي کاش که شما منو با خودم قضاوت می کردین نه با پدر و مادرم !

- مسئله سر پدر شما نیست!

- چرا هست! اگه پدرم یه شغلی مثل شما داشت آیا بازم با من مخالف بودین ؟

- دریا باید درسش رو تموم کنه ! موضوع شما یا کس دیگه اي نیست !

- من که دارم با دریا درس می خونم ! یعنی اگه اون نباشه من اصلا نمی تونم درس بخونم ! منم می خوام که دریا تحصیلش رو تموم کنه ! به خدا ما با هم خوشبخت می شیم آقاي قائمی!

من تا قبل از آشنایی با دریا ، نون خور پدر و مادرم بودم . به زور ازشون پول می گرفتم و خرج می کردم اما حالا، چند وقتی یه که رفتم سر کار ! هم براي خودم پول در می آرم و هم کمی به اونا کمک می کنم ! متوجه می شین دریا چه تغییراتی در من ایجاد کرده ؟! ما با هم موفق می شیم ! من الان هیچی نیستم . یه دانشجوام . اما وقتی مدرکم رو گرفتم می شم یه مهندس این مملکت ! پیشرفت می کنم ، واسه خودم کسی می شم . ترقی می کنم! اون وقت خود شما بهم افتخار می کنین! یعنی به دخترتون افتخار می کنین که تونسته یه انسان رو نجات بده ! اگه من دریا رو نداشته باشم ، دیگه دانشگاهم نمی رم ! شما راضی هستین که آینده ي یه جوون تباه بشه ؟!

- دانشگاه رفتن شما چه ربطی به دختر من داره ؟!

- امید آقاي قائمی! دختر شما امید من در زندگی یه!

" پدرم از جاش بلند شد و اومد طرف راهرو و دم در اتاق افسر نگهبان برگشت و گفت "

- اگه واقعا دوسش داري ، حتما به فکر آبروشم هستی ! دیگه نیا جلو خونه ي ما !

جناب سروان من از این آقا شکایتی ندارم . خداحافظ.*

" یکی دستمو گرفت ! یه تکون خوردم ! پدر فریبرز بود!"

- دخترم ! دریا جون ؟!

" نگاهش کردم "

- حالت خوبه ؟!

- بله ، ممنون!

- به خدا شرمنده ام ! خدا ذلیل کنه این پسر ناخلف رو!

" بازم نگاهش کردم "

- تو خودت رو ناراحت نکن . می دونم چقدر برات سخته اما تو دو تا بچه داري ! اینا تو

رو پدر و مادر خودشون می دونن! اگه تو غصه بخوري این بچه هام کز می شن ! مطمئن باش که کار بد بی مکافات نمی مونه ! خدا جزاشو می ده ! به مزخرفاي اینام گوش نده . من می دونم که تو چه کردي!

" بازم نگاهش کردم که دستم رو ول کرد و سرشو انداخت پایین و به زن و دخترش گفت "

- راه بیفتین بریم!

" وقتی داشت آروم از جلوم رد می شد ، صداش کردم و انگشتري رو که سال اول دانشگاه ، فریبرز بهم داده بود و سر عقدم همون رو دستم کرد ، از انگشتم در آوردم و دادم بهش و گفتم "

- این امانتی شما ! دست تون سپرده ! فقط بهش بگین که تا روز دادگاه اینجا نیاد!

" انگشتر رو ازم گرفت و سرشو انداخت پایین که دخترش گفت "

- افاده ها طبق ...

- خفه شو دختر !

- بابا شما چرا همه ش منو بی احترام می کنین؟!

- واسه اینکه احمقی ! احمقی و کور ! بدبخت همون جاهازي رو که چند سال پیش بردي...

" نذاشتم حرفش تموم شه و رفتم تو صحبتش"

- اقاي نعمتی!!

- لااله الاالله ! بیا دختر برو نذار دهنم وا بشه و عهدم رو بشکنم ! بیا برو ! بدبخت توام یه زنی ! همین بلا شاید چند وقت دیگه سر خودت بیاد ! راه بیفتین ببینم!

" مادر و دختر با عصبانیت از جلو من رد شدن ! پشت سرشون پدر فریبرز راه افتاد و وقتی دید اونا سرشونو انداختن پائین و با فیس و افاده دارن می رن گفت "

- ایشاالله به حق آبروي زهرا که این پسر خیر از زندگیش نبینه !

- اه..!نعمتی ! خدا نکنه ! دور از جون بچه م !

- برو با اون بچه تربیت کردنت ! گند زدیم با این تربیت !

" همونجا واستاده بودم و گوش می کردم ، همونطور که از سالن می رفتن طرف راهرو ، صداشونم ضعیف تر می شد ."

- بی غیرت از موقعی که دست چپ و راستش رو شناخت واسه من سر شکستگی آورد!

نون نوکري خوردن همینه دیگه ! دلم خوش بود مرد شده دیگه ! بی شرف پنجه از عسل بذاري دهنش گاز می گیره !کاشکی این پسر و نداشتیم که امروز ...

" دیگه صداشونو نمی شنیدم ! واستاده بودم و به میز نگاه می کردم . روش فنجون هاي چایی بود . دو تا خالی ، یکی پر و دست نخورده . درست مثل همون روزي که اومده بودن

با پدرم حرف بزنن ! آقاي نعمتی همون کت شلوارش رو پوشیده بود . انگار فقط همین یه دست لباس رو داشت اما چادر و گالش مادر فریبرز عوض شده بود ! یه چادر نو سرش بود و یه کفش " ورنی" م پوشیده بود !"

- * به خدا شرمنده ایم آقاي قائمی ! غرض از مزاحمت ، طلب بخشش و عذرخواهی یه !

" پدرم اگرچه اخماش تو همه اما عادت نداره که در خونه رو رو مهمون ببنده ! رو یه

مبل ، جلوي آقاي نعمتی نشسته و سعی می کنه که خوددار باشه !"

- می دونم که حرمت مهمون رو نگه می دارین ! واله اگه تو خونه تون راهمونم نمی دادین حق داشتین و گله اي نبود !

- خواهش می کنم این چه حرفیه ؟!

- ایشاالله هیچ وقت خجالت زن و بچه ت رو نکشی ! شما مردي و می فهمی من چی می گم !

" پدرم ناراحت شده بود . دیگه اثري از عصبانیت تو صورتش نبود اما غم ، با چند تا چین تو پیشونیش نشسته بود !"

- چایی تونو بفرمایین !

- دلم شیکسته آقاي قائمی ! این پسر که از راه رسید چیزي به من گفت که دلمو شیکوند ! خدا براي هیچ پدري نخواد !

" چین هاي پیشونی پدرم بیشتر رفت تو هم !"

-چایی تون یخ کرد ! خانم شما بفرمایین . با شیرینی میل کنین .

" مادر فریبرز یه قند برداشت و زد تو چایی شو و گذاشت تو دهنش و فنجون رو ورداشت .  پدرم اومد که به آقاي نعمتی دوباره تعارف کنه که آقاي نعمتی دستش رفت طرف

میز و جاي قند ، یه دستمال کاغذي از تو جعبه کشید بیرون و اشک چشمش رو پاك کرد . برگشتم به پدرم نگاه کردم که دیدم تو چشم پدرم اشک جمع شده !"

- خانم بفرمایین میوه بیارین ! دریا! از تو کمد ، اون جعبه سوهانم بیار!

" مثل برق از جام بلند شدم و دنبال مامانم که زودتر از من بلند شده بود راه افتادم .

اما دو قدم رفتم متوجه شدم که ظرف میوه رو میزه ! اومدم به پدرم بگم که مامانم دستم رو کشید و با خودش برد بیرون! تو آشپزخونه که رسیدیم گفتم"

- ظرف میوه که ...

- می دونم ! بابات اینطوري گفت که یعنی ماها بریم بیرون !

" تازه متوجه شدم که پدرم نمی خواسته یه مرد پنجاه ساله جلوي ماها گریه کنه !"

- سوهان کجاست مامان ؟!

- ما اصلا تو خونه سوهان نداریم ! بگیر همین جا بشین !

" نشستم اما دلم طاقت نیاورد . بلند شدم . مامانم چیزي بهم نگفت . آروم رفتم تو هال و از پشت دکور ، تو سالن رو نگاه کردم . پشت پدرم به من بود و نمی تونستم صورتش رو ببینم اما پدر و مادر فریبرز کاملا معلوم بودن ."

- به خدا من سیکل دارم آقاي قائمی ! تو زمان من سیکل داشتن خیلی حرف بود ! اما چه کنم که روزگار روي خوبش رو بهم نشون نداد و شدم نون خور این آدم ! اولش کارمندش بودم . بهم گفت برم خونه ش و دو تا اتاق ته باغ رو اجاره کنم ! لال شه زبونم که گفت باشه !

- رفتن به خونه ش همون و اسیر شدنم همون ! یعنی حساب می کردم که بعد از دو سه سال ، صنار سه شاهی پس انداز می کنم و از اونجا می آم بیرون اما پول این آدم ناخن خشک برکت نداشت !

به پیغمبر هر روزش واسه م مردنه ! هر بار که دنبال یه فرمون آقا و آقازاده ش و خانمش می رم ، آرزوي مرگ می کنم اما چه کنم که دستم خالیه ! نون نوکري آدم رو بی غیرت می کنه ! دیگه کلاهم پشم نداره ! این دو تا دخترم ، واسه م سره بلند کردن و مدام بهم زخم زبون می زنن !

تا امروز خودم و زده بودم به بی رگی اما حرف امروز این پسر کمرم رو شیکوند!

" دیگه داشت راحت گریه میکرد ! پدرمم سرشو انداخت پایین . نمی تونستم صورتش رو ببینم اما می فهمیدم که خیلی ناراحته !

"مادر فریبرزم با چادرش اشک هاشو پاك می کرد !"

- خدا سایه تو از سر زن و بچه ت کم نکنه و بهت عزت بده ! به دادم برس مرد ! من هیچ کاري نمی تونم برات بکنم اما بدون یه دعاي خیر همیشه بدرقه راهته ! دستمو بگیر که به حق پنج تن خدا دستت رو بگیره ! دیگه نمی تونم خفت رو تحمل کنم ! خدا خونه ت رو آباد کنه ! پشتم شیکست یه کاري بکن !

" یه دفعه دیدم که از روي مبل افتاد روي پاي پدرم ! بی اختیار اشک از چشمام اومد پایین ! پدرم دولا شد وبلندش کرد و گفت "

- آقا این کارا چیه ؟! احترام و بزرگی شما براي من سرجاشه ! شما پیش من حرمت دارین !

" داشت می برد که بشوندش رو مبل که آقاي نعمتی پدرم رو بغل کرد ! پدرمم بغلش کرد ! داشت گریه میکرد ! سرشو گذاشته بود رو شونه ي پدرم و گریه می کرد !"

بذار جلو بچه م بزرگ بشم ! بذار واسه یه دفعه م که شده ببینه که از این پدر هنوز کار بر می آد ! بذار احترامم کنن ! ترو به فاطمه ي زهرا منو نشکون ! منو روزگار زده تو دیگه

نزن ! ببین دستام پینه بسته ! ببین موهام از زور بدبختی سفید سفید شده ! حرمت این موي سفید و دست پینه بسته رو نگه دار ! اگه بهم جواب نه بدي دیگه روي برگشتن به اون خونه رو ندارم !

" اینو گفت و از بغل پدرم آومد بیرون و افتاد روي مبل ! واقعا سخت بود شکستن و خرد شدن یه مرد پنجاه ساله رو دیدن !

پدرم از سالن اومد بیرون و تند رفت طرف دستشویی ! وقتی از کنارمن رد می شد حتی یه

نگاهم بهم نکرد !

چند دقیقه بعد برگشت تو سالن و گفت "

- شما بفرمایین . بهتون جواب نه نمی دم ! جواب مثبتم نمی دم ! فعلا که این دو نفر هر دو تو یه دانشگاه و تو یه کلاسن . اجازه بدین که زمان نشون بده که در آینده چه اتفاقی می افته ! به قول قدیمی ها واگذار کنیم به خدا ! اینم فقط به حرمت شماس !

به اون جوون بگین که به احترام این پدر جواب نه ندادم ! به خودشم بگین که فردا یه سر بیاد بانک کارش دارم . ساعت ٢ بیاد خوبه .

" پدر و مادر فریبرز از جاشون بلند شدن . اومدم از تو هال برم تو آشپزخونه که یه دفعه پدر فریبرز دولا شد و زمین رو ماچ کرد و گفت "

- والا خاك رو فرش این خونه ام احترام داره !

" پدر و مادرم دنبال پدر و مادر فریبرز رفتن تو حیاط و بدرقه شون کردن . اومده بودم تو سالن و سرم رو به جمع کردن فنجون ها و زیر دستی ها گرم کرده بودم . فنجون چایی پدر فریبرز پر بود و دست نخورده !"*

- مامان ، مامان !

" رشته ي افکارم پاره شد! سامان بود که صدام می کرد . "

- چرا جواب شونو ندادي ؟!

- دادم.

- نه ! من حواسم بود ! هیچی نگفتی!

- جواب همیشه نباید با کلمات و زبون آدم باشه !

" سامان فقط نگاهم کرد ."

- بعضی از مسائلم هس که شما نباید توش دخالت کنی!

" سوگل که داشت میز رو جمع می کرد ، ظرف میوه رو داد دست سامان که به من مات شده بود و دوتایی رفتن طرف آشپزخونه . هواي خونه برام سنگین شده بود و تنفسش برام سخت! راه افتادم طرف حیاط و از پله ها رفتم پایین و رفتم وسط باغچه و رو راحتی هاي وسط باغچه ، زیر درختا نشستم . می خواستم تنها باشم . بدون فکر و رویا !

دیگه ذهنم کشش این همه خاطره رو که همه باهم ، یه دفعه به طرف مغزم هجوم می ارن ، نداشت ! دلم می خواست یه جا تنها بشینم و فقط استراحت کنم تا کمی اعصابم آروم شه اما نمی شد! بدون اینکه خودم بخوام ذهنم کشیده می شد طرف گذشته ! زود فکرم رو منحرف کردم و حواسم رو دادم به چمن ها ! باید می گفتم مش رمضون ، این دفعه که اومد ، چمنا رو کوتاه کنه . خیلی بلند شده بودن . عادت داشتم وقتی مش رمضون ، باغبونمون ، به باغچه ور می ره ، منم یه گوشه بشینم و نگاهش کنم . یاد پدرم می افتادم . تا قبل از ازدواجم ، هر وقت پدرم می رفت تو حیاط که به باغچه برسه ، منم باهاش می رفتم و یه گوشه می نشستم و به پدرم نگاه می کردم . کار کردنش تو باغچه برام خیلی جالب و دیدنی بود ، مخصوصا وقتی چمنا رو کوتاه می کرد ! بوي چمن هاي بریده شده تو تموم حیاط می پیچید . یه بوي گس تازه ! وقتی ریه هام از این بو پر می شد ، یه احساس عجیب تو خودم حس می کردم .

از رو راحتی بلند شدم و نشستم وسط چمنا و یه مشت ازشون کندم و بوشون کردم !همچین نفس عمیق کشیدم که یه لحظه سرم گیج رفت ! با اینکه یه مشت چمن بیشتر تو دستم نبود اما بوش تموم فضاي دور و ورم رو پر کرده بود !

*فریبرز – از این بو خیلی خوشت می آد؟

-خیلی !

-فکر کنم این آخرین باري باشه که چمناي دانشگاه رو کوتاه می کنن! بعدش که بلند

شن ، زرد می شن .

-فرق نداره! بوش همیشه تو مشامم می مونه تا سال دیگه که دوباره چمنا در بیان .

-می خواستم یه چیزي بهت بگم دریا .

-چی؟

-من برام درس خوندن خیلی سخت شده !

-یعنی چی ؟ - ببین ، من از دانشگاه می رم خونه ، دیگه وقت براي درس خوندن ندارم .

ساعت ٢ نشده باید برم سر کار تا ٧ شب . شبم که برمی گردم انقدر خسته ام که دیگه
نمی تونم چیزي بخونم ! راستش فکرامو کردم . بهتره دانشگاه رو ول کنم .

-چیکار کنی؟ !

-نه براي همیشه ! فعلا یه مدت ، شاید یه ترم .

-این همه زحمت کسیدي که حالا ولش کنی؟ !

-خودمم ناراحتم . اما چیکار می شه کرد ؟ تو وضع ما رو که می دونی !بابام با سختی داره این زندگی رو می چرخونه ! خرج دو تا خواهرم رو که بده و یه نونی بزاره تو سفره ، خیلی همت کرده . من دیگه نباید سربارش باشم ! ناسلامتی من پسر بزرگشم !باید زیر بال و پرش و بگیرم . نمی تونم کارم رو ول کنم . دوتایی رو هم با هم نمی تونم انجام بدم .

"یه نگاهی بهش کردم و گفتم "

-این خیلی خوبه که تو احساس مسئولیت می کنی !واقعا خوشحالم فریبرز !تو واقعا عوض شدي . حتما پدر و مادرتم خوشحالن اما درس رو نمی شه ول کنی !گیرم رفتی دنبال کار ! با دیپلم به جایی که نمی رسی ! آخرش می شی یه کارمند و یه حقوق تا آخر عمر ! مگه نمی خواي ترقی کنی ؟ مگه نمی خواي براي خودت کسی باشی !

-می خوام اما به جون تو نمی تونم ! درس هاي دانشگاه سخت شده ! منم که پایه درسی درست و حسابی نداشتم . سال اولم اگه تو بدادم نمی رسیدي ، افتاده بودم !

درس خوندنم با کار کردن جور در نمی آد .

-اولا که تو همین دانشکده ي خودمون ، ده تا دانشجو هستن که هم درس می خونن و هم کار می کنن! براي مرد این حرفا زشته ! مرد باید قوي باشه !

-راست می گی اما مغزم کشش نداره ! هر چیزي رو باید ده بار بخونم تا بره تو کلم !

تازه از این ور می ره از اون ور در می آد بیرون .

-ببین فریبرز ، شرط اول من براي ازدواج با تو درس خوندن و مدرك گرفتنه ! حالا خودت می دونی !

-یعنی تو منو همینطوري دوست نداري؟ !

-دارم اما باید درست رو هم بخونی . باید لیسانست رو بگیري !

-چه فرقی داره ؟ تو بگیر انگار من گرفتم ! تو خیلی باهوش و استعدادي .تو راحت
می تونی مهندس بشی اما من نه ! گیرم امسالم بخونم و با کمک و زور تو تمومش کنم !سال دیگه چی؟! بابا ضعیفم من! برام سخته !

-من و تو با هم مدرکمون رو می گیریم ! با هم! بعدش یه شرکت مهندسی باز می کنیم و تا چشم بهم بزنیم ، پولدار شدیم !

-خب تو بخون و مهندس بشو ! شرکتم می زنیم . توام می شی مهندس . منم باهات هستم . دیگه چه فرقی می کنه ؟

-خیلی فرق می کنه . الان اگه پدرم بهت جواب نه نداده ، یکیش به خاطر احترام پدرته و یکی دیگش به خاطر اینکه داري درس می خونی و آینده داري ، اگه پدرم بو ببره که دانشگاه رو ول کردي ، آب پاکی رو می ریزه رو دستت !

"سرش رو انداخت پایین دلم براش سوخت ! راست می گفت . فریبرز براي درس خوندن خلق نشده بود ! یعنی پایه اش خیلی ضعیف بود . همه شم به خاطر سال هاي قبل بود که درس نخونده . وقتی من بهش درس می دادم ، هر چیز ساده اي رو باید چند بار براش توضیح می دادم تا بفهمه ! "

کمی فکر کردم و بعد گفتم

-از امروز نمی خواد بري سر کار .

"یه نگاهی به من کرد و گفت "

-پس چیکار کنم ؟

-هیچی ، به درسات برس .

-آخه ...

-فکر اونو نکن. جور می شه .

-چه جوري ؟بالاخره منم خرج دارم دریا ! همین رفت و آمدم ! خرج دانشگاه ! خرج لباس

و هزار تا چیز دیگه ! اینا رو چیکار کنم ؟ بابام وضعش اصلا خوب نیست ! اون ارباب بی

همه چیزشم انگار نه انگار !

پریروز رفته بهش گفته که حقوقش رو زیاد کنه . می دونی چی جواب داده ؟ گفته همینکه از این خونه بیرونتون نمی کنم ، برین خدا رو شکر کنین ! چی داري می گی تو دریا ! بدبختی من که یکی دوتا نیس! این دو تا خواهر خرج دارن ! پس فردا باید شوهر کنن ! منم به عنوان برادر بزرگتر وظایفی دارم . اگه برم سر کار حداقل می تونم یه خرده کمک بابام باشم .

-تو اگه الان دانشگاه رو ول کنی ، دیگه همه چی برات تموم می شه ! می خواي یکی مثل پدرت بشی ؟ !

"دوباره سرشو انداخت پایین "

-ببین فریبرز ، درسته که درس خوندن سخته اما عاقبت داره . اگه تو یه روز مهندس بشی ، صد برابر این پول رو که الان می خواي بري و کار کنی، در عرض چندماه در می آري !

-الان رو چیکار کنم؟ !

-تو فعلا سر کار نرو تا من یه فکري بکنم .

"بعد از دانشگاه رفتم خونه ، جریان رو به مادرم که حالا تقریبا با ازدواج من و فریبرز موافق شده بود گفتم * .

-مامان ! مامان !

"سوگل بود "!

-مامان ! تلفن !

"از جام بلند شدم و رفتم تو خونه ".

-کیه ؟

-خاله مهنازه !

-مهناز؟ !

"دوئیدم طرف تلفن "!

-الو ! مهناز !

-سلام بچه درس خون !

-کجایی تو خفه شده ؟! یه ساله که ازت هیچ خبري نیس؟

-اروپا !

-راست می گی؟ !

-پاریس ، لندن ، رم !

-تنهایی یا با مسعود ؟ !

-مگه مسعود یه دقیقه می تونه دوري منو تحمل کنه ؟ !

-خوش بحالت !

-خره، یادته اون سال هاي دانشکده بهت چی گفتم ؟! من جایی نمی خوابم که آب زیرم بره !

-بچه ها چطورن ؟ کجان ؟

-یه پانسیون تو پاریس . ٤ ماه پیششون بودیم .

-نمی خواي دیگه بیاریشون پیش خودتون ؟

-مگه از جونم سیر شدم !

مسعود چی؟ اون نمی خواد؟

مسعود ... می خوره اصلا چیزي بخواد ! حرف بزنه آویزونش می کنم به جا رختی ! شما

ها چی ؟ فریبرز چطوره ؟ اگه بدونی چقدر بهمون خوش گذشت ! چرا شما ها یه سفر
 نمی رین ؟! بجون تو اگه به خاطر مامانم اینا نبود ، یه ساله دیگه ام می موندم ! تو لندن تو یه هتل زندگی می کردیم عین قصر! تو پاریس که پیش بچه ها بودیم ! تو رم رفتیم هتل " هالیدي این" ! چه استخري ! چقدر ارزونی ! یه ناهار می خوردیم همه اش ...

...

"مهناز داشت حرف می زد و از مسافرتش تعریف می کرد اما من دیگه چیزي نمی شنیدم ! دوباره خاطرات !دوباره هجوم گذشته به حال ! حمله ي بی امانی که تو این چند دقیقه راحتم نمی ذاره !

*تو تریا دانشگاه نشستیم . من و ژاله و مهناز و فریبرز . مسعود ، پسر یقه بسته ي عینکی کت و شلوار پوش ، مدام دنبال مهنازه ! این مهناز ذلیل شده هم ، همش اذیتش
می کنه ! هر بار که اون می آد جلو و می خواد خودي نشون بده ، مهناز می ره تو ذق ش

و بهش کم محلی می کنه ! هر چه مهناز این کارا رو می کنه ، مسعود حریص تر می شه !

الانم پشت میز کناري ما نشسته و زیر چشمی مهناز رو می پاد !

-مهناز به خدا گناه داره !حداقل ردش کن بره دنبال زندگیش !

-ولش کن ! بذار همینجوري تشنه باشه !

-خیلی پسر مظلومیه !

-از همین مظلوماشون باید ترسید !

"فریبرز رو یکی از بچه ها ، اون ور تریا صدا کرد . ازمون عذر خواهی کرد و بلند شد رفت .

تا فریبرز رفت مسعود با خجالت ، در حالی که صورتش سرخ شده بود ، از جایش بلند شد و اومد جلوي میز ما و خیلی آروم به مهناز گفت "

-سلام . اجازه هست یه دقیقه در خدمتتون باشم ؟

"مهناز یه نگاهی بهش کرد و گفت "

-کاري داشتین ؟

-می شه بشینم؟

-نه ، جاي کسی یه !

"آب دهنش رو قورت داد و گفت "

-ببخشین ، می خواستم ازتون خواهش کنم که اگه امکان داره ، امروز بعد از دانشگاه با هم بریم سینما .

"براش گفتن این چند جمله شاید سخت تر از حفظ کردن یه کتاب بود "!

"مهناز یه نگاهی بهش کرد و گفت "

-حتما بلیت سینما رو هم گرفتی؟

"تا اینو مهناز گفت ، مسعود با خوشحالی دست کرد جیبش و دو تا بلیت از توش درآورد و نشون مهناز داد . مهنازم معطل نکرد و دو تا بلیت رو ازش گرفت و از وسط پاره کرد و در حالیکه مسعود گیج و مات از این کارش ، داشت بهش نگاه می کرد گفت "

-حالا دیگه لازم نیس تا سینما بري و بدي اونجا بلیتت رو پاره کنن ! من زحمتش رو

برات کشیدم !

"من و ژاله داشتیم از خجالت آب می شدیم ! بیچاره سرش رو انداخت پایین و خواست از تریا بره بیرون که مهناز صداش کرد . تا برگشت ، دستش رو گرفت و بلیت هاي پاره شده رو گذاشت کف دستش و گفت "

-بلیتاتو یادت رفت ببري !

"مسعود بیچاره ، بلیت ها رو گرفت و تا خواست بره مهناز دوباره صداش کرد و گفت "

-آقا پسر ، من خشک و خالی با کسی سینما نمی رم !

"فرداش که تو دانشگاه دیدمش ، از تو کیفش یه زنجیر طلاي خوشگل درآورد و نشونم داد"

-دریا ! خوشگله این ؟ !

-چه زنجیر قشنگی! چند خریدي؟

-کادوئه !

-از کی؟

-همونکه دیروز بلیتش رو پاره کردم .

-راست می گی؟ !

-قراره عصري ام با هم بریم سینما . دو تا بلیت دیگه خریده ! پسر یه حاجی بازاري یه !

"اون روز دوتایی با هم حسابی خندیدیم . مسعود و مهناز ، سال بعدش با هم ازدواج کردن *"!

-الو !دریا !

"پاي تلفن گریم گرفته بود ! بی اختیار بی اختیار "!

-الو! چی شده دریا !

-چیزي نیس !

-پس چرا داري گریه می کنی ؟ !

-صبر کن برم از اون اتاق باهات صحبت کنم .

"رفتم تو اتاق خوابم و از همون جا به سوگل گفتم که تلفن رو بزاره سر جاش و در اتاق رو بستم و تلفن رو برداشتم . نمی خواستم جلوي بچه ها حرفی زده باشم ".

-الو ، مهناز !

-حالا بگو ببینم چی شده ؟! بچه ها طوري شون شده ؟

-امروز دادگاه بودم .

-فریبرز طوریش شده ؟ !

-تقاضاي طلاق کردم .

"سکوت کرد . تو انتظارش نذاشتم و گفتم "

-رفته زن گرفته ! منشی ش رو !

-بی نا... بی شرف ! الان می آم اونجا !

"نیم ساعت بعد ، مهناز تو خونه ي ما بود . عصبانی !

نرسیده ، روسریش رو از سرش برداشت و کیفش رو انداخت یه طرف و دوئید جلو و منو بغل کرد. سعی کردم جلو بچه ها گریه نکنم !

با اومدن مهناز ، انگار پشت و پناهی پیدا کردم . دلم کمی قرص شد . دوتایی رفتیم تو اتاق خواب که مهناز شروع کرد "!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:29 توسط صدف|

یه خرده بعدش استاد اومد تو کلاس و درس شروع شد. من سعی می کردم که حواسم رو به درسم بدم ام ا مگه فریبرز میذاشت! دقیقه به دقیقه یه چیزي درِ گوش من می گفت و منو به خنده مینداخت! هر چی بهش می گفتم (( هیس )) گوش نمی کرد. انقدر کرد تا استاد درس رو قطع کرد و با خنده به ما گفت »

- می دونم جوونین و پر از انرژي و عشق! دوتایی تونم به همدیگه خیلی می آین یه دختر خیلی خوشگل و قشنگ، یه پسر خوش قیافه و خوش تیپ! ام ا باید درس تونو هم بخونین! باشه؟!

« داشتم از خجالت آب می شدم! هم خجالت می کشیدم و هم از تعریف هاي استاد، ته دلم یه جوري می شد! برگشتم و یه چشم غره به فریبرز رفتم که اونم سرشو انداخت پایین یه دفعه یکی از اون بچه هاي شیطون کلاس، از اون ته شروع کرد اهنگ « اي یار مبارکباد » رو خوندن که بقیه م، همگی با هم شروع کردن! استادم، گچ رو گذاشته بود کنار و داشت ما دو تا رو نگاه می کرد و می خندید! نمی دونستم تو اون لحظه باید چیکار کنم! خجالت بکشم و سرمو بندازم پایین یا شاد و خوشحال باشم.

بچه ها با این کارشون خیلی راحت و ساده، نامزدي من و فریبرز رو اعلام کردن! جالب این بود که بچه ها ول کن م نبودن! همینجوري داشتن می خندیدن که همون پسر شیطون کلاس از سر جاش بلند شد و شروع کرد به رقصیدن!!

دیگه بچه ها غیر از خوندن، دست و کف می زدن! درست شده بود عین یه مجلس نامزدي! استاد همونجا واستاده بود و غش غش می خندید. با خندة استاد، یکی از دختراي کلاس م از جاش بلند شد!

دیگه همه چیز براي نامزدي ما دو تا کامل شده بود! انگار همه منتظر بودن که یه مسئله کوچیکی اتفاق بیفته و شادي کنن! می خندیدن و می خوندن و دست می زدن و شاد بودن!

دیگه بعد از اون روز، همه، منو فریبرز رو با هم مثل زن و شوهر می دونستن. برام خیلی جالب بود. شروع یک زندگی، قبل از ازدواج! یک زندگی دوستانه، فقط داخل دانشگاه، بدون هیچ چیز بد! یک دوستی پاك و ساده، همراه با عشق .»

« . روز ها همینطوري می اومدن و می رفتن و من و فریبرز بیشتر به هم وابسته
می شدیم

هر چی بیشتر می شناختمش، بیشتر دوستش داشتم. خوش اخلاق، آروم، مودب، سربزیر!

همه چیزایی رو که یه دختز از یه پسر توقع داره، داشت فقط تنها مشکل درس خوندنش بود! با اینکه هرچی من ازش می خواستم انجام می داد اما درس نمی خوند. بعد از اینکه اون روز ازش خواسته بودم که دیگه غیبت نکنه و مرتب بیاد دانشگاه، دیگه یه روزم غیبت نکرد. تمام جزوه هاش مرتب و منظم بود اما درس نمی خوند!

اواخر آذر بود. یه روز که سر کلاس بودیم یکی از استادها بهش اخطار کرد که اگه اینطوري پیش بره حتماً از اون درس می افته. کلاس که تموم شد، وقت ناهار تو ناهار خوري شروع کردم باهاش جدي حرف زدن .»

- ببین فریبرز، این وضع درس خوندن نیس!

- به خدا من دارم خیلی سعی می کنم ام ا نمی شه!

- نه، تو سعی نمی کنی.

- چرا به خدا! مگه از اون روزي که تو گفتی دیگه غیبت نکنم، غیبت کردم؟!

- خب نه.

- ببین تمام جزوه هام رو چقدر خوب می نویسم!

- پس چرا درس نمی خونی؟!

- نمی دونم چرا اینا تو کلّه م نمی ره!

- این حرفا چیه ؟!

- خب نمی ره دیگه.

- پس تو، چه جوري دانشگاه قبول شدي؟

- بهت بگم مسخره م نمی کنی؟

- چی رو بگی؟

١٨

- تو کنکور یه بچه زرنگ افتاده بود بغل دستم. هر چی اون تست زد، منم زدم!

- راست میگی؟!

- آره!

- یعنی تقلب کردي؟!

- چرا داد می زنی دریا جون؟! اینو که بهش تقلب نمی گن!

- پس بهش چی می گن؟

- یه خرده از بغل دستی م کمک گرفتم، همین!

- تو به این میگی یه خرده؟!

« دوتایی زدیم زیر خنده که ازش پرسیدم »

- دیپلم چی؟ اونو با معدل چند گرفتی؟

- نه، اونو خوب گرفتم. حسابی خونده بودمش.

- معدلت چند شد؟

- دوازده و یک صدم.

- راست می گی؟!

- بابا چرا داد می زنی؟! الان همه فکر می کنن که من یه شاگرد او ل رو کشتم و جاشو تو دانشگاه گرفتم!

- واقعاً که فریبرز!

- حالا مگه چی شده؟ طوري نشده دریا جون که انقدر بداخلاقی باهام می کنی! ببین ناهارمون یخ کرد!

- خیلی خب، خیلی خب! حالا که فعلا اینجایی. پس دیگه چرا درست رو نمی خونی؟!

- آخه تو کله م نمی ره!

- اینا که سخت نیس! تقریبا مثل همون سال آخر دبیرستانه!

- آخه همونارو هم نمی فهمیدم!

پس دیپلمت رو چه جوري گرفتی؟!

- اونجام یه پسره افتاده بود بغل دستم. سر هر امتحان پنج تومن بهش می دادم و اونم اندازة نمرة ده دوازده بهم می رسوند!

« اینارو آروم با خنده می گفت و نگاهم می کرد! مونده بودم بهش چی بگم. هم از دستش عصبانی بودم و هم از کاراش خنده م گرفته بود! یه خرده نوشابه خوردم و بعد گفتم »

- پول زیادي همینه دیگه! آدمو خراب می کنه!

- یعنی بنظر تو الان من خرابم؟!

- سر بسرم نذار فریبرز که از دستت حسابی عصبانی م!

« وقتی دید عصبانی شدم دیگه هیچی نگفت. منم تند و تند غذامو خوردم و بلند شدمو از ناهارخوري رفتم بیرون. اونم غذاشو خورده نخورده، دنبالم دوئید بیرون. اصلا نگاهشم نکردم و رفتم طرف دانشکدة خودمون و پیچیدم پشت ساختمون، همونجا که نیمکت داشت و خلوت بود. رو یه نیمکت نشستم. اونم اومد یه گوشۀ نمیکت، ساکت نشست.

یه خرده که گذشت آروم گفت »

- دریا!

« جوابشو ندادم »

- دریا خانم!

« بازم هیچی نگفتم که گفت »

اگه ناراحتی ت به خاطر درس منه، که همین فردا یه معلم خصوصی می گیرم و جبران
می کنم. ببین دریا جون، من اصلا طاقت ناراحتی ت رو ندارم. ترو خدا باهام قهر نکن!

« ، یه دفعه تو دلم یه جوري شد! از اینکه این پسر به این خوبی و مهربونی رو اذیت کردم از خودم بدم اومد. برگشتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم »

- اخه فریبرز جون مگه تو نمی خواي با من ازدواج کنی؟

- چرا خب.

- مگه نمی گی که خونواده ت با این ازدواج مخالفن؟

« سرشو انداخت پایین »

- ناراحت نشو، بالاخره اونام براي خودشون یه دلایلی دارن. ولی ماهام باید فکر خودمون باشیم. درسته؟

- درسته.

- خب پس باید الآن دوتایی حسابی درس بخونیم که بتونیم مدرك مون رو بگیریم که بتونیم رو پاي خودمون وایستیم. درسته؟

- درسته.

- خب، حالا بگو مشکلت تو درس چیه؟

- حفظیاتم خوبه اما تا دلت بخواد ریاضیات م خرابه

- خب، باشه، عیبی نداره. کجاهاش رو نمی فهمی و توش ایراد داري؟

- از اولش ایراد دارم تا آخرش!

« یه آهی کشیدم و گفتم »

- از فردا هر روز صبح یه ساعت زودتر بیا دانشگاه. دوتایی می ریم تو کلاس و من هر جاي رو که ایراد داري بهت یاد می دم. باشه؟

- باشه. منم قول بهت می دم که این دفعه دیگه همه رو یاد بگیرم. ببینم، نمره م بهم می دي؟

- شوخی نکن، دارم جدي حرف می زنم. از فردا درس رو شروع می کنیم.

خلاصه اینطوري شد که از فرداي اون روز شروع کردم درس دادن به فریبرز. هر روز «صبح یه سایت زودتر می اومدم و با هم می رفتیم تا کلاس و بهش درس یاد می دادم. البته اونم سعی خودش رو می کرد و تا اونجا که می تونست یاد می گرفت. من به اون درس می دادم و اونم هر هفته برام یه کادو می آورد. هر چی م بهش می گفتم که این کار رو نکنه، گوش نمی کرد. انقدر ازش کادو گرفته بودم که نمی دونستم اونارو کجا ببرم. می

ترسیدم یه روز مامانم بره سر کمدم و کادوها ببینه! اونوقت چی می خواستم جوابشو بدم؟! روزها همینطوري می گذشت. خودم شدیداً درس می خوندم و به فریبرزم کمک می کردم. درس خودم که عالی بود و فریبرزم کم کم داشت خوب می شد. استاد مظاهرم هر جایی که مشکل داشتم بهم کمک می کرد.

تقریبا اخراي دي بود. برف سنگینی اومده بود و حدود سی سانتیمتر رو زمین نشسته بود.

سه شنبه، ساعت اخر که کلاس تموم شد، بچه که حالا دیگه با هم حسابی دوست شده بودن، بیرون دانشکده جمع شدن. وقتی من و فریبرز و ژاله و مهنازم اومدیم بیرون، دیدیم دارن با همدیگه قرار میذارن که برن کوه. می خواستن برنامه رو براي صبح جمعه بذارن. داشتن کارها رو تقسیم می کردن. هر کی م نمی خواست بیاد، همگی با گوله برف
می زدنش!

بالاخره قرار شد که جمعه صبح زود ساعت ٦ صبح، همگی تو میدون ونک جمع بشیم و از

همونجا راه بیفتیم طرف کوه.

بعد از اینکه قرار مدارمون رو گذاشتیم، از همدیگه خداحافظی کردیم و از دانشگاه اومدیم بیرون و همونجا از فریبرز خدا حافظی کردم و رفتم سر چهار راه پهلوي و سوار اتوبوس شدم. تو تموم راه داشتم فکر می کردم که اگه به مامانم جریان روز جمعه و کوه رفتن رو بگم، بهم اجازه می ده یا نه.

نیم ساعت بعد رسیدم خونه و بعد از اینکه لباسامو عوض کردم. رفتم که ناهار بخورم سر ناهار کم کم جریان رو به مامانم گفتم. عکس العمل بدي از خودش نشون نداد و فقط گوش کرد. حدس زدم که می خواد قبل از اینکه جوابی بده با پدرم مشورت کند.

ناهارم که تموم شد رفتم تو اتاقم و شروع کردم به درس خوندن. این اخر هفته ها برام خیلی سخت می گذشت. سه روز نمی تونستم فریبرز رو ببینم. تو این سه روز چقدر حرف تو دلم تلنبار می شد تا شنبه برسه و تو حرفاي چند روز مونده رو بهش بگم. تو این چند وقته، تقریباً تموم زندگی م رو براش گفته بودم اما اون هیچوقت دوست نداشت در مورد خونواده ش حرف بزنه. احساس می کردم فاصله ش با خونواده ش خیلی زیاده!

خلاصه اون شب به درس خوندن و نوار گوش کردن و فکر کردن به فریبرز و زندگی
آینده م که چی از آب در می آد گذشت.

فردا صبحش ساعت ٩ بود که از خواب بیدار شدم. وقتی صبحونه رو خوردم و خواستم برم کمی درس بخونم مامانم بهم گفت که اگه بخوام می تونم جمعه با دوستام برم کوه.

انقدر خوشحال شدم که پرید و مامانم رو ماچ کردم و با خوشحالی رفتم سر درس م . برام خیلی عجیب بود که بود که چطور پدر و مادرم این اجازه رو به من دادن! دیگه خدا خدا
می کردم که زودتر جمعه برسه که رسید.

از شب قبلش تموم وسایلم رو آماده کرده بودم و گذاشته بودم شون تو کوله پشتی م تا اون روز فقط با پدرم کوه رفته بودم و این اولین باري بود که می خواستم با دوستام برم کوه. برام مثل یه مسافرت پرهیجان بود. می دونستم که بهون خیلی خوش می گذره. مامانم چندتا ساندویچ کتلت درست کرده بود. بهش گفته بود که بیشتر برام درست که که اگه خواستم به دوستام بدم. در واقع می خواستم براي فریبرزم غذا ببرم.

نمی دونم چه احساسی بود اما هر چی بود بهم می گفت که اوردن ناهار با منه!

شبش زودتر از همیشه رفتم گرفتم و خوابیدم و حتی سریال « پیتون پلیس » رو هم که انقدر دوست داشتم، نگاه نکردم! یعنی از این سریال به خاطر هنز پیشۀ پسرش خوشم
می اومد که همون « رایان اونیل » بود اما حالا که دیگه خودم فریبرز رو داشتم برام مهم نبود که سریال رو ببینم یا نه!

ساعت رو کوك کردم و گذاشتم بالا سرم و با یه احساس خوب خوابیدم. شب همه ش خواب دیدم که ساعت زنگ نزده و من بیدار نشدم و نتونستم به بچه ها برسم براي همین م تا صبح چند بار از خواب پریدم و ساعت رو ورداشتم و نگاهش کردم و مطمئن شد که دکمۀ زنگه ش رو زدم.

بالاخره، ساعت زنگ زد ولی من از قبلش بیدار بودم. زود بلند شدم و یه لیوان شیر خوردم و لباسامو پوشیدم و کوله پشتی م رو ورداشتمو مامانم بیدار بود. وقتی خواستم از خونه بیام بیرون، دیدم پدرم لباس پوشیده از اتاقش اومد بیرون! نمی دونستم چیکار می خواد بکنه! می خواست منو برسونه؟! لباس کوه که نپوشیده بود پس قصدش رسوندن من بود اما تا کجا؟! نمی تونستم چیزي بگم.

بالاخره دوتایی با هم راه افتادیم و پیاده رفتیم خیابون مستوفی و از پله ها رفتیم پایین و رسیدیم به خیابون پهلوي. همون روبرو ایستگاه اتوبوس بود که خوشبختانه چند تا دختر و پسرم تو ایستگاه منتظر اومدن اتوبوس بودن که برن کوه. پدرم با دیدن اونا دیگه جلو نیومد و همونجا واستاد منم ازش خداحافظی کردم و از خیابون پهلوي رد شدم و رفتم تو ایستگاه. دو دقیقه نگذشته بود که اتوبوس تجریش رسید و سوار شدم. تو اتو بوس پر بود از کسایی که می خواستن برن کوه. بیشترشونم دختر و پسر بودن و پدرم تا اومدن اتوبوس، همونجا تو پیاده روي اون طرف خیابون واستاده بود. وقتی سوار اتوبوس شدم، انگار خیالش کمی راحت شد.

با حرکت اتوبوس دیگه نفهمیدم پدرم هنوز اونجا واستاده بود یا رفت. دلش برام شور
می زد اخه هنوز هوا روشن نشده بود تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا رسیدم به میدون ونک. تو همون ایستگاه از ماشین پیاده شدم یه دفعه ترس ریخت تو دلم! تو میدون ونک هیچکس نبود. ساعت رو نگاه کردم. یه ربع به شیش بود. یه خرده زود اوده بودم!

دور و ورم رو نگاه کردم، هیچکس تو اونجاها نبود جز دو تا سگ که داشتن از دور
می اومدن طرف من. دیگه نزدیک بود که سکته کنم! تو دلم چندتا فحش به دوستام دادم!

کاشکی با پدرم اومده بودم اینجا! دیگه نزدیک بود گریه م بگیر که از تو خیابون پهلوي دیدم که یکی داره می دوئه بالا، طرف میدون ونک! تا خوب نگاهش کردم دیدم فریبرزه!

انگار خدا دنیا رو به من داد! اومدم براش دست تکون بدم و صداش کنم که یه دفعه یه گوله برف از پشت خورد بهم! تا برگشتم دیدم هفت هشت تا از بچه هاي کلاس اماده شدن که بهم برف بزنن! نگو بی مزه ها پشت یه ماشین قایم شده بودن و یواشکی منو نگاه می کردن! از یه طرف از دست شون لجم گرفته بود از یه طرف خنده م! تا اومدم یه چیزي بهشون بگم که گوله برف رو پرت کردن بهم! منم دولا شدم از رو زمین یه گوله برف درست کردم و بازي از همونجا شروع شد! فریبرزم تا رسید اومد کمک من! اونا به ما برف می زدن و ما به اونا برف می زدیم! ولی چون تعداد اونا بیشتر بود، هر برفی که ما می زدیم جاش چندتا می خوردیم که فریبرز اومد و جلوي من واستاد و شد سپر بلاي من!

نمی دونین اون لحظه، با این کارش چه احساسی به من دست داد! مثل یه نکیه گاه محکم شد برام! بچه ها که دیدن دیگه فریبرز تنهاس، دست از حمله ورداشتن و اومدن طرف ما، یکی از دخترا از تو یه فلاسک، برامون دو تا چایی ریخت و داد بهمون! چقدر تو اون موقعیت چایی بهمون چسبید!

همونجور که چایی رو می خوردیم از فریبرز پرسیدم »

- چطور داشتی می دوئیدي!

- دنبال اتوبوس تو می اومدم!

- اتوبوس من؟!

- همونکه سوارش بودي! آخه من نزدیک خونه تون واستاده بودم. فکر کردم تنها می آي. با خودم گفتم زودتر بیام دم خونه تون که تو تاریکی تنها نباشی اما دیدم پدرتم باهاته. مجبوري پشت سرتون راه افتادم تا رفتی تو ایستگاه. می خواستم صبر کنم تا پدرت برگرده خونه و من بیام پیش ت که اتوبوس رسید!

- اون وقت تو این همه راه رو دنبال اتوبوس دوئیدي؟

- آره دیگه! آخه تا می خواست اتوبوس بعدي بیاد، نیم ساعتی طول می کشید!

« مهناز که حرفاي فریبرز رو شنید، برگشت به بقیۀ بچه ها گفت »

- بیاین گوش بدین! خاك بر سر شما پسرا کنن! بیایم از این فریبرز یاد بگیرین! عشق

واقعی یعنی این!

« یکی از پسرا گفت »

- اینکه عشق نیس! این خریت محضه!

« یکی دیگه گفت »

- همه که دونده ماراتن نیستن تا وقتی عاشق شدن دنبال اتوبوس تا میدون ونک

بدوئن!

« یکی از دخترا گفت »

- ادم اگه واقعاً عاشق باشه، دونده ماراتن م می شه!

« دوست پسرش که اینو شنید گفت »

- پس این دونده هاي ماراتن همه شون عاشقن که می رن تو مسابقات شرکت می کنن؟!

« دختره گفت »

- کاشکی یه خرده از اخلاق فریبرز تو توام بود!

« اینو که گفت، پسره یه نگاهی به بقیۀ پسرا کرد و گفت »

- اصلاً تقصیر این فریبرزه که با این کاراش باعث میشه که ما از این دخترا متلک بشنویم! بچه بزنین ش تا دیگه از این غلطا نکنه!

« . تا اینو گفت همۀ پسرا دست شون رفت به برف و شروع کردن به فریبرز برف زدن دخترام به پشتیبانی از فریبرز حمله کردن با برف به پسرا! تو همین موقع، چند تا از دخترا و پسراي دیگه م رسیدن تو میدون ونک و تا جریان رو فهمیدن هر کدوم رفتن تو یه دسته! پسرا تو دستۀ پسرا، دخترا تو دستۀ ما!

انقدر منظرة جالبی شده بود که نگو! تو عمرم انقدر بهم خوش نگذشته بود! بچه ها با شوخی و خنده برف بازي می کردن و هر کدوم یه چیزي می گفتن و یه شوخی اي
می کردن و می خندیدن! پسرا به دخترا آروم برف می زدن اما ماها با تموم زورمو بهشون برف می زدیم و اونام می خندیدن! انگار تموم اون دنیا را فقط براي ما ساخته بودن که خوش باشیم و از زندگی لذت ببریم!

بالاخره چون تعداد دخترا زیادتر بود، پسرا تسلیم شدن. دخترام بهشون امان دادن اما به شرطی که رفتار فریبرز رو الگو قرار بدن! اونام قبول کردن و هر کدوم زیر لب دو سه تا

فحش به فریبرز دادن و هر کدوم رفتن طرف دوست دختراشون.

قرار شد که از اونجا، پیاده بریم تا تجریش. هرچی پسرا گفتن که بابا راه طولانیه، دخترا قبول نکردن و حرکت کردیم.

تو خیابون پرنده پر نمی زد و فقط گاه گداري یه ماشین آروم می اومد و رد می شد.

تموم خیابون و پیاده روها رو برف گرفته بود. شب قبلم دوباره برف اومده بود و نشسته بود رو برفاي قبلی.

همگی راه افتادیم طرف تجریش. هوا خیلی سرد بود و با اینکه لباس گرم پوشیده بودیم اما سردمون بود. دستامونو گرفته بودیم به همدیگه و تموم عرض خیلبون رو بسته بودیم و گاه گاهی که یه ماشین می اومد رد بشه، جلوشو می بستیم و اونم برامون بوق و چراغ
 می زد! واقعا داشت بهمون خوش می گذشت.

هوا دیگه روشن شده بود و ما هنوز یه ایستگاه م راه نرفته بودیم. یه خرده که گذشت صداي دخترا در اومد که اي بابا خسته شدیم، سردمونه، پاهامون درد گرفت!

اما پسرا داشتن ازمون انتقام می گرفتن !»

- نمی شه! باید تا خود تجریش پیاد بریم!

- یه خرده پیش کی بود شعار می داد؟!

- آهان دیگه رسیدیم! چیزي نمونده که! همه ش پنجاه تا ایستگاه دیگه تا تجریش فاصله داریم!

« دخترا که اینطوري دیدن، همگی با هم گفتن »

- خب، پس ما الان دیگه بر می گردیم!

« تا اینو گفتن، یه دفعه پسرا موش شدن و دیگه صداي ازشون در نیومد که یکی از دخترا گفت »

- هان! چی شد ساکت شدین؟! اگه ماها نیائیم دیگه کوه رفتن چه مزه اي داره؟! اصلا اگه می خوایین باهاتون بیاییم باید تا خود تجریش کول مون کنین!

« تا اینو شنیدن، شروع کردن جلو ماشین ها رو گرفتن که ماها رو سوار کنن، از ترس اینکه نکنه مجبور بشت بهمون کولی بدن!

واقعا ته از دل می خندیدیم! اونقدر بهم خوش میگذشت که نمی فهمیدم زمان چه جوري داره می گذره! بالاخره رسیدیم به یه ایستگاه اتوبوس و یه خرده بعد اتوبوس اومد و سوار شدیم و تجریش پیداه شدیم و از اون سر میدون راه افتادیم بالا به طرف در بند!

تو راه یا سر بسر همدیگه میذاشتیم و یا برف بازي می کردیم. هر قدم که ور می داشتم، فریبرز رو میدم که بغل به بغلم راه می آد و مواظب منه! اینا همه برام ارزش داشت!

بالاخره رسیدیم دربند و یه خرده خستگی در کردیم و دامنۀ کوه رو گرفتیم و آروم آروم رفتیم بالا.

دخترا و پسرا، دوتا دوتا شده بودن و پسرا مواظب دخترا بودن که رو تخت سنگ ها پاشون لیز نخوره، بدجوري اونجاها برف نشسته بود و سنگها لیزلیز بودن. پاي هر کدوم از دخترا که لیز می خورد بلافاصله یکی از پسرا دستش رو می گرفت که اتفاقی براش نیفته.

دیگه آخراش، ما دخترا، از بس خسته شده بودیم و سرما تو تن مون اثر کرده بود
نمی تونستیم قدم از قدم ورداریم و پسرا با زور ما رو می بردن بالا! ما فقط غش غش
می خندیدیم و پسرا جورمون رو می کشیدن! اونا توشون یه احساس مردونگی به وجود اومده بود و با غرور کارشون رو می کردن. منکه دیگه برام رمقی نمونده بود و اگه فریبرز

دستم رو نمی گرفت، همون وسطاي راه افتاده بودم پایین! سه چهار بار پام رو از روي سنگ لیز خورد که فریبرز مثل شیر دستمو گرفت و محکم نگه داشت!

خلاصه هر جوري بود به یه قهوه خونه رسیدیم. ماها که از خستگی و سرما داشتیم دیگه می مردیم! پسرا یه تخت گرفتن و ما رو نشوندن روش و پریدن دو تا پیت آهنی گیر اورن و چوب جمع کردن و برامون آتیش روشن کردن! اگه به موقع آتیش رو بهمون نرسوندهبودن، همه مون از سرما خشک می شدیم!

تا یه خورده گرم شدیم، قهوه چی چایی ش روبراه شد و براي همه مون چایی آورد. آتیش و چایی، حال مون رو جا آورد. پسرا مثل پروانه درو ما می چرخیدن. بفهمی نفهمی، یه خرده اي م ترسیده بودن که نکنه حال ماها بد بشه.

تا گرم شدیم و جون اومد تو تن مون، دوباره شوخی و خنده شروع شد! این دفعه خنده ها با محبت همراه بود. با محبت و عشق!

عشقی که از کارایی پسرا برامون کردن به وجود اومده بود. مواظبتی که اونا تو راه از ما کردن باعث شده بود که یه جوري دیگه بهشون نگاه کنیم. یه حس اعتماد و اطمینان بین همه به وجود اومده بود. همه می خندیدن و خوش بودن. منم که از همه خوشتر! تو این میون یه دفعه چشمم اقتاد به مهناز. از یه جایی تو راه، رفته بود تو خودش. اول فکر
می کردم به خاطر خستگی و سرماس اما کم کم متوجه شدم که اون دختر شوخ همیشگی نیس!

آروم بلند شدم و رفتم اون طرف تخت، کنارش نشستم و دستش رو گرفتم تو دستم و یه نگاه مهربون بهم کرد و گفت:

-قدر فریبز رو بدون!

-چرا؟ چیزي شده؟

-بعدا بهت می گم

-حالا بگو

-نمی خوام روزت رو خراب کنم

-نه،بگو

اشک تو چشماش جمع شد و گفت:

می دونی دیروز که پیش ابی تو خونشون بودم، کثاقت چی ازم می خواست؟!

سرش را انداخت پایین تا دو قطره اشکی روکه از چشماش چکیده بود رو صورتش،کسی نبینه. همه چیز رو فهمیدم.دستش رو محکم تو دستم فشاردادم که گفت:

-تو راست می گفتی. نباید بهش اعتماد می کردم.

-مگه اتفاقی افتاده؟!

-نه. منو عوضی گرفته بود

-خودتو ناراحت نکن. هرچی بود گذشته

« اروم اشک هاشو پاك کرد و گفت »

-نه دیگه، بهش حتی فکر نمی کنم

-مطمئن باشم؟

« خندید و گفت »

-آره

« دوباره دستش رو تو دستام فشار دادم و بلند شدم و رفتم سر جام، پیش فریبرز که داشت نگاهم می کرد، نشستم. طفلک مهناز دختر خوبی بود اما نمی دونست که نباید به هر کسی اعتماد کرد!

خلاصه همونجا نشستیم و دیگه بالاتر نرفتیم. یعنی جون بالا رفتن رو نداشتیم. یه ساعتی با هم دیگه حرف زدیم و شوخی کردیم که و بعد از تو کوله پشتی هامون غذاها و ساندویچ ها رو در آوردیم و همه رو گذاشتیم وسط و همگی شروع کردن به خوردن که فریبرز رفت و براي همه مون نوشابه گرفت و آورد.

تو اون سرما؛ کنار آتیش با بچه ها عذا خوردن واقعا عالی بود و بهمون چسبید. هرکی به اون تعارف می کرد که غداشو بخوره، اون یکی ساندویچ رو به اون یکی می داد! خلاصه یه مهمونی کوچیک و بی ریا بود!

فریبرز ساندویچ کالباس آورده بود که خودش بهش لب نزد و از ساندویچ کتلتی که
می پزه و شوهرش با اشتها و لذت میخوره شدم!

ناهار خوردن مون که تموم شد، صاحب قهوه خونه برامون چایی آورد که اونم خیلی بهمون چسبید. دیگه وقت برگشتن رسیده بود اگرچه هیچکدوم مون دلمون نمیخواست که این روز قشنگ تموم بشه اما چاره اي نداشتیم و وقتی تموم شد، از صاحب قهوه خونه خداحافظی کردیم و به طرف پایین کوه راه افتادیم.

دیگه راه سرازیر بود و آروم آروم به کمک پسرا اومدیم پایی و اتفاقا یه وانت که داشت
می رفت تجریش، همگی مونو سوار کرد و تا خود میدون ونک برد. جالب اینکه وقتی اونجا رسیدیم، ازمون پولی نگرفت!

دیگه وقت خداحافظی بود. بچه ها با نارحتی از همدیگه خداحافظی کردن و اونام که راهشون با هم یکی بود، رفتم و موندیم منو فریبرز که جلوي یک تاکسی رو گرفت و سوار شدیم. تاکسی توش خالی بود و فقط من و فریبرز پشتش نشسته بود. تا تاکسی حرکت کرد، فریبرز از تو جیبش به بسته ي خیلی کوچولو درآورد و گرفت جلوي من و گفت :

-بیا، اینو براي تو گرفتم.

-بازم!؟

-بگیر دیگه!

-آخه چقدر برام کادو می گیري ؟ً

-دلم می خواد! وقتی برات چیزي میخرم، اول خودم خوشحال می شم.

-نباید انقدر ولخرجی کنی!

-این با اوناي دیگه فرق می کنه!

بسته رو ازش گرفتم و بازش کردم. یه انگشتر طلاي خیلی قشنگ بود. ظریف و قشنگ !»

«

-خیلی قشنگ فریبرز! ممنون

-بده می خوام خودم دستت کنم

« . یه آن چشمم افتاد تو آینه که دیدم راننده تاکسی داره از توش به ماه نگاه می کنه به فریبرز اشاره کردم شونه اش رو انداخت بالا و انگشتر رو از دستم گرفت و کرد به انگشت چپم. یه دفعه یه احساس خیلی خیلی عجیب و خوبی بهم دست داد! احساسی که نمی تونم وصفش کنم.یه شوق.یه التهاب! یه احساس عهد و پیمان!!

یه حلقه یا انگشتر طلا، شاید به تنهایی چنین مفهومی نداشته باشه اما وقتی یه پسر، خودش دست دختري بکنه یه دنیا معنی به وجود می آره! براي منکه اینجوري بود.

برگشتم تو چشاش نگاه کردم. اونم داشت نگاه می کرد. نگاهی که هنوزم مثل نگاه بک پسر بچه بود که دنبال یه پناهگاه میگرده تا بتونه بهش پناه ببره و تکیه کنه !»

« وفتی برگشتم خونه و یه دوش گرفتم و لباسم رو پوشیدن، دیدم مامانم از تو آشپزخونه صدام کرد و نشسته بود پشت میز و دو تا چایی ریخته بود. یکی براي خودش و یکی براي من. حدس زدم که میخواد براش تعریف کنم که امروز تو کوه چه خبر بوده.

رفتم و نشستم پیشش و تموم جریان رو براش گفتم، البته تموم شو رو که نه! یعنی بعضی جاهاش رو سانسور کردم! پدرم تو اتاق نشیمن نشسته بود و مثلا روزنامه می خوند اما مطمئن بودم که داره به حرفاي من گوش میده چون موقع دیگه که روزنامه یخوند مرتب صداي ورق زدن روزنامه می ومد اما این دفعه انگار فقط روزنامه رو تو دستش گرفته بود.

خلاصه وقتی حرفام تموم شد، رفتم تو اتاقم و انگشتري رو که فریبرز برام خریده بود از تو کیفم در آوردم و نگاهش کردم به مخص اینکه تو دستم گرفتمش، یه احساس گرماي شدید از دستم گذشت به قلبم رسید! دلم می خواست همین الان دستم کنمش و دیگم درش نیارم اما نشد!

اون شبم به امید صبح بعدي گذشت، دیگه دانشگاه رفتن برام نیاز شده بود. نیاز به دیدن فریبرز!

صبح شنبه تا وارد دانشگاه شدم چشمم دنبال فریبرز می گشت.

از گوشه حیاط داشت با لبخند به طرف من می اومد. رفتم طرفش این دفعه تا بهم رسید، دستم رو تو دستش گرفت و گفت

-چرا اینقدردیر کردي!

-اتوبوس دیر اومد. خیلی وقته اومدي؟

-نیم ساعتی هس.

-خب، بیا بریم تو کلاس درس بخونیم

-حالا نمیشه یه خرده دیرتر بریم؟

-نه، موقع درس، باید فقط درس بخونبم! بیا بریم

« دوتایی رفتیم تو کلاس و تا بچه ها کم کم پیداشون بشه، بهش درس دادم. دیگه با اومدن بچه ها، نمی شد درس بخونیم. همه ي اونایی که دیروز کوه بودیم جمع شده بودن وسط کلاس و بقیه که نیومده بودن، دورمون نشستن و ما داستان کوه رفتن رو تعریف میکردیم . اونا حسرت می خوردن چرا با ما نیومدن!

بالاخره استاد اومد و درس شروع شد. کار منم این شده بود که هم خودم به درس گوش بده هم بعض نکات پیچیده رو براي فریبرز توضیح بدم. واقعا برام مشکل بود. اما با عشق این کارو می کردم و وقتی می دیدم که فریبرز کم کم داره پیشرفت می کنه از خودم راضی
می شدم. دیگه حتی وقت ناهار هم باهاش کار می کردم و اونم با صبر و تحمل سعی
 می کرد که یاد بگیره

آخرین کلاس تموم شد، خسته ، اما خوشحال، با فریبرز افتادیم و از دانشگاه اومدیم بیرون و رفتیم طرف چهارراه پهلوي و اونجا ازش خداحافظی کردم و رفتم تو ایستگاه اتوبوس چند دقیقه بعد یه اتوبوس سفید رسید و سوارش شدم و تقزیبا نیم ساعت بعد، تو یوسف آباد پیاده شدم و راه افتادم طرف خونه که شندیم یکی از پشت صدام کرد !»

خانم!خانم!

« برگشتم و دیدم که یه مرد حدود پنجاه و خرده سالس، اولش تعجب نکردم با خودم گفتم حتما ادرسی چیزي ازم می خواد بپرسه. صبر کردم تا رسید بهم و گفت ببخشید خانم می شه یه دقیقه باهاتون حرف بزنم؟

« آماده شدم که بهش یه پولی بدم. حدس زدم که فقیره و می خواد اول برام مقدمه چینی کنه و بعد کمک بخواد. چون خیلی خسته بودم دیگه نخواستم منتظر بشم تا برام حرف بزنه و بعد پول بخواد »

دستم رفت تو کیفم که گفت:

-شما منو نمی شناسید اما من شمارو می شناسم!

« این بار تعجب کردم! تا حالا ندیده بودمش! بهش گفتم »

-بفرمایین

راستش چطوري بگم ؟! حقیقتش به عنوان یه انسان اومدم ازتون کمک بگیرم.

دوباره دستم رفت طرف کیفم که گفت

نه نه! انگار متوجه نشدین!

« بعد از جیبش یه دستمال آورد و عزق پیشونیش رو پاك کرد و گفت

ببخشین شما دوست فریبرز هستین؟

تا اسم فریبرز رو برد، دیگه برام خیلی عجیب شده

بله! شما؟!

می شه بریم به جاي خلوت تر؟ اینجا شلوغه

شما کی هستین؟!

ببخشین، من پدر فریبرزم

پدر فریبرز؟!

همچین این دو کلمه رو بلند و با تعجب بهش گفتم که مات به من نگاه کرد! آخه اگرچه ظاهرش تمیز و مرتب بود اما لباسهاش و پیرهن و کفشی که پوشیده بود، بر نمی اومد پدر فریبرز باشه. یه کت و شلوار نسبتا کهنه وقدیمی تنش بود اما تمیز معلوم بود که ازشون خیلی خوب نگهداري کرده! کفشاشم اگرچه واکس خورده بود اما کاملا می شد فهمید که چند سالی هست که ازشون استفاده شده! یقه ي پیرهن تمیزشم، ساییدگی داشت! تو یه لحظه تمام اینا به چشمم خورد که اونجوري گفتم !

-شما پدر فریبرزین

-بعله! ناراحت شدین؟

« دیگه نمی دونستم چی بهش بگم. نمی دونستم داره بهم دروغ میگه یا راست!به صورتش نمی یومد که اهل دروغ و این چیزا باشه. سرم داشت گیج میرفت. تو دلم انگار یه چیزي داشت بهم می خورد! بدنم یخ کرده بود! دستام به گزگز افتاده بود! زبونم نمی چرخید که حرفی بهش بزنم، فقط همینجوري نگاهش می کردم. با خشم و عصبانیت!

انگار خودش فهمید که گفت:

-ترو خدا عصبانی نشین. من به خدا مرد آبرو داري هستم!

« اینو که گفت، یه آن به خودم اومدم و از رفتارم خجالت کشیدم. مخصوصا وقتی دوباره دستمالش عرق پیشونیش رو پاك کرد و با حالت اضظراب این ور و اونورو نگاه کرد !»

به خودم مسلط شدم و گفتم

-بفرمایین تو این کوچه خلوته

دو تایی رفتیم تو یکی از خیابوناي خلوت فرعی و یه خرده جلوتر واستادم و گفتم -گفتین که شما پدر فریبرزین

-بله من پدرشم

-ولی فریبرز...!

-چی شده خانم؟ فریبرز از ما چی به شما گفته؟

-هیچی هیچی!

-نکنه گفته که پدر و مادر نداره ؟!

-نه نه اصلا!

-پس چی به شما گفته؟

« اونقدر با عجز حرف می زد که بغض تو گلوم نشست! احساس کردم از این که خودشو به من معرفی کرده پشیمونه! نمی دونستم گه الان باید چی جوابشو بدم. صورتش سرخ شده بود »

-آخه فریبرز در مورد پدرش یه چیز دیگه به من گفته بود!

« اینو گفتم و سرمو انداختم پایین. نیم قدم اومد جلوتر و با حالت التماس گفت »

-چی به شما گفته خانم؟

« سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. بیچاره زل زده بود به دهن من! انگار می خواست نتیجه ي تموم سالیان عمرش رو که صرف کرده بود از دهن من بشنوه ! نتیجه ي زحماتی رو که شاید براي بچه ش کشیده بود و حالا باید بهش می گفتم که اون پسر خیلی دلش
می خواد بدونه که پدرش رو با یه پدر دیگه عوض کنه !"»

- - فریبرز به من گفته بود، یعنی فکر میکردم که پیر تر از این باشین!

« سینه ش رو دیدم که بالا و پایین رفت ! انگار یه نفس راحت کشید !»

- حالا بفرمایین چه خدمتی از دست من بر می آد ؟

« درونم انگار آتیش روشن شده بود اما سعی می کردم که آروم باشم »

- واله چه عرض کنم؟! اومدم ازتون تشکر کنم . راستش از موقعی که فریبرز با شما آشنا شده ، خیلی اخلاقش تو خونه فرق کرده ! سر به راه شده . به درس و مشقش می رسه . مرتب می ره دانشگاه ! دیگه کمتر از خونه می ره بیرون و با بچه هاي محلم کمتر
می گرده ! به خدا من و زنم مرتب شما رو دعا می کنیم ! خدا سایه ي پدر و مادرتون رو از سرتون کم نکنه .

- ممنون.

- فقط یه چیزي هست که واله ، به خدا قسم خجالت می کشم بهتون بگم! نه این باشه که شما فکر کنین ما پستیم ها! نه واله ! اگه بود و داشتیم که اصلا چه قابل داشت ؟!

ولی به پیغمبر که نداریم ! دو تا دختر دم بخت دارم . خود فریبرز هم که سه تا حقوق
می خواد تا جمع و جورش کنه و از پس لباس و کفشش بربیاد . اینا حالا به کنار ، این چیزا که واسه شما می خره ، کمرمونو خم کرده ! به جون خودش ، سه برج حقوقم رو پیش خور کردم ! از شما چه پنهون ، پریروز بند کرده بود به انگشتر مادرش ! با دعوا مرافه ردش کردم رفت اما فهمیدم که بالاخره انگشتر مادرش رو گرفته ! حقیقتش ، یکی دوبار اومدم در دانشگاهش و خواستم بیام با شما حرف بزنم اما روم نشد . اما این دفعه دیگه کارد به استخونم رسید! من خیلی زور بزنم خرج شیکم و رخت و لباس و تحصیل ....

دیگه بقیه ي حرفاش رو نمی شنیدم ! حالم از اون پسره ي دروغ گو ، بهم خورد ! حالم از

« خودم بهم خورد ! انگشتري رو که این مرد بدبخت حرفش رو می زد همون موقع تو دستم بود !

هر چی کردم که یه چیزي بهش بگم و از خودم دفاع کنم ، نتونستم . در حالیکه نزدیک بود بزنم زیر گریه ، انگشتر رو از دستم در آوردم و گرفتم جلوش که دوباره عرق پیشونیش رو پاك کرد و گفت »

- دیگه بیشتر از این خجالتم ندین خانم جون . وقتی دیدمتون، فهمیدم سر سفره ي پدر و مادر نون خوردین . در مورد مام خیال بد نکنین . ماهام نون حلال خوردیم . روي نداري سیاه ! تازه اگه اینو ازتون بگیرم و فریبرز دست تون نبیندش و بفهمه من اومدم و با شما صحبت کردم ، خون به جیگر ما میکنه!

« آب دهنش رو قورت داد و گفت »

فریبرز از شما حرف شنوي داره . ترو خدا ، یه جوري که خودتون صلاح می دونین درستش کنین. فقط خواهش می کنم کاري نکنین که بفهمه من اومدم پیش تون ! تمام این چیزا رو که براتون آورده ، حلال و طیب و طاهرتون باشه . واله من و زنم می دونستیم که شما از چیزي خبر ندارین . تو خونه هم مرتب دعاتون می کنیم که این پسره رو سر به راه کردین . اینم که اومدم اینجا از ناچاري بود .

« سرشو انداخت پایین که ازش پرسیدم »

-شغل شما چیه؟

پیش یه ادم پولدار کار می کنم صبح تو کارخونش عصرم تو خونش مثل یه منشی ساعته ام براش. گوشه حیاط شم دو تا اتاق بهمون داده و توش زندگیمونو سر می کنیم.

دوباره انگشتر رو طرفش گرفتم و بهش گفتم:

-بیاین!اینو بگیرین. دیگه دلم ور نمی داره که حتی اینو یه جا جزء خرده ریزام بذارم. دستش رو که می لرزید دراز کرد و انگشتر رو ازم گرفت که در کیفم رو وا کردم و از توش هر چی پول داشتم در اوردم و گرفتم جلوش و گفتم:اینم پول اون چیزایی که برام خریده اگه کمه فردا بقیشو براتون میارم بگیرید!

یه نگاهی به من کرد که خودم خجالت کشیدم و گفت:

-شما که دارید ما رو می زنید! می دونم وضع مالیتون خوبه و احتیاج به این چیزا ندارید.

منم براي این چیزا نیومدم به خدا تا باهاتون حرف زدم مثل سگ از کرده خودم پشیمون شدم. دیگه بیشتر از این نمک رو زخمم نپاشید!

پول رو دوباره گذاشتم تو کیف و بهش گفتم:

-من از همین الان با پسر شما کاري ندارم.

-نه تورو خدا اون تازه داره ادم می شه از وقتی شما رو شناخته ما ها یه خورده آدمیتشو دیدیم! تورو اون کسی که می پرستی ولش نکن.

-اخه پس من باید چه کار کنم؟؟!! شما می گید بهش چیزي نگم!ازش چیزي نگیرم!باهاش در این مورد حرف نزنم اخه فکر منم باشید!

-شما درست می فرمایید! هر چی می گید حق دارید اقا منم مثل پدر خودتون بدونید ما خیلی بد بختیم خانوم! این پسره تا چند وقت پیش روز و شب واسمون نذاشته بود! تازه این چند وقته که یه آب خوش داره از گلوي ما پایین می ره!نخواید که دوباره زندگی ما خراب بشه خدا رو خوش نمیاد!

-س من باید چی کار کنم؟

-ما ماشا الله تحصیل کرده این. خودتون می دونین چیکار باید بکنین! ما به شما پناه اوردیم!دست رد به سینمون نزنید!یه اهی کشیدم و گفتم:

-اشه. شما بفرمایید. منم دیگه برم خونه. سعی خودم رو می کنم. مطمئن باشید.

تو چشماش خوشحالی رو دیدم. وقتی خداحافظی کرد و دو قدم راه رفت برگشت و گفت:

-خدا حفظت کنه دختر که چیزي رو به روم نیاوردي!من خودم می دونم که فریبرز به شما راجع به باباش چیزي نگفته!با دل شکسته اومدم پیش شما و با دل شاد بر می گردم.

خدا براي هیچ پدري نخواد که بچش پاره جیگرش عصاي پیریش روش دست بلند کنه!

مرگه واسه پدر!

اینو گفت و این دفعه دستمالشو برد طرف چشمش!دیگه نتونستم وایستم! برگشتم و تند راه راه افتادم.نمی خواستم گریه ام رو ببینه!

اون شب تا صبح نخوابیدم صبح م چنان سردردي داشتم که نتنونستم از جام بلند شم وقتی مامانم اومد که ببینه چرا بلند نشدم وحشت کرد! گویا از زور سر درد و گریه هایی که شب قبل زیر پتو کرده بودم چشمام شده بود مثل دوتا کاسه خون هر کاري کرد تا باهاش برم دکتر قبول نکردم و یه قرص خوردم و دوباره گرفتم خوابیدم. از شب قبل تا صبح هزار تا فکر کردم و هزار تا نقشه واسه اون دروغگو کشیدم! فقط منتظر بودم که ببینمش! اگه به پدرش قول نداده بودم می دونستم باهاش چه کار کنم! ابروش رو همه جا می بردم تا دیگه با احساسات یه دختر بازي نکنه اون روز تا ظهرخیلی فکر کردم و ناهارم رو نخوردم. تازه بعدازظهر بود که خواب به چشمم اومد اما اونقدر ناراحت بودم که تو خواب می دیدم رفتم دانشگاه و فریبرز رو دیدم و دارم باهاش دعوا می کنم اونم چه دعوایی!

عصري از رختخواب اومدم بیرون و یه دوش گرفتم و سرحال شدم.تلویزیون داشت یه شو از فرخزاد نشون می داد. نشستم به نگاه کردن اما حواسم بهش نبود. بازم داشتم براي فردا نقشه می کشیدم!

هی فکر می کردم که تا دیدمش بهش چی بگم و رفتارم چه طور باشه و چیکار بکنم و از

این چیزا!دیگه فکر برام نمونده بود! اینقدر از دستش عصبانی بودم که اصلا دلم نمی خواست ببینمش چون ممکن بود به محض دیدنش نتونم خودمو کنترل بکنم و قولم رو به پدرش زیر پا بذارم. بهتر دیدم که اصلا در موردش فکر نکنم چرا باید این پسر برام اهمیت داشته باشه ؟؟؟؟!!!!مگه چند وقته میشناسمش ؟؟!!اونم یکی مثل بقیه پسرایی تو کلاس مون هستن! بهتره فردا که دیدمش اصلا بهش محل نزارم!انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده.خیلی اروم ومعمولی رابطم رو باهاش مثل بقیه پسراي تو کلاس بکنم!

بالاخره با هزار فکر خوابیدم وسعی کردم که این مسئله برام بی اهمیت باشه اما مگه
می شد؟ هر بار که سعی می کرد ذهنم رو به چیز دیگه مشغول کنم نا خود اگاه فکرم
می رفت طرف فریبرز و دروغ هاش!

فردا صبحش دیگه زود نرفتم دانشگاه که به فریبرز درس بدم. مثل روزاي معمولی از جام

بلند شدم و کارام رو کردم و از خونه اومدم بیرون.آروم آروم تو خیابون راه می رفتم.

برف زیر پام صدا می کرد و من از صداش خوشم می اومد مخصوصا پام رو میذاشتم

انجاهایی که برف هس که زیر پام صدا بده! انگار خوشم می اومد که یه چیزي رو زیر پام

له کنم و اونم از درد فریاد بکشه و من لذت ببرم!حس انتقام!یه حس خیلی قوي که شاید

در واقع نمی تونستم انجامش بدم!حداقل دق دلی ام رو که می تونستم سر برف خالی کنم !

همین جوري که سرم پایین بود و برف رو زیر پام له می کردم یه آن دو تا پا دیدم که جلو راهم سبز شده!تا سرم رو بلند کردم دیدم که فریبرز جلو روم واستاده، یه آن اومدم راهم رو کج کنم و بدون یک کلمه از کنارش رد بشم اما یاد قولم افتادم.

وایستادم بهم سلام کرد.منم جوابشو دادم و گفتم:

-اینجا چه کار می کنی؟

حالا با تمام وجود و قدرتم زور می زدم که رفتارم طبیعی باشه.

-اومدم تورو ببینم.

-خب صبر می کردي تا بیام دانشگاه!

-نتونستم. چرا دیروز نیومدي؟

-مریض بودم.تو درس هاتو خوندي؟ جزوه هاتو نوشتی؟

-من همه چیزو می دونم!

-همه چیزو میدونی؟

-اینگه پدرم اومده و باتو صحبت کرده.

فقط بهش نگاه کردم. شک کردم داره بهم یه دستی می زنه!

-نمی فهمم چی می گی؟

-خودش بهم گفت!!

دست کرد جیبش و از توش یه بسته سیبگار در اورد و یکی از توش کشید بیرون و روشنش کرد.

-این دیگه چیه؟ نمایش جدیده؟امروز چت شده؟

-می شه امروز دانشگاه نریم؟

-نه دیروز غیبت داشتم از درس عقب میفتم.

-منم دیروز دیدم ساعت اول نیومدي دیگه ساعت بعد کلاس نرفتم!

-کار بدي کردي! شاید من با خوانوادم بخوایم بریم شهرستان اونوقت باید ترك تحصیل کنی؟؟!!

-اگه تو نباشی من اصلا درس و دانشگاه رو نمی خوام!

مثل خودش شونه هامو بالا انداختم وگفتم:

-بیا بریم دیر میشه.

راه افتادم طرف خیابون اصلی. اونم سیگارشو گذاشته بود گوشه لبش و دستاشو کرده بود تو جیب کاپشنش و کنارم راه می اومد.

-ببین فریبرز اگه می خواي با من راه بیاي اون سیگارو بنداز دور! از بوش حالم بهم
می خوره!

سیگار رو ورداشت و انداخت دور و گفت:

-خیلی ازدستم ناراحتی؟

-ناراحت؟ براي چی اخه؟

-گفتم که من همه چیزو می دونم. پدرم دیشب همه چیز و بهم گفت که اومده با تو حرف زده. انگشترم بهم نشون داد.دیدم واقعا همه چیزو میدونه:

-خب پس حالا که همه چیزو خودت میدونی خیلی باید پر رو باشی که بازم روت میشه تو

چشماي من نگاه کنی!

-ادم که یه نفر رو دوست داره دیگه فکر خجالت و این حرفا نیس

-پدر و مادرت رو که اذیت نکردي؟

-نه

-راستشو بگو؟

-نه به خدا وقتی این جریانو برام تعریف کرد فقط نگاهش کردم.خودش خیلی ناراحت بود که چرا این کارو کرده. منم نگاهش کردم.

-خوبه حداقل یه خورده انسانیت درون تو پیدا می شه ؟

-اونم تو کردي!

یه نگاه بهش کردم و راهم رو گرفتم و رفتم تو ایستگاه اتوبوس که اروم بهم گفت:

-دریا! ترو خدا امروز نریم دانشگاه!

-نمیشه. درس براي من خیلی مهمه از هر چیز دنیا براي من مهم تره! می فهمی؟

-این اخرین خواهشه که ازت دارم.

سرم رو بلند کردم که بهش یه چیزي بگم که دیدم اشک تو چشماش جمع شده و الانه که بزنه زیر گریه!

-خجالت بکش تو ناسلامتی مردي!

اشک از چشماش اومد پایین!

-اگه تو نباشی من هیچی نیستم .

دیدم باز دارم از خودم ضعف نشون می دم براي همین گفتم:

-برام مهم نیست.

-نمی خواي دیگه کمکم کنی؟

-من فقط باید به خودم کمک کنم همین!

تو همین موقع اتوبوسس رسید و تو ایستگاه نگه داشت. داشتم سوار می شدم که گفت:

-پس تو تا وقتی که فکر می کردي من پسر یه پولدارم دوستم داشتی؟

اینو که گفت پام رو رکاب اتوبوس خشک شد دیگه نتونستم سوار بشم! برگشتم پایین و راننده در اتوبوس رو بست وحرکت کرد .

باید می موندم و جوابشو می دادم تا حداقل خودم اروم بشم.

-فکر کردي همه مثل خودتن!یه ادم با یه دنیا عقده؟!فکر کردي همه مثل تو هستن که همه چیزو پول ببینن؟ اگه چشماتو وا می کردي تو همون کلاس خودمون خیلی از پسرا ودخترا هستن که از شهرستان اومدن و وضع مالیشونم اصلا خوب نیست اما عقده ندارن که خودشونو پولدار نشون بدن یا با زور و قلدري از پدرو مادرشون پول بگیرن و لباساي قشنگ براي خودشون بخرن که کمبودهاشونو جبران کنن!تو علاوه بر این که عقده اي هستی یه ادم دروغگو هستی! یه دروغگوي پست!ادمی که با احساسات مردم بازي می کنه فقط یه حیوونه!

وقتی اینا رو بهش گفتم انتظار داشتم که یه چیزي بگه یا یه بهانه اي بیاره و از خودش دفاع کنه و خودشو تبرئه کنه. اما سرشو پایین انداخت و گفت:)

-راست میگی خودم اینو فهمیدم!

بازم با حرفاش غافلگیرم کرد!مونده بودم بهش چی بگم حرفی براي گفتن نداشتم.پیاده راه افتادم به طرف پایین اونم دنبالم راه افتاد اما کمی عقب تر. چند تا چهار راه که همون جوري رفتیم یه دفعه سه تا پسر که اونجا وایستاده بودن به من گفتن:

-خانوم مزاحمتون شده این؟

-برگشتم دیدم فریبرز داره براق میشه رو اون پسرا ؛ که ازشون تشکر کردم کردم و گفتم نه. دیدم که اینطوري راه برم و اونم پشت سرم پیاده بیاد نرسیده به دوراهی یوسف اباد یه کتک کاري راه میفته. برگشتم و بهش گفتم:

-تند تر راه بیا! دیرمون می شه!

-بیام کنارت عصبانی نمی شی؟

-اونقدر از دستت عصبانی هستم که دیگه از این بیشتر امکان نداره کسی عصبانی بشه اومد و رسید به من و دوتایی با هم حرکت کردیم. هیچی نمی گفت. از جلوي گل فروشی کریستال که گذشتیم گفت:

-تورو خدا نریم دانشگاه! خیلی حرف دارم که باید بهت بزنم.

-از درس عقب میفتم.

-تو امروز دانشگاه نرو بعدش اگه خواستی اصلا طرفت نمیام.

-وایستادم و نگاهش کردم. بازم اشک تو چشماش جمع شده بود.

-باشه. ولی خودتو نگه دار! زشته تو خیابون!

یه نفس راحت کشید که گفتم:

-کجا می خواي بریم؟

-بریم پارك ساعی.

دوتایی رفتیم اون طرف خیابون پهلوي و سوار تاکسی شدیم وجلوي پارك ساعی پیاده شدیم.تا خواست از جیبش پول در بیاره من زود حساب تاکسی رو دادم و پیاده شدم وبهش گفتم:

-سعی کن پولی رو خرج کنی که به زور از کسی نگرفته باشی اقاي گردن کلفت!

اروم پولش رو گذاشت توي جیبش. راه افتادیم طرف پارك ویه خرده که رفتیم رو یه نیمکت نشستم. اونم کنارم نشست و یه خرده دست دست کرد که بهش گفتم:

-نمی خواي حرف بزنی؟

-چرا می خوام اما نمی دونم از کجا شروع کنم.

- یعنی چی؟

-من انقدر تو زندگیم حسرت خوردم که تو دلم یه عقده جمع شده دریا!

-یعنی می گی هر کسی که وضع مالیش زیاد خوب نیست باید عقده اي باشه؟!

-زندگی من، یعنی زندگی ما با هر کس دیگه اي فرق می کنه.

-یعنی چی؟

-اگه پدرم تو خونه اربابش زندگی نمی کرد من الان اینطوري نبودم

-بالاخره هر کسی براي یه نفر کار می کنه دیگه پدر منم قبل از اینگه معاون بانک بشه یه کارمند ساده بود.تازه الانشم تو بانک یه اقا بالا سر داره که رییس بانکه.

-ارباب با رییس و مافوق فرق داره.

- ارباب یعنی چی؟

-همونو نمی تونی بفهمی ارباب اونه که اول صبح می اد تو حیاط و داد می زنه حسن!

حسن! بدو ماشینو بشور !ارباب اونه که سر ظهر وسط ناهار داد می زنه حسن! حسن!بدو در باغ رو وا کن می خوام برم بیرون! ارباب اونه که تنگ غروب داد می زنه حسن!حسن! بپر کفشاي منو از کفاشی بگیر! ارباب اونه که پسرش می شه پسر ارباب و یه الف بچه به باباي ادم دستور میده! بازم بگم یا فهمیدي ارباب کیه؟

تاحالا اونقدر ناراحت ندیده بودمش! دوباره از تو جییبش بسته سیگارو در اورد یکی ور داشت و روشن کرد. تا یه پک زد به سرفه افتاد بدون حرف سیگارو از دستش گرفتم وانداختم دور.یه خرده که گذشت گفت:

-باباي ادم ممکنه سر کارش از صبح تا شب صد بار جلوي رییسش دولا راست بشه اما وقتی برگشت خونه می شه اقاي خونه! ارباب خونه!اون وقت تو خونه وقتی اتفاقی که تو اداره براش افتاه تعریف می کنه و دوتا چاخانم می ذاره روش و براي زن و بچش میگه که مثلا رییس بهم گفت فلان کارو بکن و منم جوابشو دادم من کارمندم این کار و وظیفه من نیست براي زن و بچش میشه مثل یه غول! می شه یه پهلوون! می شه مثل هرکول!حالا اگرم همش دروغ باشه! اما وقتی زنوو بچه ادم وخصوصا پسر ادم پدرش رو میبینه که چقدر در مقابل ارباب ضعیفه وقتی پدرش رو میبینه که اگر چه مثلا کارمنده اما ارباب باهاش مثل نوکر رفتار می کنه.وقتی میبینه که ارباب حتی از مادرشم کار می کشه و نظافت خونش رو میندازه گردن اون دیگه اون پدر واسش یه قهرمان نیس! یه پهلوون نیس!اصلا پدر نیس!اون وقته که دلش می خواد ارباب پدرش باشه و کم کم عقده اي می شه و هر جا که می ره میگه پدرم اربابه حالا اگه یکی دوبارم ارباب شب عید بهش یه عیدي داده باشه ویه دستیم سرو گوشش کشیده باشه و واسه دل خوش ....

گفته باشه که توام مثل پسر منی که دیگه هیچی!

از وقتی خودمو شناختم بابام رو دیدم که جلو اربابش دست به سینه وایستاده و دولا راست می شه !بیچاره دلشم خوشه که داره حقوق اضافه تر می گیره. خبر نداره که داره تو اون خونه جاي سه تا ادم کار می کنه و زنشم شده کلفت بی جیره و مواج ارباب! دلش به این خوشه که ارباب بهش دوتا اتاق ته باغش رو داده و ازش اجاره نمی گیره!نمی گه که اگه ارباب می خواست یه سرایدار براي خونه و باغش بگیره دوتا اتاق رو که می داد هیچ باید یه حقوق بابت سرایداري میداد!

صبح اول وقت باهاش بلند میشه می ره کارخونه و شرکت. هم منشیشه هم رانندشه هم کارمندشه! ظهر اقا رو ور می داره و برمی گردونه خونه و می شه نوکر اقا و تا اقا واسه ناهار اماده بشه پدرم باید بره نون تازه بخره بیاره که ارباب دوست داره!

ناهارش رو خورده نخورده باید ارباب رو ورداره و دوباره ببره سر کار عصري هم که بر می گرده می شه باغبون خونه و باید باغ رو بیل بزنه و به گل و گیاه و درختا برسه.

نظافت خونه هم که با مادرمه!

این دوتا ادم اندازه ده نفر ادم کار می کنن واخرشم بابام هی شکر می کنه که دوتا اتاق داره وحقوقشم از کارمنداي هم پایه دیگه بیش تره! اینا همه یه طرف زن اربابم که انگار مادرمو خریده! انقدر خرده فرمایش براش داره که بد بخت وقت نمی کنه به زندگی خودش برسه! تازه پسر اربابم هست! این چند سالم بزرگ شده دیگه نورعلی نوره! شروع کرده بود اونم مثل باباش که به بابام دستور میده ، به من دستور دادن و امرو نهی کردن! اما من بابام نیستم! یه روز که بهم گفت کفشاشو واکس بزنم گفتم من نوکرتون نیستم. می خواست بزنه تو گوشم که من زدم تو صورتش! سر همین جریان روز حقوق بابامو خوردن و بهش ندادن!

دلم میخاد بیاي و وقیافه پسر ارباب رو ببینی! مثل میمونه!اونوقت اقا باید با یه بنزاخرین مدل بره مدرسه.

یه دفعه برگشت طرف من و گفت:

-تو خودت بگو! دوست داشتی بابات نوکر بود؟؟!!

سرمو پایین انداختم و هیچی نگفتم/

-صد بار بهش گفتم اخه باباجون تو مثلا کارمندشی!هر جا بري استخدامت می کنن و همین قدر پول م بهت می دن اما جرات تو وجودش نیس!تا ابدم باید نوکر بمونه!

من این بابا رو نمی خوام! بابایی رو که جلو چشمم واسه اربابش نوکري می کنه و باعث شده مادرم به کلفتی بیفته نمی خوام!

مرده شور اون پول رو ببرن که این بابا بده به زنش وبچش بخورن! اره من دست روش بلند کردم! کتکش زدم امابراي چی !!؟؟ واسه اینکه حقش بود

-حق بود که پدرت رو بزنی؟

-اره! می دونی چرا؟؟!!یه روز جلوي چشمم همین ارباب واسه این که پدرم نرسیده بود ماشینشو بشوره کتکش زد! اونم وایستاد کتک خورد! می دونی این کار یعنی چی؟ پدري که جلوي بچش ، جلوي پسر بزگش کتک بخوره و هیچ کاري هم نکنه! اون موقع دیگه بچه

نبودم. دبیرستان می رفتم.کلاس دهم بود.وقتی این صحنه رو دیدم می خواستم ارباب رو بکشم!

وقتی بابام کتکش رو خورد تنها کاري که کرد رفت تو خونه که کهنه و دسمال ور داره بره ماشین ارباب رو بشوره. دنبالش رفتم خونه وجلوشو گرفتم وبهش گفتم باب مگه تو نوکر این بی همه چیزي؟؟!! ول کن! هر جایی که بري و اینقدر کار بکنی سه برابر این حقوق رو که این داره بهت میده میدن!نرو ماشینش رو بشور! می دونی چی گفت: گفت باباجون به کار امروزش نگاه نکن! تو دلش هیچ چی نیست!الانم از یه جاي دیگه عصبانی بوده سر من خالی کرده!

اینو که گفت منم یه چک زدم تو گوشش!اره زدم!خوبم کردم که زدم! منم از خیلی جاها دلم پر بود و سر بابام خالی کردم! می خواي بدونی چرا بهت دروغ می گفتم؟ باید چی بهت می گفتم؟ می گفتم بابام نوکره؟اون وقت تو بهم نگاهم نمی کردي!

من یاد گرفتم دروغ بگم!تو مدرسه همیشه به دوستام می گفتم بابام معاون اربابه! تو دبیرستان می گفتم بابام شریک اربابه! تو دانشگاه گفتم بابام خود اربابه!من یاد گرفتم اگه تونستم به زیر دستم زور بگم!یاد گرفتم اگه یه ضعبف تر از خودمو گیر اوردم بهش زور بگم! اینو بابام بهم یاد داد! اینو ارباب بهم یاد داد!

اگه بابام نوکري نمی کرد حاضر بودم با نون خالی هم بسازم. خواهرامم همین طور!اونا از ترس شون که نکنه جلو دوستاشون ابروشون بره تو محل مدرسه نمیرن! همیشه اسمشونو تو یه مدرسه دور مینویسن تا دوستاشون از زندگی شون سر درنیارن!

دوباره دست کرد تو جیبش و یه سیگار دراورد و روشن کرد که دوباره ازش گرفتم وانداختم دور! نمی دونستم چی باید بگم.

-فکر کردي براي چی دانشگاه برام بی اهمیت بود؟شانسی اومده بودم توش و از درس ها هیچی سرم نمی شد!هر سال با تقلب اومدم بالا و دیپلم رو هم با تقلب گرفتم و کنکورم که بهت گفتم چه طور قبول شدم!

ناامید ناامید بودم تا تو رو دیدم و عاشقت شدم. موقعی هم که دبیرستان بودم چند بار عاشق شده بودم اما اونا فرق می کرد. نگاهی که تو به من می کردي بهم جرات می داد که عاشقت بشم!اون وقتا از یه دختر خوشم میومد زود ازش فرار می کردم! یاد زندگیم میفتادم، ترس ورم می داشت!اما تودانشگاه دیگه برام این طوري نبود! با خودم می گفتم حالا دیگه من دانشجویم! بزرگ شدم! چطوري ، مهم نیست! مهم اینه که الان دانشجوام! بزرگ شدم و می تونم یه کارایی بکنم! اما این پدر این باباي نوکر خودشو مثل وصله به من می چسبونه! هر جا که پا می زارم تو چشم همه می خوره و همه رو از دور و برم فراري میده!

یه خرده دیگه ساکت شد و بعدش در حالیکه سرش رو پایین انداخته بود گفت:

-می خواستم خودم جریانو بهت بگم منتظر یه فرصت بودم که باهات حرف بزنم. اگه بابام پریروز نمی یومد پیشت حتما خودم همه چیزو تعریف می کردم.از وقتی با تو اشنا شدم وبا هم دوست شدیم کلا اخلاقم عوض شده بود. دنیا رو یه جور دیگه می دیدم. با همه مهربون شده بودم. اون حالت تنفري که از مردم داشتم کم شده بود. احساس می کردم که همه برام ارباب نیستن!تو خونه به خواهرام بیشتر می رسیدم. از مادرم خوشم اومده بود! دیگه تو روي پدرم وا نمیستادم. درس خون شده بودم. خودمو باور کرده بودم.احساس می کردم منم می تونم براي خودم کسی باشم! زندگی برام قشنگ شده بود. همشم به خاطر تو بود.

از تو چه پنهون رفته بودم دنبال کار! یه کار نیمه وقت. حقوقش زیاد نبود اما اون قدري بود که دیگه دستم تو جیب خودم بره و از بابام پول نگیرم!می خواستم وقتی براي تو چیزي می گیریم یا با تو جایی می رم از پول خودم خرج کنم. قرار بود از هفته دیگه برم سر کار. داشتم به قول تو ادم می شدم! اما یه دفعه این باباي نوکر همه چیزو خراب کرد!بازم همه چیزوخراب کرد. اگه چند روزه دیگه صبر کرده بود همه چیز عوض می شد!

یه اهی کشید و گفت:

-دریا! اگه بهت دروغ گفتم فقط به خاطر عادت بود! عادتی که یه عمر باهاش بزرگ شده بودم ؛ هیچ قصد و غرضی نداشتم. عادت کرده بودم که دروغ بگم ، دروغ می گفتم و عین خیالم نبود.اما از وقتی که عاشق تو شده بودم برام سخت بود که دروغ بگم. یعنی به تو دروغ بگم براي همینم مرتب خودمو عوض می کردم ! اخلاقم رو عوض می کردم. هرچی تو می گفتی گوش می کردم ، اگر چه وضع مالیم خوب نیس حداقل می تونم یه انسان باشم.

درهر صورت تو بدون که من سعی خودمو کردم و تو همین مدت خیلی با گذشته ام فاصله گرفتم.اومده بودم این چیزا رو بگم که بفهمی عشق تو چقدر تو من اثر کرده!

اومده بودم که ازت عذر خواهی بکنم. عذر خواهی به خاطر عادت بدي که داشتم!ببخش دریا!

اینا رو گفت و بلند شد و راهش رو کشید و رفت!دستاشو کرده بود تو جیبش و همون جور مثل قدیم بی هدف سرشو انداخته بود پایین و می رفت فکر می کردم یه خرده که بره بر
می گرده اما اینطوري نبود! انگار دوباره برگشته بود به عادت هاش ! بر گشته بود به زندگی سابقش همون جور نشسته بودم مات بهش نگاه می کردم. گاهی دولا می شد و از رو زمین یه گوله برف ور می داشت و پرت می کرد به درختا! انگار تو همین یکی دو دقیقه زیر و رو شده بود! دلم می خواست برم دنبالش اما پاهام به اختیار خودم نبود!همونجور نشسته بودم و رفتنش رو نگاه می کردم. اونقدر نگاهش کردم تا رفت و دیگه دیده نشد.

فریبرز بقیه هفته رو دانشگاه نیومد اخر هفته ام که دیگه کلاس نداشتیم ژاله و مهناز خیلی کنجکاو شده بودند بفهمن موضوع از چه قراره اما بهشون هیچی نگفته بودم.فکر می کردن که با فریبرز قهر کردم. نمی خواستم چیزي در مورد زندئگی فریبرز بدونن.

روحیه ي خودمم افتضاح شده بود. پشیمون بودم که چرا دنبالش نرفتم.! به این غرور احمقانه لعنت می فرستادم و از دست خودم عصبانی بودم که چرا حرفاشو باور نکردم. حرفایی که صادقانه بهم زد. جاش واقعا تو کلاس خالی بود! جاش تو قلبم خالی بود!وقتی می رفتم سر کلاس اصلا نه درس رو می فهمیدم و نه حال خودم رو!تو خونه م اخلاقم عوض شده بود.تو دلم حق رو به فریبرز دادم.حق داشت که به خاطر شغل پدرش هزار تا اخلاق بد دیگ هم پیدا کنه اما چقدر سریع و تند تونسته بود خودشو عوض کنه!و اینا همه به خاطر عشق به من بود!پس واقعا منو دوست داشت!پس چرا من این رفتار رو باهاش کردم؟!چرا درکش نکردم؟!مثل یه ابله رفتار کردم!حالام نمی دونستم باید چی کار کنم.از کجا پیداش کنم؟

می خواستم برم دفتر دانشگاه و آدرسش رو از اونجا بگیرم اما خجالت می کشیدم.

تازه متوجه قدرت عشق شده بودم که چقدر راحت می تونه زندگی یه نقر رو عوض کنه! و

چقدر راحت می تونه زندگی یه نفر رو بریزه به هم !»

روز آخر دانشگاه تو اون هفته بود.از بچه ها خداحافظی کردم و راه افتادم سر چهار راه که

« سوار اتوبوس بشم و برم خونه.تو خیابون همش چشمم این ور و اون ور بود که شاید ببینمش.هم هش فکر می کردم که الان یه گوشه واستاده و الانه که مثل قدیم یه مرتبه بیاد جلو و سلام کنه و با هم قدم بزنیم و از زندگی آیندمون صحبت کنیم!مثل قدیم!اما اینجوري نبود.انگار فریبرز واقعا رفته بود!

این فکرا رو با خودم می کردم و راه می رفتم.گری هم گرفته بود.اومدم از خیابون رد بشم که یکی از پشت صدام کرد!برگشتم و دیدم که پدر فریبرزه!واستادم تا رسید بهم.انگار خدا دنیا رو بهم داد اما به روي خودم نیاوردم!

یا خجالت اومد جلو و سلام کرد.جوابشو دادم که گفت :»

- ببخشین ترو خدا که هی مزاح متون میشم.

- خواهش می کنم.بفرمایین.

- اومدم بازم ازتون کمک بخوام.

- اون دفعه که اجازه ندادین من کاري بکنم!خودتون گویا همه چیز رو به فریبرز گفته بودین!

- آره دخترم.بعد از اینکه شما رو دیدم و شناختم و فهمیدم چه فرشته اي هستی ، از خودم شرمم شد!از خودم خجالت کشیدم!راستش می خواستم خودمو سبک کنم.براي همی نم جریان رو به فریبرز گفتم.

- اونکه کار بدي نکرد؟!

- نه طفل معصوم!فقط نگاهم کرد.با اون نگاهش بیشتر زجرم داد.من مخصوصا بهش گفتم شاید یه داد و بیدادي بکنه که وجدانم یه خرده راحت بشه اما هیچ کاري نکرد!بعدش فهمیدم که چه کار بدي کردم!بچ هم یه شبه داغون شد!اون فریبرز رو بردن و یکی دیگه جاش گذاشتن!

- حالا حالش چطوره؟

- خرابه!

- متوجه نمی شم!

- از صبح میره تو خیابونا و الکی راه میره!لب به غذام نمی زنه.یعنی مادرش به زور یه چیزي بهش میده که بخوره!اونقدر غصه تو چشماشه که وقتی نگاهش می کنم ، می خوام محکم بزنم تو سر خودم که چرا این غلط رو کردم!

- دور از جو نتون!

- مادرش داره دق می کنه!

- چیز مهمی نیس،یه خرده که بگذره عادت می کنه.

- نه دخترم این فریبرزي که میبینم دیگه به چیزي عادت نمی کنه! درسم گذاشته کنار! حتما خودتون می دونید که دیگه دانشگاهم نمیاد.

- بله نمیاد.حالا چه خدمتی از من ساختس؟

- دخترم اومدم به دستو پات بیفتم که منو ببخشی!من بد کردم تو نکن! تو بزرگی کن به خدا بچم داره از دستم می ره!

دوباره اشک تو چشماش جمع شد و دستمالش رو از جیبش در اورد و چشماشو پاك کرد!خیلی ناراحت شدم.دستشو گرفتم و کشیدمش کنار پیاده رو که گفت:

- اون شما رو خیلی دوست داره! منو مادرش اصلا نمی دونستیم!فکر می کردیم عشق جوونی از سرش میفته ! اما این بچه تا وقتی با شما بود زمین تا آسمون عوض شده بود الان با این غم وغصه اي که داره می ترسم خدایی نکرده چیزیش بشه! دو تا رفیق ناباب که باهاش بیفتن یه دفعه دیدید هرویین دادن دستش! اونم انقدر ناراحته که از دستشون
می گیره و می کشه!

- خودتون اینطوري خواسته بودید!

- نه به خدا! ما اینو نخواستیم! ولله شما اشتباه متوجه شدید! تازه اگه منظورم رو عوضی رسوندم غلط کردم!

-اه...!این حرفا چیه؟!

- اخه چی کار کنم که شما منو ببخشی؟

- من از دست شما ناراحت نیستم که!

- پس ترو جون اون کسی که دوست داري این بچه رو ول نکن!

سرم رو انداختم پایین و گفتم:

- خودش ول کرده! دانشگاهم که دیگه نمیاد.

- شما اگه بخواید میاد! فقط کافیه بهش اشاره کنین تا با سر بدوه طرفتون!

- فریبرز به شما گفته که بیاید پیش من؟

- نه به علی! نه به خدا! نه به جون خودش! داره مثل شمع اب می شه! دلم طاقت نیاورد دیگه سوختنشو ببینم!

یه خرده فکر کردم و بعد گفتم:

- بهش بگید من شنبه تو دانشگاه منتظرشم. بهش بگید دریا گفته که صبح زود بیاد تا باهاش یه خورده درس کار کنم.بگید دریا گفته خیلی عقب افتادي!

- یه دفعه خنده افتاد رو لبهاش! یه دفعه دولا شد که دستمو ببوسه که نذاشتم و از گردنم زنجیرمو در اوردم. یه زنجیر طلا بود که حرف اول اسمم بهش اویزون بود. از گردنم درش اوردم و دادم بهش و گفتم:

-اینو بدید بهش. حتما شنبه میاد دانشگاه.

بیچاره زنجیرو گرفت وگذاشت رو چشمش ! خیلی خجالت کشیدم!بهش خندیدم که گفت:

- فقط همینو بهت می گم! خیلی خانومی!

برگشت و رفت. وایستادم و از پشت نگاهش کردم.اولش که اومده بود مثل یه پیرمرد هفتادوپنج ساله قوز کرده بود اما حالا که داشت می رفت ، همچین بود عین یه مرد سی ساله! داشت یه خبر خوش براي پسرش می برد! حالا شاید می تونست کاري کنه براي یه دفعه هم شده به پسرش نشون بده که یه پهلوونه.

***

رفتم سوار اتوبوس شدم. خودم از اون پیرمرد خوشحال تر بودم! انگار داشتم بال در
می اوردم!

اون چند روز تعطیلی برام مثل چند ماه گذشت! دیگه اخراش اونقدر دلم براي فریبرز تنگ شده بود که می خواستم یه جا بشینم و گریه کنم.

بالاخره ، شنبه رسید.از خونه تا دانشگاه رو نفهمیدم چه جوري رفتم و تا رسیدم دانشگاه ، دیدم که فریبرز دم در واستاده!از خوشحالی می خواستم بپرم و بغلش کنم اما جلوي خودم رو گرفتم.رفتم جلو ، سلام کرد و گفت :»

- زنجیرت رو که پدرم بهم داد فهمیدم که منو بخشیدي!

- دیگه در موردش حرف نزنیم اما باید یه قولی بهم بدي.

- هر قولی تو بخواي بهت می دم فقط بگو ، اما اگه بخواي بگی که دیگه بهت دروغ نگم ، قبلا این قول رو به خودم دادم!

« بهش خندیدم و با هم رفتیم تو دانشگاه و رفتیم سر کلاس و یه جا نشستیم و کتاب هامو در آوردم که گفت »

- دریا ! می خوام یه چیزي بهت بگم.

« نگاهش کردم »

- می خوام بگم که دنیا خیلی بالا و پایین داره من امروز هیچی نیستم ولی فردا رو هیچکس ندیده.شاید منم براي خودم کسی شدم .اما همین الان بهت قول می دم که تا آخر عمرم دوستت داشته باشم و بهت خیانت نکنم!بهت قول می دم که بهت وفادار بمونم تا شاید اینطوري بتونم جبران محبت هاي ترو بکنم!تو خیلی به من کمک کردي من واقعا دوستت دارم دریا!

- در سمون رو بخونیم.خیلی عقب افتادیم.


 

فصل چهارم

- خواهان، خانم دریا قائمی. خواسته آقاي فریبرز نعمتی. بفرمایین جلو.

قاضی - خواهر شما تقاضاي طلاق دادین ؟

- - بله آقاي قاضی.

قاضی - مشکل تون چیه؟ خرجی نمی ده؟

- نخیر!

-الکلی یه؟ معتاده؟ قماربازه؟کارخلاف شرع می کنه؟

- نخیر.

- پس چیه؟ چرا نمی شینین سر خونه و زندگیتون ؟ اینطوري که من از پرونده فهمیدم، وضع مالی تون خیلی خوبه! شوهرتون ، هم شرکت داره و هم خونه و زندگی بسیار عالی براتون فراهم کرده! دو تا بچه ي گلم که دارین ! دیگه باید از بچه هاتون خجالت بکشین !

چند سالشونه؟

- دخترم شونزده سالشه و پسرم پونزده سالش.

قاضی - دیگه سن و سالی از شما گذشته خواهر من ! واله قباحت داره ! شما باید براي این جوونا الگو باشین!

- من دیگه نمی تونم با ایشون زندگی کنم آقاي قاضی ! در ضمن ، زندگی فقط این چیزایی که شما گفتین نیس!

قاضی - براي طلاق ، دلیل محکمه پسند لازمه. همینجوري که نمی شه ! ببینم اخلاقش بده؟ دست بزن داره ؟ تو خونه فحاشی می کنه؟

- نخیر .

- پس بفرمایین براي چی تقاضاي طلاق کردین ؟

- از خودش بپرسین

قاضی - خیلی خب ، بفرمایین بنشینین. آقا شما بفرمایین. آقاي فریبرز نعمتی درسته ؟

فریبرز - بله جناب قاضی .

قاضی -خانم تون چرا می خوان از شما جدا شن؟

فریبرز - آقاي قاضی ، من همسرم رو دوست دارم . بچه هامم دوست دارم . زندگی مو هم دوست دارم . اهل هیچ فرقه اي هم نیستم . حالا چرا ایشون می خواد از من جدا بشه ،
نمی دونم.

- بقیه شم بگو ! اینا که گفتی همش قشنگه ! بقیه ش چی؟!

قاضی - خانم شما اجازه بدین ، من خودم ازشون می پرسم !

خب ، می فرمودین . دلیل تقاضاي این خانم چیه؟

فریبرز - واله بیخودي!

- بعد از یه عمر زندگی ، یه زن دیگه گرفتن بیخودیه؟!

فریبرز - خلاف شرع که نکردم آخه؟!

- شرع گفته بعد از بیست سال زندگی ، بعد از اینکه جوونی مو ، ثروت م رو ، عمرم رو تو خونه پاي تو و بچه هات گذاشتم بري دوباره ازدواج کنی ؟ خونه ي من ! زندگی من !

پول من ! ثروت من !

قاضی - خانم چرا داد می زنی ؟!

- آقاي قاضی ، شمام اگه جاي من بودین فریاد می زدین !

قاضی - خانم اینجا دادگاهه ! خونه تون که نیس! بفرمایین بشینین ! اقا شما بگین ازدواج کردین ؟

فریبرز - خیر آقاي قاضی . بنده براي رضاي خدا ، یه زن بدبخت رو دارم سرپرستی
 می کنم!

- سرپرستی می کنی ؟! پس چرا صیغه ش کردي؟!

قاضی - خانم بشین ! زیادي شلوغ کنی می گم از دادگاه بیرونت کنن ها!

فریبرز - آقاي قاضی من چون باید می رفتم و بهش سر می زدم ، براي اینکه تو محل زشت نباشه و حرف و حدیث در نیاد ، مجبوري ایشون رو صیغه کردم .

- حداقل مرد باش و حقیقت رو بگو ! بگو یه دختر جوون پیدا کردم و عاشقش شدم و گرفتمش !

قاضی - بشین خانم !!

- من باید حرفمو بزنم آقاي قاضی !

قاضی - نوبت شمام می رسه !

- آخه این آقا داره دروغ می گه !

قاضی - دروغ نگفته ! خودش داره می گه صیغه ش کردم ! بشین خانم !

فریبرز - آقاي قاضی ، کار بدي کردم که خواستم یه زن جوون بهم محرم بشه ؟! بعدشم ، من توانایی مالی دارم ، چه اشکالی داره یه زن دیگه هم تحت تکلفم باشه ؟

قاضی - باید اول همسرتون رو راضی می کردین !

فریبرز - آخه من که به خاطر چیزي با این دختر ازدواج نکردم ! یه صیغه ي ساده س! گاه گداري می رم ، بهش سر می زنم و بر می گردم !

- شما وقتی به کسی سر می زنی ، شبم پیشش می مونی ؟!

فریبرز - اگرم بمونم که گناه نکردم !

- آقاي قاضی من طلاق می خوام ! اعصابم ندارم که با این آقا جر و بحث کنم !

قاضی - بازم می گم براي طلاق دلیل محکمه پسند لازمه .

- شاید دلیل این آقا براي اینجا مورد پسند باشه اما از نظر انسانی پسندیده نیس!

قاضی - مواظب حرف زدنتون باشین خانم!

- من چیز بدي نگفتم ! عادلانه اینه که تحقیق کنید که این توانایی مالی که آقا فرمودن از کجا به دست اومده ؟!

قاضی - یعنی چی خانم ؟

- از خودشون بپرسین !

فریبرز - کار کردم ، زحمت کشیدم ، به دست اومده !

- همین ؟! تو شرف داري ؟!! تو انسانی ؟! اگه اینجا عدل بود ، تو الان تو روز روشن دروغ نمی گفتی !

قاضی - حرف دهن ت رو بفهم خانم !

- من یه مهندس این مملکتم ! می فهمم چی دارم می گم ! اما شمایی که اینجا نشستین و خیلی راحت اجازه می دین که این آقا ، با اعتراف صریح خودش بگه که یه دختر رو صیغه کرده باید...

قاضی – سرکار ! این خانم رو ببرین بیرون ! خانم بفرمایین بیرون ! بفرمایین بیرون !

- پس تکلیف من چی می شه ؟!

قاضی – برین ده روز دیگه بیاین!

- من نمی تونم یه دقیقه ي دیگه باي این آقا زندگی کنم ! چه برسه به ده روز !

قاضی – شما بی خود نمی تونین ! بفرمایین ببینم !

" بیرون اتاقم . همه ش خواب بود! راهرو ها شلوغه ! از شلوغی تنه به تنه ي هم
می زنن و رد می شن ! اینم یه خوابه ! از پشت سرم صدام می کنه ! فریبرزه ! می رسه و بهم می گه "

- کجا داري می ري ؟!

- به شما ربطی نداره !

- تو الان اعصابت ناراحته ! نگفتم بهت اینجاها نیا!

- بازم به شما ارتباطی نداره !

- عزیزم از خر شیطون بیا پایین ! آخه...

- تو فعلا سوار خر شیطونی ! انگار فعلا همه چیزم به نفع توئه اما اینطوري نمی مونه !

" برگشتم و حرکت کردم . مثل مسخ ها ! اینم یه خوابه !"

- کجا می ري آخه صبر کن منم بیام !

- اگه دنبالم راه بیفتی ، به همون خدا قسم خودمو میندازم زیر اولین ماشینی که ببینم !

" از پله ها دارم می آم پایین ! بازم دنبالمه!تند تر می رم ! می رسه بهم ! می رم طرف خیابون ! از پشت بازوم رو می گیره ! بر می گردم که یه سیلی بهش بزنم ! فریبرز نیس!

یه دختر بیست و هفت ساله س !"

- خانم ! حال تون خوبه ؟!

" نگاهش می کنم ! نمی فهمم چی میگه . نمی شناسمش"

- حالتون خوبه خانم ؟!

- شما کی هستین ؟

- می خواین بریم یه جا بشینیم ؟

- شما کی هستین ؟

- شاید گذشته ي شما !

" تو چشماش نگاه کردم . انگار خودمم ! موهاي طلایی خوش رنگ که از زیر روسریش معلومه ! چشماي عسلی قشنگ ! اندام متناسب حتی از زیر روپوش ...

نه! اینکه موهاش سیاهه ! چشماشم سیاهه!"

- شما رو نمی شناسم !

- اگه بگم کی هستم ، زود نمی ذارین و برین ؟

- کی هستین ؟

- خبرنگار.

- خیلی به موقع س!

- جدي گفتین یا مسخره م کردین ؟

- نمی دونم . حالا چی می خواین ؟ می خواین زندگیمو چاپ کنین تو مجله ها تا عبرت سایرین بشه ؟!

- شاید اولش یه همچین فکري داشتم اما الان دیگه نه ! الان دیگه مصاحبه در کار نیس!

- چرا؟

- نگران تونم !

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:28 توسط صدف|

مهناز – نخیر!پس تو کوچه راك اندرول رقصیدیم؟!خب رفتیم تو خونه شون دیگه! «دوباره زدیم زیر خنده.برام موضوع خیلی جالب شده بود.مهناز دوباره آینه اش رو از تو کیفش در آورد و یه نگاهی به خودش کرد و گذاشتش سر جاش و گفت »

- دم در خونه که رسیدیم،اولش یه خرده جا خوردم .آخه خونه شون خیلی شیک و بزرگ بود!اما بعدش گفتم هر چه باداباد.زنگ رو زدم.نوکرشون اف اف رو ورداشت و در رو وا کرد.دو ساعت طول کشید که حیاط رو رد کردم و رسیدم دم پله هاشون!خلاصه تا از پله ها رفتم بالا ، دیدم خود ابی اومد بیرون و تا منو دید کلی خوشحال شد !« اینجا که رسید،یه نگاهی به من کرد و با یه حالت خاص گفت »

- البته سراغ تو رو هم گرفت اما وقتی فهمید نمی آي ،گفت ولش کن.دست منو گرفت و برد تو.چه سالنی داشتن!عین قصر بود!بهتون بگم چهل تا مهمون داشتن دروغ نگفتم!شایدم بیشتر!خدمتکاراشونم اون وسط ، هی از این ور به اون ور می رفتن و از همه پذیرایی می

کردن.

خلاصه رفتیم تو سالن و همونجور دستمو گرفته بود.منو برد پیش مامانش و بهش معرفیم کرد.خدا جون چه مامانی داشت!عین یه دختر سی ساله!انقدر خوشگل و ناز بود که نگو!مامانش صورتم رو ماچ کرد و بهمون گفت برین خوش باشین.ماهام رفتیم وسط سالن ، پیش بقیه ي دختر پسرا.بجون هر سه مون اگه دروغ بگم.هر چی دخترا رو نگاه کردم ،توشون یه خوشگل نبود.همه زشت و ایکبیري!اگه آرایش نداشتن که اصلا  نمی شد تو صورتشون نگاه کرد!خلاصه ابی منو به چند نفر معرفی کرد و رفت و همون صفحه اي رو که مال بیتل ها بود و تازه براش از خارج فرستاده بودن گذاشت.چه خبر شد یه دفعه! بعد پرید طرف منو و دستمو گرفت و کشید وسط سالن!اگه بدونین چه حالی شدم؟همه ش خدا خدا می کردم که نکنه وسط رقص خراب کنم و آبروریزي بشه.خلاصه همه شروع کردیم به رقصیدن اما دخترا مگه طاقت آوردن؟!کورشده ها فقط منتظر بودن که من یه جایی رو خراب کنم اما چشم شون در اومد!همچین رقصیدم که کم کم میدون رو از همه گرفتم !یه دقیقه نگذشته بود که دورمون خالی شد و فقط من و ابی وسط موندیم.بقیه دور تا دورمون

واستاده بودن و دست می زدن و ما رو تماشا می کردن!گم شین شماهام!کاشکی اومده بودین و می دیدین!سنگ تموم گذاشتم!چه خبر شده بود!کف سالن شونم همه سنگ بود و لیز.پاشنه ي کفش منم که بلند!خدایی شد حالا اون وسط پام پیچ نخورد!

خلاصه اونقدر رقصیدیم که اون صفحه هه تموم شد.صفحه که تموم شد ، دیگه از نفس افتاده بودم !پشت موهام که همه از عرق خیس شده بود.تا رقص تموم شد،مامانش اومد جلومو دوباره ماچم کرد و گفت تا حالا یه همچین رقصی از کسی ندیده بودم!دخترا که همه داشتن دق می کردن!

دو تایی رفتیم نشستیم و من یکی از خدمتکاراشونو صدا کردم که برام آب بیاره واین ابی ذلیل نمرده ، خودش بلند شد و رفت برام یه لیوان پر آورد.تا بردم جلو لبم ،بوي « جین » زد تو دماغم!تو دلم بهش گفتم خر خودتی!لیوان رو ازش گرفتم و به هواي دستشویی از سالن رفتم بیرون و نصفی از لیوان رو خالی کردم پاي گلدون و رفتم تو دستشویی و از شیر ،آب خوردم و برگشتم بیرون.تا اومدم تو سالن ، دیدم ابی همه ي حواسش به لیوان منه.میخواست بدونه ازش خوردم یا نه.منم جلوش یه لب به لیوان زدم که یعنی خوردم.یه ربع نیم ساعت بعد نشون دادم که یعنی سرم گیج می ره و نشستم رو مبل.اون ناقلا اومد پیشم نشست و گفت چت شده؟!می خواي بري بالا یه خرده دراز بکشی؟

« من و ژاله نفس مون بند اومده بود!می خواستم زودتر برامون تعریف کنه ولی تو همین موقع ،در کلاس وا شد و استاد اومد تو.همه بلند شدیم واستادیم و استاد خواهش کرد که بشینیم.تا نشستیم ،آروم دم گوش مهناز گفتم »

- خب بعدش چی شد؟!

« خندید و گفت »

- مگه نمی بینی استاد به این کچلی و خوشگلی اومده تو؟!تازه بقیه شم جزوه اسراره!باید یه شام بهم بدي تا برات تعریف کنم!

- لوس نشو ! زود بگو دیگه!

- می خواي برم پا تخته ،بلند بلند بگم که همه هم بشنون؟!

- بی مزه!

- حالا درس رو گوش کن ، بیرون برات می گم.

« مجبوري ساکت شدیم و استاد شروع کرد به درس دادن.بالاخره اون کلاس تموم شد و همه بلند شدیم و رفتیم کلاس بعدي و مهنازم به بهانه ي اینکه الان استاد می آد و بعدا براتون می گم ، بقیه ي داستان رو نگفت.اون روزم تا ظهر بیشتر کلاس نداشتیم و بعد از آخرین کلاس ، از همدیگه خداحافظی کردیم و از دانشگاه اومدیم بیرون و تو راه ، من و ژاله همه ش از زرنگی مهناز حرف می زدیم.سر چهار راه پهلوي ، از ژاله م جدا شدم و رفتم اون طرف خیابون که سوار اتوبوس بشم.تا اون موقع فریبرز یادم رفته بود اما همچین که تنها شدم ، بازم اومد تو فکرم.یه دفعه کجا گذاشت رفت؟!چطور بدون خداحافظی؟!

واستادم تو صف اتوبوس که خیلی ام شلوغ بود .اتوبوس اول پر شد و به من نرسید.یه خرده بعد یه اتوبوس دیگه اومد و هر جوري بود سوار شدم.همه چسبیده بودیم به هم !نمی شد اصلا توش نفس کشید.همه شم از عقب اتوبوس ، شاگرد راننده می گفت خانم برو جلو ، آقا برو جلو ،بزار یه بنده خداي دیگه م سوار بشه.کم کم رفتیم جلو تا رسیدم به وسط اتوبوس.نزدیکی هاي دو راهی یوسف آباد بودم که یه دفعه احساس تنفر بهم دست داد !یه نفر از پشت م شروع کرد به اذیت کردن!هر کاریم می کردم ول کن نبود!از این آدما بود که تو اتوبوس هاي شلوغ می رن و مزاحم دخترا می شن.هر چی خودمو کنار می کشیدم ، کثافت خجالت نمی کشید!دیگه کلافه شده بودم!جراتم نمی کردم برگردم و یه چیزي بهش بگم. تو دلم گفتم الان می رسیم اما تازه وسطاي راه بودیم.دیگه طاقتم تموم شد و اومدم راننده یا شاگرد راننده رو صدا کنم که یه دفعه یه صداي آشنا از پشتم شنیدم!یه صداي مردونه و قوي !»

- گم شو این ور حیوون!

« یه دفعه برگشتم طرف صدا که دیدم فریبرز با اون قد بلند و اندام چهار شونه و ورزیده پشت یارو واستاده و با یه دست میله ي اتوبوس رو گرفته و با دست دیگه ش یقه ي یارو رو!بعد با یه تکون ، پرتش کرد یه جاي دیگه!اونقدر خوشحال شدم که دلم می خواست همونجا براش کف بزنم!یارو زود خودشو جمع و جور کرد و از لاي مردم رفت عقب اتوبوس.

از یه طرف به خاطر این مسئله ، روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم.ازش خجالت می کشیدم.هر چند من تقصیري نداشتم.انگار تو صورتم ، افکارمو دید و خودش احساسم رو درك کرد که گفت »

-ناراحت نشین.از اینجور مزاحما همیشه همه جا هس.

- خیلی ممنون. به موقع رسیدین.

- خواهش می کنم، کاري نکردم.

« دو تایی ساکت شدیم.از شیشه هاي اتوبوس بیرون رو نگاه می کردم و از روي مغازه ها حدس می زدم کجاي راه هستم و چقدر مونده تا به ایستگاه دوم برسم و پیاده شم.راه زیادي نمونده بود.واقعا جالب بود!یه دقیقه ي پیش که اون آدم مزاحمم شده بود،راه چقدر به نظرم طولانی بود و حالا که فریبرز کنارم واستاده بود ،چقدر کوتاه!باید یه چیزي بهش می گفتم»

- چطور شما امروز از این طرف اومدین؟منزل تون این طرفاس؟

- نه.براي دیدن یکی از دوستام دارم می رم.

- راستی امروز کجا گذاشتین رفتین؟من تا دم کلاس فکر می کردم که دنبالمون دارین می آین!

- یه کاري داشتم که باید انجام می دادم.

- ممکنه از طرف دانشگاه اخطار بگیرین ها!

- شاید.

- حالا اون به کنار ،از درس تون عقب می افتین!

« دوباره با همون حالت بی اعتنا ،شونه هاشو بالا انداخت.اتوبوس رسید به ایستگاه اول یوسف آباد و نگه داشت.خیلی از مسافرا پیاده شدن و اتوبوس خلوت شد.دیگه راهی نمونده بود که بهش گفتم :»

- جزوه هایی رو که براتون نوشته بودم ، آوردم.مال امروز رو هم براتون می نویسم.

« یه نگاهی تو چشمام کرد و گفت »

- براي چی اینکار رو می کنین؟

« مونده بودم چی جوابشو بدم!انتظار یه همچین سوالی رو نداشتم.فکر می کردم ازم تشکر می کنه و جزوه ها رو می گیره!داشتم دنبال یه جواب مناسب می گشتم که بهش بدم اما هیچی به ذهنم نرسید .وقفه اي که بین سوال اونو جواب من پیش اومده بود زیاد شد و دیگه درست ندیدم که چیزي بهش بگم. از شیشه ي اتوبوس بیرون رو نگاه کردم .تقریبا رسیده بودیم .»

- من باید اینجا پیاده بشم .بیاین.این یادداشت ها رو بگیرین.می تونین تو جزوتون واردش کنین یا همینجوري بزارین لاي دفترتون.ولی حتما بخونین شون.اینطوري به درس می رسین.

« یه نگاهی به ورق هایی که تو دست من بود کرد و گفت »

- منم باید همینجا پیاده بشم.

« دستمو کشیدم عقب و آماده شدم که پیاده بشم.شاگرد راننده گفت « ایستگاه دوم پیاده شه » دو تایی رفتیم طرف در که راننده محکم ترمز کرد و من رفتم جلو و با شتاب رفتم عقب و خوردم به فریبرز!یه آن فکر کردم الانه که دو تایی بخوریم زمین اما به قدري محکم و مردونه سر جاش واستاده بود که حتی یه سانتی مترم از جاش تکون نخورد!برگشتم با خجالت نگاهش کردم.فقط داشت نگاهم می کرد بدون اینکه بشه از صورتش چیزي فهمید .راننده که اینطوري دید ، زیر لب یه ببخشید گفت و در رو وا کرد و دو تایی پیاده شدیم و رفتیم تو پیاده رو.دیگه واقعا اونجا نمی دونستم چیکار باید بکنم.دلم نمی خواست که اونجا ها با هم دیده بشیم.بالاخره نزدیک خونه مون بود و عده اي بودن که منو اونجا می شناختن .خدا خدا می کردم که خودش متوجه این موضوع بشه.خوشبختانه همینطور هم شد و خودش گفت »

- اینجا نزدیک خونه تونه؟

« سرمو بهش تکون دادم »

- بهتره از همدیگه جدا بشیم.ممنون که متوجه می شین.

- خداحافظ.

- جزوه هاتون!

- باشه فردا ازتون می گیرمشون.

« سرشو انداخت پایین و رفت.خیلی دلم می خواست بدونم خونه ي دوستش کجاست.از پشت نگاهش کردم.راه رفتنش همونجور مثل تو دانشگاه بی هدف بود.آدم وقتی از دور نگاهش می کرد ، فکر می کرد براي کسی که اینطوري داره راه می ره،فرقی نداره الان بپیچه تو خیابون سمت راستی یا سمت چپی!

برگشتم و راه افتادم طرف خونه مون.رسیدم سر کوچه مون که وسط ش یه پارك جدید به نام شفق ساخته بودن.هوس کردم که از تو پارك برم.راهش برام فرقی نداشت.خونه مون بعد از پارك بود.

رفتم تو پارك و به طرف در دیگه ش حرکت کردم.پارك خلوتی بود و اون وقت روز از همیشه خلوت تر.این ور و اون ور ، باغبونا داشتن کار می کردن .آروم آروم از توش گذشتم و به اون یکی درش رسیدم و از پله هاش اومدم پایین و تقریبا دیگه به خونه مون رسیده بودم.تو تموم راه به فریبرز فکر کردم.چیزي که اصلا از خودم انتظارش رو نداشتم اما دلم می خواست که اینطوري باشه!یه چیزي تو وجودم می گفت که نباید بهش فکر کنم و یه دقیقه آزارم می داد و یه دقیقه بعد خوشحالم می کرد.

زنگ خونه رو زدم و مامانم در رو وا کرد و رفتم تو.نرسیده ، تموم جریان تو اتوبوس رو براي مامانم تعریف کردم.اونم از کار فریبرز خیلی خوشش اومد و چند تام بد و بیراه به اون آدم مزاحم گفت و یه خرده نصیحتم کرد و رفت تو آشپزخونه دنبال کارش.منم لباسامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم و ناهار رو خوردم و رفتم تو اتاقم سر درس هام اما قبل از درس ، تموم جزوه ها رو خیلی تمیز و مرتب ، براي فریبرز نوشتم و گذاشتم کنار.سر شب بود که درسم تموم شد .رفتم سر تلویزیون.موسیقی ایرانی داشت.حوصله شو نداشتم.خاموش کردم و رفتم تو اتاقم.رفتم جلو آیینه.تا چشمم به خودم افتاد از شکل و قیافه ي خودم وحشت کردم!همه ، همیشه می گفتن که دریا دختر خوشگلی یه اما بالاخره یه دختر خوشگلم باید یه خرده به خودش برسه که قشنگ بشه!

دوباره یکی یکی اعضاي صورتم رو نگاه کردم.اول موهام.موهام طلایی سیر بود.تو فامیل و دوستام ، همه حسرت موهاي منو می خوردن!کوچیکتر که بودم ، از رنگ شون راضی نبودم.دلم می خواست رنگشون ،یا مثل رنگ موي مادرم قهوه اي باشه یا مثل دختر عموم مشکی.اما یه خرده که بزرگ تر شدم ،تازه فهمیدم با این رنگ مو ،بین تموم دخترا تکم،درست مثل اینکه یه دختر خارجی بیاد تو ایران!رنگ ابروهام هم طلایی بود اما ، سیرتر.رنگ چشمام عسلی بود.خلاصه همه می گفتن اگه پدر و مادرت رو نمی شناختیم حتما می گفتیم که تو یه خارجی اي!

همه چیز صورت و اندامم به تناسب بود جز ابروهام.ابرو هاي پر پشتی داشتم اما تا اون روز مامان بابام اجازه نداده بودن که بهشون دست بزنم.تا حالا زیاد برام مهم نبود اما الان دیگه چرا!دلم می خواست درستشون کنم و خوشگلتر بشم.

رفتم رو تختم دراز کشیدم و رفتم تو فکر.داشتم خواستگارام رو می شمردم.تا اون روز ده دوازده تا خواستگار برام اومده بود اما بابام همه رو جواب کرده بود.می گفت براش زوده.می گفت باید درسش تموم بشه و مدرکش رو بگیره.یکی دو تاشون از بین قوم و خویشامون بودن .چند تاشونم از تو همون یوسف آباد و محله ي خودمون.بعضی هاشون از نظر تحصیلات و ثروت ،وضعشون خیلی خوب بود.

اون وقتا موقعی که یه جوري خبر به گوشم می رسید که برام خواستگار اومده ،جدي نمی گرفتم.یعنی خیلی خوشحال می شدم ،اما خیلی سطحی بهش فکر می کردم.برام زیاد مهم نبود .شاید به خاطر این بود که به قشنگیم اطمینان داشتم و خواستگارم مرتب برام می اومد.شایدم برام فقط یه تصور بود که مجبور باشم پدر و مادرم رو ترك کنم و برم تو یه خونه ي دیگه و با یه کس دیگه زندگی کنم اما نمی دونم چرا یه دفعه افکارم عوض شده بود!تا تنها می شدم و بیکار ،به آینده ام فکر می کردم.به آینده ام و مردي که قراره براي زندگی آینده ام انتخابش کنم.یه وقتی تا یه پسر رو می دیدم که موهاشو بلند کرده و یه پلاك طلا دستشه و مثلا رو مد لباس پوشیده ،زود براي زندگی انتخابش می کردم.اما حالا دیگه روحیه ام اینطوري نبود.به یه پسر با یه چشم دیگه نگاه می کردم.دلم میخواست کسی که به عنوان شوهر انتخابش می کنم ، مرد باشه.قابل اعتماد و اطمینان باشه.لباس سنگین بپوشه و تیپ این هیپی ها نباشه.درست مثل فریبرز!

یه دفعه با این کلمه ي آخر از رو تختم پریدم و نشستم!برام خیلی عجیب بود.این چند وقته ، رشته ي افکارم ،هر چی که بود ،آخرش به اسم فریبرز می رسید!

بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون.دیدم مامان کاراشو کرده و داره می ره خرید.بهش گفتم که منم باهاش می آم.

لباسامو پوشیدم و باهاش رفتم بیرون.می خواست از بقالی سر کوچه مون خرید کنه.

همینجوري که با هم آروم راه می رفتیم ،داشتم به خودم فکر می کردم که چه جوري سر حرف رو باهاش وا کنم

- مامان می دونی دیروز که داشتم می رفتم دانشگاه کی رو دیدم؟!

- نه.

- مریم رو دیدم.آنقدر ناز شده بود!

- اون چی شد؟دانشگاه قبول شد؟

- نه،فعلا نه.یعنی داره درس می خونه که سال دیگه تو کنکور شرکت کنه.یه دستی م تو صورتش برده بود.

- آرایش کرده بود؟!

- نه بابا.فقط ابروهاشو درست کرده بود.

- همین کارا رو کرد که دانشگاه قبول نشد دیگه!

« عجب کسی رو مثال زده بودم!کاشکی یکی دیگه رو می گفتم !»

- مامان!مگه به این چیزاس؟درس خوندن یا نخوندن چه ربطی به ابروي آدم داره؟

- امروز که یه دختر ابروش رو برداشت ،فرداش می خواد بند بندازه و پس فرداشم می خواد آرایش کنه و پس اون فرداشم هزار تا کار دیگه!

امروز دیگه این حرفا - « دمده » شده مامان!این چیزا هیچ وقت به قول تو « دمده » . نمی شه

- پس بیا ببین دخترا تو دانشگاه چه جوري می آن!

- هر کسی یه زندگی اي داره دیگه!

- آخه آدم خجالت می کشه اینجوري بره بین اونا!

- چه جوري؟

- اینجوري دیگه!

« واستاد و یه نگاهی به من کرد و دوباره راه افتاد.سرمو انداختم پایین و دیگه چیزي نگفتم .رسیدیم سر کوچه و رفتیم تو مغازه و خریدمونو کردیم و اومدیم بیرون.دیگه تا خونه حرفی با هم نزدیم .راستش تو خونه م،تا آخر شب ، سعی می کردم با مامانم روبرو نشم.ازش خجالت می کشیدم.از خودمم همینطور.برام خیلی عجیب بود که چه طور تونستم یه همچین حرفی رو به مامانم بزنم.

سر شام بهانه آوردم و سر میز نرفتم و نیم ساعت بعدشم به هواي سر درد ،رفتم گرفتم خوابیدم.خواب که نه ، رفتم تو تختخوابم دراز کشیدم و فکر کردم.همه شم به فریبرز!دلم می خواست بدونم چه جور آدمی یه.چه شخصیتی داره.افکارش چه جوریه.از نظر مالی که متوجه شدم باید وضعشون خوب باشه اما از نظر خونوادگی چی!

هی از این دنده به اون دنده می شدم و دوباره خط سیر فکرم رو دنبال می کردم.اولش فقط فکر می کردم اما بعدش وارد دنیاي رویاها شدم!خودمو با فریبرز می دیدم که داریم تو خیابونا قدم می زنیم و صحبت می کنیم!خودمو باهاش می دیدم که سوار ماشین شیک ش شدیم و داریم از خیابون پهلوي می ریم بالا طرف تجریش!خودمو باهاش می دیدم که تو یه

رستوران نشستیم و رو میزمون چند تا شمع روشنه و نورش افتاده تو صورت اون و منم دارم نگاهش می کنم و اونم داره بهم می خنده!خودمو باهاش تو یه خونه می دیدم که هر دو نشستیم و داریم درس هامون رو می خونیم و گاهگاهی نگاهمون با هم تلاقی می کنه و به همدیگه می خندیم و ....

انگار بعدش خوابم برد چون برعکس رویاهام ،دیدم که فریبرز رو به خاطر غیبت هاش از دانشگاه اخراج کردن و من از این اتاق به اون اتاق می رم و به این مسئول و اون مسئول التماس می کنم که فریبرز رو برش گردونن دانشگاه!

فرداش که رفتم دانشگاه ،فریبرز نیومد.تا آخر هفته م نیومد دانشگاه. خیلی از دستش ناراحت و عصبانی بودم وهم عصبانی بودم و هم دلم براش تنگ شده بود و به خاطر عقب افتادن از درس هاش و خوابی که براش دیده بودم نگران.تو این چند روزم ، انگار بین مامان و بابا شکر آب شده بود که با هم سرسنگین بودن.البته جلوي من با هم حرف می زدن اما من می فهمیدم که با هم اختلاف دارن تا بالاخره روز جمعه بود که وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم که با هم آشتی کردن.براي من عادي بود.گاه گداري مامان بابا با هم حرف شون می شد اما خیلی زود با هم دیگه آشتی می کردن و همیشه هم سعی می کردن که من متوجه نشم.خلاصه صبح که بلند شدم ، بابام یه نگاهی به من کرد و بهم خندید و از خونه رفت بیرون.رفتم صبحونه مو خوردم که نیم ساعت بعدش دیدم که زنگ زدن و فاطمه خانم همسایه مون اومد خونه مون.بعد از سلام علیک و احوال پرسی و چایی و پذیرایی و یه خرده صحبت از این ور و اون ور ، مامانم صدام کرد و گفت بیا بشین.با تعجب رفتم و کنارشون نشست که با خنده ي فاطمه خانم ،تازه متوجه جریان شدم!یکی از کاراي فاطمه خانم این بود که هر وقت همسایه ها می خواستن بند بندازن،اون می اومد و بقیه ي همسایه هام جمع می شدند و به این هوا ،چند ساعتی دور هم بودن.پس این قهر و اختلاف بین مامان بابام سر این جریان بود!حتما بالاخره م مامانم حرفش رو پیش برده بود و بابامو راضی کرده بود که مثلا من ابروهام رو یه خرده درست کنم!

وقتی فاطمه خانم از تو کیفش که برام خیلیم آشنا بود ، موچینش رو در آورد ،یه احساس عجیبی بهم دست داد!با اینکه قبلا خودم دلم می خواست که با درست کردن ابروهام یه خرده خوشگل تر بشم و از اون حالت دختري در بیام اما حالا که موقعش شده بود ،انگار پشیمون بودم و ته دلم ناراحت!نمی خواستم به ترکیب صورتم دست بخوره.نمی تونستم چهره ي خودم رو بعد از برداشتن ابروهام تو ذهنم مجسم کنم.می ترسیدم صورتم بد بشه!اما دیگه چاره اي نبود.برگشتم به مامانم نگاه کردم که انگار فهمید و گفت »

- پشیمون شدي؟!

« سرمو انداختم پایین که دوباره با خنده گفت »

- نترس،به فاطمه خانم گفتم فقط تمیز و مرتبش کنه.

« دیگه چیزي نمی تونستم بگم.چیزي بود که خودم خواسته بودم و مامانم به خاطرش با بابام کلنجار رفته بود تا راضی ش کرده بود.

فاطمه خانم همونجور که رو زمین نشسته بود ، خودشو کشید طرف من و جلوم نشست و سرمو با دست بلند کرد و گفت :»

- خجالتت واسه چیه؟!امروزه روز دیگه این چیزا دلیل نجابت و این حرفا نیس!دختر باید تر و تمیز باشه که بشه تو صورتش نگاه کرد!حالا شانس آوردي که بوري!اگه مشکی بودي که صورتت شده بود عین صورت « حیدر ریش » ! بقال سر کوچه مون » با حرف فاطمه خانم ، من و مامانم زدیم زیر خنده و درست نشستم جلوي فاطمه خانم که اونم مشغول شد.

نیم ساعت بیشتر طول نکشید که بهم گفت »

- پاشو تو آیینه خودتو نگاه کن ببین خوب شد؟

« از جام بلند شدم و رفتم طرف اتاق خودم.نزدیک آینه که رسیدم چشمامو بستم!عجیب وحشت داشتم که خودمو نگاه کنم .هم وحشت و هم اشتیاق!

بالاخره چشمامو وا کردم .نگاهم اول تو چشماي خودم افتاد و بعد آروم خزید رو ابروهام!زیاد دست نخورده بود اما خوشگل شده بود.فقط فاطمه خانم بهش حالت داده بود اما عالی!همه می گفتن دست فاطمه خانم خیلی خوبه.

یه دفعه جلو آینه زدم زیر خنده!نمی دونم چه خنده اي بود اما دست خودم نبود!صداي مامانم رو شنیدم که می گفت .»

- تو آینه نخند دختر دیوونه میشی!

« خلاصه نیم ساعت بعد فاطمه خانم رفت و من هر دو دقیقه به دو دقیقه ، می رفتم جلو آینه و خودمو توش نگاه می کردم!تازه از صورت خودم خوشم اومده بود!

یه ساعت نگذشته بود که بابام برگشت خونه.تا آیفون رو جواب دادم و صداي پدرم رو شنیدم ،در رو براش و کردم و خودم مثل برق پریدم تو اتاقم.از خجالت سرخ شده بودم.دوباره پشیمون شدم که چرا دست به ابروهام زدم.دلم نمیخواست پدرم منو ببینه،یعنی ازش خجالت می کشیدم.می دونستم که همون لحظه ي اول سخته و بعدش همه چی عادي می شه اما همون لحظه ي اول برام سخت بود.سخت که چی بگم؟!صد رحمت به سخت!واقعا اون لحظات برام مثل مردن بود.

بالاخره پدرم اومد تو خونه و مامانم بهش سلام کرد و از پشت در اتاقم گوش واستاده بودم.پچ پچ مامانم رو می شنیدم که داشت با پدرم صحبت می کرد.گوشامو تیز کردم شاید اولین جمله اي که پدرم می گه رو بشنوم اما هیچی نگفتن.شنیدم که رفت دستشویی و بعدش اومد بیرون.واقعا ثانیه به ثانیه اش برام شکنجه آور بود ولی باید صبر می کردم و منتظر می شدم.بالاخره م انتظارم سر اومد و صداي پدرم رو شنیدم که بهم گفت براش چایی بیارم.

دیگه نمی تونستم تو اتاق بمونم.آروم در رو وا کردم و رفتم طرف آشپزخونه.چایی رو ریختم و رفتم طرف اتاق نشیمن .از ترس و خجالت زانوهام می لرزید!ترس از این که نکنه پدرم یه چیزي بهم بگه و تو ذوقم بخوره،خجالت از اینکه روم نمی شد تو چشماي پدرم نگاه کنم!بالاخره ، هر جوري بود رفتم تو اتاق نشیمن و سلام کردم.با سینی چایی رفتم جلو پدرم و سینی رو گرفتم جلوش.همونجور که نگاهش به تلویزیون بود ،جواب سلامم رو داد و چایی ش رو ورداشت.منم زود از اتاق اومدم بیرون که دم در پدرم صدام کرد.میخکوب شدم!آروم برگشتم نگاهش کردم که گفت »

- بیا بشین الان یه سریال قشنگ داره تلویزیون.

« تا نگاهش کردم ،بهم خندید و به این وسیله نشون داد که هم ترکیب جدید صورت م رو دیده و هم تایید کرده !»

« شنبه تا رسیدم دانشگاه دیدم که ژاله و مهناز دم در واستادن و دارن با هم حرف می زنن.چشمشون که به من افتاد زدن زیر خنده !»

ژاله – مبارکه!بند اندازون بوده دیروز؟!خیلی خوشگل شدي!یعنی خوشگل بودي ، خوشگلتر شدي.

« ازش تشکر کردم که مهناز گفت »

- راست می گه ،خیلی خوشگل شدي اما اینارو بذار براي بعد.داشتم واسه ژاله می گفتم،توام گوش کن ،نمی دونی دریا چه جمعه بود !انقدر بهم خوش گذشت که نگو!

- چطور مگه؟!

با ابی رفته بودیم سینما.چه فیلمی بود!بعدش رفتیم یه رستوران و بعدش منو رسوند خونه.چه پسر نازي یه!

« ژاله خندید و گفت »

- ناقلا قلاب رو خوب جایی بند کرده!باباي طرف خیلی پولداره!

« مهناز رفت تو حرف ژاله و گفت »

- هم پولدار ، هم چشم و دل سیر!اگه بدونی چه چیزا بهم می گفت!

« سه تایی راه افتادیم طرف دانشکده ي خودمون.تو راه به مهناز گفتم »

- تو هنوز درست و حسابی ابی رو نمی شناسی.حواستو جمع کن.

- چی می گی؟!من اگه تو همین امسال باهاش عروسی نکردم اسمم رو عوض می کنم!

- مهناز جون اینقدر ساده نباش.تو این دانشکده ،ابی با خیلی از دخترا دوسته.زیاد براي خودت خیالبافی نکن .از کجا معلوم که تو رو فقط براي یه مدت نمیخواد؟!

- من ده تا از اینا رو تشنه می برم لب چشمه و بر می گردونم!

- خدا کنه اما مواظب باش.

تو چی ؟هنوز با فریبرز - « راندوو » ؟ نذاشتی

« بهش خندیدم و گفتم »

- من هنوز فامیلی ش رو نمیدونم چیه!

« سه تایی زدیم زیر خنده که مهناز گفت »

- بذار کار خودم درست بشه ، یه سر و سامونی م به کار تو می دم!

« دوباره خندیدم که از ژاله پرسیدم »

- امروز ندیدیش؟

- نه ،انگار هنوز نیومده دانشگاه.انگار اونم اونقدر وضعش خوبه که مهندس بشه یا نشه براش فرق نداره!

- آره.اونم انگار از نظر مالی وضعش خیلی خوبه.یعنی اینجوري فکر می کنم.شایدم اشتباه می کنم.

« مهناز یه نگاهی به من کرد و گفت »

- یعنی چی؟مگه ماشین ش رو ندیدي؟!می دونی اون ماشین الاکیه ، می خواست بره خونه دوستش ،با اتوبوس رفت.

- تو از کجا فهمیدي؟!

« با خنده جریان اون روز رو براشون تعریف کردم.وقتی داشتم اونجایی رو می گفتم که یارو مزاحمم شده بود ،هر کدوم یه چیزي می گفتن و می خندیدن!آخر جریان که رسید ،مهناز گفت »

- واقعا که ساده اي!اون مخصوصا اون روز با اتوبوس اومده که خونه - راست می گی مهناز؟!

- پس چی؟!تو راه پشت سرت رو نگاه نکردي؟

- نه ، یعنی حواسم نبود.

« ژاله که داشت به صورت من نگاه می کرد ، گفت »

- خوش بحالت.مامانم که به من گفته تا روز عروسیت حق نداري دست به صورتت بزنی!

« اومدم جوابشو بدم که مهناز گفت »

- خفه شده ها ، ناسلامتی من آدمم و داشتم براتون چیز تعریف می کردم!

« من و ژاله خندیدیم و گفتیم »

- خب بگو ، بعد چی شد؟

- هیچی دیگه ،دم در خونه مون که رسیدیم ، یه خرده تو ماشین نشستیم .دستمو گرفت تو دستش و گفت از اون شبی که با من تو خونه شون رقصیده عاشقم شده!نمی دونین با چه صداقتی این حرف رو بهم زد!یه حال خوبی بهم دست داده بود که نگو!آخه کم چیزي نیس!پسر به این خوشتیپی و پولداري ،بین این همه دختر منو انتخاب کرده!

« مهناز داشت حرف می زد اما من داشتم تو محوطه دانشگاه رو نگاه می کردم که ببینم فریبرز اومده یا نه که یه دفعه مهناز هول م داد !»

- اوووي ...!حواست کجاس؟!کجا رو داري نگاه می کنی؟

« حسابی هول شده بودم »

- دارم دانشکده رو نگاه می کنم!

- دانشکده که این طرفه ،تو داري اون ور رو نگاه می کنی!

- بالاخره چی شد؟

- هیچی بابا ، قراره عصري با هم بریم تریا.

« رسیدیم به دانشکده مونو و رفتیم تو.یه عده از بچه ها اومده بودن.کم کم با بعضی هاشون آشنا شده بودم.سلام و علیک کردیم و سه تایی رفتیم یه جا نشستیم.من همه ش حواسم به در بود که فریبرز کی میاد.جزوه ها شون براش آماه کرده بودم که تا دیدمش بهش بدم.اما کلاس شروع شد و نیومد.نمی دونم چه جوري فکر می کرد.یعنی دانشگاه براش آنقدر بی اهمیت بود؟!

دیگه فرصت نداشتم که به این چیزا فکر کنم.استاد داشت درس می داد و می رفت جلو و منم خواه نا خواه غرق در درس شدم.مخصوصا که این استاد ،آقاي دکتر مظاهر خیلی سختگیر بود.

کلاس که تموم شد ، با بقیه ي بچه ها بلند شدیم که بریم کلاس بعدي.تو راهرو همه داشتن در مورد استاد مظاهر حرف می زدن که چقدر با جذبه و سختگیره!یه مرد حدود پنجاه ساله بود و خیلی خوشتیپ.بچه ها خیلی ازش ترسیده بودن.می گفتن تو نمره دادن خیلی ممسکه.

رسیدیم به کلاس بعدي و تا نشستیم ،متوجه شدم که کیفم رو تو کلاس قبل جا گذاشتم.بلند شدم و زود رفتم تا کلاس شروع نشده بیارمش اما تا وارد کلاس قبلی شدم ،دکتر مظاهر رو دیدم که افتاده رو زمین!یه آن درجا خشکم زد ، اما معطل نکردم و پریدم طرف دفتر مدیریت دانشگاه!همچین تو راه می دویدم و پله ها رو چند تا یکی می کردم که از خودم تعجب کردم!تا رسیدم زود جریان رو گفتم و اونام بلافاصله زنگ زدن به بیمارستان و دو سه تاشون همراه من دویدن و اومدن بالا تو کلاس دکتر مظاهر.تا رسیدیم دیدیم که دکتر همونجور افتاده و فقط چشماش حرکت می کنه!همه هول شده بودن و فقط بالا سرش جمع شه بودن و نگاهش می کردن!نمی دونم تو اون موقعیت چی شد که یه آن فکرم رسید اگه دکتر سابقه ي ناراحتی داشته باشه حتما قرصی چیزي تو جیبش هس!

یعنی بیشتر حرکت چشماي دکتر بود که منو به این فکر انداخت!مردمک چشماش آروم به طرف بغلش حرکت می کرد!زود کنارش زانو زدم و شروع کردم به گشتن جیب هاش که اتفاقا یه شیشه ي کوچیک پیدا کردم!یه نگاه به شیشه کردم و یه نگاه به چشماي دکتر مظاهر که با دیدن شیشه آروم باز و بسته شد!دیگه معطل نکردم و از تو شیشه یه دونه قرص در آوردم و به زور دهن دکتر رو وا کردم که معاون دانشگاه خواست جلومو بگیره اما بهش توجه نکردم و قرص رو گذاشتم تو دهن دکتر!

شاید دو دقیقه بیشتر نگذشت که سینه ي دکتر شروع کرد به حرکت کردن و کم کم انگار نفس ش عادي شد.یه ژاکت تنم بود ، درش آوردم و چهار لاش کردم و آروم سر دکتر رو بلند کردم و گذاشتم زیر سرش.دیگه هیچکدوم از اونایی که اونجا بودیم نمی دونستیم باید چیکار بکنیم.

تقریبا بیست دقیقه ،نیم ساعت دیگه ،یه پزشک با دو نفر ،همراه یکی دو تا از مسئولین دانشگاه اومدن سر کلاس.حالا دم در کلاس چه خبر بود ، بماند!تموم دانشجوهاي اون ساختمون ریخته بودن اونجا و کلاس هاي دیگه تعطیل شده بود!

خلاصه اومدن بالا سر دکتر مظاهر و معاینه ش کردن.وقتی کارشون تموم شد ، معاون دانشگاه جریان قرص رو به آقاي دکتر گفت و منم شیشه اي رو که تو دستم نگه داشته بودم بهش نشون دادم که خندید و گفت »

- انگار ایشون شانس آورده که به موقع این قرص رو بهش رسوندین وگرنه معلوم نبود که چه وضعی داشت!

« با گفتن این حرف ، یه لبخند رو لب معاون دانشگاه نشست و به من نگاه کرد!بالاخره اون دو نفر همراه پزشک رفتن و دکترم که یکی دو تا آمپول به استاد مظاهر تزریق کرده بود ،اجازه داد که بذارن ش رو برانکارد و ورش داشتن و از کلاس بردنش بیرون و آروم ، با کمک دانشجوها سوار آمبولانسش کردن و ماشین حرکت کرد.

بچه ها که انگار منتظر یه اتفاق بودن تا کلاس ها رو تعطیل کنن ، گله به گله جمع شدن در مورد این اتفاق صحبت کردن.من هنوز گیج بودم که از پشت یکی بهم گفت »

- انگار نجاتش دادین.

« برگشتم طرف صدا که دیدم فریبرز پشتم واستاده!جا خوردم !»

- کی اومدین دانشگاه؟!

- همون موقع که شما بالا سر اون آقا بودین.

- دکتر مظاهر ؟!

- همه تو دانشگاه می گن که اگه شما یه خرده دیرتر رسیده بودین یا فرصت رو بهش نمی دادین احتمال داشت که اتفاق بدي براش بیفته!

- چرا ساعت اول ، کلاس دکتر مظاهر نیومدین؟

- می گن خطر ازش رد شده.

- براتون جزوه ها رو آوردم.انگار دکتر مظاهر شانس آورده که دختر خانمی مثل شما به موقع به دادش رسیده!

- برم براتون بیارم شون؟

« فقط نگاهم کرد.تازه متوجه شدم که اصلا نفهمیدم داره در مورد چی حرف می زنه!با خجالت بهش گفتم »

- معذرت می خوام ،حواسم جمع نیس.

« یه آن متوجه شدم داره به ابروهام نگاه می کنه!زود صورتم رو برگردوندم یه طرف دیگه و وانمود کردم که دارم دنبال ژاله اینا می گردم که گفت »

- روزایی که تا بعد از ظهر دانشکده هستین ناهار رو چی کار می کنین؟

- می ریم غذاخوري دانشگاه.

- تنها می رین؟

- نه ، با دوستام می رم.

« تازه متوجه شدم عجب جوابی دادم !شاید اینطوري می خواست بهم بفهمونه که دلش
 می خواد ناهار رو با من بخوره!زود گفتم »

- البته بعضی وقتا.

« یه آن تو چشمام نگاه کرد و گفت »

- انگار کلاس دیگه تشکیل نمی شه.

- نه دیگه ، فکر نکنم.

- خب ، فعلا با اجازتون.

- کجا می رین؟!بعد از ظهر کلاس داریم!

« همونجور که تقریبا پشتش به من بود ،شونه هاشون مثل همیشه انداخت بالا و زیر لب گفت »

- جایی نمی رم،همین جاهام.

« راهش رو کشید و رفت.همونجور که همیشه راه می رفت.راه رفتنی بی هدف!تازه متوجه شدم که لباسش عوض شده.یه شلوار سورمه اي خوشرنگ پوشیده بود با یه بلوز آبی قشنگ.از حواس پرتی و گیجی خودم اونقدر حرصم گرفت که دلم می خواست همونجا یه جیغ سر خودم بکشم!چطور متوجه نشدم که می خواد با من ناهار بخوره!

راه افتادم طرف دانشکده.همونجور که راه می رفتم ، همه ي سر هل به طرفم بر می گشت و دانشجو ها بهم لبخند می زدن.همه از اینکه من تونسته بودم دکتر مظاهر رو نجات بدم ،خوشحال بودن.برام عجیب بود که می دیدم انقدر دانشجوها نگران دکتر مظاهرن!

استاد خشک و جدي و سختگیري بود!

تا وارد ساختمون شدم ،ژاله و مهناز رسیدن جلوم و مهناز گفت »

- دختر چی کار کردي !

- چطور مگه؟

- می گن دکتر مظاهر تو تموم استادا تکه!می گن خیلی به دانشجوها کمک می کنه!

- جدي؟!

- آره!می گن خیلیم پولداره!آخ که اگه کچل نبود می رفتم و زنش می شدم!با این قلب خرابی که داره فکر نکنم شیش ماه بیشتر شوهر داري کنم!بعدش من می مونم و یه مجلس ختم و یه خروار پول بی زبون!

« سه تایی زدیم زیر خنده که ژاله گفت »

- خواستیم بیایم پیشت اما دیدیم داري با فریبرز حرف می زنی.

- آره ، داشت در مورد دکتر مظاهر صحبت می کرد.

مهناز – اونم خیال داره زن دکتر مظاهر بشه؟

« دوباره خندیدیم که مهناز گفت »

- هر دفعه که دوست پسرت تشریف می آرن دانشگاه ،یه دست لباس می پوشن!

« دوباره صورتم سرخ شد.هر بار که مهناز ، فریبرز رو دوست پسر من خطاب می کرد ،هم خجالت می کشیدم و هم یه احساس خوب بهم دست می داد!براي اینکه صحبت رو عوض کرده باشم به مهناز گفتم »

- چند روزه از گیتا خبري نیس!

- خودشو منتقل کرد به شهرستان.خونوادش اینجا نبودن.

- غدا خوري کی باز می کنه؟

- یه نیم ساعتی وقت داریم.بیاین قدم بزنیم.

« اومدیم از سالن بریم بیرون که یکی از پسراي کلاسمون از دور پیداش شد و مستقیم اومد طرف ما که مهناز گفت »

- ایش ...!!همه رو برق می گیره ، ما رو چراغ نفتی!اینم بند کرده به من ، قیافشو ببینین تو رو خدا!

« منو ژاله برگشتیم طرف پسره.از ظاهرش معلوم بود که از اون بچه درس خون هاس.یه عینک قاب مشکی زده بود و فرقش رو از یه طرف وا کرده بود و یه دست کت و شلوار خاکستري تن ش بود و دکمه ي پیرهنش رو تا آخر بسته بود .»

ژاله – از بس تو کلاس و دانشگاه دلربایی می کنی!

آره !چه چیزایی هم به تورم می افته!

« پسره با خجالت اومد جلو و سلام کرد و اول به من گفت »

- واقعا کارتون عالی بود.

« ازش تشکر کردم که بعدش به مهناز گفت »

- ببخشید مزاحم تون شدم.

« مهناز با یک حرکت ظریف سرش ، موهاشو ریخت یه طرف و گفت »

- بفرمایین خواهش می کنم.

- می خواستم ببینم ناهار رو چی کار می کنین؟

- خب می خوریمش دیگه!کار دیگه اي که باهاش نمی شه کرد!

« تا اینو گفت من و ژاله زدیم زیر خنده!پسرك سرخ شد و گفت »

- ببخشید ، منظورم این بود که اگه میل دارین ...

« مهناز نذاشت حرفش تموم بشه و گفت »

- حتما می خواي یه غذاي پونزده زاري مهمونم کنی؟!باشه ، هر وقت

پول خرد نداشتم ، ناهار مهمونم کن!

« ، تا اینو گفت ، پسرك آب دهانش رو به سختی قورت داد و عینک ش رو ژاله – نه به اون عشوه اي که براش اومدي و نه به این حرفی که بهش

زدي!

- آخه قیافش رو نگاه کن!خیلی خوشتیپ و خوش لباسه ، (راندووم) می خواد بزاره!بیاین بریم تا دوباره برنگشته!حتما این دفعه که بیاد ، غیر از ناهار ،یه بستنی هم برام می خره!

« سه تایی رفتیم تو محوطه ي دانشگاه و یه خرده قدم زدیم تا غذاخوري دانشگاه وا شد و راه افتادیم طرفش.همونجور که راه می رفتیم از مهناز پرسیدم »

- تا حالا تریا رفتی؟

- تا دلت بخواد!

- چه جور جایی یه؟

- یه جا مثل رستوران!فقط چایی و قهوه و آبمیوه و این جور چیزا توش سرو می کنن.یعنی تو تا حالا تریا نرفتی؟!

- نه.

- چاخان نکن!

- نه به خدا!تا حالا نرفتم!

- پس خیلی عقبی!

- ببینم ، تو تریا دختر پسرا با هم می رقصن؟

- نه بابا ! اگه رقص و این چیزا بخواي باید با دوست پسرت بري دیسکو.

- دیسکو چه جور جاییه؟

- خب تو که انقدر اطلاعات لازم داري ، یه سر برو کتابخونه ي دانشگاه ،

دایرة المعارف بگیر و بشین بخون.همه ي اینا توش نوشته!

« سه تایی زدیم زیر خنده و وارد غذاخوري شدیم . چند قدم که جلوتر رفتیم یه دفعه فریبرز اومد جلومو گرفت »

- براتون غذا گرفتم.اونجاس.سر اون میز.

« یه دفعه وا دادم.اصلا انتظارش رو نداشتم!مونده بودم چی کار کنم که ژاله به فریبرز سلام کرد.فریبرز جواب سلامش رو داد و برگشت یه نگاهی به مهناز کرد که مهنازم براش سر تکون داد و ژاله گفت »

- پس تو برو دریا.من و مهنازم با هم می ریم غذا می خوریم.تو کلاس می بینمت.

« اصلا نتونستم جوابشو بدم.اونام حرکت کردن برن که مهناز گفت »

- فکر نکنم دیگه دایرة المعارف لازم داشته باشی!معلم خصوصی ت خودش همه رو یادت می ده!

« سرم رو برگردوندم که فریبرز خندم رو نبینه.حالا مونده بودم که چی کار کنم چون فریبرزم همونجور واستاده بود و منو نگاه می کرد.یه لحظه به خودم اومدم!خیلی بد بود که اون وسط واستاده بودیم!زود بهش گفتم »

- کدوم میز؟

« با دستش به ته سالن اشاره کرد و منم راه افتادم اون طرف.آخراي سالن ، رو یه میز ،دو تا سینی غذا دو طرف میز بود.رفتیم و نشستیم .غذا چلوکباب بود.کیفم رو گذاشتم و بهش گفتم »

- کاشکی قبل ش بهم می گفتین.اگه می دونستم تنها می اومدم.

- صورت تون فرق کرده .

- بله؟!

- یه جور دیگه شدین.

« سرمو انداختم پایین و سینی غذا رو کشیدم طرف خودم و به ظاهر مشغول خوردن شدم.اونم همین کار رو کرد.داشتم تو ذهنم دنبال یه حرفی چیزي می گشتم که باهاش سکوت رو بشکنم و سر صحبت وا کنم .می خواستم یه موضوع خوب باشه که بشه حرف رو تا آخر ناهار ادامه بدم .»

- چرا دانشگاه نمی آین؟

- می آم.

- منظورم اینه که خیلی غیبت دارین.

« دوباره شونه هاشو انداخت بالا و مشغول خوردن شد.منم یه خرده غذا خوردم و دوباره گفتم »

- پدرتون چه شغلی دارن؟

- همه شغلی داره پدرم.

- متوجه نمی شم.

- سهامداره عمده ي بانک ..... پدرمه.یعنی بیشتر اون بانک مال خودشه.یکی دو تام کارخونه داره.

- پس از نظر مالی وضعشون خیلی خوبه!

« جوابمو نداد.خدا خدا می کردم که اون نپرسه که پدر من چیکارس!راستش می دونستم که پولدارن اما نه انقدر!اگه شغل پدرم رو می پرسید چه جوري باید بهش می گفتم که پدرم معاون یه بانکه؟!یه بانک شبیه همون بانکی که پدر اون صاحب شه!بازم از دست خودم عصبانی شدم!آخه این چه سوالی بود که کردم !اما نمی دونم چه طوري یه دفعه از دهنم پرید گفتم »

- منزل تون کجاس؟

- سلطنت آباد.

- حتما یه خونه ي شیکه؟!

- یه باغ بزرگه با یه خونه ي بزرگ وسطش!

« این دفعه دیگه دلم می خواست که این زبونم لال بشه و از این سوالات احمقانه نپرسه!

شروع کردم به غذا خوردن که شاید دهن م بسته بشه و چیزي ازش نپرسم اما بی اختیار قاشق مو گذاشتم تو بشقابم و بهش گفتم »

- چرا شما یه جور خاص هستین؟

« نگاهم کرد و گفت »

- چه جور خاصی هستم؟

- مرموز ، تودار ،ساکت!

« فقط نگاهم کرد »

- یکی دیگه م اینکه همیشه غمگین هستین.چرا؟

- یه مقدار در زندگی مشکل دارم.

- می شه بپرسم چه مشکلی؟

- پدرم می خواد که منو براي تحصیل بفرسته خارج از کشور اما من اینجا رو دوست دارم.

- خب می تونین باهاشون صحبت کنین .شما الان موقعیت خیلی خوبی دارین.هر کسی نمی تونه تو این دانشگاه وارد بشه!

- با پدرم نمی شه صحبت کرد.

- چرا؟!

- حرف همیشه حرف خودشه.

- مادرتون چی ؟ایشون نمی تونه با پدرتون صحبت کنه؟

« سرش رو تکون داد.انگار خیلی دوست نداشت در مورد خانوادش حرف بزنه.منم دیگه دنباله ي صحبت رو نگرفتم و شروع کردم به خوردن غذا.

نیم ساعت بعد کلاسمون شروع می شد باید می رفتیم.دو تایی بلند شدیم و ازش به خاطر ناهار تشکر کردم و اومدیم بیرون.

تو محوطه به ژاله و مهناز برخوردیم.فریبرز ازمون عذرخواهی کرد و رفت طرف دستشویی و ماهام رفتیم طرف کلاس.

فریبرز اون کلاس رو هم نیومد.خیلی از دستش عصبانی بودم.فکرم اصلا کار نمی کرد.نمی تونستم به درس گوش بدم.همه ش به حرفاي فریبرز فکر می کردم.خونه ي سلطنت آباد ، باغ برزگ ، پدر پولدار!نا امید شدم.بهتر بود دیگه اصلا بهش فکر نمی کردم.از نظر طبقاتی ،فاصله ي زیادي با هم داشتیم.خیلی پولدار بودن !»

« فردا صبحش که از خونه اومدم بیرون و رسیدم سر کوچه مون،جلو

ایستگاه اتوبوس یه دفعه فریبرز اومد جلو!اصلا انتظارش رو نداشتم!با

ماشین ش اومده بود.در ماشین رو برام وا کرد و منم سوار شدم و خودش

نشست پشت ماشین و حرکت کردیم.تو تموم اون لحظات ، هم خوشحال

بودم و هم ناراحت.خوشحال از اینکه فریبرز اومده بود دنبالم و ناراحت به

خاطر اینکه می دیدم اونا خیلی پولدارن و گویا پدرشم باید در این نوع

مسائل سختگیر باشه.حتما هم دلش می خواست پسرش با یه دختر از

طبقه ي خودش ازدواج کنه.تازه مسئله ي رفتن به خارجش هم در میون

بود.اینا یه طرف ، موضوع دیگه اي که باعث ناراحتی م شده بود ، اومدن

فریبرز تو محله مون بود.

آروم بهش گفتم »

- خوب نیس من و شما رو اینجا با هم ببینن.

- معذرت می خوام.چاره اي نداشتم.

- چرا دیروز نیومدین کلاس؟

- اومدنم چه فایده اي داره؟ممکنه تا چند وقت دیگه از ایران برم.

- فکر می کنین ممکنه نظر پدرتون عوض بشه؟

- نه ، فکر نکنم.

- خواهر برادرم دارین؟

- دو تا خواهر دارم.

- ازدواج کردن؟

- نه، از من کوچیک ترن.

« یه مقدار که رانندگی کرد گفت »

- می شه ساعت اول نریم دانشگاه؟

« اومدم بهش بگم نه اما تا چشمام تو چشماش افتاد انگار زبونم بند اومد.فقط با سر بهش گفتم آره که از پایین تر از دوراهی یوسف آباد پیچید بالا طرف میدون ونک.تو دلم غوغا شده بود!اصلا نمی تونستم باور کنم که این منم که یه روز به خاطر یه پسر کلاسم رو ول کرده باشم!یه حال عجیبی داشتم.احساس گناه می کردم.حتی چند بار اومدم بهش بگم که برگردیم اما هر بار چشمم بهش می افتاد سست می شدم!

چند دقیقه بعد رسیدیم دم پارك ساعی و ماشین رو یه گوشه پارك کرد و پیاده شدیم.ماشین رو قفل کرد و دو تایی رفتیم تو پارك و کنار همدیگه بدون اینکه هیچکدوم چیزي بگیم ، راه افتادیم.دیگه برام مهم نبود که دانشگاه نرفتم.احساسی که پیدا کرده بودم ، خیلی خیلی برتر از این مسائل بود.

همونجور که راه می رفتیم ، زیر چشمی نگاهش می کردم .یه شلوار قهوه اي خوشرنگ پوشیده بود با یه کفش قهوه اي.یه بلوز یقه سه سانت کرم رنگ م تنش بود.خیلی خوشتیپ شده بود.یه بوي ادکلن خیلی عالی م ازش می اومد.خلاصه اصلا تو حال خودم نبودم.دو تایی فقط راه می رفتیم.پارك هم خلوت بود.نصفی از برگ درختا زرد شده بود و یه مقدارش نارنجی و بعضی هاشونم هنوز سبز بودن.انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن و فضایی درست کرده بودن که فقط می شد تو رمان هاي ایرانی خوند!صداي شن هاي زیر پامون رو فقط می شنیدیم و گاه گداري قار قار کلاغ ها رو.یه سوز ملایم هم به صورت مون می خورد.اصلا دلم نمی خواست که این سکوت شکسته بشه.

تقریبا نیم ساعتی با همدیگه بدون حرف قدم زدیم که یه دفعه،یه جا واستاد و برگشت طرف منو گفت »

- دریا ، خیلی دوستت دارم.

« انگار به تموم بدنم برق وصل کرده بودن!حدس زده بودم که باید کار هاي دور از انتظاري رو از یه همچین شخصیتی انتظار داشت اما این یکی دیگه خیلی برام غیر منتظره بود!بدون هیچ مقدمه چینی!تنها چیزي که تونستم بهش بگم این بود که گفتم برگردیم.

سرش رو انداخت پایین و دو تایی برگشتیم طرف ماشین.وقتی رسیدیم تو خیابون پهلوي و خواست بره طرف ماشین بهش گفتم »

- من خودم می رم.

- چرا ؟!

- اینطوري راحت ترم.خداحافظ.

« احساس کردم الانه که مثل همیشه شونه هاشو بندازه بالا و بذاره بره اما اینکار رو نکرد.همونجا کنار ماشین واستاد تا من رفتم اون ور خیابون و تا سوار تاکسی نشدم از جاش تکون نخورد.وقتی تاکسی حرکت کرد ، برگشتم و از شیشه ي عقب نگاهش کردم.هنوز همونجوري واستاده بود و به من نگاه می کرد .»


 

فصل سوم

« تا یه هفته بعد از این جریان ، فریبرز دانشگاه نیومد.منم خیلی وقت داشتم که به همون یه جمله اي که گفته بود فکر کنم .وقتی تو خونه بودم ،می رفتم تو اتاقم و در رو می بستم و می نشستم به فکر کردن.همه ش به خودم می گفتم که فریبرز منظورش چیه؟درباره ي من چه جوري فکر کرده؟آیا من در مقابلش از خودم ضعف نشون ندادم؟منو چه طوري دوست داره؟موقتی؟اون اگه می خواست ، خیلی راحت می تونست از نظر مادي خونه و زندگی تشکیل بده ، اما با کی؟با من؟پس پدرش چی میشه؟اون الان خودشم بلاتکلیفه!اگه آینده ش براش روشن بود که این وضع درس خوندن و دانشگاه اومدنش نبود!

روزا تو خونه این فکرا رو می کردم و با همین فکرا می خوابیدم و صبح م تو دانشگاه چشمم فقط ای نور و او نور بود که پیداش می شه یا نه.هفته ي بدي رو گذروندم.این دانشگاه نیومدنش از همه چیز برام بدتر بود!حداقل اگه می اومد می تونستم باهاش حرف بزنم و کمی از این سرگردونی در بیام!

اون یه هفته برام مثل یه سال گذشت تا بالاخره شنبه ي بعدش پیداش شد. تازه رفته بودیم سر کلاس و استادم دیر کرده بود. من و ژاله و مهناز، سه تایی رو سه تا صندلی، کنار هم نشسته بودیم و حرف می زدیم. اون پسره م که شکل بچه درس خون ها بود تو این چند روزه مهناز رو ول نمی کرد. تا می رفتیم تو محوطۀ دانشگاه، می اومد نزدیک ما و همونجاها می پلکید. تا می رفتیم تو ناهار خوري، می اومد نزدیک میز ما ها می نشست. سر کلاسم زود می اومد و صندلی بغل مهناز رو اشغال می کرد! براي همینم مهناز وسط می نشست که اون دیگه ناامید بشه و نیاد پیش ما.

اون روز صبح که رفتیم سر کلاس، بر عکس همیشه، مهناز نشست رو صندلی کناري.

صندلی بغلی شم خالی بود. من و ژاله این طرفش نشستیم. داشتیم با همدیگه حرف می زدیم که پسره از در کلاس وارد شد و تا چشمش به مهناز افتاد و دید که وسط ما ننشسته و یه صندلی م بغلش خالی یه، خوشحال اومد و یه سلامی به ماها کرد و رفت نشست کنار مهناز که به محض نشستن فریادش رفت هوا و نیم متري از جاش پرید بالا!

یه آن همه جا خوردن ام ا با خنده ي مهناز، تازه فهمیدم که این ذلیل نمرده یه پونز گذاشته بوده روي صندلی! خنده کلاس رو ورداشته بود! طفلک پسره حالا هر کاري می کرد که پونز رو که چسبیده بود بهش پیدا کنه، نمی شد!

تو حال خندیدن و این چیزا بودم که دیدم ژاله و مهناز دارن با چشم و ابرو بهم اشاره
 می کنن. تا برگشتم و صندلی بغلم رو نگاه کردم دیدم که فریبرز درست کنارم نشسته. فقط مات بهش نگاه کردم که بهم سلام کرد. فقط یه سلام!

یه شلوار سفید پوشیده بود با یه بلوز سفید. تو همین موقع استاد وارد شد و فرصت نشد که باهاش حرف بزنم.

خلاصه مشغول درس شدم. اونم داشت بر خلاف هر روز جزوه هاشو می نوشت. کلاس که تموم شد، وقتی بلند شدیم که بریم کلاس دیگه بهش گفتم »

- انگار تصمیم گرفتین که درس بخونین؟

- درس بخونم؟!

- دیدم داشتین جزوه اي که استاد می گفت می نوشتین.

« یه نگاه به من کرد و بعد کلاسورش رو وا کرد و صفحۀ اولش رو بهم نشون داد. در جا خشکم زد! از اول تا آخر صفحه نوشته بود:

دریا دریا دریا دریا دریا .....!!

انقدر جا خورده بودم که متوجه نشدم مهناز و ژاله م دولا شدن و دارن کلاسور فریبرز رو

نگاه می کنن !»

مهناز – انگار تموم دریاي مازندران رو ورداشتن آوردن تو دانشکده! الآن آب همه جا رو ورمیداره! کاشکی امروز مایو پوشیده بودیم!

« تا مهناز اینو گفت، همگی زدیم زیر خنده! ژاله دست مهناز رو گرفت و کشید و با خودش برد که فریبرز گفت »

- به حرفم فکر کردین؟

- خیلی!

- خب؟

- نمی دونم باید بهتون چی بگم؟

- می شه خواهش کنم که این کلاس رو نرین؟

- بازم؟!

« فقط نگاهم کرد. سرم رو انداختم پایین و کیف و کتاب ها مو ورداشتم و از کلاس اومدم بیرون و تو راهرو واستادم. اونم دنبالم اومد بیرون. همونجور که جلومو نگاه می کردم بهش گفتم »

- کجا بریم؟

- بریم تریا دانشگاه

« راه افتادم و از پله ها رفتم پایین. فریبرزم آروم کنارم می اومد. گاه گاهی از زیر چشم

نگاهش می کردم. قد بلند، اندام چهارشونۀ ورزیده، قدم هاي محکم! وقتی کنارش بودم ته دلم می لرزید!

از تو چمن دانشگاه میانبر زدیم طرف تریا و وقتی رسیدیم، فریبرز رفت و دوتا چایی گرفت و آورد. دوتایی پشت یه میز نشستیم، داشتم لیپتون رو از تو لیوان در می آوردم که گفت »

- نمی خواي جوابمو بدي؟

- من نمی فهمم اون حرف شما چه معنی اي داشت؟

- اون حرف در تمام دنیا یه معنی داره.

- براي شما همون معنی رو می ده؟

« سرش رو تکون داد. دوباره سرم رو به لیوان چایی م گرم کردم که گفت »

- من دوستت دارم دریا، اینو بهت.....

« نذاشتم بقیۀ حرفش رو بزنه و گفتم »

- براي من دوست داشتن فقط یه معنی می ده. اینو باید شما بدونین.

- چه معنی اي؟

- ازدواج.

« ! یه لحظه ساکت شد و سرش رو انداخت پایین. این حرکت ش برام خیلی معنی داشت تو تمام مدت، از همون موقعی که براي اولین بار فریبرز رو دیدم و شناختم از همین
می ترسیدم! مخصوصاً وقتی فهمیدم که چقدر پولدارن!

دستم رفت که کیف و کتابم رو وردارم. اونقدر از این عکس العملش عصبانی بودم که دستام داشت می لرزید! دیدم نمی تونم بدون اینکه چیزي بهش بگم از اونجا برم. براي همین م در حالی که بغض گلم رو گرفته بود گفتم »

- تو منو اشتباهی گرفتی و در موردم اشتباه فکر کردي! این فقط به خاطر محیطی یه که تو ......

« یه دفعه سرش رو بلند کرد و گفت »

- منم می خواستم ازت بخوام که باهام ازدواج کنی ام ا نتونستم منظورم رو درست بهت بگم!

« یه دفعه وا دادم! انگار یه سطل اب یخ ریختن رو سرم! آروم سرجام نشستم و دستم از کیف و کتابم ول شد! یه آن تو چشماش نگاه کردم. هیچ اثري از دروغ و حقه بازي توش ندیدم! به همین راحتی ازم تقاضاي ازدواج کرده بود! انگار خداوند این آدم رو براي این آفریده بود که فقط کاراي غیر منتظره بکنه! دیگه واقعا در مقابل یه همچین ادمی مستاصل شده بودم. نمی دونستم باید چی بهش بگم و چی نگم. بهرین کار این بود که بذارم اول اون یه کار غیر منتظره بکنه و بعد من در مقابلش واکنش نشون بدم.

دوباره تو چشماش نگاه کردم. اونقدر معصوم بود که آدم خیال می کرد داره تو چشماي یه پسر بچه نگاه می کنه!

دستم رو زدم زیر چونه م و سرمو به چایی خوردن گرم کردم. کم کم از لیوانم می خوردم و فکر می کردم که گفت »

- حالا چی می گی؟ قبول می کنی؟

- آخه چی بگم من؟! این یه مسئلۀ ساده نیس که زود بشه در موردش فکر کرد و به نتیجه رسید!

- چرا؟

- چرا چی؟

- چرا نمیشه به نتیجه رسید؟

- این مسئله مهم ه! داریم در مورد یه زندگی صحبت می کنیم و تصمیم می گیریم!

گذروندن یه روز یا چند ساعت با هم نیس که بد یا خوب، خیلی زود تموم بشه و هر کدوم بریم دنبال کار خودمون!

- براي چی بریم دنبال کار خودمون؟

- متوجۀ منظورم نمی شی.

- اگه تو ام منو دوست داشته باشی دیگه مسئله اي باقی نمی مونه.

٦

- خونواده هامون چی؟ پدرت؟!

- این مسئله ایه که به خودم مربوطه.

- خارج رفتنت چی می شه؟

- من خارج نمی رم.

« دیگه نمی دونستم باید چی بگم. برگشنم به دور و ورم نگاه کردم. چندتا میز اون طرف تر، یه دختر و پسر دانشجو، مثل ما نشسته بودن و داشتن با هم حرف می زدن. توجه م بهشون جلب شد. خوب که نگاه کردم دیدم دختره داره گریه می کنه. یه دفعه خیلی چیزاي بد اومد تو فکرم! چه اتفاقی ممکنه بین شون افتاده باشه؟! نکنه همین اتفاقم تو چند قدمی، منتظر من باشه؟!

دختره داشت آروم گریه می کرد و گاه گاهی با یه دستمال اشک ها شو پاك می کرد و یه چیزایی به پسره می گفت. خیلی ناراحت به نظر می رسید اما عوضش پسره خیلی خونسرد جلوش نشسته بود. فریبرزم وقتی دید من اون طرف رو نگاه می کنم، متوجه شون شد. تو همین موقع پسره از جاش بلند شد که بره ام ا دختره با التماس دستش رو گرفت ولی پسره، خیلی راحت دستش رو از دست دختره کشید بیرون و راهش رو کشید و رفت!

این صحنه خیلی تو من اثر کرد. روز اولی م که می خواستن با هم خیلی قرارها بذارن رفتار پسره همینطوري بوده؟! اون وقت م همینقدر بی تفاوت بوده؟!

حالا دختره تنها نشسته بود و سرش رو انداخته بود پایین و رو میز رو نگاه می کرد موهاش ریخته بود دور صورتش و نمی تونستم ببینم که هنوزم داره گریه می کنه یا نه.

نکنه همین سرنوشت من باشه؟!

یه دفعه بغض گلوم رو گرفت. دلم براي دختره خیلی سوخت. اومدم چایی م رو وردارم یه خرده ازش بخورم که دیدم فریبرز لیوان چایی م رو ورداشته و داره ازش می خوره! درست از همونجایی که من قبلاً خورده بودم!

یه دفعه تموم افکارم ریخت بهم! خیلی بی پروا بود!

بلند شدم و کیف و کتابم رو ورداشتم و از تریا اومدم بیرون. اونم دنبالم اومد. بی اینکه حتی یه کلمه م حرف بزنه. نمی دونم چه مدت تو محوطۀ دانشگاه با هم راه رفتیم. صد بار، صد تا موضوع رو تو ذهنم آوردم ام ا تا یه خرده جلو رفتم مثل زنجیر که از وسط پاره بشه، پاره شد!

رفتم یه گوشه واستادم و تکیه م رو دادم به دیوار. اونم بدون یه کلمه حرف اومد و کنارم واستاد و همین کار رو کرد. داشتم به دانشجوهایی که از جلومون رد می شدن نگاه
می کردم. همه می خنددیدن و شاد بودن. دخترا و پسرا، دوتا دوتا با هم می اومدن و از جلومون رد می شدن و صداي خنده هاشون تو گوشام می پیچید و تو ذهنم گریۀ اون دختر

رو می شست و پاك می کرد. به خودم گفتم چرا باید فکر کنم که سرنوشت اون دختر سرنوشت منم هس؟! اصلا شاید سر مسئلۀ دیگه اي با هم اختلاف پیدا کرده باشن! چرا من باید فکر کنم که زندگی من و اون شبیه همدیگه س؟! تازه اون یه گریه در مقابل این همه خنده اصلا به چشم نمی آد!

کم کم داشت اون حالت بد، روحیه م رو ترك می کرد که متوجه شدم یه چیزي کشیده می شه رو کفشام! تا سرم رو آوردم پایین و پاهام رو نگاه کردم دیدم فریبرز خم شده و داره با یه دستمال کفشامو پاك می کنه! فقط مات بهش نگاه کردم که یه لحظه بعد وقتی کارش تموم شد، خیلی عادي بلندشد و دستمالش رو تکوند و گذاشت تو جیب ش و خیلی عادي، انگار نه انگار که این کار رو کرده، دوباره تکیه ش رو داد به دیوار و شروع کرد به دانشجوهایی که رد میشدن نگاه کردن! بعد که دید من بهش مات شدم، نگاهم کرد و گفت »

- چیزي می خواي بگی؟

« واقعاً دیگه نمی دونستم که در مقابل یه همچین آدمی چیکار باید کرد و چی باید گفت! به قدري رفتارش صادقانه بود که آدم در مقابلش خلع سلاح می شد! رفتارش مثل بچه ها، معصوم و به دور از ریا و تزویر بود. همون موقع بود که با تموم نگرانی هام، احساس کردم که واقعاً دوستش دارم!

خوشبختانه تو همین موقع ژاله از دور پیداش شد و برام دست تکون داد و اومد جلو و گفت »

- از دفتر دانشگاه اومدن سر کلاس دنبالت، بیا بریم ببینیم چیکارت دارن.

« با اینکه اصلاً دلم نمی خواست که از فریبرز جدا بشم ام ا مجبور بودم که برم. بهش گفتم صبر کنه تا برگردم.

با ژاله راه افتادیم طرف دفتر دانشکده. چند قدم که رفتیم برگشتم و نگاهش کردم.

دیدم داره آروم آروم و بی هدف، راه می ره و بعضی وقتا با پاش یه سنگ رو پرت می کنه یه طرف! مثل پسر بچه اي که مامانش تنهاش گذاشته و بهش گفته همونجاها باشه تا برگرده! واستادم و نگاهش کردم. انگار منم مثل مادري که پسرش رو یه جا تنها گذاشته، دلم براش شور می زد و نگرانش بودم !»

ژاله – انگار باید خیلی پسر ساده اي باشه؟!

- تو هم اینو فهمیدي؟!

« دوتایی خندیدیم و رفتیم طرف دفتر دانشکده. توي دفتر خیلی شلوغ بود. همه دانشجوها ریخته بودن اون تو و مسئولین دانشکده رو به حرف گرفته بودن. سراغ معاون دانشکده رو گرفتیم که معلوم شد رفته براي ناهار. اومدیم بیاییم بیرون که یکی از پرسنل اومد و آروم بهم گفت که معاون دانشکده تو اتاق روبرو منتظره منه. ازش تشکر کردم و رفتم اتاق روبرو و در زدم و رفتم تو. تا منو دید از جاش بلند شد و اومد جلو و با مهربونی جواب سلامم رو داد و بهمون گفت که بشینیم وقتی نشستیم یه خرده از درس ها و این چیزا ازمون پرسید و بعد گفت »

- خبر دارین که حال استاد مظاهر خوب شده و بردنش خونه؟

« خبر داشتم که حال استاد خوبه، یعنی همون چند روز اول مرتب از دفتر دانشکده حالش رو می پرسیدم اما نمی دونستم که از بیمارستان منتقل شده به خونه. معاون دانشکده از تو جیب ش یه دفتر یادداشت در آورد و یه آدرس و شماره تلفن توش نوشت و داد دسته منو گفت »

- این آدرس و شمارة تلفن استاد مظاهره. از من با تاکید خواسته که بدمش به شما و ازتون خواهش کنم که یه سري بهش بزنین، خوشحال میشه. در ضمن یه عیادتی هم ازش کردین.

« کاغذ رو ازش گرفتم و وقتی می خواستم بذارم تو کیفم، بهم یاد آوري کرد که آدرس و شمارة تلفن پیش خودم بمونه و دست کسی نیفته. خیالش رو راحت کردم و ازش اجازه گرفتیم و دوتایی اومدیم بیرون که ژاله گفت »

- نمی آي بریم ناهار بخوریم؟

- نه، فریبرز منتظرمه، می رم اگه اونم اومد، باهم ناهار می خوریم.

- پس من می رم.

- باشه، سر کلاس می بینمت.

« از ژاله خداحافظی کردم و برگشتم تو محوطه، فریبرز درست همونجایی بود که ازش جدا شده بودم. کلاسورش هم دستش بود و تکیه شو داده بود به دیوار و داشت دانشجوها رو نگاه می کرد. از همون دور واستادم و نگاهش کردم. برام خیلی جالب بود که رفتارش رو بدون اینکه خودش متوجه باشه ببینم! دخترا وقتی می دیدنش، راهشون رو کج می کردن و از جلوش رد می شدن و بعضی هاشونم یه خنده اي تحویلش می دادن اما فریبرز انگار نه انگار که تو این دنیاس! اصلاً حواسش به هیچکدوم از اینا نبود. از این رفتارش خوشم اومد. راه افتادم طرفش که تا چشمش به من افتاد تکیه ش رو از دیوار ورداشت و اومد طرف من »

- خیلی طول دادم؟

- نه.

- هیچ جا نرفتی؟

- نه.

- اگه من یه سال م کارم طول می کشید همونجا می موندي؟

- آره.

- جدي داري حرف می زنی یا شوخی می کنی؟!

- مگه نگفتی صبر کنم تا برگردي؟

« به خدا داشت حقیقت رو می گفت! یعنی هیچ دروغ و ریایی، نه تو صداش بود و نه تو چشماش! وقتی انقدر معصومانه حرف می زد، ته فلبم یه احساس عجیبی پیدا می شد که تا حالا برام وجود نداشته بود! بهش گفتم »

- نمی خواي بریم ناهار بخوریم؟

- اگه تو می خواي بریم.

- مگه گرسنه ت نیس؟

- نه.

- منم میل به غذا ندارم.

- پس چیکار کنیم؟

- می خوام باهات حرف بزنم. بیا بریم یه جا که خلوت باشه.

١٠

« دوتایی راه افتادیم قسمت پشت دانشکده مون که چند تا راه داشت و کنارش نیمکت بود و شمشادها جلوي دید رو گرفته بودن. اکثر دانشجوها، یا رفته بودن ناهار خوري یا بعد از ظهر کلاس نداشتن و رفته بودن خونه.

دوتایی رو یه نیمکت نشستیم. ساکت فقط داشت تو دهن منو نگاه می کرد که چی می خوام بهش بگم! عین یه بچه !»

- ببین فریبرز، من کاملا گیج شدم!

- چرا؟

- چرا نداره دیگه! وقتی یه پسر به یه دختر اینطوري پیشنهاد ازدواج بده خوب معلومه که دختره حسابی گیج می شه!

- خب!

- یعنی می خوام بگم تو می خواي چیکار کنی؟

- چی رو؟

- زندگی ت رو! می خواي اینجا بمونی؟ می خواي درس بخونی؟ می خواي بري؟! چیکار می خواي بکنی؟

- می خوام اینجا بمونم و با تو عروسی کنم.

-خونواده ت چی؟

- اگه تو منو دوست داشته باشی اینا دیگه مسئلۀ مهم ی نیس!

- چرا، هس!

- آخرش اینه که پدرم منو طرد می کنه.

- واقعا اینکارو می کنه؟

- آره.

- یعنی اگه خلاف میلش عمل کنی طردت می کنه؟

- آره، اگه حرفش رو گوش ندم، انگار دیگه پسرش نیستم.

- اون وقت می خواي چیکار کنی؟

- من انقدر تو رو دوست دارم که برام این چیزا مهم نیس.

- تو همین مدت کوتاه انقدر از من خوشت اومده؟

- دوست داشتن احتیاج به زمان زیاد نداره.

« نمی دونستم چی باید بهش بگم. واقعا احتیاج داشتم که یه نفر کمکم کنه. یه خرده صبر کردم و بعد بهش گفتم »

- می دونی زندگی سختی هایی داره. یه دختر و پسر اگه بخوان با هم زندگی کنن، علاوه بر دوست داشتن یه چیزاي دیگه اي هم احتیاج دارن.

- مثلا چه چیزایی؟

- خونه، زندگی، پول!

- خب تو بعد از ازدواج مون درس ت رو بخون، منم می رم یه کاري پیدا می کنم و خرج زندگی مون رو در می آرم.

- یعنی درس و دانشگاه رو ول کنی؟!

- خب آره!

- اصلا!! حرفشم نزن! اگه منو دوست داري باید از همین الان که کلاس بعدي مون شروع میشه، مرتب بیاي سر کلاس و دیگه م غیبت نکنی!

« یه نگاهی به من کرد و گفت »

- باشه، هر چی تو بگی.

- همین الانم خیلی از درس عقب اقتادي.

- باشه

- حالام پاشو بریم. یه خرده دیگه، کلاس شروع می شه.

از جاش بلند شد ام ا سر جاش واستاد و حرکت نکرد. می خواست یه چیزي بهم بگه ام «انگار خجالت می کشید »

- چیزي می خواي بگی؟

- آره.

- بگو.

- اگه من بخوام با تو ازدواج کنم، پدرم منو از همه چی محروم می کنه. از خونه م بیرونم می کنه! می خوام بگم که بعدش هیچی ندارم.

« ساکت شد. منم فقط نگاهش کردم که گفت »

- اونوقت بازم حاضري با یه همچین کسی ازدواج کنی؟

« همونجوري که راه افتادم گفتم »

١٢

- من اگه خواستم با کسی ازدواج کنم به این مسائل توجهی نمی کنم.

« تا اینو گفتم، مثل یه پسر بچه که بهش قول یه اسباب بازي رو داده باشن خوشحال و خندون دوئید و رسید بهم !»

***

عصر اون روز، جریان استاد مظاهر رو به مامانم گفتم و ازش اجازه گرفتم و راه افتادم طرف خونه ش. آدرسی که بهم داده بودن، بالاي خیابون مستوفی بود تو همون یوسف آباد.

تو یوسف آباد، خیابون مستوفی معروف بود. یه خیابون خیلی قشنگ و خلوت بود که خونه هاش از همه جاي یوسف آباد گرون تر بود. عصر اگه کسی از اون طرفا رد می شد، هر جا رو که نگاه می کرد، پسر و دختراي جوون رو می دید که دست تو دست هم، اونجا قدم
می زدن.

خلاصه سر راه یه دسته گل خریدم و مستوفی رو گرفتم و قدم زنون رفتم بالا. چه منظره اي داشت این خیابون! دو طرف درختاي چنار که برگ هاشون زرد و نارنجی و قرمز و سبز بودن، مثل یه تابلوي نقاشی! لاي درختام پر بود از گنجیشک! گاه گاهی م صداي یه دسته کلاغ که داشتن رو آسمون پرواز می کردن می اومد! جا به جام که جفتاي عاشق با همدیگه مشغول قدم زدن بودن! خلاصه حال و هوایی پیدا کرده بود اونجا! هر کدوم از اونا رو که می دیدم، دلم می گرفت! نمی دونم چرا،شاید حسادت بود! شاید دلم می خواست که جاي اونا من و فریبرز الآن در حال قدم زدن بودیم!

یه چندتا خیابون رو که رد کردم، خونۀ استاد معلوم شد. یه بار دیگه آدرس رو نگاه کردم. درست اومده بودم. خونۀ استاد یه خونۀ خیلی خیلی بزرگ و قدیمی بود، سر نبش خیابون مستوفی. سه طبقه داشت. زنگ طبقۀ اول رو زدم که یه خانمی آیفون رو جواب داد.

خودم رو معرفی کردم. انگار داشت از یکی چیزي می پرسید که کمی طول کشید تا در رو واکرد و گفت بفرمایین تو. در رو واکردم و رفتم تو و از سه چهار تا پله رفتم بالا و رسیدم جلوي یه در که واشد و یه خانم پیر اومد جلوم و سلام کرد. بهش نمی خورد که خانم استاد باشه. حتماً خدمتکارش بود. جوابشو دادم و رفتم تو خونه. بیچاره انگار پا درد داشت. آروم آروم جلو رفت و منم دنبالش رفتم. از یه راهرو رد شدیم و وارد یه سالن بزرگ شدیم. توش دو سه دست مبل گذشته بودن اما همه قدیمی. اون خانم پیر، آروم از لاي مبل ها رد شد و رسید جلو در یه اتاق و چند تا ضربه به در زد و بعد لاي در رو واکرد و خودش رفت کنار. ازش تشکر کردم دسته گل رو دادم بهش و رفتم تو. تا وارد اتاق شدم، آخر اتاق که نسبتاً بزرگم بود، چشمم افتاد به استاد که زیر کرسی خوابیده بود. برام عجیب بود که این وقت سال کرسی براي چی گذاشتن. کفشامو در آوردم و رفتم جلو و سلام کردم. استاد جوابی بهم نداد اما لبخند و نگاه مهربونش از صد تا جواب برام گرمتر و شیرین تر بود.

وقتی رسیدم دمِ کرسی، گفت »

- می دونی دخترم آدم وقتی ناجیِ خودش رو می بینه چه احساسی داره؟

« بهش خندیدم »

« رفتم یه طرف دیگه کرسی نشستم که گفت »

- این کرسی رو که می بینی، زمستونی تابستونی یه! همیشگی یه!

« با خنده گفتم »

- تابستون زیرش چی روشنه استاد؟

- پنکه! لحاف یه طرفش رو میزنم بالا و یه پنکه میذارم جلوش!

« دو تایی شروع کردیم به خندیدن. وقتی خنده ها تموم شد گفت »

- خب. من حالا چه جوري باید از یه دختر خوشگل که شکل دختراي خارجی یه و جونم رو نجات داده تشکر کنم؟

- همین جمله هاي قشنگی که گفتین جبران همه چیز رو کرد استاد.

« بازم با مهربونی نگاهم کرد و گفت »

- خیال داري مهندس ساختمان بشی، آره؟

- خیلی دلم می خواد.

- می شی، حتماً می شی. منم تا اونجایی که بتونم بهت کمک می کنم.

- ببخشین استاد، شما اینجا تنها زندگی می کنین؟

« یه آهی کشید و گفت »

- آره عزیزم. همسر خودم رو چند سال پیش از دست دادم. انیس و مونسم بود. دو تا پسر دارم و یه دختر که هر سه تاشونم منو گذاشتن و رفتن اون سر دنیا. هفته اي، دو هفته اي یه بار بهم تلفن می کنن و مثلاً حق فرزندي رو بجا می آرن. تو از خودت بگو.

پدرت به چه شغلی مشغول هستن؟

« بهش گفتم که پرسید »

- چند تا خواهر برادرین؟

« اومدم جواب بدم که در زدن و اون خانم پیر با یه سینی چایی و دسته گلی که من آورده بودم و گذاشته بودشون تو یه گلدون اومد تو.

« استاد با دیدن گل ها گفت »

- اي واي! عزیزم خودت گلی، چرا دیگه زحمت کشیدي؟!

- قابل شما رو نداره استاد.

- به به! چه گلاي قشنگی!

« فنجون چایی رو که اون خانم بهم تعارف کرده بود ورداشتم و تو دستم نگه داشتم و تازه متوجۀ اتاق شدم. یه طرف اتاق به طور کامل کتابخونه بود. یه طرفش، انواع و اقسام تابلوهاي خطی رو به دیوار زده بودن و طرف دیگه ش تابلو هاي نقاشی. اون طرف دیگۀ اتاقم پ ر بود از عکساي استاد و همسر مرحومش و سه تا بچه هاش » - داري گذشتۀ منو مرور می کنی؟

- بله؟!

« تازه متوجه شدم چی می گه »

- اینا که می بینی، تاریخ منه!

- خط و نقاشی ها، همه کار خودتونه؟

- آره، اگه بشه اسمشو خط و نقاشی گذاشت. بالاخره هرچی که هس، همینه! مایۀ وجود من!

- این تابلوهاي نقاشی خیلی قشنگ کشیده شدن! واقعاً شما یه هنرمند هستین!

- هنرمند؟!

« خندید و گفت »

- هنر صورت قشنگ توئه عزیزم، هنرمندم ایزد داناست. بقیه فقط ح رفه!

« ازش تشکر کردم و پرسیدم »

- تنهایی حوصله تون اینجا سر نمی ره؟

- اینجا تنها نیستم.

١٥

- با همین خانم که چایی آوردن زندگی می کنین؟

- با عشقم زندگی می کنم! با خاطراتم.

« یه اه دیگه کشید و گفت »

- اکثراً که دانشگاه هستم. سرم رو با کار گرم می کنم. وقتی م که می آم خونه، همین چیزا همدم و مونسم هستن.

- کی بر می گردین دانشگاه؟

- اگه خدا بخواد هفتۀ دیگه. وضع درسی ت چطوره؟

- خوبه استاد.

- در هر صورت من یه زندگی به تو بدهکارم. هر وقت خواستی بگو بدهکاریم رو بدم!

« دو تایی خندیدیم و بعد از کمی صحبت کردن، ازش اجازه گرفتم و بلند شدم که گفت هر وقت خواستم برم خونه ش.

خلاصه ازش خداحافظی کردم و برگشتم خونه. برام رفتن به خونۀ استاد مظاهر و حرف زدن باهاش خیلی جالب بود.

فردا صبحش که رفتم دانشگاه، بعد از دیدن ژاله و مهناز، سراغ فریبرز رو گرفتم. هنوز نیومده بود. با بچه ها رفتیم سر کلاس یه جا نشستیم که چند دقیقه بعد در واشد و فریبرز اومد تو. یه شلوار یشمی خوشرنگ پوشیده بود با یه بلوز سدري رنگ. خیلی خوش تیب شده بود از همون دم در کلاس بهم خندید و اومد تو و سلام کرد و گفت »

- دیگه شدم یه دانشجوي منظم! خوبه؟

« بهش خندیدم. نشست رو صندلی بغلی من و از لاي کلاسورش یه بستۀ کوچیک کادو شده در آورد و گرفت جلو من و گفت »

- اینو براي تو گرفتم. خدا کنه ازش خوشت بیاد.

- براي من؟! به چه مناسبت؟ مگه چه خبره؟

- همینطوري.

« ژاله و مهناز یه نگاه به بستۀ کادویی کردن و یه نگاه به من و فریبرز که مهناز گفت » - خدا شانس بده. حالا اگه نمی تونی مناسبتی براش پیدا کنی، بده ش به من در یک ثانیه براش هزار تا مناسبت جوري می کنم!

« بسته رو واکردم. یه عطر کوچولو بود. درش رو واکردم و بوش کردم »

١٦

- اوووم ...! واقعاً خوش بوئه فریبرز! سلیقه ت خیلی عالیه!

« تا اینو گفتم، یه دفعه از پشت سرم صداي سوت و کف زدن بلند شد! برگشتم دیدم تمام بچه هاي کلاس، بی سر و صدا جمع شدن پشت سرمون! هر کدوم شروع کردن به شوخی کرد و سربسر ما گذاشتن! شوخی هاي ساده و بی غرض! یه احساس خیلی خوب تو خودم حس کردمو شادي! پس می شه که فریبرز رو دوست داشته باشم و آخرش گریه و غم نباشه!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:26 توسط صدف|

فصل ۱.

« اولین روز دانشگاهه!دانشگاه تهران!یه آرزو !»

جلوي در اصلی دانشگاه وایستادم!ترسیدم!جرات نمی کنم برم تو!جلوي در دانشگاه واستادم و به سر در قشنگش نگاه می کنم!

همیشه آرزوي یه همچین روزي رو داشتم!

حالا اون روز شده اما من می ترسم!

یه لحظه چشمامو بستم و به خودم گفتم:

-تو دریا هستی!پر اراده و شجاع!با پشتکار زیاد!آروم اما سخت کوش!وقتی هم که عصبانی

دیگه چیزي جلودارش نیست!پس برو تو!و رفتم تو!

تا از در دانشگاه وارد شدم،چند تا سال آخري جلوي در وایستاده بودن.نمی دونستم باید کجا

برم.رفتم جلوتر و از یکی از اون پسرا پرسیدم :

-ببخشید آقا،من سال اولی م،می شه بفرمایین من کجا باید برم؟

« : تا اینو گفتم،اونم معطل نکرد و گفت

-قربون من!

« ! یه دفعه همشون زدن زیر خنده !مونده بودم چی جوابشو بدم

بغض گلومو گرفته بود.چیزي نمونده بود بزنم زیر گریه ،اما جلو خودم رو گرفتم و محکم

واستادم و بهشون نگاه کردم که یکیشون با خنده گفت که این فقط یه شوخی بوده و همگی

با من راه افتادن و با خنده و شوخی،منو رسوندن جلو دانشکده ام.

شروعش برام خیلی جالب بود.یه شروع خاطره انگیز!دانشگاه تهران!سال ٤٨ !یه آرزو!

اولین کسی که یادمه باهاش آشنا شدم ژاله بود.یه دختر درس خون و زرنگ مثل

خودم.داشتم این ور و اونور نگاه می کردم که از پشت بهم گفت:

-میدونم چه احساسی داري!

« برگشتم ظرفش »

-سلام،اسم من ژاله س.

سلام،اسم منم دریاس.

-چه اسم قشنگی،مثل خودت میمونه!

-اسم تو هم مثل خودت قشنگه.

-از کدوم دبیرستان دیپلم گرفتی؟

-هدف

-واي !خدا جون!حتما شاگرد اول کنکور شدي!

-نه،چهارم.

-راست میگی؟!!پس حتما باید با من دوست شی!بیا اینجا ها رو بهت نشون بدم.

-مگه اینجا ها رو بلدي؟

-نه،اما حالا که دو تا شدیم میریم یاد میگیریم!!

« دو تایی زدیم زیر خنده،داشتیم می خندیدیم که گیتام از در دانشگاه اومد تو.البته اون موقع هنوز نمیشناختیمش.اومده بود و واستاده بود تو سالن و هی این ور رو نگاه می کرد ، مثل خود من. تا چشمش به ما افتاد که داریم می خندیم ، اونم خندید و اومد جلومون و گفت :

- خوش به حالتون که دارین می خندین! منکه الآن نزدیکه بزنم زیر گریه!))

دوباره ماها زدیم زیر خنده که اونم شروع کرد به خندیدن و با هم آشنا شدیم و سه تایی راه افتادیم که به قول ژاله فوضولی کنیم و به همه جا سرك بکشیم.

از در دانشکده اومدیم بیرون و پیچیدیم به سمت راست که پرِ شمشاد بود.یه خرده که

رفتیم که ژاله گفت:

-بچه ها! اونجا رو!عینِ پارك دم خونه ي ماس !

راست می گفت ، یه مجوطه بود که بین شمشادها محصور شده

بود وخیلی دنج و خلوت! چند تام نیمکت زیر درختا و شمشادا

که خیلی م ارتفاع داشت گذاشته بودن.سه تایی رفتیم طرف اونجا و تا رسیدیم ، یه که خیلی م هول شده بود ،چندتا سرفه کرد و از بغل ما با خجالت رد شد و رفت!سه تایی با تعجب داشتیم اونو نگاه می کردیم که از پشت شمشادا صداي یه دختر اومد که گفت:

-نمی شد حداقل چندتا سرفه بکنین بعد بیاین؟!

سه تایی برگشتیم و نگاهش کردیم.صورتش ب د ك نبود. داشت سر و وضعش رو درست

می کرد. ژاله گفت:

-آخه خبر نداشتیم شما اینجا مشغول راز و نیازین!!

دختره که خنده ش گرفته بود گفت:

-گم شین! داشتم ازش چندتا سوال درباره ي دانشگاه می کردم!

ژاله – حالا فرصت شد که بهت جواب بده یا نه؟!

همگی زدیم زیر خنده که دختره اومد جلو و گفت:

- اگه شما یه دقیقه دیرتر می رسیدین، ،آره!حالا که گذشت!اسم من مهنازه،شما هام سال اولی هستین؟

بهش جواب دادیم وبا هم آشنا شدیم و دوست. خیلی راحت! با چندتا کلمه!

ژاله زود پرسید:

- تو چطور هنوز نرسیده ، ا نقَد ر سریع جا افتادي؟!

مهناز که داشت می رفت کتاباشو برداره با خنده گفت:

- اینجا دانشگاهه، دبیرستان که نیس! دیگه از خانم مدیر و خانم ناظم خبري نیس!شما هام راحت باشین و با دل راحت، هرچی سوال دارین از این پسرا بپرسین!

اینجوري اولین روز دانشگاه براي من شروع شد.

چهار تایی برگشتیم تو دانشکده و رفتیم سر کلاس و بغلِ همدیگه نشستیم.کم کم بچه هاي دیگه م اومدن تو کلاس. پسر و دختر. دخترا ، بعضیاشون لباساي ساده پوشیده بودن و خیلی معمولی. اما بعضیا با لباساي آنچنانی و دامن هاي کوتاه و آرایش کامل بودن.پسرام همینجور! از سر و وضع بعضیاشون می شد فهمید که درس خونن اما بیشترشون با شلوار جین و بلوزهاي اسپرت و ادکلن زده و خلاصه خیلی شیک می اومدن سر کلاس. بیشترشونم، تا وارد کلاس می شدن، همون دمِ در یه خرده صبر می کردن و یه نگاهی به دخترا می کردن و مثل اینکه یکی نظرشون رو بگیره ، صاف می رفتن و رو صندلی کناریش می نشستند. حالا اگه دختره ازش خوشش نمی اومد ، یه خرده بعد ، طوري که به پسره برنخوره، آروم بلند می شد و جاشو عوض می کرد.بالاخره ، تقریبا کلاس پر شده بود وفقط چندتا ردیف آخر خالی بود. ما چهار تا ، چون جزء اولین نفراتی بودیم که رفته بودیم تو کلاس ، برامون خیلی جالب بود تک تک تازه وارد ها رو ببینیم! چه دختر، چه پسر. اونا می اومدن تو کلاس و مهناز در مورد هرکدوم شون یه اظهارنظري می کرد و گیتام گفته هاشو تایید می کرد.

مهناز - واي! چه پسر خوشتیپی! اووم!! چه ادکلنی! بچه ها ترو خدا جاوا کنین ، شاید اومد

بغل من نشست! ا وا! خاك تو سرِ بی سلیقه ت!

گیتا- این یکی ر.! از قبلی م بهتره!

مهناز - چیه تپیدین تو همدیگه؟! بلندشین سوا سوا بشینین آخه!

ژاله – می گم مهناز! چطوره صندلی ت رو ورداري ببري و بزاري اون وسط و هفت هشت

تا صندلی م بچینی دورت!

اینجوري مجبور نمی شی بین همه ي اینا، یه نفر و انتخاب کنی.

مهناز - آي گفتی! بخدا حیفم میاد بگم کدوم از اون یکی خوش قیافه تر و خوش تیپ تره! این یکی رو نگاه کن! فکر کرده داره میاد مکتب خونه! عینکش رو ببین! معلومه از اون بچه خَرخوناس!چه دماغی داره!عین سرسره ي فتحعلیشاه!واي که قربون این یکی برم!

گیتا- ایش!این آکله رو ببین!انگار از دماغ فیل افتاده!آرایش کردنشو ببین مهناز!با یه من کرم پودر نمیشه تو صورتش نگاه کرد!

مهناز - این باید میرفته بالماسکه!اشتباهی اومده اینجا!

« آروم به ژاله گفتم »

-بلند شو بریم یه جاي دیگه بشینینم.

« ژاله کتاباشو ورداشت و بلند شد.منم بلند شدم که مهناز گفت :»

-چی شده؟! خلوتش کردین؟

« بدون اینکه جوابشو بدیم،رفتیم چند تا ردیف اونور تر ،تقریبا آخراي کلاس نشستیم.اصلا

حوصله ي اینجور دخترا رو نداشتم.براي منم جالب بود دانشجوهایی رو که می آن کلاس ببینماما اینکه در مورد هر کدومشون یه چیزي بگم ،نه!

تو کلاسمون،همه جور دانجویی بود.از طرز لباس پوشیدنشون می شد فهمید که از نظر مالی وضعشون چه جوریه.اما بدون استثنا همشون تمیز و آراسته بودن.شوخی نبود!اینا تونسته بودن که از سد کنکور رد بشن و وارد دانشگاه بشن.داشتم به این چیزا فکر می کردم که یه دفعه در کلاس وا شد و یه پسر بلند قد و خوش هیکل اومد تو.بی اختیار نظر همه بهش جلب

شد؛مخصوصا دخترا!یه سکوت عجیبی تو کلاس ایجاد شده بود.نمی دونم چه جوري بگم اما این پسر با همه ي پسراي دیگه فرق داشت!چشم و ابرو مشکی و با موهاي سایه و پر پشت و بلند که معلوم بود قبل از اومدن فقط یه چنگ نوشون زده.یه شلوار جین مشکی پوشیده بود با یه بلوزخیلی قشنگ مشکی.ابرو هاي پر و کشیده اي داشت و اسکلت صورتش خیلی خوش فرم بود.سبیل نداشت اما معلوم بود که یکی دو روز صورتش رو اصلاح نکرده.بر خلاف تمام پسرا که با لبخند وارد کلاس می شدند،اون خیلی سرد وارد کلاس شد و بذون اینکه حتی به یه دختر نگاه بکنه،اومد طرف آخر کلاس و یه گوشه که کسی نبود رو یه صندلی نشست.با نشستن اون،یکی یکی،سر دخترا به بهانه هاي مختلف برگشت عقب.اما اون سرش رو انداخته بود پایین و تو فکر بود.از جایی که نشسته بودم به سختی می شد ببینمش.زیر چشمی نگاهش کردم.فقط نیمرخش معلوم بود.دلم نمی خواست مثل دختراي دیگه برگردم و نگاش کنم.ژاله داشت مرتب باهام حرف می زد و مجبور بودم که سرم رو برگردونم طرفش که متوجه نشه که میخوام به اون پسره نگاه کنم اما هر کاري می کردم ،انگار یه نفر به زور سرم رو می گرفت و بر می گردوند طرفش!یه حس کنجکاوي بود.دلم می خواست بدونم که این آدم چه جور شخصیتی داره.از یه لحظه که ژاله ساکت شد استفاده کردم و سرم رو انداختم پایین و زیر چشمی نگاهش کردم.از همون نیمرخش معلوم بود که صورت مردونه و قشنگی داره.نمیدونم داشت به چی فکر می کرد که دندوناش رو به هم فشار داده بود و عضلات فکش منقبض شده لودن و چهره اش رو خیلی مردونه تر نشون می داد.ابرو هاش خیلی کشیده و بلند بودن و با یه شکست خیلی قشنگ ،چشماشو کادر کرده بودن.تا اونجا که می تونستم ببینم تو صورتش اثري از خوشحالی نبود.یه غم!یه غم بزرگ تموم چهره اش رو پوشونده بود!آستین بلوزش رو کمی کشیده بود بالا ماهیچه هاي پیچیده ي ساعدش کاملا نشون می داد که بدن ورزیده اي داره.دماغ خوش فرمش خیلی خوب تو صورتش نشسته بود.مو هاي کمی بلندش که از جلو به طرف بالا شده شده بود .با اون حالت آشفتگی ،یه جلوه ي خاصی بهش می داد.گوشش کوچیک و خوابیده بود و به قول مامانم بل بل گوش نبود.یه پوتین جیر مشکی پوشیده بود که تازه مد شده بود و با لباسش هماهمنگی داشت.حاضر بودم نصف عمرم رو بدم که بفهمم الان داره به چی فکر می کنه!دلم می خواست بدونم که چرا بر عکس بقیه اونقدر تو خودشه!دلم می خواست بدونم که خودشو گرفته یا اخلاقش اینطوریه.

داشتم به این چیزا فکر می کردم که یه دفعه سرش رو چرخوند طرف من!اونقدر تو افکارم غرق شده بودم که نتونستم عکس العمل نشون بدم!نگاهش تو نگاهم قفل شد،طوري که قدرت هر حرکت رو ازم گرفت!احساس کردم که خون ریخت تو صورتم!یه دفعه تو تموم تنم،یه گز گز خفیف حس کردم!یه حال عجیبی شده بودم که شکر خدا،نگاهش از من سر خود طرف پنجره ي پشت سرم.نمی دونم اگه یه خرده دیگه همونجور بهم نگاه می کرد ،چه اتفاقی برام می افتاد!شاید می زذم زیر گریه!تازه متوجه ي خودم شدم!یه دستمو گذاشته بودم زیر سرم و داشتم راحت نگاهش می کردم!از رفتار خودم خجالت می کشیدم!زود کلاسوري رو که با خودم آورده بودم وا کردم و شروع کردم ورق زدن،مثل اینکه دنبال یه نوشته می گردم.این کارمم احمقانه بود!کلاسور سفید سفید! اولین روز دانشگاه!

-ذزیا!دنبال چی می گردي؟؟!

-هان؟؟!هیچی!دنبال یه شماره تلفن می گردم.

-شماره تلفن کی؟

-هان؟ ١شماره ي چیز!شماره ي یکی از دوستام.

« شانس آوردم تو همین موقع استاد وارد کلاس شد وگرنه اونقدر هول شده بودم که ممکن بود خیلی راحت به ژاله اعتراف کنم که دروغ می گم و یه لحظه پیش فقط داشتم به اون پسره نگاه می کردم!

خلاصه همگی از جامون بلند شدیم و استاد بهمون سلام کرد و ازمون خواهش کرد بشینیم و شروع کرد برامون حرف زدن.هرچی می گفت می شنیدم و می فهمیدم اما فقط در قشر سطحی مغزم جا می گرفت چون عمق مغزم فقط متوجه وجود اون پسر بود که از چندتا صندلی اونورتر،سایه ش رو انداخته بود رو ذهن من!هر حرکت کوچیکی که می کرد، امواجش مستقیما رو ذهن من اثر میذاشت!اونقدر این احساس رو نزدیک حس می کردم که وقتی یه دفعه خودکارش از دستش افتاد رو زمین،من یه متر از جام پریدم که خودش با تعجب بهم نگاه کرد!

بازم از دست خودم عصبانی شدم!به مغزم فشار آوردم که فکرش رو از توش بیرون کنم و حواسمو بدم به چیزایی که استاد داشت می گفت.انگار کمی موفق شده بودم.دستم داشت تند تند، نوشته هاي روي تابلو رو می نوشت.به خودم امیدوار شدم و یه لبخند نشست رو لبم.مرتب سرم رو بلند می کردم و یه نگاه به تابلو میکردم و هرچی روش نوشته، تو کلاسورم می نوشتم.یه یادآوري از درس هاي گذشته بود.

خط آخر صفحه رو نوشتم و تا خواستم ورق بزنم که احساس کردم که اون سایه ي سیاه، خیلی واقعی، بغل دستم واستاده!برگشتم طرفش!نفسم بند اومده بود!فقط نگاه می کردم!

-ببخشید،خودکار اضافه دارید؟

باید جواب می دادم ولی خیلی ابلهانه و سمج،فقط نگاه می کردم!اونم همینطور اما نه ابلهانه!

یه آن به خودم اومدم و با یه حرکت موهامو از جلو صورتم ریختم کنار و از تو کیفم یه خودکار درآوردم و گرفتم طرفش.از دستم گرفت و بدون حرف رفت سرجاش نشست!بدون حتی یه تشکر خشک و خالی!این دفعه ازش حرصم گرفت!سرمو برگردوندم طرف تخته که دیدم همه ي دخترا، برگشتن وبا حسرت دارن به من نگاه می کنن!نگاه شون طوري بود که انگار حق اونا رو خورده بودم!

دوباره شروع کردم به نوشتن.دیگه دلم نمی خواست که حتی یه نگاه بهش بکنم.یعنی دلم می خواست اما از نگاه شماتت آمیز دخترا وحشت داشتم.

خلاصه اون کلاس تموم شد و بچه ها بلند شدن و رفتن سر کلاس دیگه.جالب این بود که

اکثر دخترا،این دفعه رفتن ردیف هاي آخر کلاس نشستن!من و ژاله شاید جزء آخرین نفرات بودیم که وارد کلاس شدیم.ردیف هاي جلو خالی بود اما عقبی ها،همه پر!

دوتایی تو ردیف دوم،نزدیک پنجره نشستیم و داشتیم با هم حرف می زدیم که بازم در کلاس واشد و سکوت سیاه،تو چهارچوب در ظاهر شد!بازم تو کلاس سکوت برقرار شد،سکوتی که دخترا باعثش بودن چون فقط صداي دخترا توي کلاس به گوش می رسید.

چشماي همه،روي اون پسر قفل شده بود!حالا دیگه تماشا کردنش،براي پسراي دیگه م جالب شده بود.

طرز نشستن من و ژاله طوري بود که ژاله وقتی می خواست با من حرف بزنه،می تونست طرف در کلاس رو هم ببینه اما نگاه من طرف پنجره بود و اگه می خواستم در کلاس رو نگاه کنم،باید حتما سرم رو می چرخوندم اونطرف.مخصوصا اینکارو نکردم و شروع کردم با ژاله که داشت پشت سر منو نگاه می کرد،حرف زدن.نمی فهمیدم دارم بهش چی می گم!

همینجوري جمله ها رو سر هم می کردم و می گفتم و در ضمن ناخودآگاه،مسیر حرکت شماي ژاله رو هم تعقیب کردم!هرچی مسیر چشماش به پشت سر من نزدیک تر و چشمانش گردتر می شد،توي تنم گرما بیشتري رو حس می کردم!احساس می کردم که جاي خون تو رگ هام،آب جوش به جریان افتاده و به هرجاي بدنم که وارد می شه،عضلاتم رو می سوزونه و می ره جلو!داشتم گُر می گرفتم که چشماي ژاله،پشت سر من ثابت شد!یه مرتبه تمام اون گرما،جاي خودش رو به سردي خشک داد!تنم مثل چوب شده بود.عرق سردي روي ستون مهره هام نشست.چشماي ژاله تو چشماي من قفل شد .تازه متوجه شدم که منم فقط دارم تو چشماي ژاله دنبال یه تصویر می گردم!تصویر پشت سرم! جرات برگشتن نداشتم که هیچی ،حتی قادر نبودم که صاف،روبروي تابلو بشینم!

صداي پچ پچ دخترا رو از پشت سرم می شنیدم و این دیگه از همه بدتر بود.انگار به خاطر

اینکه اون پسر،این ردیف رو براي نشستن انتخاب کرده بود،خودمو مقصر می دونستم!

بالاخره هر جور بود بدنم رو که خیلی خیلی سنگین شده بود،چرخوندم روبروي تابلو.روي

تابلو هیچی نوشته نشده بود

اما من داشتم بهش نگاه می کردم!نمی دونم چرا اینطوري شده بودم.نمیدونستم الان باید چی کار کنم!با خودم فکر کردم که اگه اون تو این ردیف و نزدیک من ننشسته بود،چی کار می کردم؟یه آن یادم افتاد که داشتم با ژاله حرف می زدم!سرمو بر گردوندم طرف ژاله.می خواستم خیلی عادي ،بقیه ي صحبتم رو ادامه بدم.زود یه جمله به ژاله گفتم اما جوابی که ازش شنیدم ،شوکه ام کرد!ژاله داشت بهم می گفت که دو تا صندلی اون ور تر از من نشسته!تازه فهمیدم چه سوال احمقنه اي ازش کرده بودم!خیلی راحت دستم رو براش رو کرده بودم و تمام افکاري رو که حتی خودمم دلم نمیخواست براي بار دوم تو مغزم تکرار بشه،به ژاله بروز داده بودم!خوشبختانه ژاله خانم تر از اونی بود که به روم بیاره،اما خیلی از خودم بدم اومد که تا این حد ساده لوحانه عمل کردم!ولی زیاد دیر نشده بود.بهتر دیدم که سکوت کنم چون در شرایطی بودم که ممکن بود هر جمله اي که گم،احمقانه تر از جمله ي قبل باشه!

شکر خدا بازم ورود استاد،جو رو به نفع من عوض کرد.تا اون موقع یادم نمیاد که هیچ وقت اینقدر از اومدن معلم سر کلاس خوشحال شده باشم!زود کلاسورم رو وا کردم و خودکارم رو از تو کیفم در آوردم و آماده ي نوشتن شدم،اما مگه حواسی برام مونده بود؟!هر چی سعی میکردم که ذهنم رو متمرکز کنم،نمی تونستم .فقط سوال بهد که تو فکرم ایجاد شد!سوال پشت سوال!جلو چشمام،رو تابلو ،فقط علامت سوال می دیدم!براي چی اون اینجا کنار من نشست؟یعنی به خاطر من اومده؟کلاس قبلی چی؟شاید به خاطر ژاله س؟شاید به خاطر اینکه این ردیف خلوت تر بوده؟یعنی ممکنه بین این همه دختر خوشگل،از من خوشش اومده باشه؟یعنی من از همه ي دخترا خوشگل ترم؟

یه دفعه ژاله آروم با آرنج زد تو پهلوم!برگشتم و نگاهش کردم که با چشماش،به کلاسورم اشاره کرد!جرات اینکه سرمو برگردونم و رو کاغذ کلاسور رو نگاه کنم نداشتم!می ترسیدم چیزایی رو روش نوشته باشم که با خوندنش همین جا از حال برم!اما خوشبختانه تو کلاسورم هیچ جمله اي نبود،فقط یه صفحه پر از علامت شوال بود »

« ساعت یه خرده از دوازده گذشته بود که کلاس تموم شد و همه راه افتادیم طرف غذاخوري دانشگاه.براي اولین بار بود که میخواستم تو غذاخوري دانشگاه غذا بخورم.کلا محیط دانشگاه با دبیرستان خیلی فرق داشت.دختر و پسر،با آزادي با هم حرف می زدن؛قدم می زدن؛دو تا دو تا یا اکیپی این ور و اون ور می نشستن و می گفتن و می خندیدن!خلاصه واقعا برام مثل یه رویا بود!

با ژاله رفتیم تو غذاخوري که یه سالن خیلی خیلی بزرگ بود که توش میز هاي ناهار خوري چیده بودن.دو تایی رفتیم و ژتون گرفتیم و رفتیم جلوي قسمتی که باید از اونجا غذا می گرفتیم.یکی یه سینه ورداشتیم و از یه جا ماست و نون و نوشابه گرفتیم و کمی جلوتر یکی یه بشقاب برنج با دو تا سیخ کباب کوبیده و دو تا دونه گوجه بهمون دادن و با ژاله رفتیم طرف میر هاي ناهار خوري.ژاله داشت دنبال جاي خالی میگشت.منم همین طور وانمود می کردم اما راستش تو تموم سالن چشم می نداختم تا ببینم اون پسره کجا نشسته!تو همین موقع از یه گوشه ي سالن اسم خودم رو شنیدم .دو تیی به طرف صدا برگشتیم.مهناز و گیتا بودن.راه افتادیم طرفشون.دو تا صندلی برامون نگه داشته بودن.ازشون تشکر کردیم و نشستیم.

مهناز - پس دوست پسرت کو؟

« فقط بهش نگاه کردم . دو تایی زدن زیر خنده که مهناز گفت

آقاي - « زورو » ! رو میگم!فقط یه نقاب کم داره و یه شمشیر!اونوقت عین زورو می شه

« جوابشو ندادم و شروع کردم به خوردن غذا.ژاله براي ایتنکه حرف رو عوض کرده باشه گفت

-چه قدر برنج کشیدن برامون!دو نفر آدم بخورن بازم زیاد میاد!بیرون همین غذا رو ٣ تومن کمتر نمیدن اونوقت اینجا پونزده زار باهامون حساب می کنن!

گیتا- خب اینجا دانشگاس!چلوکبابی نایب که نیس!اصلا نباید ازمون پول بگیرن!

مهناز - دریا خانوم نگفتی پسره رو کجا قایمش کردي ها؟!

ژاله-مهناز می زاري غذامونو بخوریم یا نه ؟!

مهناز - بخورین بابا،شوخی کردم.

گیتا- ولی عجب جاییه اینجا!کاشکی دبیرستان ها رو هم اینطوري میکردن.

مهناز - قرارههمینجوري بشه،می خوان دبیرستان ها رو هم مختلط کنن.

ژاله-شما ها فکر دیگه اي به جز این چیزا تو کلتون نیس؟

مهناز - چرا نیس؟!فکر زورو هم هس!

« دو تایی زدن زیر خنده.من توجهی بهشون نمی کردم و سرم به خوردن گرم بود.غذام که تموم شد بلند شدم و سینی رو برداشتم و به ژاله اشاره کردم که بریم.تا ژاله خواست بلند شه مهناز گفت:

-صبر کنین ماهام بیایم.

« چهار تایی راه افتادیم اون طرف.وقتی رسیدیم ،دیدم همه ي دانشجوها وایستادن و دارن یه اعلامیه رو میخونن.با اینکه از اون عقب به سختی می شد خط ها رو خوند،اما کنجکاوي باعث شد که با هر جون کندنی هست شروع کنیم به خوندن.چند خط اول رو متوجه نشدیم اما یه آن متوجه شدم که انگار یه اعلامیه علیه حکومته !»

مهناز - بچه ها بیاین بریم!واستادین اینجا چی کار؟!

ژاله –صبر کن ببینیم چی توش نوشته!

مهناز - به ما چه مربوطه توش چی نوشته؟

ژاله-ما دانشجوییم.باید از این چیزا سر در بیاریم.

مهناز - تو سر در بیار.اینجا انقدر چیزاي خوب هست که به این یکی نمی رسه!ما رفتیم.گیتا بیا بریم.

« دست گیتا رو گرفت و با خودش برد.من و ژاله شروع کردیم به خوندن .»

(در این برهه از تاریخ که کشور ما ،توسط روباه پیر استعمار و استثمار،تحت چپاول قرار..)

« راستش خیلی ترسیده بودم!در تمام مدتی که یادم میاد،پدر و مادرم منو از این چیزا ترسونده بودن براي همین به ژاله گفتم »

- ژاله،بیا بریم.

- بزار بخونیم ببینیم توش چی نوشته.

 -بیا بریم،من می ترسم.

 -ترس،این جا این چیزا آزاده.

 -باشه.اما من از این چیزا خوشم نمیاد.بیا بریم.

« دستشو کشیدم و با خودم بردم.یه خرده که جلوتر رفتیم،صداي دست زدن و خوندن شنیدیم!انگار یه عده داشتن آواز می خوندن.رفتیم اون طرف.از دور یه عده دختر و پسر رو دیدیم که دور هم جمع شدن و دارن آواز می خونن و دست می زنن.برامون خیلی جالب بود.ناخودآگاه رفتیم طرفشون.تا رسیدیم مهناز و گیتا رو هم دیدیم.مهناز که واقعا داشت از ثانیه ثانیه ي زندگی اش لذت می برد تا ما رو دید گفت »

-دیدین بهتون گفتم اینجا چیزاي خوبتري م پیدا میشه!

چند تا از بچه ها اون وسط معرکه گرفته بودن.یه گرام « تپاز » رو گذاشته بودن وسطشون

« و دورش جمع شده بودن و دست می زدن و آواز می خوندن.ناخودآگاه ما هم به شوق اومدیم!یه جو خیلی خوبی به وجود اومده بود.همونطور که بچه ها یه دایره درست کرده بودن و ماهام یه گوشه ش واستاده بودیم،چشمم افتاد به چشم یه پسري که روبروم واستاده بود و داشت منو نگاه می کرد.نمی دونم چرا بیخودي بهش خندیدم!زود خودمو جمع و جور کردم و شروع کردم بچه هاي دیگرو نگاه کردن اما پسره از اون طرف ،دایره ي بچه ها رو دور زد و اومد کنار من و تا رسید با خنده گفت »

- سلام،اسم من ابی یه،اسم شما چیه؟

- سلام،منم دریا هستم.

- خوشبختم،سال اولی هستین؟

- بله.شما چی؟

- سوم،سال سومم،از موزیک خوشتون میاد؟

- خیلی!ولی انگار الان کلاسمون شروع میشه.

- بیاین،این شماره تلفنه منه ،هر وقت حوصله داشتین یه زنگ به من بزنین.

« رو یه تیکه کاغذ شماره تلفن و اسم و فامیلش رو نوشت و داد به من.منم خیلی راحت ازش گرفتم و خداحافظی کردم و راه افتادم طرف کلاسم،بدون اینکه به ژاله یا بقیه چیزي بگم!نمی دونم چرا اینطوري شده بودم!شاید تحت تاثیر جو دانشگاه بود !شاید احساس
می کردم که بزرگ شدم!شایدم فقط هول شده بودم!تو این فکرا بودم که ژاله بازوم رو گرفت »

- کجا میري؟

- کلاس.

- چرا بی خبر؟چطور منو صدا نکردي؟

- نمیدونم ژاله!اصلا انگار منگم!

- اون چی بود پسره بهت داد؟

- « کاغذ شماره تلفن هنوز تو دستم بود .»

- -شماره تلفنش رو بهم داد.

- یه چیزي بهت بگم ناراخت نمیشی؟

- نه،بگو.

- کارات یه جور عجیبیه!تو رفتارت تضاد هست!

- چطور؟

- وقتی مهناز اینا در مورد پسرا حرف می زنن ناراحت می شی،اما خودت خیلی راحت از یه پسري که نمی شناسیش شماره تلفن می گیري!

« راست می گفت.خودمم از این رفتارم گیج شده بودم.نگاهش کردم و گفتم »

-نمی دونم چرا اینطوري شدم ژاله!خودمم موندم!

« . کاغذ رو مچاله کردم و انداختمش دور.ژاله بهم خندید و دو تایی رفتیم طرف کلاسمون کلاس بعد از ظهرمون تموم شد.عجیب اینکه اون پسره یا به قول « زورو » سر کلاس منهاز نیومد.براي منم اهمیتی نداشت.یا حداقل اینطوري به خودم می قبولوندم.بعد از کلاس از دانشگاه بیرون اومدیم و قدم زنون تا سر چهار راه پهلوي رفتیم و اونجا از ژاله خداحافظی کردم چون من باید اتوبوس خط ١٠٣ رو سوار می شدم که می رفت یوسف آباد و ژاله باید این طرف خیابون سوار می شد که می رفت طرف پارك شهر.خونه شون تو منیریه بود.

سه ربع بعد رسیدم خونه خسته اما خوشحال.دلم می خواست زود ،تموم اتفاقاتی رو که اون روز تو دانشگاه افتاده بود ،براي مادرم تعریف کنم.مادرم انگار خیلی مشتاق بود.

تند لباسامو عوض کردم و دست و صورتم رو شستم و رفتم تو آشپزخونه.

مادرم دو تا چایی ریخته بود و گذاشته بود رو میز و خودشم رو یه صندلی پشت میز نشسته بود منتظر من.پدرم هنوز از اداره بر نگشته بود.

رو یه صندلی کنار مادرم نشستم و از سیر تا پیاز ،همه چیزو براش تعریف کردم.همه چیز رو،حتی گرفتن شماره تلفن!اونم با صبوري به تموم حرفام گوش کرد و با یه لبخند قشنگ ،فقط گفت:

- گاهی وقتا آدما هول می شن و نمیدونن دارن چی کار می کنن اما مهم نیس.رفتار بعدشه که مهمه!کار تو هم بعدش خوب بوده.

« همین چند تا جمله انگار تموم سنگینی بار وجدانم رو سبک کرد و شاد و خوشحال رفتم تو اتاقم سر درس هام .»

* * * *

« فردا صبحش،سر ساعت هشت و نیم تو دانشگاه بودم.داشتم این ور و اون ور رو نگاه می کردم و دنبال ژاله بودم که از پشت صدام کرد.اونقدر خوشحال شدم که نگو.زود بغلش کردم.اونم انگار همین احساس رو داشت »

- دلم برات خیلی تنگ شده بود ژاله!

- به خدا دل منم همینطور!همش از خدا می خواستم که زودتر صبح بشه و بیام دانشگاه و تو رو ببینم.

- بیا بریم سر کلاس.

- بریم.

« دو تایی ، دست تو دست هم راه افتادیم طرف دانشکده ي خودمون.همه جاي دانشگاه قشنگ بود .زمین چمن وسط دانشگاه ،خیابونایی که دو طرفش درخت و بوته هاي شمشاد کاشته بودن و انگار مخصوصا طوري طرح داده بودن که پنجاه قدم به پنجاه قدم ،فضاي دنجی درست بشه!

تا رسیدیم تو دانشکد ه، مهناز رو دیدیم که با گیتا دارن از پله ها میان پایین.دو تایی رفتیم طرفشون و سلام و احول پرسی کریدم که مهناز گفت:

« بچه ها ، امروز ساعت اول کلاس نداریم .»

ژاله:براي چی؟

مهناز :استاد امروز نمیاد.

- حالا چی کار کنیم؟

- مهناز – خب می ریم تریاي دانشگاه!تا یه چایی یا قهوه بخوریم ،کلاس بعدي شروع میشه!

- « چهار تایی راه افتادیم طرف تریاي دانشگاه.تریا نسبتا خلوت بود و فقط سر یکی دو تا میز ،چند تا پسر و دختر دانشجو نشسته بودن و حرف می زدن.ماهام سر یه میز نشستیم و گیتا رفت چهار تا چایی گرفت و آورد.تا شروع کردیم به صحبت، در تریا وا شد و ابی با دو تا پسر دیگه اومدن تو.به محض اینکه چشمم بهش افتاد ،روم رو بر گردوندم که منو نبینه ، اما انگار دید و سه تایی اومدن طرف میز

- دیشب خیلی منتظرت شدم!چرا زنگ نزدي؟

« صورتم سرخ شده بود.می دونستم الان مهناز داره چه جوري به من نگاه می کنه ، براي

همینم سرم رو انداخته بودم پایین و فقط به لیوان چایی م نگاه می کردم که ابی دوباره گفت»

- مشکلی برات پیش اومده؟

« سرم رو بلند کردم و گفتم »:

- نه!

ابی که انگار تو رفتارش خیلی راحت بوئ ، یه صندلی رو کشید طرف میز ما و به یکی از

« دوستاش گفت که بره براشون چایی بیاره و خودش نشست کنار من و دوباره گفت »

-اگه مسئله اي پیش اومده به من بگو. من اینجا چند تا آشنا دارم.می تونم برات کاري بکنم..

- نه ،ممنون.مسئله اي پیش نیومده.

- پس چرا بهم تلفن نکردي؟

« نمیدونستم چی جوابشو بدم که یه دفعه از دهنم پرید و گفتم »

- گم ش کردم.

« ابی خندید و گفت »

- خ ب، دوباره بهت می دم.

« بعد بخه دوستش اشاره کرد که بشینه .اون یکی دوستشم با یه سینی که توش چهار تا لیوان چایی بود رسید و یه صندلی آورد و گذاشت کنار مهناز و نشست .»

ابی – بچه ها ، اسم من ابی یه.اینم امیره ، اون یکی هم مسعوده.

مهناز – اسم منم مهنازه. اینام دوستام ، گیتا و ژاله ان.

« همه شروع کردم با هم سلام و احوالپرسی کردن و آشنا شدن که ابی گفت »

- بچه ها ،می خوام سورپرایزتون کنم!می دونین دیروز چی برام اومد؟

مهناز - چی ؟!

- ابی - آخرین صفحه ي بیتل ها!هنوز تو ایران نیومده!

« یه دفعه مهناز و گیتا یه جیغ کشیدن و مهناز با خوشحالی گفت »

- تو رو خدا!گرامت رو آوردي؟؟!

ابی - امروز نه!

مهناز - اه! بی مزه!

ابی – آخه صفحه ي بیتل ها رو که نمیشه تو دانشگاه گوش کرد!مزه اش میره.

مهناز – پس چی کار کنیم؟

ابی - شب جمعه خونه مون یه پارتی گرفتم . اگه خواستین شما هام بیاین.

« مهناز که انگار قند تو دلش آب می کردن با خوشحالی گفت »

- حتما می آم.

ابی - اما شرط ورود به این پارتی اینه که « راك اندرول » ! ت عالی باشه ها

مهناز - عالیه!من راك اندرول رو از خود « ان مارگرت » ! هم بهتر می رقصم

ابی - پس باید رقصت دیدنی باشه!یه صفحه ي راك اندرول دارم که تا حالا نشنیدي!مطمئنم از اون شبا میشه که هیچوقت یادت نمیره!تا حالا چهل و هفت تا از بچه ها رو دعوت کردم.اگه شما هام بیاین ، پنجاه نفر می شیم.باید چند تا پسر دیگه هم دعوت کنم ، انگار دخترا بیشتر از پسران.

گیتا - پس ما باید از همین الان پسرا رو رزرو کنیم؟!

ابی – حتما!چون پارتی شب جمعه س و بعضی از بچه ها ممکنه چند جاي دیگه ام دعوت داشته باشن.دریا ! تو از بیتل ها خوشت میاد؟

« یه دفعه چا خوردم.اومدم دروغکی یه چیزي بگم اما دوباره از دهن م پرید و گفتم »

- نمیدونم.

- مگه تا حالا صفحشو گوش نکردي؟

- نه.

- راست می گی؟

« مهناز که می خندید گفت »

- دریا فقط عاششق صداي بنان و ملوك ضرابی یه!تو خونشون فقط صفحه ي رو گوش
می « گلهاي جاویدان » ! ده

« تا اینو گفت همه زدن زیر خنده!فقط ژاله نمی خندید .خیلی خجالت کشیدم »

مهناز –تو اتاقشم یه عکس بزرگ از قمر الملوك وزیري رو زده به دیوار!

« دوباره همه خندیدن. خیلی از دست مهناز عصبانی شده بودم .»

ابی –موسیقی یا باید Rock ! باشه یا کلاسیک!همین!بقیش آشغاله

- من زیاد اهل موسیقی نیستم اما ما موسقی خوبی داریم.خواننده هاي خوبیم داریم!

مهناز – آره ، مثل « جبلی»!

« دوباره همه زدن زیر خنده ي که ابی گفت »

- حالا شب جمعه که اومدي ،بهت بیتل ها رو معرفی می کنم.

مهناز - دریا شرایط ورودي رو نداره.آخه فقط بلده « بابا کرم » ! برقصه « دوباره همه زدن زیر خنده که ابی و دوستاش بلند شدن و گفتن »

- ما دیگه باید بریم بچه ها .الان کلاسمون شروع میشه.

بعد رو یه تیکه کاغذ، شماره تلفن و آدرسش رو نوشت و داد دست من و ازمون خداحافظی کردن و رفتن. وقتی تنها شدیم، برگشتم و تو چشماي مهناز که سعی میکرد به من نگاه نکنه، نگاه کردم و گفتم:

-تو همیشه ا نقَد ر دلقکی؟

-توام همیشه ا نقَد ر آب زیر کاهی؟

-آب زیر کاه؟!

-آره!جلوي ما که میشه، جانماز آب می کشی اما هنوز نرسیده به دانشگاه،دوتا از خوشتیپ ترین پسرا رو تور کردي!

-من؟

-آره تو!

-تو دیوونه اي!اصلا من اهل این حرفا نیستم!

-آره جون خودت!از شماره تلفن و آأرسی که تو دست ته معلومه!

یه نگاه به کاغذي که تو دستم بود کردم و بعد انداختمش رو میز،جلوي مهناز و گفتم :

-ورش دار،پیشکش تو!

کتابامو ورداشتم و بلند شدم.ژاله م بلند شد و دو تایی از تریا اومدیم بیرون و تو محوطه ي دانشگاه شروع کردیم به قدم زدن.یه خرده که گذشت ژاله گفت:

-به حرفاش توجه نکن.دخترِ حسودیه.

-شایدم راست می گه.

-یعنی چی؟

-راستش من تو این مدت،هم به اون پسره زیاد فکر کردم و هم به ابی.

-اگه تو از اون دخترا بودي،شماره ي تلفن ش رو نمینداختی دور!

-خودمم نمی دونم چه جور دختري م.

-فکر کردن که گناه نیس.

-شایدم باشه.

-من خودمم به پسرایی که اینجا می بینم فکر می کنم.این که چیز مهم ی نیس.یعنی این یکی از خصوصیات دختراس.

-جدي توام اینطوري هستی؟!

-خب آره.

یه نفسی کشیدم و گفتم:

-خیلی ازت ممنونم ژاله.خیلام رو راحت کردي!همه ش با خودم فکر می کردم که من برخلاف اون چیزي که فکر می کرد،باید دختر بدي باشم که این فکرا می آد تو سرم!پس توام تو از این فکرا می کنی!

-آره،آخه منم یه خرده دخترّ بدي ام!

دوتایی همدیگرو بغل کردیم و زدیم زیر خنده و راه افتادیم طرف کلاس

بالاخره هفته تموم شد و پنجشنبه رسید.کلاس هاي من،شنبه تا سه شنبه بود و سه روزم تعطیلی داشتم.صبح پنجشنبه، از وقتی که از خواب بلند شدم،یه جور خاصی بودم.انگار بدون اینکه خودم بخوام منتظر بودم زودتر شب بشه!

طرفاي عصر دیگه دل تو دلم نبود.بی خودي رفتم حموم و بعدش موهامو درست کردم و رفتم سرِ کمد لباسام.یکی یکی لباسامو از تو کمد در می آوردم و نگاه شون می کردم و دوباره میذاشتم سر جاش.تو ذهن م لباس ها رو با پارتیِ شب می سنجیدم که مناسب هس یا نه.آخرشم دوتا رو انتخاب کردم و بغل هم،آویزون کردم به جا رختی.

وقتی درِ کمد رو بستم،انگار تازه متوجه کارم شده بودم!منکه خیال رفتن به این پارتی رو نداشتم،پس چرا این کارا رو می کردم؟

سرِشب،یه دفعه دلم گرفت.نمی دونم اسم این احساس حسادت بود یا نه!رفتم

تلویزیون رو روشن کردم.داشت سریال ((محله ي پِیتون)) رو پخش می کرد.همونجا جلو تلویزیون نشستمواز هنرپیشه ي مردش خیلی خومشم می اومد.((رایان اونیل))!پسرِ جوونی که نوه ي پِیتون بزرگ بود!داستان مربوط می شد به یه خونواده ي اشرافی تو آمریکا.آقاي پِیتون بزرگ که خیلی م پولدار بود،دلش می خواست که تمام فامیل تحت کنترل و نفوذ اون باشن و تقریبا همینطوریم بود.فقط رو تنها کسی که کنترل نداشت نوه ي خودش رایان اونیل بود که در نقش رادنی بازي می کرد.یه پسر بلند قد و خوش تیپ و خوش قیافه و ورزشکار.مغرور و تودار!

محو تماشاي فیلم بودم که یه آن متوجه شدم بجاي رایان اونیل،فقط چهره ي اون پسره رو می بینم!خیلی شخصیت هاشون شبیه هم بود!بی اختیار بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم که صداي مامانم رو شنیدم که گفت:

تموم شد پِیتون پِل یس – ((( Payton Place)؟!

-نه.

-پس چرا خاموشش کردي؟

-حوصله ي دیدنش رو نداشتم.

-حوصله ت سر رفته؟

-ا ي،یه کمی.

-پس بیا تو آشپزخونه کمک کن این پیازها رو پوست بکنیم که شب جغور بغور درست کنیم.

راه افتادم رفتم طرف آشپزخونه.مامانم پشت میز نشسته بود و داشت پیاز پوست می کند و آب از چشماش راه افتاده بود.بهش خندیدم و گفتم:

-اشک هاتون از پیازه یا راستی راستی دارین گریه می کنین؟

با پشت دست، اشک هاشو پاك کرد و گفت:

-یه زنِ خونه دار و کدبانو،گاهگاهی باید غذایی درست کنه که با پیازِ زیاد باشه.وقتی آدم داره پیاز پوست می کنه، می تونه گریه هاشو بذاره پاي سوختنِ چشمش!اون وقت دیگه کسی نمی تونه بفهمه که این چشمشه که داره می سوزه و ازش اشک میاد یا دلش!

-مامان چرا دل شما می سوزه؟مگه چیزي شده؟

-همیشه تو زندگی یه چیزایی پیدا میشه که دل آدمو بسوزونه.توام باید این چیزا رو یاد بگیري.پس فردا تو زندگی به دردت می خوره.

-من با بدبختی تو کنکور قبول شدم که پس فردا نشینم تو خونه و پیاز پوست بکّنم!

-توام پیاز پوست می کّنی!آسیاب به نوبت!

-پس این درس ها که می خونم چی می شه؟پس فردا که مدرکم رو گرفتم چیکارش کنم؟

-قاب می کنی می زنی تو آشپزخونه به دیوار!

-پس از همین الآن بهتره دانشگاه رو ول کنم و بیام آشپزي یاد بگیرم.حداقل آنقدر سختیِ درس خوندن رو تحمل نکنم!

-نه.تو باید درس ت رو هم بخونی.باید یه کاغذ پاره دست باشه و آشپزي کنی.

- اگه قراره آشپزي کنم ،دیگه اون کاغذ پاره چه به دردم می خوره؟

- همونکه اون یه تیکه کاغذ پاره هه دستت باشه ف دیگه از شوهرت سر کوفت نمی شنوي!

-این همه درس بخونم واسه یه سرکوفت نشنیدن؟؟!

- سر کوفت این و اون آدمو داغون می کنه .همونکه شوهرت و بقیه بدونن که از تو ،غیر از آشزي و خونه داري ،کار دیگه اي م بر میاد ،سرت سوار نمی شن.حداقل زبونشون رو جمع می کنن.

- کیا زبونشون رو جمع می کنن؟

- خودت بعدا می فهمی.

« از چشماي خودم شروع کرد اشک اومدن »

- مامان حالا نمی شد امشب جغور بغور درست نمی کردي؟!

« همونکه که با پشت دست اشکاشو پاك می کرد ،یه نگاه به من کرد و مشغول به کار شد.نگاهش مثل نگاه یه معلم به شاگردي بود که درس هایی رو که داده شده خوب یاد نگرفته،ولی من این درس رو خوب یاد گرفته بودم!اشک هایی که از چشمام می اومد ،نصفشون مال شوختن چشمم بود و نصف دیگشون گریه اي بود براي نرفتن به پارتی امشب!خیلی دلم می خواست بدونم الان اونجا چه خبره؟!پسرا و دخترا اونجا چی کار می کنن؟!راك اندرول چه جوري می رقصن؟!رقص توئیست چه جوریه؟!تو فیلما زیاد دیده بودم اما به صورت زنده که یه دختر و پسر با هم برقصن ،برام خیلی جالب بود.اصلا چرا به این نوع مهمونی ها ، پارتی می گفتن؟!اینا چه فرقی با مهمونی هاي دیگه داره؟!خودم تا اون موقع به جشن تولد بعضی از دوستام رفته بودم اما پارتی نه.یه دفعه خودمو دیدم که دارم با یه پسرمی رم به پارتی!در خونه رو که وا می کنم ، همه میان جلو و باهام سلام و علیک می کنن!توشون مهناز و گیتام هستن.

یه دفعه می بینم که مهناز داره با حسادت بهم نگاه می کنه!برمیگردم طرف اون پسري که همراهم اومده به پارتی.خودشه!همون پسره یا به قول مهناز « زورو »!

- داري چی کار می کنی دختر؟!

- « صداي مامان بود که رشته ي افکارم رو پاره کرد !»

- می گم داري چی کار می کنی؟

- هان؟!

- چرا پوست پیازا رو می ریزي تو ظرف ؟!پاشو، تموم شد دیگه.

- بزارین خلالشون کنم.

- نمیخواد ، می زنی دستت رو می بري.پاشو برو دیگه.حواست کجاس؟!

« چاقو رو گذاشتم زمین و رفتم تو دستشویی و دست و صورتم رو شستم و اومدم بیرون و رفتم پشت شنجره و تو حیاط رو نگاه کردم .تو باغچه ي خونمون ، روي چمن ها، یه عالمه برگ زرد ریخته شده ي درختا ریخته بود.پاییز!پاییزي که همه می گفتن قشنگ اما غم انگیزه!نمیدونستم براي من چه جوري باید باشه!براي من که بد نبود.زمانی بود که آرزوش رو داشتم .

دلم می خواست یه پاییزي بیاد و من برم دانشگاه و بالاخره هم همینجوري شده بود.حالا من دانشجو بودم.دانشجوي یه دانشگاه عالی!دلم می خواست زودتر شنبه بشه و برم دانشگاه و با ژاله سر کلاس بشینم و استاد بیاد و بهمون درس بده.

تا یاد کلاس افتادم ،بی اختیار یاد اون پسر و تصویرش اومد تو ذهنم!راستی چرا این چند روزه دانشگاه نیومده بود؟نکنه الکی اومده دانشگاه؟!مگه میشه؟!حتما کارت دانشجویی داشته که راهش دادن تو.پس چرا فقط همون دو روز اول اومد؟!اسمش چیه؟!بهش چه اسمی می خوره؟!

شروع کردم تو ذهنم یکی یکی اسم ها رو مرورکردن .احمد؟علی؟محمد؟نه، کامران؟ بهروز؟ سیامک؟ چه جور اسمی بهش میاد؟شهرام و دریا؟!سیامک و دریا ؟کامران و دریا؟ یدینوسیله پیوند کیوان و دریا را به اطلاع شما .... نه!

نیما و دریا آغاز می کنند زندگی را....نه،اینم نه!شهریار و دریا در مراسمی ، عشق خود را یه هم پیوند می دهند...فریدون و دریا جشن می گیرند شروعی زیبا را،با تشریف فرمایی خود سعادت آن ها را کامل می کنید....آخ که چه قدر دلم میخواست الان تو اون پارتی بودم!کاشکی بی خودي بذل و بخشش نکرده بودم و شماره تلفن و آدرس ابی رو به مهناز نمی دادم!یعنی اگه به مامان می گفتم که می خوام برم پارتی ،اجازه می داد؟!تو پارتی چی کارا می کنن؟!کاشکی می شد از مامانم بپرسم؟!اما مگه مامانم پارتی برو بوده که این چیزا رو بدونه؟!

رفتم طرف راهرو و در حیاط رو وا کردم و رفتم بیرون.یه سوز خیلی خوب خورد تو صورتم

.یه خورده حالم بهتر شد رفتم تو باغچه و رو چمنا نشستم و تکیه ام رو دادم به یه درخت.دلم می خواست الان یکی اینجا بود که می تونستم باهاش درد و دل کنم.کاشکی یه خواهر داشتم!اصلا چرا پدر و مادرم یه بچه می خواستن؟!کاشکی الان ژاله اینجا بود.اگه اینجا بود،الان دو تایی در مورد اون پارتی حرف می زدیم و بالاخره یه چیزایی ازش دستگیرمون می شد.یعنی تو پارتی ،شامم می دن؟!آره دیگه!حتما اول چایی و قهوه می دن و بعد شام و بعدشم یه بستنی اي چیزي به عنوان دسر بعدشم حتما دخترا و پسرا بلند می شن و با هم راك اندرول می رقصن.یه دفعه خودم از خودم خندم گرفت !خیلی جالبه !رقص راك اندرول با شیکم پر !»

- دریا!دریا !کجایی؟!

- اینجام مامان.

- تاریک تو حیاط رفتی چی کار؟!بیا تو سرما می خوري.

- اومدم.اومدم.

« بلند شدم رفتم تو خونه و تا رسیدم مامانم گفت »

- بابات که بیاد و بفهمه شام جغور بغور براش درست کردم ،کلی خوشحال می شه.اونوقت باید گولش بزنیم ، شاید فردا ورمون داره و یه جایی ببرتمون.دل مون پوسید تو این خونه.

- دیگه چرا گولش بزنیم؟بالاخره بابام یه وظیفه اي داره!حالا من هیچی ، در مورد شما چی؟ شما حق تونه!

- حالا وقتی اومد از این چیزا جلوش نگی ها!

- این چیزا رو باید شما خودتون به بابا بگین.

- چیا رو بهش بگم؟

- همین که شما تو این زندگی حقی دارین.

- نمیخواد تو این چیزا رو به من یاد بدي!ایشا الله وقتی رفتی سر خونه و زندگیت به شوهرت یاد بده.

- اولا که من حالا حالا ها خیال شوهر کردن ندارم.بعدشم اگه خواستم شوهر کنم ،شوهر می کنم ، اسیر نمی شم!

- مگه من اسیرم؟

- چه فرقی با اسیر دارین؟از صبح تا شب تو این خونه کار می کنین .خب حق تونه که یه روز یا یه شب در هفته تفریح کنین دیگه!

- اون بیچاره که حرفی نداره!هر وقت بهش گفتم ما رو ببر بیرون ، نه نگفته.

- پس چرا می گین گولش بزنیم؟

با مرد نباید با - « اولدورم پولدورم » حرف زد.یه دفعه سر لج که بیفته دیگه وا مصیبتا!

- الان دیگه اون دوره و زمونه گذشته .حقوق مرد و زن مساویه الان.

- اینا رو تو دانشگاه بهتون یاد می دن؟خوبه یه هفته نیس رفتی!

- در هر صورت شما باید از حقوق تون دفاع کنین و ....

- پاشو ، پاشو برو دنبال کارت تا بین من و بابات رو بهم نزدي!پاشو ببینم!

« مامانم با خنده و شوخی رفت تو آشپز خونه و منم دوباره رفتم تو فکر ، اما ایندفعه تو این فکر که از روز اول با شوهرم طوري رفتار کنم که مجبور نباشم که به خاطر یه گردش رفتن ، گولش بزنم یا بهش التماس کنم !»

« جمعه م هر جور بود گذشت.صبحش خوب بود.هم تلویزیون و هم رادیو برنامه هاي خوبی داشتن.برنامه Eوي صبح شمعه ي رادیو که عالی بود. نو ذري و تابش با هم دیگه برنامه اجرا می کردن که خیلی م با نمک و سرگرم کننده بود.تازه کلی دلم رو صلبون می زدم به هواي چلو کباب ظهر جمعه!بعدشم که تلویزیون فیلم سینمایی داشت و « شو » و  این چیزا اما امان از عصر جمعه مخصوصا دم غروباش!انگار که تموم غم و غصه هاي  عالم رو می ریختن تو دل آدم !طرف رادیو که نمی شد رفت ، چون برنامه ي کار کارگر  داشت با اون آهنگ همیشگی ش!بعدش برنامه ي دهقان شروع می شد که وقتی آهنگ  اولش رو پخش می کرد دیگه از غصه آدم دلش می خواست سرش رو بزاره زمین و بمیره.

بالاخره هر جوري بود جمعه رو گذروندم و ساعت حدود ده شب رفتم تو اتاقم و نوار «فرهاد » ! رو گذاشتم ، اونم چه آهنگی؟!جمعه!جمعه ها خون جاي بارون می چکه اما شنبه خوب بود.صبح بلند شدم و تند تند کارامو کردم و از خونه اومدم بیرون و سر کوچه ،سوار اتوبوس شدم و سر چهار راه پهلوي پیاده شدم و راه افتادم طرف دانشگاه ، تا وارد شدم ،چشمم افتاد به ژاله که یه خرده اون طرف تر وایستاده بود و زل زده بود به در دانشگاه نا منو دید دوئید جلو و با اعتراض گفت :»

- سلام ، چرا اینقدر دیر کردي؟!

« جاي جواب سلام ف پریدم و بغلش کردم و گفتم »

- نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده! دق کردم تو خونه!

- منم همینطور.بیا بریم تا برات بگم یه عالمه حرف برات دارم.باید همه شم گوش بدي.

« دو تایی راه افتادیم و رفتیم طرف جا هاي خلوتی که می شد اونجا رو یه نیمکت نشست و حرف زد.محیط دانشگاه زنده و شاد بود ، طوري که آدم که واردش می شد ، یه حال و هواي دیگه اي پیدا می کرد .با اینکه برگ درختا ، نصفه نیمه زرد شده بودند اما حال و هواي محیط دانشگاه مثل بهار بود.

دو تایی یه جایی رو پییدا کردیم و نشستیم.دور و ورمون خلوت بود و گاه گداري ،یه دانشجو از چند قدمی مون رد می شد که البته وقتی می دید ما دو تا اونجا مشفول حرف زدن هستیم ، مخصوصا راهش رو کج می کرد که مزاحم ما نشه.خلاصه تا نشستیم و ژاله زد زیر گریه !»

- چی شده؟!

شرشو تکون داد . میخواست حرف بزنه اما هنوز براي شروع زود بود .تازه اول
 گریه ش»

بود . باید یه خرده می گذشت تا آرومتر بشه.یه دستمال کاغذي از تو کیفم در آوردم و دادم بهش.گرفت و اشکاشو پک کرد و یه خرده بعد گفت :»

- نمی دونم اگه برات درد و دل کنم درسته یا نه.

- چرا درست نیس ؟ فک می کنی میرم به همه می گم؟

- نه ، نمیدونم.

- بهم اعتماد نداري؟

« یه نگاهی بهم کرد و گفت »

- دیروز نمیدونی تو خونه مون چه خونی جوشید!

- چرا ؟!!

- سر من !سر شوهر کردن من !

- مگه می خواي شوهر کنی؟

- نه.

- پس چی؟

- یه پسر عمو دارم که خیلی منو دوست داره.الان سه چهار سالی که پیله کرده و ول
نمی کنه.

- تو چی ؟ دوستش داري؟

- ازش بدم نمیاد.مهندسه.

- فقط بدت نمیاد؟

- خب ازش خوشم میاد.راستش از اینکه زنش بشم حرفی ندارم.اما مسئله ي مهم درس مه .اون موافق درس خوندن من نیس.از قبل از دیپلم گرفتن می گفت مدرسه رو ول کنم و برم باهاش ازدواج کنم .

- خب !

- بابام موافق نبود.می گفت باید دیپلم بگیري.دیپلم رو که گرفتم ، بابام دیگه موافق دانشگاه رفتنم نبود.می گفت حالا دیگه باید عروسی کنی.

- پس چطور شد که اومدي دانشگاه؟

- به زور و دعوا و مرافعه ي مامانم.

- خب حالام مامانت باید یه کاري بکنه.

- دیگه زورش به بابام نمی رسه.

- خب دیروز چی شد؟

- هیچی.عموم تلفن کرد به بابام و بهش گفت الوعده وفا!اونم تا تلفن رو قطع کرد شروع کرد به غر زدن و کم کمک بالا گرفت و کشید به دعوا با مامانم.بابام آخرش گفت دیگه حق ندارم بیام دانشگاه.

- پس چطور اومدي؟!

- زنگ شدم به حسین.

- حسین؟!

- پسر عموم دیگه!زنگ زدم به حسین و باهاش صحبت کردم و اونم زنگ زد به بابام و خلاصه جور شد .

- بهش چی گفتی؟!

- هیچی ، با زبون بازي ، ازش یه مدت وقت گرفتم .قرار شده تا آخر امسال صبر کنه.

- که چی بشه؟

- یه سال م یه ساله.

- الان که زمان قاجار نیس که تو سر دختر بزنن و شوهرش بدن.

- تو خونه ي ما از زمان قاجارم بد تره!

- حالا می خواي چی کار کنی؟

- خودمم نمی دونم . تو تموم عمرم آرزو داشتم که درس بخونم و دانشگاه قبول بشم و مدرکم رو بگیرم.حالا م که با بد بختی تونستم تو کنکور قبول بشم ، این بساط برام درست شده .

« دوباره زد زیر گریه. غم و غصه ي خودم یادم رفت ، هر چند که غم و غصه اي نداشتم!تا قبل از دیدن ژاله ، فک می کردم که یه جمعه تو خونه موندن یا یه پارتی رو نرفتن ، غصه س!

یه خرده دیگه گریه کرد ، آروم شد و دو تایی بلند شدیم و رفتیم سر کلاس.رفتن تو کلاس همان و عوض شدن روحیه ي هر دو مون همان!بچه ها با روحیه ي شاد و خوشحال می اومدن تو کلاس و هر کدوم یه چیزه خنده دار می گفتن و جو کلاس رو عوض می کردن و می رفتن و می نشستن.مخصوصا پسرا.روحیه ي ماهام عوض شد. چند دقیفه ي بعد استاد اومد سر کلاس و درس شروع شد.مشغول گوش کردن به حرف هاي استاد بودیم که چند « تقه » خورد به در و بعدش در وا شد و سایه ي سیاه تو تاچهار چوب در ظاهر شد !دوباره پچ پچ بین دخترا شروع شد .استاد بهش اجازه داد و اونم اومد رفت آخر کلاس یه جا نشست.حالا دیگه مطمئن شدم که اونم دانشجوي همین دانشگاهه.خلاصه استاد شروع کرد به درس دادن.داشت فکرم دوباره می رفت طرفش که ایندفعه سر خودم داد زدم که یعنی چه؟؟!تو اومدي دانشگاه درس بخونی یا به پسرا فکر کنی؟حواست رو بده به درس ت!اینجوري دیگه دل به درس دادم.خوشبختانه اون پسر آخر کلاس نشسته بود و فاصله ش خیلی از من زیاد بود.این دفعه با خیال راحت درس رو گوش دادم تا ساعت اول تموم شد و کلاس رو عوض کردیم و همونجوري گدشت تا ظهر شد.با ژاله راه افتادیم طرف ناهار خوري و همونطور که راه می رفتیم ژاله گفت :»

- از مهناز اینا خبري نیس.انگار شبم تو همون پارتی موندن.

- راستش ژاله منم خیلی دلم می خواست برم اون پارتی .

- منم دوست داشتم برم اما اگه یک کلمه ازش جلوي بابام یا مامانم حرف بزنم ، می کشنم . تازه حسین که هیچی!خیلی غیرتی یه.تو اون هفته ، یه روز ، وقتی از دانشگاه رسیدم دم خونه ،تا خواستم برم تو ، متوجه شدم که یه خرده اون ور تر ، تو ماشین نشسته و داره نگاهم می کنه.انگار از دم دانشگاه دنبالم اومده بوده!

- تعقیبت کرده بود؟!

- آره انگار.

- مگه بهت اعتماد نداره؟

- چرا اما این پسرا از بس خودشون از این کارا کردن ، چشمشون ترسیده!فکر می کنن همه ي دخترا مثل همه ن.

« دو تایی رفتیم و غذامون رو گرفتیم.عدس پلو بود با مرغ.البته ماست هم تو لیست غذامون بود اما عذر خواهی کردن و گفتم از دفعه ي دیگه ماست می دن.خلاصه سینی غذامون رو ورداشتیم و یکی یه نوشابه م گرفتیم و رفتیم سر یه میز خالی نشستیم.

ژاله یه قاشق از عدس پلو خورد و گفت »

- غذاشون خوبه ها!چقدرم زیاد می دن!پونزده زار چیه واسه این غذا!

- ژاله ! تا حالا تو پارتی رفتی ؟

- هنوز تو فکر پارتی اي؟

- رفتی؟

- نه ، چطور مگه؟

- می خوام بدونم چه جوریه.

- صبر کن مهناز اینا رو که دیدیم ازشون می پرسیم.

- تو بلدي راك اندرول برقصی؟

- منکه جرات ندارم تو خونه با صداي بلند حرف بزنم چه برسه به رقص ، اونم راك اندرول !تو چی ؟ بلدي ؟

- نه ف می گن باید با یه پسر ،اول خوب تمرین کنی تا بتونی خوب برقصی.

من - « باك اندرول » رو خوب می رقصم ، اونم وقتی کسی خونه نباشه !یعنی بابا کرم رو خوب می رقصم.

- تو وقتی با خودت فکر می کنی چه چیزایی می آن تو فکرت؟

- درس خوندنم ، آینده ام ، شوهر کردنم ، خلاصه خیلی چیزا.

- به پسرام فکر می کنی ؟

- آره خب . یعنی مقایسشون می کنم. با حسین.

- پس فکر می کنی . آخه وضع و زندگی من با بقیه ي دخترا فرق می کنه.

- یعنی چی ؟

- ببین من ازاون موقع که یادمه ، حسین برام بوده .یعنی تا فهمیدم دست چپ و راستم کدومه ، بهم گفتن که تو شیرینی خورده ي حسینی.چپ رفتم و راست اومدم ،حسین جلوم بوده.تو مهمونی ها ،تو مسافرت ها ، تو گردش رفتن ها.

خلاصه همیشه ي خدا ، حسین رو پیش خودم دیدم.اون وقتا که کوچیک بودم ، عموم مثلا یه عروسک برام می خرید و می داد دست حسین و بهش می گفت بده به من و بعدش می گفتن که اینو برات حسین خریده.زن عموم یه بلوز برام می خرید و می داد به حسین و اونم می داد به من و همه می گفتن اینو برات حسین خریده.مثلا می اومدن دنبالمونو و می گفتن حسین گفته بریم دنبال ژاله و با هم بریم گردش.کله ي سحر ، عموم زنگ خونه مونو می زد و برامون حلیم می آورد و می گفت حسین گفته براي ژاله حلیم ببریم!تو خونه مونم ،بابام مرتب از حسین برام تعریف می رکد که آره حسین فلان درسش بیست شده ، حسین معدل فلان سالش نوزده و نیم شده ، حسین فلان شده و حسین فلان شده !خلاصه اینقدر حسین حسین جلو من کردن که تو کله ي من رفت که اگه چیزي قراره به من برسه ، از طرف حسینه و به خواست اون!سایه اش مثل یه طور نامرئی افتاد رو سر من !

- یعنی تو دوستش نداري؟

- براي توام اگه هیجده نوزده سال از یکی تعریف کنن و هی از طرف اون برات هدیه و کادو بیارن ، بخواي نخواي عاشقش می شی!مخصوصا اگه یه بارم ازش یه کتک خورده باشی!

- مگخ کتکتم زده؟

- آره ، یه بار.اما بچه بودیم.سر یه بازي یه خرده خودمو لوس کردم و جر زنی کردم.اونم همچین گداشت تو گوشم که هنوزم که هنوزه یادمه و مثل سگ ازش می ترسم!

- چند سال ازت بزرگتره؟

شیش سال.

- خوش قیافس؟

- آره ، بد نیس.

- خوش اخلاقه؟

- آره اما نشون نمیده. بقول معروف زیاد بهم رو نمیده.غذا تو که نخوردي ! دیر

میشه کلاسمون ها!

« دو تایی شروع کردیم تند تند غذامونو خوردن .آخراي غذا بود که یه دفعه از ته سالن ناهار خوري سر و صدا بلند شد!اول از آخر سالن ،صداي تق تق اومد!دانشجو ها با قاشق می زدن تو بشقاب ها!بعد صدا بلند تر شد و به همه جا سرایت کرد!معلوم شد سر اینکه امروز ماست ندادن ، بچه ها دارن اعتراض می کنن.کم کم صدا بلند تر شد و تا اومدیم بفهمیم چی به چیه که دو سه تا میز چپ شد و دانشجو ها از جاشون بلند شدن!ژاله زود به من گفت »

- پاشو بریم!الان اینجا شلوغ می شه!

« دو تایی یلند شدیم و تند از سالن ناهار خوري اومدیم بیرون.هنوز چند قدم از اونجا دور نشده بودیم که صداي شکستن شیشه هاي نوشابه بلند شد !دو تایی در رقتیم طرف دستشویی .»

- چرا همچین می کنن؟!

- اینجا دانشگاهه دیگه.باید اعتصاب و این چیزا باشه.

- سر یه کاسه ماست؟!

- نه ، بهانه می گیرن .سر چیزاي دیگه س.

- حالا چی می شه؟

- هیچی  ن، یه خرده شلوغ تر که بشه ،رییس دانشگاه میاد و عذر خواهی می کنه و « دو تایی واستادیم و از دور نگاه کردیم.دانشجوها ریختهبودن بیرون و شعار می دادن .مسئولین دانشگاه هم ، وسطشون این ور و اون ور می رفتن و باهاشون حرف می زدن. تو همین موقع چند تا لباس شخصی یه دانشجو رو گرفتن.تا بقیه این جریان رو دیدن ، یه دفعه با چوب و سنگ حمله کردن و تموم شیشه هاي نهار خوري رو شیکوندن!ماجرا تبدیل به یه شورش شد و دانشجوها شروع کردن به شعار دادن!اون وسط یه عده با اون چند تا لباس شخصی درگیر شدن.ما دیگه صبر نکردیم و رفتیم طرف دستشویی.دست و صورتمون رو شستیم و اومدیم بریم بیرون که یه دفعه در وا شد و همون پسره اومد تو سینه ي من !نفسم بند اومد!یه نگاه بهم کرد و گفت :« مامورا دنبالم ن !» یه آن به خودم اومدم و بهش اشاره کردم که بره تو یکی از توالت ها!ونم زود در یه دستشویی رو وا کرد و رفت تو.تا رفت و پشت سرش دو نفر اومدن تو دستشویی که من و ژاله شروع کردیم به جیغ کشیدن!بیچاره ها رنگشون پرید!همونجور که ببخشید ببخشید می گفتن ، در رفتن بیرون!

دو تایی زدیم زیر خنده و یه خرده صبر کردیم و بعدش ژاله رفت بیرون رو نگاه کرد و وقتی

مطمئن شدیم که اون دو تا مامور رفتن ، از تو دستشویی صداش کردیم.اومد بیرون و یه نگاه به من کرد و یه لبخندي زد و رفت.همین!

من و ژاله فقط نگاهش کردیم .وقتی رفت ، ژاله با خنده گفت »

- انگار موش زبونش رو خورده!

- ه ، بهش تشکر کردن رو یاد ندادن.انگار از اون بچه پولداراس که خیلی لوسش کردن.

- بیا بریم دریا، ولش کن.

« دو تایی اومدیم بیرون.تو محوطه ي دانشگاه هنوز اوضاع شلوغ پلوغ بود.از مامورا خبري نبود ، اما دانشجوا ، گله به گله دور هم جمع شده بودن و با همدیگه حرف می زدن. دو تایی رفتیم سر کلاس اما تو کلاس پرنده پر نمی زد.معلوم شد که کلاساي درس به خاطر این جریان تعطیل شده.اومدیم تو حیاط و شروع کریدم به قدم زدن.از کنار دانشجوا رد می شدیم و به حرفاشون گوش می کردیم.همونجور که داشتم راه می رفتم یه دفعه یکی از پشت زد رو شونه م!تا برگشتم دیدم خودشه ! سایه ي سیاه!

- بفرمایین .خودکارتون.اون هفته که ازتون گرفتم ، یادم رفت بهتون پسش بدم.

« نگاهم رو از تو صورتش بردم طرف دستشکه به طرفم دراز شده بود.خیلی هول شده بودم. آروم دستمو دراز کردم و خودکار رو ازش گرفتم .»

- اسم من فریبرزه.

« نمیدونم چرا یه دفعه از دهنم پرید »

- میدونم.

- بله؟!

« دیگه اونقدر هول شده بودم که نگو!خدایی شد ژاله اومد کمکم و گفت »

- اسم منم ژاله س.اینم دوستم دریاس.

- دریا؟!

« وقتی اسمم رو به این حالت گفت نمیدونم چرا بیخودي خجالت کشیدم و صورتم گر گرفت!انگار یه دفعه از اسم خودم بدم اومد.نمیدونستم الان باید چی بگم که ژاله دوباره کمک کرد

و گفت »

- اونا کی بودن که دنبالتون کرده بودن؟

- انتظامات دانشگاه.

- چرا دنبالتون کرده بودن؟

- داشتن یه دانشجو رو می گرفتن که من رفتم کمکش.

- چه جالب!

« دوباره برگشت طرف من و گفت »

- ممنون که کمکم کردین.

« فقط تونیستم سرم رو براش تکون بدم.انگار دیگه زبونم کار نمی کرد.ژاله یه نگاهی به من کرد و انگار متوجه حالم شد که دوباره گفت »

- چند روز دانشگاه نیومدین!

« شونه هاشو انداخت بالا »

- نزلتون همین نزدیکی هاست؟

- نه

- خیلی دوره؟

- یه کمی.

- شمام تو غذاخوري بودین که شلوغ شد؟

- نه.

- پس چی؟

- چی پس چی؟

- یعنی کجا بودین؟

« یه لبخند به هر دومون زد و گفت »

- بیرون بودم.

« ژاله برگشت منو نگاه کرد.فهمیدم دیگه حرفی واسه گفتن نداره.باید اون لحظه خودم یه چیزي می گفتم، اما خیلی برام سخت بود که حرف بزنم.مخصوصا اینکه باید موقع حرف زدن نگاهش می کردم.

یه جوري شده بودم که انگار هر چی تو مغزم بود پاك شده بود!

بالاخره به هر جون کندنی بود گفتم »

- نمیاین بریم کلاس؟

- امروز دیگه کلاس تشکیل نمی شه.

- جزوه ها تونو نوشتین؟

- نه.

« حالادیگه یه چیزي داشتم که در موردش باهاش صحبت کنم !»

- چرا ننوشتین؟

- آخه نبودم.

- کجا؟

- دانشگاه.

- چرا؟

« دوباره شونه هاشو انداخت بالا.متوجه شدم که این جواب رو بار دیگه م به ژاله داد .»

- مریض بودین؟

- نه.

- بالاخره می خواین چی کار کنین؟

- چی رو؟

- جزوه ها رو.

- آهان.

- می خواین بدم بهتون بنویسین.

« دوباره شونه هاشو انداخت بالا »

- فردا برلتون میارمشون.

« یه نگاهی به من کرد و گفت »

- دریا؟!

« دوباره صورتم گر گرفت »

- اسمم خیلی زشته؟

- نه ، خوبه.

- خوبه؟!

- یعنی قشنگه.

- آخه یه جوري اسممو می گین که آدم خیال می کنه بده.

- نه.

- کدوم دبیرستان می رفتین؟

٣٥

- معروف نبود.

- حتما دبیرستان خوبی بوده که شما تونستید تو کنکور قبول بشین.

« دوباره شونه هاشو انداخت بالا .»

- شما مطمئن هستین که کلاس دیگه تشکیل نمی شه؟

- آره.

- پس حالا چی کار کینم؟

- یه خرده دیگه صبر کنیم.

« برگشتم طرف ژابله که باهاش حرف بزنماما دیدم نیس!این ور و اون ور رو نگاه کردم که فریبرز گفت »

- دوست تون رفت.

« بعد با دستش طرف در دانشگاه رو نشون داد.برگشتم اون طرف که ژاله رو دیدم.برام دست تکون داد و خندید و رفت.یه دفعه احساس تنهایی کردم.ته دلم خالی شد!تا حالا خیالم راحت بود که ژاله پیش مه.بودنش بهم قوت قلب می داد.دست و پامو گم کردم!

حتما ترس تو صورتم معلوم شده بود که فریبرز گفت »

- می خواین قدم بزنیم؟

« سرمو تکون دادم و دو تایی شروع کردیم به قدم زدن اما من هنوز داشتم جایی که ژاله از اونجا برام دست تکون داده بود رو نگاه می کردم »

- دیگه دوست تون رفته.کجا رو نگاه می کنید؟

- هیچ جا رو.

- منتظر کسی هستین؟

- نه.

بدون حرف شروع کردیم به قدم زدن.هم اون ساکت بود ، هم من.به خاطر همین سکوتم احساس گناه می کردم.فکر می کردم مسئولش منم!یعنی فکر می کردم که باید الان من یه چیزي بگم.براي همین بی اختیار گفتم »

- می دونین بچه ها اسم شما رو چی گذاشتن؟

برگشت نگاهم کرد.تازه متوجه صورتش شدم.امروز صورتش رو اصلاح کرده بود.چشمام»

از رو صورتش سر خورد رو چشماش.قهوه اي خوشرنگ!

- اسممو چی گذاشتن؟

« وقتی میخواستم نگاهش کنم باید سرم رو بلند می کردم.تا حالا فکر می کردم تو دختراي ایرانی ، من بلند قم !»

- زورو!

« فقط نگاهم کرد.از خودم لج م گرفت!چه حرف احمقانه اي!مزخرف ترین چیز براي اینکه

باهاش سکوت رو آدم بشکونه!خواستم یه جوري حرفم رو رفع و رجوع کنم .»

- ناراحت شدین؟

- نه.

- به این خاطر بهتون زورو می گن که لباس سیاه می پوشین .موهاتون هم که سیاهه .خب...

- خونه ي شما کجاس؟

- یوسف آباد.

- می خواین تا خونه برسونمتون؟

- نه ، نه!مرسی.انگار دیگه کلاس تشکیل نمیشه.

« برگشت طرف محوطه ي دانشگاه و یه نگاهی کرد و گفت »

- نه.

- پس من برم دیگه.فردا براتون جزوه ها رو میارم.

- نه ، زحمت نکشین.

- چرا؟

- فکر نکنم بتونم بنویسمشون.

- پس چی کار میخواین بکنین؟

« دوباره شونه ها شو انداخت بالا.منم دیگه چیزي نگفتم.دو تایی برگشتیم طرف در دانشگاه.نزدیک در که رسیدیم واستادم و گفتم »

- پس فعلا خداحافظ تا فردا.

- خداحافظ.

« بعد برگشت و رفت طرف یه عده که دور هم جمع شده بودن و حرف می زدن.فکر می کردم براي یه بارم که شده برمیگرده و بهم نگاه می کنه و یه دستی برام تکون می ده اما نکرد.همونجور واستادم و نگاهش کردم.می خواستم بدونم چی کار میکنه.شاید یه دقیقه پیش اونا واستاد و بعد دستش رو کرد تو جیباشو . رفت طرف دانشکده ي خودمون. همچین بی اختیار و بلاتکلیف راه می رفت که آدم خیال میکرد براش فرق نداره

چه تو دانشگاه باشه چه تو پارك یا تو یه خیابون!

دیدم زشته همونجوري واستم و نگاهش کنم.برگشتم و از در دانشگاه اومدم بیرون و رفتم طرف چهار راه پهلوي و رسیدم به ایستگاه اتوبوس.ذو سه دقیقه بعد اتوبوس رسید .خلوتم بود.سوار شدم و بیست دقیقه بعد ، تو یوسف آباد پیاده شدم و راه افتادم طرف خونه. تو تموم راه فکرش ختی یه دقیقه م راحتم نمی گذاشت.

مامانم از اینکه زود برگشتم خونه تعجب کرد.جریان رو براش گفتم و لباسامو عوض کردم و به هواي درس خوندن رفتم تو اتاقم .اولین کاري که کردم ، جزوه ها مو در آوردم و شروع کردم با خط خوب از روشون براش نوشتن !»


 

فصل دوم

« تموم شب رو به انتظار فردا گذروندم.صبحش که از خواب بیدار شدم ،داشت بیرون بارون می اومد.به قدري حیاطمون قشنگ شده بود که نگو!اصلا تموم دریا قشنگ شده بود!

مامانم رادیو رو روشن کرده بود .داشت یه آهنگ شاد و قشنگ از ویگن پخش می کرد .منم همونجور که تند و تند کارامو می کردم ، داشتم باهاش آهنگ رو می خوندم.

صبحونه رو خورده نخورده ،کیفم رو ورداشتم و از خونه اومدم بیرون ،هر چی بابام بهم اصرار کرد که با ماشین منو برسونه ،قبول نکردم و راه افتادم.

سر کوچه مون ایستگاه اتوبوس بود. تا رسیدم یه اتوبوس اومد. خیلی توش شلوغ بود.نصفی از مردم سوار نشدن و منتظر اومدن اتوبوس بعدي شدن اما من هر جوري بود خودمو انداختم تو اتوبوس.جاي نفس کشیدن نبود!از دو راهی یوسف آباد اومدیم تو پهلوي و میدون ولیعهد رو رد کردیم و بعدش چهار راه تخت جمشید و بالاخره رسیدیم.زود پیاده شدم . بارون شدید شده بود و من چتر نیاورده بودم.پیچیدم تو شاهرضا و داشتم به حالت دوئیدن به طرف دانشگاه می رفتم که یه ماشین برام بوق زد.اولش متوجه نشدم که داره منو صدا می کنه اما وقتی چند تا بوق زد ، برگشتم طرفش که دیدم یه BMWآخرین مدل سفید رنگ ،داره پا به پاي من از تو خیابون می آد.بارون خیلی شدید شده بود و به سختی می شد از پشت شیشه ش راننده رو ببینم .یه خرده شیشه ها رو مه گرفته بود.خواستم توجه نکنم و راهم رو برم که نگه داشت و شیشه ي طرف پیاده رو رو کشید پایین و صدام کرد:

- دریا!دریا!

« خودش بود . فریبرز !نمیدونستم باید چی کار کنم !»

- بیا دیگه!خیس شدي!

- خیلی ممنو ن، خودم می رم.

- خب منم دارم میرم دانشگاه دیگه!بیا!

« رفتم طرفش.در رو برام وا کرد و منم مجبوري سوار شدم »

- چرا تعارف می کردي؟

- آخه نمی خواستم مزاحمتون بشم.

- مزاحم یعنی چی؟!داره سیل از آسمون میاد!

« اینو گفت و حرکت کرد و چند دقیقه بعد روبروي در دانشگاه ،یه خرده جلوتر ،یه جا پارك کرد و گفت »

- میخواي تا وقتی کلاس شروع بشه همین جا تو ماشین بمونیم!

- نه ، خیلی ممنون ، بریم تو دانشگاه.

« پیاده شدیم و ماشین رو غل و زنجیر کرد و دو تایی راه افتادیم طرف دانشگاه که درست دم در ،برخوردیم به مهناز!همونجوري واستاده بود و زل زده بود به ما.تا دیدمش رفتم جلو و سلام کردم .فریبرز اومد پیش مون مهناز اصلا به من نگاه نمی کرد و مات شده بود به فریبرز که گفتم . :»

- معرفی می کنم، مهناز ، فریبرز.

« دو تایی با هم دست دادن که مهناز گفت »

- چه ماشین شیک و قشنگی دارین!

- ممنون.

« فریبرز اینو گفت و دستش رو از تو دست مهناز کشید بیرون.مهنازم که از این کار فریبرز زیاد راضی نبود ،مجبوري دستش رو پس کشید و گفت »

- کاشکی شمام شب جمعه اي می اومدین پارتی.خیلی بهمون خوش گذشت.جاتون خالی بود.البته دانشگاه نبودین وگرنه حتما دعوت تون می کردم.

« فریبرز فقط نگاهش می کرد .وقتی حرفش تموم شد ، برگشت طرف منو گفت :»

- نمی ریم تو؟

« راه افتادم و فریبرز و مهناز دنبالم اومدن.از محوطه ي دانشگاه که به خاطر بارون تقریبا خالی بود رد شدیم.به قدري منظره ي قشنگی بود که خواه ناخواه یه احساس عجیبی تو آدم به وجود می آورد.زیر بعضی از درختا ،دانشجو هاي دختر و پسر ، چند تا چند تا با هم واستاده بودن و حرف می زدن.

ازشون رد شدیم و رفتیم طرف دانشکده ي خودمون.تا رفتیم تو ،ژاله رو دیدیم که همون دم در منتظرمون واستاده بود.باهاش سلام و احوال پرسی کردیم و راه افتادیم طرف کلاس.من و ژاله و مهناز جلو می رفتیم و فریبرز پشت سرمون می اومد .جلوي در کلاس ، وقتی برگشتم طرفش ، دیدم نیس!این ور و اون ور رو نگاه کردم که مهناز گفت :»

- کجا رفت؟

« برگشتم نگاهش کردم که با خنده گفت »

- اي ناقلا ، یواشکی تورش کردي،عیبی نداره.حالا چرا از ما قایمش می کنی؟! « سه تایی زدیم زیر خنده و رفتیم تو کلاس و یه گوشه پیش هم نشستیم که مهناز گفت »

- خوش به حالت!دوست پسرت با ماشین رسوندت و خیس نشدي.اونم چه ماشینی و چه دوست پسري!من بدبخت از سر چهار راه رو تا اینجا پیاده اومد.مثل موش آب کشیده شدم!

« یه بسته دستمال کاغذي از تو کیفم در آوردم و یکی به ژاله دادم و یکی به مهناز .دو تایی صورت هاشونو خشک کردن .سه تایی طوري نشسته بودیم که مهناز وسط بود و من و ژاله دو طرفش.تا صورتش رو خشک کرد ، از تو کیفش یه آینه ي کوچیک در آورد و خودشو توش نگاه کرد و دستی به صورت و موهاش کشید و گذاشتش سر جاش و گفت »

- خب دیگه ، تعریف کن دریا خانوم.

- چی تعریف کنم؟

- از دوست پسرت دیگه!

- دوست پسر ؟!فریبرز رو می گی؟

- آره دیگه.

- فریبرز دوست پسر من نیس.فقط یه همکلاسی یه.

« شونه هاشو انداخت بالا و گفت »

- دیگه براي من فرقی نمی کنه چون من خوشبختی رو پیدا کردم!

« من و ژاله هر دو یه دفعه با هم گفتیم »

- خوشبختی؟!

« یه نگاهی به هر دومون کرد و گفت »

- آره.خوشبختی ،آینده ، زندگی یا هر چی که اسمش هس!

- حتما تو پارتی پیداش کردي!

« اینو ژاله گفت و یه چشمکم به مهناز زد .دوباره سه تایی زدیم زیر خنده و مهناز گفت »

- چه پسري واقعا!ابی رو می گم .باشخصیت ، خوش برخورد ،مودب!چه صداي قشنگیم داره، چه قدرم خوب می رقصه!

« داشتم نگاهش می کردم و به حرفاش گوش می دادم .برام خیلی جالب بود که بدونم اون شب تو اون پارتی چه خبر بوده که یه نگاهی به من کرد و گفت »

- تو که دیگه با ابی کاري نداري، درسته؟

« بهش خندیدم و گفتم »

- من از اولشم باهاش کاري نداشتم.

- پس حالا دیگه با هم دوستیم.اگه به قسمت من نظر نداشته باشی ، منم باهات دوست
می مونم!

« ژاله گفت »

- قسمت چیه؟

- ابی رو می گم دیگه!ورش داشتم واسه خودم!

دو باره سه تایی خندیدیم که گفت »

- شب جمعه یه لباس شیک پوشیدم و رفتم خونه شون.چه خونه و زندگی اي دارن!خونه تو سلطنت آباد!دو سه هزار متر خونه!سه چهار تا ماشین تو حیاط شون بود!سه چهار تا کلفت و نوکر تو خونه شون کار می کنن!چه دم و دستگاهی!

ژاله – تو خونه شونم رفتی؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:24 توسط صدف|

پشت پنجره تنهایی 
مثل پرنده ای شکسته بال ، لحظه ای آرام و قرارم نبود ، لحظه ای از اندیشه دست نمی شستم و لحظه ای راز و نیازم با خدا متوقف نمی شد ، از او یاری می جستم برای برخاستن ، برای درست زیستن ، برای تعلق به دیگران داشتن ، برای آزادی ... از او می خواستم مرا به خود وا نگذارد از او می خواستم مرا از قالب دنیای کوچک دور و برم برهاند و به خود نزدیکم سازد ، از او فقط او را می خواستم و خدمت کردن به مردم را ، از او فقط عشق و عرفان حقیقی را طلب می کردم و رسیدن به کمال حقیقی را ، اتفاقات روزمره مرا سرگرم نمی کرد و از اندیشه ام باز نمی داشت ، گویی در کهکشان به دنبال چیزی می گشتم که حس می کردم دور نیست و زمین را بسیار کوچکتر از آنچه در پی اش بودم می ددیم . در جست و خیز کودکانه ام از تغییر دم می زدم و از ماندن و پوسیدن سخت گریزان بودم ، بزرگتر که شدم آنچه مرا به دنبال خود می کشید به من هشدار می داد که توان استقامت را در خود تقویت کن ، به من هشدار می داد که تحولی در راه است ، تحولی بزرگ ، روحت را بساز ، تمرین عشقبازی کن ، تمرین تنهایی کن ، به ظواهر دنیا دل مبند ، از آسایش تن بیرون بیا و از فرسایش جان بکاه ، کسی گویی به من می گفت از درختان سیب ، سیب های گندیده را بچین ، درختان را آفت زدایی کن ، لک لک ها روی بام بلند تو آشیانه ساخته اند ، مراقب آنها باش . روز را به عشق غروب طی می کردم . آفتاب که پشت کوهها پنهان می شد به پشت بام می رفتم و از فضای دل انگیز طبیعت دور و بر خانه غرق لذت می شدم . آسمان کم کم از ستاره ها پر می شد آنقدر که شگفتی آفرین بود و حیرت انگیز ، خدایی که جهان را به این زیبایی آفریده از آفرینش ما که اشرف مخلوقات اوییم چه می خواست؟ از ما چه کاری بر می آمد و اگر قرار است حرکتی از ما سر بزند آیا ایستادن خیانت به عالم بشریت نبود ؟ شب های زیبای پر ستاره به من الهام می داد که تو خواهی رسید به هر آنچه که تو را به حقیقت تو نزدیک کند . به هر آنچه تو را به آدمیت بازگرداند .
من در آینه ای زنگار بسته 
ما بهایی بودیم . در ابتدا بگویم که بهاییان دو دسته اند : دسته ای انسان های فریب خورده و نا آگاه که به دام افتاده و غافلند و بهاییت یا به صورت موروثی به آنان رسیده و یا به علت عدم دانش کافی از دین و دیانت در دام آن افتاده و بهاییت را به عنوان دینی آمده از سوی خدا پذیرفته اند این گروه مثل سایر پیروان ادیان دیگر خدا را پرستش می کنند و بعضا اعمال نیک و حسنه ای نیز دارند و به دعا و راز و نیاز با خدا می پردازند اما غافلان فریب خورده ای هستند که بدون کوچکترین دلیل قانع کننده ای ادعای اربابان بهاییت را پذیرفته اند و باب و بها ء را پیامبران خدا و صاحب زمان می دانند و بها ء را به اندازه ی خدا و گاهی فراتر از او پرستش می کنند و به دستور خود بهاء با خدا ارتباط برقرار نمی کنند و نام بهاء را جایگزین کرده و از او طلب مغفرت می کنند و همه دعا و نیایش و راز و نیازشان خطاب به بهاء و پسرش عبدالبهاست . روزه و نمازی را که آنها برایشان تعیین کرده اند به عنوان اعمال عبادی به جا می آورند و دسته دوم کسانی هستند که در راس تشکیلات بهایی قرار دارند و از بودند این فرقه آگاهی کامل دارند اما برای حفظ موقعیت های دنیوی و ریاست و حاکمیت بر یک عده ناآگاه حاضر به اعتراف نیستند و تا می توانند از وجود پیروان فریب خورده سوءاستفاده کرده و از آنان هرگونه بهره ای بالاخص و اقتصادی می برند و خانواده ی من از دسته ی اول یعنی از فریب خوردگان بودند . 
پدر و مادرم از سادات و بسیار آرام و مهربان بودند ، هرگز کلمه ای زشت بر زبانشان جاری نمی شد ، آنان متاسفانه همیشه در حال عبادت های مخصوص بهاییان بودند و این عشق کور به آنها مجال تفکر نمی داد . همیشه برای برگزاری جلسات تشکیلاتی در منزل به زحمت می افتادند ، آنها با این که در چنین فضای فکری آلوده ای زندگی کرده بودند پاک تر از سایر هم کیشان خود بودند و ده فرزند خویش را از آلایش دنیا برحذر می داشتند . ده فرزندی که همه مردم شهر کوچکمان سنندج از آنان به نیکی یاد می کردند . 
خانواده پرجمعیتی بودیم . پسرها و دختر ها ازدواج کرده و رفته بودند و من که به اصطلاح ته تغاری بودم با یکی از برادرانم که دو سال از من بزرگتر بود و به سربازی می رفت در خانه بودیم . پویا پسر همسایه ما که چهار سال از من کوچکتر بود به خاطر جدایی پدر و مادرش با ما زندگی می کرد .پدر و مادر پویا بهایی بودند اما پدرش به قول و گفته خودش در اثر مطالعه کتاب های اسلامی و اندکی تفکر به بطالت بهاییت پی برده بود و با اعلام تبری طرد شده بود ، مادر پویا هم که بهایی فریب خورده ای بود از پدر پویا جدا شد و به قزوین رفت ، پدرش هم با زن مسلمانی ازدواج کرد . پویا پدر و مادرم را خیلی دوست داشت و از این که با ما زندگی می کرد احساس بدی نداشت ، پدر و مادرم دیگر داشتند پیر می شدند و وجودشان را غنیمت می دانستم و از صمیم قلب آنها را می پرستیدم و همه آرزوی من خدمت کردن به این دو وجود نازنین بود . دلم می خواست تمام زحمات گذشته آنها را جبران کنم . دلم می خواست هر آرزویی که دارند برآورده کنم ، با پدرم ساعت ها زیر درختان باغ حیاط می نشستیم و درباره مسائل مبهم افکارم گفتگو می کردیم ، مادرم دائم در حال کار کردن بود . نان می پخت ، غذا می پخت و در فصل های مختلف مشغولیت های گوناگونی داشت . روزی نبود که استراحت او را ببینم . به محض این که از کار فارغ می شد به دیدن مریض ها می رفت . از خانه میوه و سیب زمینی و نان و غذا برمی داشت و سراغ فقرا می رفت . همه دوستش داشتند .
وضع مالی ما بد نبود یعنی من هیچ وقت طعم فقط را نچشیدم و ایام پر نشاط و پر از صمیمیتی را با خانواده گذراندم . در بین هیچ کدام از اهل فامیل اختلافی نبود . وقتی همه در خانه ما جمع می شدند همسایه ها فکر می کردند عروسی است . خیلی شلوغ می شد و همه با هم قرار می گذاشتند و با هم به خانه ما می آمدند . پدر و مادرم هر دو سید بودند و ما بچه ها سید طباطبایی به حساب می آمدیم . اما از زمانی که پدربزرگ هایم بهایی شده بودند و بالطبع پدر و مادرم بهایی زاده محسوب می شدند در واقع از این افتخار بی نصیب بودند و این نام گرانبها از آنان سلب شده بود . اما طبق عادت مادرم ، پدرم را سید صدا می کرد .
خانه ما پنج کیلومتر از شهر فاصله داشت ، دور و بر خانه پر از تپه و باغ های سرسبز بود . دشت رو به روی خانه هر سال در فصل بهار پر از شقایق می شد و رودخانه ای که از جلوی خانه ما می گذشت به حدی از آب پر می شد که رفت و آمد به سختی انجام می گرفت ، خانه بزرگ ما دو حیاط نسبتا بزرگ داشت . در یکی از آنها کارگاه تاسیساتی داشتیم و کارگرها همیشه مشغول کار بودند ، یک اتاق برای استراحت کارگرها داشت و یک باغ انگور و چندین درخت سیب و زرد آلو که صبح قبل از طلوع آفتاب پدرم در آن مشغول کار می شد و از چاهی که در همان حیاط بود و موتور آبی داشت برای آبیاری باغ و درختان حیاط استفاده می کرد. در قسمتی از این باغ برادرم یک استخر ساخته بود که تقریبا سر پوشیده بود و تابستان ها همه ما از آن استفاده می کردیم . در حیاط بعدی ساختمان مسکونی در وسط حیاط واقع بود که با روکار سیمان سفید خودنمایی می کرد . کوچکتر که بودم این خانه دو طبقه را بلند ترین خانه می دانستم . دور تا دور خانه پر از بوته های انگور بود که بر روی سقف آلاچیق ریخته شده بود و سرتاسر دور حیاط را فرا گرفته بود . یک حوض کوچک در وسط حیاط بود که گاهی ماهی های قرمز به زیبایی آن می افزودند و چهار گوشه این حوض را درختان پر شاخ و برگ گیلاس و آلبالو و گردو و زرد آلو حلقه زده بود . کف این حیاط موزائیک بود و گل های همیشه بهار هم داشتیم که به زینت حیاط خانه ما افزوده بود . انگورهای آویخته از درختان و و گیلاس های پیوندی سرخ و آلبالوهای رسیده ، آن خانه را به بهشتی تبدیل کرده بود که هر لحظه اش برای من الهام بخش و روح افزا بود . دور تا دور خانه پر از پنجره بود . دلباز و روشن ، از هر پنجره ای که بیرون را نگاه می کردیم با چشم انداز زیبایی مواجه می شدیم . دقیقا مثل تابلوهای نقاشی .
سگ دست آموزی داشتیم که برای غریبه ها پارس می کرد اما دوست تک تک اعضای خانواده و فامیل بود . او از بچگی مرا تا مدرسه بدرقه می کرد و برمی گشت . اهلی بود و حرف ما را می فهمید . وقتی مرد همه گریه کردیم و او را در کنار تپه ای به خاک سپردیم . بیشتر حیوانات را در حیاط خانه داشتیم از خرگوش و گربه و مرغ و خروس های شاخ دار و چینی گرفته تا اسب و روباه که برای مدتی از انها نگهداری می کردیم . هر جمعه همه با هم به صحراهای اطراف خانه می رفتیم و اکثر مواقع همراه میهمانانمان برای چیدن توت فرنگی و زالزالک و تمشک به باغ های اطراف خانه می رفتیم . مردم با ما مهربان بودند و همه از ما با روی باز استقبال می کردند . میز پینگ پنگی در یکی از اتاق های طبقه پایین قرار داده بودیم که گاهی همسایه ها و دوست و آشنا می آمدند و به بازی می پرداختند ، خانه پر رفت و آمدی داشتیم . 
در چنین خانه ای و با چنین فضایی وقتی هنوز هر واژه معنی همان واژه را برایم داشت و هر پدیده ای به همان اندازه برایم جالب و جذاب بود که حقیقت درونش را بروز می داد ، وقتی هنوز زمستان ، زمستان بود و تابستان ، تابستان . شانزده بهار را پشت سر گذاشته بودم . از مدرسه برگشتم و طبق معمول روی زیبای مادرم را بوسیدم و از این که تغذیه خوبی برای زنگ تفریحم گذاشته بود از او تشکر کردم . پنیرهایی که او درست می کرد زبانزد بود . گاهی در مدرسه روی لقمه های مادرم قیمت می گذاشتند ، مامان گفت :
- چه خبر از مدرسه ؟
گفتم :
- هیچی مامان . طبق معمول همه رفتند برای نماز جماعت ولی من نرفتم . راستی مامان چرا ما نماز جماعت نداریم ؟ 
مامان طبق آموخته های طوطی واری خود گفت :
- نماز جماعت یعنی تظاهر به نماز ما نیازی به تظاهر نداریم . 
شعار قشنگی بود ، رفتم توی اتاقم و بعد از عوض کردن لباس هایم دویدم توی حیاط ، پدرم شاخه های اضافی موها را می چید . گفتم :
- سلام بابا خسته نباشی . 
گفت :
- سلامت باشی دخترم آمدی ؟ 
- آره آمدم . بابا می شه بگید چطور شد پدربزرگم بهایی شد ؟ چرا نمی شه بابا ، حالا چی شده مگه ؟ هیچی معلم پرورشی پرسید . چطور شد که شما بهایی شدید ؟ گفتم : پدربزرگم بهایی شد . گفت : چرا پدربزرگت بهایی شد ؟ 
بابا گفت :
- اصلا باهاش حرف نزن . بحث نکن ، بگو تفتیش عقاید ممنوع ! 
نمی دانستم تفتیش عقاید یعنی چه ؟ گفتم 
- تفتیش عقاید یعنی چه بابا ؟
گفت :
- یعنی پرس و جو کردن از عقاید دیگران ممنوع . 
گفتم :
- خوب چرا ؟مگه چه اشکالی دارد که پرس و جو کنند ؟
گفت :
- دستور تشکیلاته . ما نباید حرفی راجع به دین بزنیم . 
گفتم :
- ولی قبل از انقلاب خیلی تبلیغ می کردیم . حالا چرا باید بگوییم تفتیش عقاید ممنوع ؟
گفت :
- آخر قبل از انقلاب از طرف دولت اجازه هر گونه فعالیت و تبلیغی را داشتیم ولی حالا دولت اجازه نمی دهد . 
گفتم :
- مگر دین ما باید تابع دولت باشد ؟ مگر ما دین مستقلی نداریم ؟ پس در هر زمان باید طبق دستورات دین عمل کنیم نه دستورات دولت . 
گفت :
- یکی از دستورات دین ما تابعیت از قانون است . ما باید تابع قانون باشیم . 
گفتم :
- پس دیگر چرا اینجا ماندیم برویم تهران زندگی کنیم مگر تشکیلات ما را برای تبلیغات اینجا نفرستاده ؟
گفت :
- فرستاده ، ما در اینجا مهاجر باشیم تا همه با بهاییت آشنایی پیدا کنند .
دیگر با او بحث نکردم حس کردم خسته شده . با این که ضد و نقیض حرف می زد اگر می خواستم خیلی سوال کنم جواب درستی نمی شنیدم . اما با خود گفتم در هر حال ما مخفیانه مشغول تبلیغ هستیم اگر تابع دولت بودن جزو دستورات دینی ماست باید واقعا دیگر تبلیغ نمی کردیم نه اینکه در خفا به تبلیغ بپردازیم و اظهار وجود کنیم . 
تاب بزرگی در قسمتی از حیاط داشتیم رفتم و طبق معمول روی تاب نشستم و با سرعت به تاب دادن خود پرداختم . وقتی اوج می گرفتم گویی آسمان را حس می کردم و دیگر باره که بازمی گشتم تا اوجی بالاتر و بهتر را امتحان کنم در اندیشه پرواز واقعی بودم . پروازی که مرا تا بالاتر از دنیای دور و برم ببرد و هیچ نقطه مجهولی ذهنم را مغشوش نکند . به همه چیز اشراف داشته باشم و هیچ چیز برایم مبهم و غیرقابل حل نباشد . لحظه ای بعد که پدرم نزدیکم آمد و به چیدن شاخ و برگ اضافی موهای این قسمت حیاط مشغول شد پرسیدم :
- بابا اسرائیل چرا فلسطین را آزاد نمی کند ؟ چرا اصلا آنجا را اشغال کرده ؟
بابا گفت :
- آخر فلسطینی ها حکومت داری نمی دانند یعنی از برقرار یک حکومت مستقل عاجزند . 
گفتم :
- چرا؟
گفت :
- چون مسلمانند . 
گفتم :
- مگر حکومت کشور ما اسلامی نیست ؟
گفت :
- برای همین برقرار نمی ماند و به زودی از هم می پاشد . 
گفتم :
- بابا اینها را از کجا می دانید ؟
گفت :
- از پیش گویی های حضرت بهاء اله است . 
فهمیدم طبق معمول تشکیلات یک سری حرف ها را به خورد جامعه خود داده و پدرم هم طوطی وار به تکرار آنها پرداخته است . نمی دانستم علت این همه تنفر و این همه دشمنی تشکیلات با اسلام چه بود ؟ و چرا حکومت های یهودی و مسیحی را قبول داشتند .با خودم گفتم در حالی که ما معتقدیم که اسلام دین جامع و کاملی است که پس از مسیحیت آمده و حال هم وقت آن به پایان رسیده و منسوخ شده پس چرا اسلام هم مثل سایر ادیان گذشته برایمان قابل احترام نیست و حتی می گویند مسلمان ها قادر به حکومت داری نیستند ؟ اما یهودی ها و مسیحی ها که زمان بیشتری از ظهور نبوتشان می گذرد قادر به چنین کاری هستند ؟ 
دوچرخه ام را سوار شدم و بعد از چند دور زدن دور حیاط از حیاط خارج شده و راه طولانی یک جاده خاکی را که به باغ های یکی از همسایه ها می رسید طی کردم . نزدیک غروب بود . هوا کم کم خنک می شد یعنی نزدیک غروب بود . از نظر همسایه ها دوچرخه سواری برای دختری که دیگر بالغ شده بود کار زیاد درستی نبود اما همه می دانستند که من از بچگی شباهتی به دخترها نداشتم و همیشه از درختان توت و زالزالک بالا می رفتم و همراه برادرهایم و دوستان آنها همیشه به تیراندازی و ماهی گیری و شکار مشغول بودم . هیچ چیز نمی توانست آزادی مرا از من بگیرد و من هر کاری را که فکر می کردم درست است انجام می دادم و از این که دیگران درباره ام چه قضاوتی می کنند هراسی نداشتم . نرسیده به باغ دخترهای همسایه که دوستانم بودند برایم دست تکان می دادند . بالاخره به آنها رسیدم و دوچرخه را به درختی تکیه دادم و کنار آنها رفتم . آنها مشغول چیدن زرد آلو بودند و جعبه های زرد آلو را پر می کردند و رویش برگ می ریختند و برای فروش آماده می کردند . به آنها خسته نباشید گفتم . کمی با دخترها شوخی کردم و زردآلوهای له شده را به سمتشان پرتاب کرده و بعد مشغول کمک کردن شدم . مادر بچه ها گفت :
- شوهرم گفته اگه رها دوچرخه سواری نمی کرد او را برای نریمان می گرفتم .

گفتم :
- من که وقت ازدواجم نیست . 
گفت :
- چرا مگه چند سالته ؟
گفتم :
- هر چند سال که باشم از نشمین و نقشین که کوچکترم چرا اینها را شوهر نمی دهید ؟ 
نشمین گفت :
- ما اگر زندان نیافتاده بودیم تا به حال بچه دار هم شده بودیم . 
این دو خواهر تحت تاثیر تبلیغات غلط گروهک های ضد انقلاب داخل جریان های شده و به دو سال حبس محکوم شده بودند . 
نقشین گفت :
- تو به ما چه کار داری زن نریمان می شوی ؟
گفتم :
- ما بهایی هستیم شما که می دانید با مسلمان ها ازدواج نمی کنیم . 
نقشین گفت :
- مگر بهایی با مسلمان چه فرقی دارد ؟
و من که طبق دستور تشکیلات یاد گرفته بودم چطور به تبلیغ بپردازم کلمه به کلمه حرف هایی را که از شش سالگی تا آن روز یاد گرفته بودم به زبان آوردم و بهاییت را یک دین آمده از سوی خدا معرفی کردم . اینجا دیگر نمی گفتم تفتیش عقاید ممنوع ! چون خطری مرا تهدید نمی کرد و این دقیقا تشکیلات بود . 
نشمین آهی کشید و گفت :
- شما هم مثل ما اسیر یک عده سیاستمدار قدرت طلب شده اید (منظورش گروهک های ضد انقلاب بود ) کدام دین ؟ مگر در قرآن نیامده که پیامبر اسلام آخرین پیامبر خداست ؟ 
چند دقیقه بعد نریمان و پدرش که بالاتر کار می کردند به ما پیوستند . به آنها سلام کردم ، پدر بچه ها خیلی خوش برخورد و مهربان بود مرد چهل و پنج ساله ای که همیشه چهره اش متبسم بود با لبخند همیشگی خود با من احوال پرسی کرد و گفت :
- تو باز با دوچرخه آمدی ؟
گفتم :
- پس این همه راه را پیاده می آمدم ؟
گفت : 
- پس ما آدم نیستیم این همه راه را پیاده می آییم و پیاده برمی گردیم ؟
گفتم :
- اگر دوچرخه داشتید که پیاده نمی آمدید . 
همه خندیدند . چند سال پیش نریمان همکلاس من بود . در مدرسه ما دختر و پسر با هم بودند . نریمان درسش نسبت به من ضعیف تر بود اما من و پرویز شاگرد اول کلاسمان بودیم و او با پرویز رقابت می کرد . من و پرویز همه نمراتمان مثل هم بود و جوایزی که می گرفتیم مثل هم بود . نریمان پرسید :
- پرویز را ندیدی ؟
گفتم :
- نه ، امروز خبری از او نبود . 
پدر بچه ها گفت :
- بابا دختر تو دیگر بزرگ شدی . گذشت آن وقت ها که هم کلاس بودید ، پرویز دیگر برای چه به خانه شما می آید ؟
گفتم :
- می آید با پویا و بهمن پینگ پنگ بازی می کند . 
نریمان گفت :
- پرویز که خودش نمی رود ، خودشان می روند دنبالش . 
گفتم :
- پروزی پسر خوبی است . او جای برادر من است . 
نریمان سرش را پایین انداخت و گفت :
- کدام برادر به خواهرش نظر دارد ؟
درجا خشکم زد از نریمان گفتن این حرف خیلی بعید بود و از پرویز هم چنین جسارتی خیلی بعید به نظر می رسید . گفتم :
- چه نظری ؟
نریمان دیگر حرفی نزد و خودش را با کار سرگرم نمود . 
آن روز گذشت و من دیگر نسبت به حرکات پرویز حساس شده بودم . من دقیقا مثل یک دوست پسر با او رفتار می کردم و واقعا گاهی فراموش می کردم که دخترم . صمیمیتی که با او داشتم مثل صمیمیتم با برادرم بود . او چهارشانه و قد بلند بود و هیچ کس باورش نمی شد که همکلاس من باشد . اما یک سال از من بزرگتر بود و یک سال دیرتر به مدرسه رفته بود . خیلی فهمیده ، مودب و تقریبا خجالتی بود . بیشتر اوقات درب حیاط ما باز بود و هرکس که ما را می شناخت خیلی راحت وارد باغ می شد اما به قول نریمان او هیچ وقت نمی آمد تا این که برادرم به دنبالش می رفت و او را می آورد . دائم در این فکر بودم آیا پرویز حرفی به نریمان زده است ؟ از رفتارش که نمی شد چیزی فهمید . مطمئن بودم نریمان بی جهت این حرف را نزده اما این افکار باعث نمی شد که تغییری در رفتارم دهم . مثل سابق با او رفتار می کردم و دلم نمی خواست حرکتی از او سربزند که مجبور شوم با او طور دیگری رفتار کنم و این رابطه دوستانه از بین برود . او پسرمتفکری بود و مطمئن بودم موفقیت های زیادی در زندگی کسب می کند . من هم مرتب مشغول مطالعه رمان های خارجی بودم و هرمطلبی که برایم جالب بود برای او هم می گفتم . 
چند ماه گذشت چند روز قبل از آغاز سال تحصیلی پرویز جلوی خانه ما ظاهر شد و من که طبق معمول در حیاط نشسته و مشغول مطالعه کتاب بودم دویدم و تعارف کردم که داخل بیاید او وارد شد ، در حالی که هر دو دستش داخل جیب کاپشن اش بود آرام آرام خود را به پدرم نزدیک کرده و با او سرگرم سلام و احوال پرسی شد متوجه شدم حالش گرفته ، خیلی غمگین به نظر می رسید حس کردم چیزی می خواهد بگوید ، گفتم :
- چیزی شده ؟
پرویز گفت :
- نه چطور مگه ؟
گفتم :
- خیلی گرفته ای . 
گفت :
- دارم از اینجا می روم .
با تعجب پرسیدم :
- کجا ؟
گفت :
- می خواهم بروم تهران خانه عموم ، قرار است در آنجا هم کار کنم و هم درس بخوانم 
منم کمی حالم گرفت ولی خیلی برایم مهم نبود ، گفتم :
- خوب حالا چرا ناراحتی ؟ مگر قرار است که دیگر برنگردی ؟
گفت :
- نه ناراحت نیستم ولی به این زودی نمی توانم برگردم . 
گفتم :
- ای بابا مگر تهران کجاست ؟ می توانی روزهای پنج شنبه بیایی و جمعه برگردی . 
گفت :
- نه تا آخر سال برنمی گردم باید کار کنم (باز هم برای من خیلی مهم نبود .) 
پرسیدم :
- حالا چه کاری هست ؟
گفت :
- عمویم کارخانه تولید شامپو دارد قرار است بروم پیش او . 
گفتم :
- اگر حقوق خوبی داشته باشد می ارزد فقط به درست لطمه نزنی . 
پدرم گفت :
- تا جوانی کار کن پسرم ولی درس هم بخوان درس خیلی مهم است . 
پرویز با احترام گفت :
- چشم آقا . 
پرویز کتابی را که در دست من بود از من گرفت و پشت جلدش را نگاه کرد و گفت :
- چه کتابی است ؟ 
گفتم :
- رمانه ، داستان زندگی ون گوگ نوشته رومن رولان ، خواندیش ؟
پرویز گفت :
- نه نخواندم کتابی خوبی است ؟
گفتم :
- خیلی عالی است محشر است واقعا به آدم شور زندگی می دهد .
سراغ مادر و برادرم را گرفت . گفتم :
- مامان خوابیده ، بهمن هم هنوز نیامده . 
گفت :
- پس من می روم دوباره برمی گردم . آمده بودم خداحافظی کنم . 
از پدر خداحافظی کرد و از او فاصله گرفت و چند برگ زرد و نارنجی را کند و به آنها خیره شد و بعد از کمی مکث به من گفت :
- ممکنه خیلی دیر برگردم . 
گفتم :
- چرا ؟ مگه داری می ری خارج ؟
آهی کشید و از درب حیاط خارج شد . دوباره برگشت و برای اولین بار نگاه عمیقی به من کرد و گفت :
- فردا که رفتم یک چیزی لای آجرهای کارگاه برایت گذاشتم بگرد و پیدایش کن . 
فهمیدم این مطلب فقط به من و او مربوط می شود . گفتم :
- چرا آنجا ؟ به خودم نمی دهی ؟
گفت :
- نمی شود . 
گفتم :
- از لای کدام آجر ؟
دیوار باغ که دیوار کارخانه هم بود تقریبا خیلی طویل بود اشاره ای به سمت دروازه بزرگ کارخانه کرد و گفت :
- همین سمت 
و بعد رفت . برگشتم و با خود گفتم بالاخره اتفاقی که نباید بیفتد افتاد ، ای کاش آنقدر بزرگ و فهمیده بود که می توانست حرف دلش را پنهان کند . او که می داند امکان ازدواج با من نیست . با این حال باز هم برایم زیاد اهمیت نداشت . با این که سن زیادی نداشتم مسائلی که مربوط به عشق و عاشقی و روابط پنهان دختر و پسر می شد برایم بچه گانه و کوچک جلوه می کرد . کتابهایی که در این باره خوانده بودم به من آموخته بود که نباید سرنوشت خود را با افکار کوچک و محدود تغییر دهم . به دنبال چیز دیگری بودم ، چیزی که روحم را ارضا کند و از کوته فکری و ساده اندیشی برهاند ، چیزی که به من عزت دهد ، اوجم دهد و مرا از خود و خدا را از من راضی کند . در آن طبیعت زیبای عاشقانه فقط به خدا می اندیشیدم و یقین داشتم که وجود عظیمش ، وجود مقدس و مهربانش از من چیزی می خواهد ، می دانستم که در این دنیا ماموریتی دارم و سخت در پی آن ماموریت بودم . این فکر مختص خودم نبود ، فکر می کردم هر شخص عاطل و باطلی هم در این دنیا وظیفه ای دارد که شاید کوتاهی کرده و به وظیفه اش عمل نمی نماید . اما حتم داشتم که بیهوده به دنیا نیامده ام . 
نامه پنهان 
حرفی که پرویز زد کمی افکارم را به هم ریخت و در مطالعه ام خلل ایجاد کرد . کتاب را بستم و به خانه رفتم . مادرم از خواب بیدار شده بود و چای دم می کرد با اینکه رو به پیری می رفت اما به حدی با بچه ها صمیمی بود که هیچ کدام چیزی از او پنهان نمی کردیم . خودش همیشه با دست به قفسه سینه اش می زد و می گفت اینجا مخزن رازهاست . به او گفتم :
- مامان پرویز آمده بود و می گفت می خواهم بروم تهران کار کنم . 
گفت :
- پس درسش چی ؟
گفتم :
- درس هم می خواند . عمویش کارخانه شامپو دارد . 
گفت :
- موفق باشد . 
گفتم :
- آمده بود خداحافظی کند شما خواب بودی بهمن هم نبود قرار شد شب دوباره برگردد . 
بعد از کمی مکث دوباره گفتم :
- مامان ! پرویز یه جوری بود ، خیلی حالش گرفته بود انگار به اجبار می رفت . انگار می رود که دیگر برنگردد . 
مامان فوری گفت :
- وای خدا نکنه . 
گفتم :
- موقع رفتن به من گفت یه چیزی لابه لای آجرهای دیوار کارگاه برایت گذاشته ام بعد از رفتنم برش دار . 
مامان کمی فکر کرد و گفت :
- چرا لای آجرها ؟ لای آجر که چیزی جا نمی شود . 
گفتم :
- نمی دانم حتما نامه است . 
خندید و گفت :
- حتما عاشق شده . 
و در حالی که با یک سینی کوچک برای پدرم چای می برد از اتاق خارج شد و به مسخره گفت :
- دیوانه ها . 
از پنجره اتاق ، خانه پرویز دیده می شد . رفتم سمت پنجره بعد از اینکه پرده کرکره را بالا زدم کنار پنجره نشستم و به خانه کوچک آنها خیره شدم ، هیچ هیجانی نداشت چون مطمئن بودم بین من و او هرچه باشد در همین حد باقی می ماند او مسلمان است و من بهایی . در ضمن من هیچ علاقه ای نداشتم که با او ازدواج کنم . مرد رویاهای من کسی بود که از لحاظ علم و دانش خیلی برتر از من باشد تا بتوانم به کمک او پیشرفت کنم ، معلومات بیشتری کسب کنم و به موفقیت های بیشتری برسم . بالاخره شب شد و پرویز به خانه ما آمد . پویا خیلی با او شوخی می کرد مرتب با او کشتی می گرفت تا او را سرحال بیاورد او خیلی ساکت تر از قبل شده بود . چای و میوه آوردم . فقط یک قاچ سیب خورد و انگار که فضای خانه برایش تنگ باشد تحمل نشستن نداشت با همگی ما خداحافظی کرد و رفت . اشتیاق زیادی برای خواندن نامه اش نداشتم شاید هم نامه نبود و مثلا یک یادگاری کوچک یا چیزی از زمان کودکی که یاد آور گذشته هاست . اما بیشتر فکر می کردم که نامه ای پر از الفاظ عاشقانه باشد با این حال فردای آن شب نزدیک ظهر بود رفتم سمت دروازه کارگاه اما در بین آن همه آجر من کجا را باید می گشتم و چطور چیزی را که او پنهان کرده بود پیدا می کردم ؟ مدتی گشتم و دیگر داشتم کلافه می شدم ، از دست پرویز عصبانی بودم این چه کاری بود ؟ چقدر بچگانه و احمقانه ، اگر کسی مرا می دید که لا به لای آجرها را می گردم چه می گفت ؟ تقریبا سرتاسر دیوار را تا جایی که قدم می رسد نگاه کردم . بالاخره متوجه شدم کاغذ سفیدی دقیقا زیر یکی از آجرهای سر نبش دیوار دیده می شود . به زحمت آن را خارج کردم و برای این که راحت تر بتوانم آن را بخوانم به داخل حیاط آمدم روی تاب نشستم و کاغذ تا شده را باز کردم . با خط زیبای شکسته نوشته بود :
«سلام 
در ورای قلبم همواره زمزمه شگفتی به خود می خواندم و حیرت و ناباوری بر جانم مستولی است من نه آن درخت تنومندم 
که توان استقامتم باشد و نه آن نیلوفر پاک که از رواق بلند عشق بالا بتواند رفت ، می روم تا عدم وجودم را هرگز واقف نشوم ، می روم تا خورشید بتابد و در پشت سیاهی ابر خود خواهی من به اسارت نماند ، رها باشد و بتابد به هر آنجا که دوست می دارد و هر آنجا که باید با او گرم و روشن شود رها باش رها ... مثل پرنده ای در دور دست افق دور از دسترس در پهنه بلند آسمان ، پرواز کن در اوج ، که زمین از آن تو نیست ندای قلبم مرا به سوی تو می خواند افسوس که آسمان رقیب سرسختی است . می دانم که به تو نخواهم رسید پس می روم تا کسی به آشفتگی درونم پی نبرد می روم تا رسوا نشوم و غرورم زیر لگذهای بی رحم سایه بان تو که روزی خواهد آمد و تو را با خود خواهد برد ، له نشود . می روم تا شرمنده محبت های پدر خوب و مادر مهربان و بهمن عزیز نباشم می روم که حق نمک به جا آورده باشم . رها خواهش می کنم قدر خودت را بدان ، تو پر از شور و شوق زندگی هستی تو فوق العاده ای ، مگذار حوادث کور زمان تو را ببلعد . مرا ببخش که نامه را به خودت ندادم می دانم که از نظر تو این حرف ها به درد لای جرز دیوار می خورد ، همیشه محکم باش

خداحافظ برای همیشه »
می دانستم انشای پرویز خوب است ، او در کلاس انشاهای خیلی خوبی می نوشت اما فکر نمی کردم به این زیبایی از ادای مطلب برآید ، کاملا در فکر فرو رفتم و روی جمله به جمله نامه او فکر کردم او از کجا این قدر مطمئن بود که به من نخواهد رسید ؟ فقط به خاطر این که می دانست ما با مسلمان ها وصلت نمی کنیم ؟ یا این که فکر می کرد در قلب من جایی ندارد ؟ اما چرا سعی خودش را نکرد ؟ چرا هیچ وقت احساسات خود را بروز نداد ؟ آفتاب به شدت می تابید . دیگر نمی توانستم بیشتر از آن در حیاط بمانم به داخل خانه رفتم ، بوی کباب تمام فضای اتاق را گرفته بود مامان طبق معمول چند چنجه کباب را داخل یک لقمه گذاشت و به دستم داد . اما سیخ های پر از کباب را که روی کباب پز به آرامی سرخ می شد برای بابا آماده می کرد . 
پدر و مادرم عاشق هم بودند و عشقشان را همیشه به هم ابراز می کردند به اتاق خودم رفتم و سخت در فکر بودم . نمی توانستم کاملا متوجه منظور پرویز شوم اما حس می کردم کار او نه تنها بچگانه نبود بلکه احساسم نسبت به او تغییر کرد و هیچ وقت فکر نمی کردم تحت تاثیر ابراز محبت کسی قرار بگیرم معنی عشق را نمی فهمیدم و تا زمانی که مفهوم این واژه را با تمام وجود درک نمی کردم نه آن را از کسی می پذیرفتم و نه آن که نام عاشق روی خود می نهادم . اما بعد از خواندن این نامه افکارم به هم ریخته بود آرزو می کردم او هنوز نرفته باشد تا یکبار دیگر او را ببینم و درباره مکنونات قلبی اش با او صحبت کنم دلم می خواست این خداحافظی یک بازی بچگانه باشد . ای کاش او برمی گشت . مامان برای نهار صدایم کرد بعد از خوردن نهار باز هم به اتاقم رفتم . آرامشم به هم ریخته بود حتی خوابم نمی برد . من که هر بعد از ظهر راحت می خوابیدم و یا این قدر مطالعه می کردم که پلک هایم سنگین می شد و نمی فهمیدم کی خوابم برد دیگر نمی توانستم کتاب بخوانم آن قدر نشستم و دیده به نامه دوختم که پدر و مادرم از خواب بیدار شدند و مامان برایم میوه آورد نامه را دستم دید برایش گفتم :
- این همان چیزی است که پرویز داده ولی اگر برایت بخوانم باورت نمی شود .

مامان گفت :
- می دانم حتما نوشته دوستت دارم و بی تو نمی توانم زندگی کنم . 
گفتم :
- نه مامان گفته به خاطر این که می دانم نمی توانم به تو برسم از اینجا می روم . 
مامان گفت :
- راست می گویی اینقدر فهمیده اس ؟ 
گفتم :
- خیلی با غیرت بود و ما نمی دانستیم از شما تشکر کرده و گفته نمی خواستم با ماندنم نمک نشناسی کنم . 
مامان لبخندی زد و گفت :
- حالا هرجا که هست موفق باشد . حالا تو چرا اینقدر توی فکری ؟ 
گفتم : 
- هیچی فقط اصلا فکر نمی کردم باعث شوم کسی به خاطر من نقل مکان کند . مگر چه می شد که می ماند ؟ اگر قبلا به من گفته بود نمی گذاشتم برود . 
گفت :
- آخر هنوز چیزی نشده ، بعضی ها می گویند پرویز رها را می خواهد اگر اینجا می ماند شاید حرف ها بیشتر می شد . او حرمت ما را گرفته که رفته . 
گفتم :
- من که اصلا برایم مهم نیست مردم هرچه می خواهند بگویند . 
مامان گفت :
- حالا داری می گویی اگر به تو چیزی می گفت با او دعوا می کردی و می گفتی از اعتماد ما سوءاستفاده کردی . حالا که رفته می گویی . 
گفتم :
- آره راست می گویی . 
مامان گفت :
- میوه بخور پاشو باید خانه را جمع و جور کنی امشب ضیافت داریم .
حسابی حالم گرفت هر نوزده روز ضیافت داشتیم و همیشه همان آدم ها و همیشه همان مطالب تکرار می شد به حدی خسته کننده بود که دلم می خواست مریض شوم و در ضیافت شرکت نکنم تا عذرم موجه باشد ، شرکت در ضیافت برای همه بهاییان اجباری بود اگر کسی شرکت نمی کرد این را به حساب بی ایمانی او می گذاشتند و کسی که در بین بهاییان به بی ایمانی معروف شود هر تهمت و افترایی به او می چسبد و به حدی او را محاکمه می کنند که توان مقاومت از دست داده و حاضر می شود اجبارا جلسات را شرکت کند به شرطی که از هجوم سوالات تشکیلات نجات یابد . با بی حوصلگی برخاستم و مشغول گرد گیری خانه شدم . قبل از انقلاب جلسات و مراسم خاص بهاییان در اماکنی به نام حضیره القدس برگذار می شد اما بعد از انقلاب همه آن اماکن بسته شد و دیگر مراسم را در خانه ها برگزار می کردند و آن شب پذیرایی از مهمانان ضیافت نوبت ما بود . البته فقط در منزل ما نبود بلکه افراد تقسیم شده و در چند منزل میهمانی نوزده روزه را برگزار می کردند ، حدود بیست و پنج نفر به خانه ما آمدند ، اعضای ضیافت ما اعم از پیر و جوان بود یعنی هفت الی هشت خانواده کم جمعیت بودند ، روی مبل ها و صندلی های اتاق پذیرایی که گوشه گوشه آن را مادرم با گلدان های بزرگ پر از گل های طبیعی تزیین کرده بود نشستند . در وسط دیوار عکس عبدالبها پسر بهاء دیده می شد که همگی ما در مواقع عبادت در مقابل این عکس و رو به قبله بهاییان که در اسرائیل است به نماز می ایستادیم و سجده می کردیم البته او را خدا نمی دانستیم ولی جدا از خدا هم نمی دانستیم چون بهاییت یک فرقه است و در واقع از فرق دیگر هم تعلیماتی برگرفته مثل فرقه ای از اهل تصوف رنگ خدا را کمرنگ کرده و معتقدند بهاء و عبدالبها وسیله ارتباطی انسان با خدا هستند و دلیلی ندارد که افراد مستقیما با خدا ارتباط بگیرند و با این کم کم بهاء و عبدالبها جای خدا را برای بهائیان گرفتند و در واقع شرک مسلم این حزب را نشان می هد از این رو ما بهاء را به اندازه خدا و گاهی بیشتر می پرستیدیم و حکم او را حکم خدا می پنداشتیم بعد از مرگ عبدالبهاء اعضای تشکیلات جانشینی اصلی او بودند که متشکل از نه نفر اعضای محفل که در اسرائیل مستقر بوده و در راس همه قرار داشتند و بعد نه نفر در پایتخت هر کشور و سپس نه نفر در هر شهر که انتخاب شده خود بهاییان آن شهر و آن کشور بودند این افراد جانشین بهاء و در واقع جانشین خدا و مصون از خطا می پنداشتیم . حکم آنان حکم خدا بود و ما می بایست بی چون و چرا به دستوراتشان عمل می کردیم و این دستور بهاء بود که احکام مرا بدون لم و بم یعنی بدون چون و چرا باید بپذیرید . و بعد از مرگش اعضای تشکیلات اداره امر را بر عهده داشتند و افراد بهایی را اسیر چنگ خود نموده بودند . تا زمانی که کسی بهایی است آن قدر به او مسئولیت می دهند و آن قدر او را سرگرم می کنند که مجال اندیشه نمی یابد . در بین بهاییان هرکس که مسئولیت بیشتری داشته باشد اگر کثیف ترین افراد روی زمین هم باشد برای همه قابل احترام و ارزش است اما اگر کسی پاک ترین و بی آزار ترین فرد باشد اما در جلسات کمتر شرکت کند و یا مسئولیت هایی را که تشکیلات به او می سپارد نپذیرد وی ا به خاطر سیر کردن شکم خانواده اش به اجبار بیشتر به فکر امرار معاش باشد هیچ ارزش و احترامی نخواهد داشت . از این رو همه خصوصا جوانان و نوجوانان سعی می کنند بیانات بیشتری از بیانات باب و بهاء و عبدالبهاء و وشوقی افندی را که موسسان این فرقه هستند حفظ کنند و یا بیشتر در جلسات و کلاس ها شرکت کنند تا از اهمیت و ارزش بیشتری برخوردار باشند اما من برایم مهم نبود که جامعه درباره ام چگونه فکر می کند برای این که به چشم می دیدم کسانی که فقط به این دلیل مورد احترامند چقدر از نظر انسانی در سطح پایین هستند و من ترجیح می دادم انسان درست و کامل و آزادی باشم تا آنکه یک تشکیلاتی خوب و فعال . 
مادرم می فهمید که کلاس ها و جلسات «امری» که یک اصطلاح در بین خود بهاییان بود ، مرا جذب نمی کند و می دانست که از این کلاس ها و مراسم گریزانم اما سعی می کرد مرا تشویق کند تا باعث سر بلندیش باشم . جلسه طبق معمول با یک مناجات از مناجات های عبدالبها شروع شد و صفحاتی چند از کتاب های این حضرات توسط افراد خوانده شد . دعای دسته جمعی را همگی باهم قرائت کردیم من در هنگامی که دعای دستع جمعی خوانده می شد به یاد حرف مادرم افتادم که گفت «نماز جماعت یعنی تظاهر به نماز » با خودم گفتم : پس دعا های دسته جمعی ما هم یعنی تظاهر به دعا ؟ بهاییان از روی ضدیتی که با اسلام دارند همه احکام و تعالیم اسلامی را به باد تمسخر می گیرند در صورتی که خود آنها هم ممکن است چنین تعلیماتی را داشته باشند وقتی مادرم نماز جماعت مسلمان ها را تظاهر تلقی کرد گویا فراموش کرده بود که دعاهای دسته جمعی بهاییت آن هم با صوت و صلای بلند بیشتر به تظاهر شبیه است خصوصا که هیچ معنویتی در آن نهفته نیست و هیچ آرامشی نمی بخشد . البته یکی از این دعا های دسته جمعی دعای حضرت امام صادق علیه السلام است که می فرمایند «اللهم یا سبوح یا قدوس ربنا و رب الملائکه و الروح » این دعا را باید نه بار به صوت و موسیقی خاصی همگی با هم می خواندیم این دعا و بیشتر دعاهای دسته جمعی ما که بر دل می نشست از ائمه اطهار بود اما بهاء و عبدالبها آنهارا به نام خود ثبت کرده بودند و ما این قضیه را نمی دانستیم . ما نه تنها وقت زیادی برای مطالعه کتاب های اسلامی نداشتیم بلکه آن قدر تبلیغات تشکیلات بر ضد کتب اسلامی و جماعت مسلمان زیاد بود که هیچ اشتیاقی هم به این کار نداشتیم . ما حتی از شدت بی اطلاعی از دنیای دیگران و عقاید دیگران که آنها را اغیار می خواندیم فکر می کردیم فقط در بهاییت است که افراد را از مسائل ضد اخلاقی نهی کرده و به اعمال نیک امر می کنند . مثل همیشه صندوق روی میز وسط اتاق گذاشتند که پول جمع کنند . این قسمت یکی از مهمترین قسمت های ضیافت نوزده روزه است . این پول ها را در سراسر دنیا خصوصا ایرانی ها جمع می کنند و به اسرائیل می فرستند تا صرف مسائل تشکیلاتی شود همیشه از اسرائیل یعنی بیت العدل که مرکز امور اداری و تشکیلاتی بود پیام می امد که بهاییان ایران بیشتر از همه کشور ها پول می دهند و از آنها تشکر می کردند و وعده بهشت و تقرب به بها را می دادند .
وقتی هر کس به اندازه وسع خویش داخل صندوق اسکناس انداخت و پول ها جمع شد و به دست صندوق دار یا امانت دار ضیافت داده شد فهمیدم که توجه ناظم جلسه که دختر خانم نسبتا جوان بیست و نه ساله ای بود و تمام زندگی اش را وقف فعالیت های تشکیلاتی کرده بود به من جلب شده ست . به بهانه خوش صدایی بیشتر اوقات در جلسات مناجات شروع یا خاتمه بر عهده من بود و یا این که در قسمت پذیرایی از مهمان ها باید ترانه ، سرود و یا آوازی سر می دادم و از این قضیه هم ناراحت بودم چرا که حتی اگر دوست نداشتم چیزی بخوانم در بین جمع به حدی اصرار می کردند که کاملا چوب اجبار را بر سرم حس می کردم و راهی به جز اطاعتم نبود . کاملا درست فکر کرده بودم . زهرا خانم نگاهی به من کرد و گفت :
- حالا رها خانم با لحن خوش و صوت زیبای خود مناجات خاتمه را می خوانند ، از این که مثل بچه ها به تشویق من می پرداختند خیلی عصبی می شدم تعریف های تملق آمیز آنها هیچ گاه مرا خوشحال نمی کرد به هر صورت راهی نداشتم یکی از مناجات های کوچک را که حفظ بودم با صوت تلاوت کردم و خوشبختانه جلسه به اتمام رسید . آخر جلسه همه خوابشان می گرفت و خمیازه می کشیدند به محض این که مناجات خاتمه خوانده می شد همه بر می خواستند و خداحافظی می کردند و می رفتند . 
یاد پرویز 
بعد از رفتن مهمان ها و بعد از جمع آوری و شستشوی پیش دستی های میوه و استکان های چایی به اتاقم رفتم ، لحظه ای از یاد پرویز غافل نمی شدم . این اولین باری نبود که از کسی نامه می گرفتم در راه مدرسه پسری که هوشنگ نام داشت مرتب مزاحم می شد و روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نامه می گذاشت و من به خاطر این که کسی آن را بر ندارد مجبور می شدم نامه را بردارم اما هیچ وقت با او صحبت نکردم و اجازه ندادم که حتی یک بار به خود اجازه دهد و با من رو به رو شده و راحت حرفهایش را بزند از دوست شدن و نامه پراکنی و اسیر هوس شدن متنفر بودم . در حالی که در مدرسه در بین هم کلاسی ها و دوستانم داشتن دوست های پنهانی باب شده بود و من واقعا از این کار بیزار بودم عقیده ام بر این بود تا هنگامی که وقت ازدواجم نشد ، دلیلی ندارد به کسی قول بدهم خصوصا که به طور کلی به ازدواج فکر نمی کردم و چنین قصدی نداشتم و این کارها را به طور قطع نوعی اتلاف وقت و زیر پا نهادن ارزشهای انسانی می دانستم . تا نیمه های شب به پرویز فکر کردم و از این که باعث شده بودم محل زندگی اش و مسیر زندگی اش را به خاطر من تغییر دهد احساس گناه می کردم . شاید مثصر من بودم شاید اگر آن همه با او با صمیمیت رفتار نمی کردم این اتفاق نمی افتاد و این چه حسی بود که آرام و قرار از من گرفته بود چرا عشق او را باور کردم ؟ چرا حرفهایش به دلم نشست ؟ چرا به جای عصبانیت و کوچک فرض کردن او تا این حد افکارم بر او متمرکز شده بود ؟
صبح که شد آماده شدم تا برای خرید لوازم التحریر سال تحصیلی به بازار بروم اما قصدم این بود که سری به خانه پرویز بزنم و از او خبری بگیرم ، با یکی از دوستانم که با هم خیلی صمیمی بودیم قرار گذاشتیم . اسم او نسیم بود و هم کیش و هم مسلک بودیم و چند سال بود با هم در یک کلاس درس می خواندیم . قبل از رفتن سر قرار ، زنگ خانه پرویز را که سر راهم بود زدم . مادر پرویز در را باز کرد مرا دید و مثل همیشه با مهربانی احوالپرسی کرد . خیلی تعارف کرد که به خانه بروم اما قبول نکردم از طلیعه خانم مادر پرویز پرسیدم : 
- پرویز رفت ؟
گفت :
- آره رفت . 
گفتم :
- جایش خالی نباشه . 
گفت :
- خیلی ممنون عزیز دلم تو را به خدا بیا داخل بنشین . 
گفتم :
- نه باید بروم . حالا کی برمی گرده ؟
گفت :
- حالا ها برنمی گرده مگر به شما ها نگفت :
گفتم :
- چرا گفت که قرار است به تهران برود . 
مادر پرویز سری تکان داد با تعجب گفت :
- کجا ؟ تهران ؟
گفتم :
- آره پیش عمویش مگر نه ؟
گفت :
- چی بگم والا .
گفتم :
- مگر نرفته تهران ؟
طلیعه خانم آهی کشید و گفت :
- ای کاش رفته بود تهران . 
گفتم :
- پس کجا رفته ؟شما را به خدا بگویید . 
گفت :
- من فکر کردم به شما گفته چون به خیلی ها گفته ، شما که غریبه نبودید . 
گفتم :
- نه چیزی به ما نگفته مگر کجا رفته ؟
گفت :
- بیا تو تا بگم . 
گفتم :
- آخر قرار دارم باید بروم باید برای مدرسه لوازم التحریر بخرم همین جا بگویید . 
کمی روسری اش را سفت کرد و گفت :
- خدا بگم چکارش کند پسر برادرم از کوه برگشته بود این را هم تشویق کرد که برود کوه . 
گفتم :
- کوه ؟ یعنی به ضد انقلاب ها ملحق شده ؟
گفت :
- آره بد بختی ، ما هم دلمان به این یک پسر خوش بود که او هم همه چیز را ول کرد و رفت . 
تقریبا با صدای بلند گفتم :
- خدای من چرا اجازه دادید ؟ 
گفت :
- اجازه بچه های امروزی که دست پدر و مادر نیست او هم دیگر بچه نیست که به حرف ما گوش کند حالا نزدیک بیست سالش است . 
گفتم :
- خیلی اشتباه کرده رفته خدای ناکرده اگر برایش اتفاقی بیفتد چه ؟ 
گفت :
- سپردمش دست حضرت غوث گیلانی . 
گفتم :
- انشاءالله که چیزی نمی شود حالا به او دسترسی دارید ؟.
گفت :
- ما که نمی دانیم کجا هستند فقط می دانیم توی کوه های اطراف مریوانند . 
گفتم :
- نگفت کی برمی گردد یا کی برایتان نامه می فرستد ؟
گفت :
- نه اصلا چیزی نگفت . 
گفتم :
- از برادرتان می توانید آدرس بگیرید ؟ 
گفت :
- داداشم می داند جایشان کجاست یک بار رفته به محمود سر زده . 
گفتم :
- پس از او بخواهید برایتان از پرویز خبر بیاورد یا برود با او صحبت کند شاید بتواند او را برگرداند . 
گفت :
- حتما ما را بی خبر نمی گذارد . آنها چون خودشان در مریوان زندگی می کنند به هم نزدیک هستند .

گنگ و مبهوت از طلیعه خانم خداحافظی کرده و رفتم . افکارم پریشان شد . احساس مسئولیتی که می کردم صد چندان شد اگر خدایی ناکرده بلایی سر او می آمد و در درگیری ها کشته می شد و یا دستگیر می شد چه ؟ به چه قیمت تا این حد سرنوشت خود را به خطر انداخت ؟ چرا به چنین کار احمقانه ای دست زد ؟ این کار یعنی خودکشی ، این کار یعنی به پوچی رسیدن ، یعنی به پیشواز مرگ رفتن ، خدایا چه باید می کردم ؟ نمی توانستم دست روی دست بگذارم برای سن و سال من تحمل چنین خبری خیلی سنگین بود و کنار آمدن با آن خیلی سنگین تر چون سبب این خبر ناگوار من بودم . حس می کردم قدرت قدم برداشتن ندارم . ترسیده بودم ، می دانستم پرویز آن قدر معتقد و مبارز نیست که خود را به ضد انقلاب ها معرفی کند و در راه اهدافشان بجنگد او فقط از این وضعیت و از این محیط و شرایطی که من در آن بودم فرار کرده به یاد روز های تابستان افتادم هر غروب به پشت بام می رفتم و قدم می زدم ، آواز می خواندم ، کتاب می خواندم و تا هنگامی که هوا کاملا تاریک می شد آنجا بودم . درست رو به روی پنجره خانه آنها موهای بلندم که همیشه بر روی شانه ها پریشان بود با وزش باد جا به جا می شد و با نمایش لباس هایی که هرکدام زیباتر از دیگری بود توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کردم من او را گرفتار خود کرده بودم بدون این که چنین قصدی داشته باشم . این اعمال در بین ما بهاییان عادی بود و حتی به همین دلایل یعنی کشف حجاب در نزد نامحرمان و آواز خواندن زنان و غیره خود را برتر از سایر جوامع می دانستیم و به تبلیغ این عقاید و این اعمال می پرداختیم . فکر می کردم اگر کشته شود من مسئول جان او هستم . اما هیچ کاری از دستم ساخته نبود دیگر به او هیچ گونه دسترسی نداشتم هر راهی که به نظر می رسید مسئله دیگری به خاطر می آمد و راه حل را به بن بست می کشید . 
نسیم را دیدم که سر ایستگاه منتظر من بود . از تاکسی پیاده شدم و به سمتش رفتم حال و حوصله همیشگی را نداشتم . نسیم گفت :
- چیه تو فکری ؟
همه چیز را جسته و گریخته برایش تعریف کردم خیلی با بی خیالی می گفت :
- خوب به تو چه ؟ یارو دوست داره کشته شود ادای عاشقان سینه سوخته را در آورده به تو چه ربطی داره ؟
گفتم :
- نسیم تو او را نمی شناسی از بچگی با او بزرگ شدم پسر توداری است خیلی کم حرف می زند ولی اصلا بی جهت حرف نمی زند . تا بحال نتوانسته ام از او ایراد بگیرم افکار بلندی دارد نمی دانم چرا این کار را کرد ؟ 
نسیم گفت :
- حالا می خواهی چکار کنی ؟
گفتم :
- اصلا نمی دانم ولی هر طور شده پیدایش می کنم که برش گردانم . 
نسیم گفت :
- اِ ...جدی ؟ یعنی می خواهی به او جواب مثبت بدهی ؟
گفتم :
- نه بابا می خواهم به او بگویم برگردد . 
گفت :
- برگردد که چی ؟ مگر چیزی تغییر کرده ؟ تو که نمی توانی با او ازدواج کنی . 
گفتم :
- دارم دیوانه می شوم نسیم تو بگو چکار کنم ؟
نسیم گفت :
- ولش کن بی خیال ، اگر به او بگویی برگرد یعنی دوستت دارم اگر هم بگویی برگرد باز هم مثل سابق با هم باشیم ولی مثل شمع بسوز و بساز خوب همان جا بسوزد و بسازد بهتر است . 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:21 توسط صدف|

از وقتی مسلمان شده بودم خوابهای خیلی خوبی می دیدم . در خواب به من الهاماتی می شد و من از دیدن آن خواب ها که نوید بخش و شیرین بودند لذت می بردم . اما شبی در خواب دیدم که در یک بیابان هستم اطرافم پر از تپه هایی است که روی هرکدام از تپه ها یک حیوان وحشی اما بسیار بزرگتر از حد معمول مثلا به اندازه خود همان تپه ایستاده است . حیوانات درنده مثل شیر و پلنگ و گرگ و کفتار . به هر طرف که نگاه می کردم یکی از آن حیوانات رو به رویم بود . راه فراری نداشتم در وضعیت بدی قرار گرفته بودم و آن حیوانات وحشی به طرز وحشتناکی دورم را احاطه کرده بودند . از ترس از خواب پریدم و به کتاب تعبیر خواب که مراجعه کردم نوشته بود حیوانات درنده و وحشی دشمن هستند ، من خوابم را فراموش کردم و دیگر به آن فکر نکردم .
چند روز بعد بهروز را مجاب کردم که همراه من به تهران بیایدو قبلا به تهران خبر دادم که ما در فلان روز به تهران می آییم . فراموش کرده بودم که با یک تشکیلات مواجه هستم و خانواده من نوکران حلقه به گوش تشکیلاتند . وقتی به خانه شراره رسیدیم دیدیم همه اعضای خانواده و فامیل در آن جا جمع هستند و با ورود ما به جمع صدای گریه و هق هق بعضی از آنها به گوش می رسید . درست مثل اینکه از مرده ای استقبال می کنند . من که نشستم اصرار کردند که روسری ام را بردارم و تا توانستند چادرم را مسخره کردند .من گفتم :
- این جا پر از نامحرم است . 
پسرعموها سربه سرم می گذاشتند و می گفتند :
- حالا دیگر ما نامحرم شدیم . 
و با شوخی سعی می کردند روسری مرا بردارند . بالاخره جمع مجلس ما جدی شد و مسعود گفت :
- امروز قرار است اعضای محفل بیایند و با شما حرف بزنند و دلایل مسلمان شدن شما را بشنوند . 
من قبول کردم اما بهروز نپذیرفت و من از فرار کردن او ناراحت شدم و به او گفتم :
- تو قصد داری از برادران من انتقام بگیری و دوست داری رابطه من و خانواده ام تیره شود تا من تنها باشم و نتوانم به تو کوچکترین اعتراضی بکنم وجایی برای برگشتن نداشته باشم . 
و این چیزها القائاتی بود که خانواده در همان ساعات اول در فکر و ذهن من فرو کردند . بهروز گفت :
- من می دانم با چه کسانی طرفم . این ها خطرناکند بیا از این جا برویم . 
من نپذیرفتم و گفتم :
- اجازه بده با تشکیلات رو به رو شویم وببینیم با ما چکار دارند وگرنه خانواده مرا برای هیمشه ترک می کنند و من طاقت دوری آنها را ندارم و طاقت این همه تنهایی را ندارم . 
بهروز به دنبال کارش رفت . او از بازار تهران عینک می خرید و رفته بود که سفارش کار دهد . در این فرصت همه اعضای خانواده و فامیل به من حمله ور شددند و گفتند :
- چقدر اشتباه کردی مسلمان شدی مگر بهاییت چه بدی داشت چرا خودت را بدبخت کردی ؟ 
هیچ کدام از این حرف ها روی من تاثیر نداشت تا این که سلیم گفت :
- می دانی که اگر اعضای تکشیلات با تو حرف بزنند و تو همچنان روی حرفت باشی طرد می شوی ؟
گفتم :
- من قبلا می دانستم کسی که مسلمان شود طرد می شود . 
گفت :
- یعنی تحمل دوری پدر و مادر و خانواده را برای همیشه داری ؟
گفتم :
- بله دارم . فکر می کنم به خارج رفته ام مثل داداش ها . 
گفت :
- کسی که به خارج می رود می تواند تلفنی با عزیزانش حرف بزند و امیدوار است که یک روز برمی گردد و آنها را می بیند اما تو اگر مسلمان بمانی و بهایی نشوی از محبت خانواده برای همیشه محروم می شوی . 
گفتم :
- دوست ندارم از شما ها جدا شوم .من همه شما رادوست دارم خصوصا پدر و مادرم را اما من دیگر بهاییت را قبول ندارم . 
سودابه و شراره و مسعود و برادران مسعود و بقیه هرکدام حرفی می زدند و بالاخره به من گفتند :
- تو اگر مسلمان بمانی تنها می شوی . تنهای تنها و بهروز می تواند به راحتی تو را رها کند و به رفیق بازی بپرازد و حتی می تواند زن بگیرد وتو را طلاق دهد و تو که دیگر طرد شده ای کسی را نداری ، به امید چه کسی می خواهی زندگی کنی ؟ به سرنوشت زنان خیابانی دچار می شوی و آواره و بی پناه می گردی . 
کم کم حرفهایشان روی من موثر افتاد و چود حدود چند ماه بود که پدر و مادر عزیزم را ندیده بودم و آنها هم در آن جمع حاضر نبوددند وهنوز در حسرت دیدار آنها بودم و به یادشان که می آمدم اشکم سرازیر می شد کم کم رام آنها شدم . شراره و سلیم و سودابه توانستند از این مسئله بهره لازم را ببرند و دائم به من می گفتند :
- مامان و بابا تو را از همه بچه ها بیشتر دوست دارند . تو در خانواده از همه عزیز تری و حالا با مسلمان شدنت یک چشمشان اشک است و یک چشمشان خون . در این آخر عمری داغی روی دل آنها گذاشته ای که نزدیک است دق کنند . اگر تو دوری آنها را بتوانی تحمل کنی آنها نمی توانند ،تو ته تغاری آنها هستی و آنها در تمام این مدت که شنیده اند تو مسلمان شده ای از صمیم قلب نخندیده اند . این طور جواب محبت های آنها را می دهی ؟ این طور از تربیت و زحمت و خدمتی که برای تو داشتند قدردانی می کنی ؟ 
من به گریه افتادم و گفتم :
- من طاقت دوری آنها را ندارم و دلم نمی خواست موجبات غم و غصه آنها را فراهم کنم . 
گفتند :
- پس هرچه ما می گوییم گوش کن .
و من غافل از این بودم که تمام حرفها لحظه به لحظه توسط تلفن به اعضای محفل گزارش داده می شود و آنها دستورات لازم را به خانواده میدهند و در واقع قرار بود عملیات تخریب روانی روی من انجام پذیرد و به هر ترتیب و قیمت مرا برگردانند و بهایی کنند . یا به نحوی به زندگی ام پایان دهند . وگویی این حرکت آنها برخلاف شعار تفتیش عقاید ممنوع نبود . در حالی که بسیار بد تر و ظالمانه تر از این بود . مسعود گفت :
- ما کاری با اعتقادات قلبی نداریم .اگر فقط یک کلام بگویی که بهایی هستی و اسلام را قبول نداری کافی است که اعضای محفل تو را طرد نکنند در این صورت می توانی با خانواده ات رفت و آمد داشته باشی و همه و همه مثل سابق دوستت داشته باشند . 
من کمی فکر کردم و یاد حرف خود مسعود در همدان افتادم که گفت در اسلام حکم تقیه وجود دارد و در مواقع خیلی ضروری انسان می تواند تقیه کند و عقده قلبی اش را کتمان نماید با خود گفتم از این حکم استفاده کرده و عقیده قلبی ام را کتمان می کنم در این صورت می تواند اولا عقیده ام را داشته باشم ثانیا خانواده ام را از دست ندهم و ثالثا کم کم سوالاتی را طرح کنم و آنها را به بطالت بهاییت آگاه سازم . بدین نیت گفتم :
- هرچه شما بگویید انجام می دهم . 
مسعود و سلیم گفتند :
- باید نامه ای را که محفل از قبل تدارک دیده با دست خط خودت بازنویس کنی که با آن محفل امکانات خارج شدن تو را از ایران فراهم کند و تو بتوانی به خارج بروی و راحت در آنجا زندگی کنی .
گفتم :
- چرا خارج ؟
سلیم برای ترساندن من دروغ گفت :
- آخر با این وضعیت دولت جمهوری اسلامی اگر مطلع شود که تو دوباره بهایی شدی تو را اعدام می کنند . اما با این نامه تو به راحتی خارج از کشور می روی و با حمایت سازمان ملل می توانی در یک کشور اقامت گرفته و هر زمان بخواهی به ایران برگردی . 
گفتم :
- مگر نمی گویید ممکن است مرا اعدام کنند پس چطور می توانم هر وقت خواستم به ایران برگردم ؟
آنها گفتند :
- به حمایت سازمان حقوق بشر . وقتی پشتیبانی آنها باشد ایران حق ندارد تو را کوچکترین آزاری برساند چه رسد به اعدام . سازمان ملل از حقوق ما دفاع می کند . 

من دیگر نمی دانستم چه کنم فقط دانستم که در ورطه هولناکی افتاده ام . 
شراره گفت :
- نامه علیه جمهوری اسلامی ایران است . از تو حمایت می شود . 
و مسعود اضافه کرد :
- هرچه من می گویم بنویس . 
چند برگ آ چهار و یک برگ کاربن آورده و جلوی دست من گذاشتند . در همین چند ساعت چندین نفر از اعضای تشکیلات به دیدن من آمدند و توصیه هایی کردند و رفتند . بعد از نوشتن نامه که دیکته شد و من نوشتم مسعود به دستور تشکیلات کپی نوشته ها را نگه داشت و نوشته های اصلی را برای محفل فرستاد . 
سلیم مرا دلداری می داد و می گفت :
- خود من ده میلیون تومان برای تو کنار گذاشته ام و این مبلغ را می دهم که در هر کجای دنیا بودی راحت و آسوده باشی . علاوه بر این تشکیلات تو را حمایت می کند و هیچ مشکلی برای تو پیش نخواهد آمد . ما تو را به خارج از کشور می فرستیم و تو در آنجا می توانی آزاد و راحت باشی . 
من به یاد بهروز افتادم و این که او با خیالی آسوده از همه چیز بی خبر است . دو سه ماهی بود که متوجه شده بودیم من باردارم . من و بهروز از این مسئله خیلی خوشحال بودیم ولی این خوشحالی دوام زیادی نداشت و امروز به دام تشکیلات افتاده و اتفاقات ناگواری در انتظارمان بود . 
بهروز که به خانه برگشت به سمت او دویدم و او را به اتاقی برده و به او گفتم :
- تو که نبودی اتفاقاتی افتاد . 
گفت :
- چه اتفاقی ؟
گفتم :
- من تصمیم گرفتم به حکم تقیه عقیده ام را کتمان کنم تا طرد نشوم و بتوانم خانواده ام را هم داشته باشم . 
او گفت :
- اصلا حکمی به این شکل نداریم . مسعود تو را فریب داده . 
گفتم :
- نه او از احکام اسلامی اطلاع کافی دارد . 
بالاخره به او گفتم که :
- نامه ای علیه جمهوری اسلامی نوشتم و قرار است ما را به خارج از کشور بفرستند و به ما کمک مالی هم می کنند و ما می توانیم بدهی ها و مشکلات مالیمان را هم حل کنیم . 
بهروز از شدت ناراحتی چشمانش گرد شد و پرسید :
- تو واقعا این کارها را کردی ؟ آن نامه الان کجاست ؟
گفتم :
- اصل نامه در دست تشکیلات است و کپی اش داخل کمد است . 
گفت :
- فریب بزرگی خوردی رها ... بیچاره شدیم . 
گفتم :
- چرا ؟ مگر چه اتفاقی افتاده ؟
گفت :
- زود حاضر شو از این جا برویم . 
گفتم :
- چرا دلیلی ندارد از اینجا برویم . ما تازه امروز آمده ایم . 
گفت :
- تو که متوجه نیستی تشکیلات دلش به حال تو نسوخته که بیاید و کلی هزینه در اختیار تو بگذارد تا تو از ایران خارج شوی . با این کار منافع تشکیلات تامین می شود . 
گفتم :
- چه منافعی ؟
گفت :
- منافع . 
گفتم :
- من نمی دانم تشکیلات چه چیز را دنبال می کند این راهی که من انتخاب کردم راه خوبی است . هم دینم را دارم و هم خانواده ام را . تو هم بیا کاری را که من کردم انجام بده تا باهم از ایران خارج شویم . 
با عصبانیت گفت :
- زود حاضر شو از این جا برویم . 
گفتم :
- سر من داد نکش . تو می خواهی من تنها باشم . کسی را نداشته باشم . من حاضر نیستم تن به این تنهایی و بی کسی بدهم . 
او آرام شد و گفت :
- من از دست تو عصبانی نیستم از دست تشکیلات عصبانی ام آنها من و تو را از هم جدا می کنند . مگر قبلا ندیدی چه بلایی سرمان آوردند ؟ بیا از این جا برویم . 
گفتم :
- دیگر نمی توان کاری بکنم تصمیم خودم را گرفتم و به تو هم پیشنهاد می کنم برای این که از هم جدا نشویم راه مرا پیش بگیر . 
بهروز گفت :
- فقط همین ؟ آن همه خوشبختی و عشق و محبت الهی که به ما هدیه شد به این زودی فراموش کردی ؟ رها خدا به ما بچه عنایت کرده چرا به همه چیز پشت پا می زنی ؟
گفتم :
- من هرگز از اسلام خارج نمی شوم و دینم را دوست دارم اما اجبارا مدتی باید عقیده ام را کتمان کنم این که گناه نیست من نمی توانم بدون و حمایت و پشتیبانی خانواده زندگی کنم . اگر آنها را از دست بدهم و تو هم مرا رها کنی جایی را ندارم که بروم . به چه امیدی خانواده ام را از دست بدهم ؟ 
بهروز به التماس افتاد و گفت :
- رها من در آرزوی آمدن این بچه شب و روز لحظه شماری می کنم . خواهش می کنم کاری نکن که ما را از هم جدا کنند . 
گفتم :
- دلیلی ندارد که از هم جدا شویم . تو هم کاری را که من کردم انجام بده تا اتفاقی نیفتد . 
گفت :
- این کار یعنی خودکشی ، چرا نمی فهمی ؟ با مصاحبه ای که در مجله زائر داشتیم و اعتقادی که به اسلام پیدا کردیم آنها هرگز فریب حرف ما را نمی خورند . گذشته از این تا کی می خواهی فیلم بازی کنی ؟ آنها به همین کفایت نمی کنند و نقشه های پی در پی برای ما خواهند کشید . 
به هر حال من زیر بار نرفتم . بالاخره کنار جمع آمدیم ، همه اعضای خانواده و فامیل مثل گرگهایی که دور شکار حلقه زده باشند دور بهروز را گرفتند ، به او زل زده و آماده حمله شدند . سلیم که قبلا در شکست دادن بهروز ناکام مانده بود فرصت خوبی برای تکمیل پروژه اش یافته بود . او بدون مقدمه به بهروز گفت :
- رها دوباره بهایی شد حالا تو هم باید تصمیم خود را بگیری . 
بهروز گفت :
- کسی که مسلمان شده دیگر هیچ وقت نمی تواند از اسلام برگردد .مگر این که دروغ بگوید . 
سلیم گفت :
- اتفاقا کسی که می خواهد بهایی شود اول باید اسلام را قبول کند و بعد بهایی شود . 
بحث در گرفت و بهروز یک تنه در مقابل چندین نفر که با سفسطه بافی و مغلطه کاری ها می خواستند او را محکوم کنند مقابله می کرد . من دلم به حالش می سوخت و دوست داشتم کمکش کنم اما دیگر نمی توانستم و راهی به جز سکوت نداشتم . به همین سادگی فریب تشکیلات را خورده و دوباره گرفتار و اسیر دام آنها گشتم . بهروز از شدت عصبانیت و فشار عصبی سرخ شده بود و به خوبی هم می توانست از عهده پاسخ ایرادهای غیر منطقی حاضرین برآید . بهروز حقیقت درون مرا به آنها گفت اما آنها کوچکترین توجهی نکردند . بالاخره بهروز رو به من کرد و گفت :
- حاضر شود برویم تو واقعا گول خوردی .
قبل از این که من چیزی بگویم سلیم گفت :
- رها دیگر با تو نمی آید . 
دوباره بهروز گفت :
- رها پاشو از اینجا برویم .
باز قبل از این که من جواب دهم مسعود و شراره گفتند :
- رها به این بدبختی تن نخواهد داد . 
و سودابه گفت :
- تو اگر رها را دوست داری بمان ، راهی را که او رفت تو هم برو . 
بهروز بد جوری گیر افتاده بود به من گفت :
- بیچاره تشکیلات تو را به همین سادگی رها نمی کند که تو عقده ات را در دلت حفظ کنی . اگر به زبان بهایی شدی باید فردا هر دستوری از طرف تشکیلات را اطاعت کنی . چرا ندانسته خودت را به دام اینها انداختی ؟ 
این را که گفت همه به او حمله ور شدند و گفتند :
- دست از سر رها بردار ما اصلا نمی گذاریم که او با تو برگردد . خودت هم زودتر زحمت را کم کن . 
بهروز تنها مانده بود و نمی دانست چه باید بکند . من او را به اصرار به تهران آورده بودم و او به امید سفری خوش همراه من آمده بود . اما حالا می دید که با این کار سایه شوم تشکیلات دوباره روی زندگیش افتاده و می دید که به اجبار زن و فرزندش را از او می گیرند . احساس خشم و نفرت را در چشمانش نسبت به تشکیلات می دیدم ، رگ های سرخ متورم روی سفیدی چشمانش را گرفته بود . او با قلبی خنجر خورده و چشمی خونبار باید خاطرات تلخ گذشته را یک بار دیگر تجربه می کرد . خدای من در آن لحظه احساس کسی را داشت که یکباره در تصادف وحشتناک همسر و فرزندش را از دست داده باشد . نه بدتر از این غرور و حیثیت و اعتقاد و غیرت مذهبی اش لکه دار شده بود . او مورد ظلم ناجوانمردانه ای قرار گرفته و هیچ راهی برای نجات از این ظلم نبود . از جا برخاست و گفت :
- رها بیا برویم . خواهش می کنم . 
من در وضعیت بسیار بدی قرار گرفته بودم پشیمان بودم اما دیگر راهی نداشتم . نامه را به محفل برده بود و من ندانسته به عنوان مجرم خود را از جانب دولت ایران در معرض خطر می دیدم . اصلا خجالت می کشیدم که در عرض چند ساعت دوباره خط مشی عوض کنم و همراه بهروز بروم . گذشته از این که می ترسیدم همه خانواده را به یکباره از دست بدهم . به بهروز گفتم :
- همان طور که برای تو از دست دادن من و بچه ات سخت است ، برای من هم از دست دادن خانواده ام سخت است . تو اگر مرا دوست داری با من همراه شو . 
او به من التماس می کرد ، گفت :
- رها خواهش می کنم بیا برویم کمی فکر کنیم کمی با هم تنها باشیم . 
سلیم دستپاچه شد و گفت :
- نه رها چنین کاری نمی کند تو می خواهی او را به همدان ببری .

بهروز گفت :
- تا زمانی که خودش نخواهد که نمی توانم به زور او را به همدان ببرم . اجازه بدهید برای چند دقیقه با هم تنها باشیم . 
پدر و مادر سودابه و سایرین همگی با هم مخالفت کردند . او دیگر به گریه افتاده و با بغضی که به شدت گلویش را می فشرد رو به من کرد و گفت :
- رها تو خودت مرا مسلمان کردی ، حالا چرا تنهایم می گذاری ؟! 
من هم به گریه افتادم و از او فاصله گرفتم و به یکی از اتاق ها رفتم . نفرات حاضر در خانه جملگی آدم های تشکیلات بودند ، او را ظالمانه و با چشمی اشکبار از خانه بیرون کردند . بعد از دقایقی از بیرون تماس گرفت و گفت :
- گوشی را به رها بدهید . 
سلیم مخالفت کرد و گفت :
- رها حرفهایش را زده و تصمیم خودش را گرفته ، بهتر است او را به حال خودش بگذاری . 
او با ناامیدی گوشی را قطع کرد . من ناخواسته خود را در معرض دندان درندگان بی رحمی مثل عناصر تشکیلاتی انداخته بودم ، یکباره خوابم به خاطرم رسید . آن وضعیت ناهنجار .خوابم تعبیر شده بود و خانواده ام برای من حکایت دوستی خاله خرسه را تداعی می کردند . بهروز رفت و من لحظه ای چشمانم از اشک خالی نشد . گویی مذاب داغ روی دلم ریخته بودند زجری که در آن ساعات می کشیدم قابل وصف نیست . او مرا با افتخار به مهمانی آورده بود تا به یاری هم باعث تبلیغ اسلام شویم و صله رحم به جا آورده و اقوام را ببینیم و حال می دید که تنها مانده و هیچ یاوری در کنارش نیست ، از شدت پشیمانی به خود می پیچیدم . من اصلا آخر قضیه را نخوانده بودم و هرگز فکر نمی کردم که چنین اتفاقی می افتد و من و بهروز دوباره از هم جدا می شویم . فکر می کردم او هم از این امکاناتی که تشکیلات در اختیار ما گذاشته استفاده خواهد کرد . اشک بی امان از چشمانم فرو می چکید و عمیق ترین دردهای بشری را با تمام وجود احساس می کردم . چهره بهروز یک لحظه از نظرم محو نمی شد . او طوری مورد ظلم واقع شده بود که اگر برای گرفتن انتقام به کشتن همه عناصر تکشیلاتی مبادرت می کرد حق به جانبش بود و من فکر می کردم اگر مورد فریب واقع شدم تقصیر زیادی متوجهم نبود چرا که او بعد از مسلمان شدن سخت گیری های شدیدی می کرد و چون حس می کرد اسلام قلعه ای است که مرا از معرض آسیب ها و دخالت های بی جای تشکیلات دور نگه می دارد ، سعی می کرد مرا تحت فشار قرار داده و در پناه اسلام حفظ کند . مرتب نمازهای مرا چک می کرد و دائما از بهاییان خصوصا عملکرد خانواده من خرده می گرفت . من می ترسیدم او مرا از خانواده جدا کند و پناهگاه امنی برایم باقی نگذارد و دریغ از این که خودش برایم پناهگاهی بود که امروز به دستور تشکیلات از من گرفته شد و تنها فرزندم نیز به امر همین منادیان صلح و صفا سقط گردید . 
بهاییان با شنیدن داستان تلخ ما دسته دسته به منزل خواهرم می آمدند و کسب اطلاع کرده و می رفتند . هرکدام از آنها تا مرا می دید و آن چشمان سرخ متورم را مشاهده می کرد مرا سرزنش می نمود و بهروز را لایق این گریه ها نمی دانستند و بدون توجه به خواسته قلبی من پشت سر بهروز حرف می زدند . یک نفر از من نمی پرسید چرا این همه گریه می کنی ؟ و هیچ کس از دردی که می کشیدم جویا نمی شد فکر می کردم این بی رحمی و شقاوت را خانواده ام به طور اتفاقی در حق بهروز روا داشتند اما شراره گفت :
- گریه نکن این خواست تشکیلات بود که بهروز از تو جدا شود . 
پرسیدم :
- چرا ؟ 
گفت :
- به خاطر این که آنها می دانند که او قلب پاکی ندارد و قابل برگشت نیست ما لحظه به لحظه با محفل در تماس بودیم . آنها دستور فرمودند که بهروز اگر حتی زبانا دوباره بهاییت را پذیرفت او را نپذیرید او قابل اعتماد نیست . 
وقتی این را شنیدم بیشتر زجر کشیدم چون خود تشکیلات دستور بازگشت به نزد او را به من داده بود . وقتی این را به شراره گفتم او گفت :
- آن دستور برای آن زمان بود وامروز دستور دیگری دارند . 
این پاسخ توجیه درستی نبود . اما دیگر با او بحث نکردم . دقایقی بعد مسعود از طبقه بالا که منزل پدرش بود آمد و گفت :
- اعضای محفل ملی می خواهند ما را ببینند .
همه به من تبریک گفتند و به من غبطه می خوردند . تااین که بالاخره قرار شد به دیدن اعضای محفل برویم . با یکی از افراد تشکیلاتی در یکی از خیابان های بالای شهر تهران داخل یک کوچه قرار گذاشتند . به زحمت به آنجا رسیدیم فکر می کردم این فرد که از طرف تشکیلات آمده می خواهد ما را به دیدن اعضای محفل ببرد . اما وقتی به آنجا رسیدیم آن مرد از داخل یک ماشین پیاده شد و مرا برای چند لحظه دید و گفت :
- اعضای محفل شما را نپذیرفتند و به من گفتند که پیامشان را به شما ابلاغ کنم .ایشان اطمینان دادند که مورد حمایت سازمان حقوق بشر هستید و هیچ نگرانی به خود راه ندهید .اگر هم گرفتار شدید مقاومت کنید ما بهترین و مجرب ترین وکلا را برای شما می فرستیم . 
این کارشان هم مثل همه کارهای دیگرشان مسخره و بی ارزش بود .من و سلیم و مسعود و شراره برای دیدن اعضای محفل تا آنجا رفته بودیم و این به دستور خود آنها بود . حدود چهار ساعت رفت و برگشت ما طول کشید اما به طور مسخره ای چنین جوابی به ما دادند و ما را راهی کردند .البته اینها همه از های کذایی آنهاست که خودشان را خیلی به پیروان خود نزدیک نمی کنند تا غیر قابل دسترس و مجهول باشند ، بدین وسیله می خواهند قدر و ارزش خود را در نزد عده ای بهایی فریب خورده برتر از دیگران جلوه دهند و بزرگ نمایی کنند .مثل بعضی از شیوخ اهل تصوف که که کسی معجزات آنها را ندیده اما همه فقط شنیده اند و به راحتی پذیرفته اند . وقتی برگشتیم گفتند که بهروز مرتب تماس گرفته و خواسته با من حرف بزند و باور نمی کرده که در خانه نیستم . بهروز دوباره تماس گرفت و باز سلیم و بقیه گفتند :
- صلاح نیست که با او حرف بزنی . 
آن شب تلخ گذشت و من تا صبح چشم روی هم نگذاشته ، نمی دانستم بهروز کجاست و چه می کشد و بی اندازه عذاب وجدان داشتم . صبح که شد دوباره بهروز تماس گرفت وباز به او گفتند که : رها اینجا نیست . 
بالاخره من اصرار کردم که اجازه بدهید با او حرف بزنم شاید می خواهد برای همیشه خداحافظی کند . گوشی را که گرفتم او با لحن مهربانی گفت :
- سلام رها ...
گفتم :
- سلام . 
گفت :
- خیلی دارم زجر می کشم دیشب تا صبح نخوابیدم چرا جواب تلفان های مرا نمی دادی ؟
با گریه گفتم :
- نمی دانم .
سلیم و بقیه کسانی که آنجا بودند گفتند :
- زود با او خداحافظی کن و با او با مهربانی حرف نزن . او اگر این بار تو را به دست آورد برای همیشه اسیرت می کند . 
به او گفتم :
- سعی کن قبول کنی که دیگر نمی توانیم با هم زندگی کنیم . مگر این که تو به حرف من گوش کنی و همراه من به خارج از کشور بیایی . 
او گفت :
- پس بچه را چه می کنی ؟ 
در جواب فقط گریه کردم . سلیم تلفن را قطع کرد . چند روز به همین شکل گذاشت و من خواب و خوراک نداشتم شب ها تا صبح در گوشه ای اتاق می نشستم و گریه می کردم و روزها دسته دسته از بهاییان که از رو کنجکاوی به دیدنم می آمدند ملاقات می کردم این همه فشار روحی و جسمی که بر من وارد شده بود مرا به شدت ضعیف کرده بود حالم رو به وخامت گذاشت و فهمیدم که جنین در حال سقط است درد به اندازه ای شدید بود که هر لحظه فکر می کردم که آخرین لحظه زندگیم را می گذرانم خوب به خاطر دارم که بدون اراده دقایق زیادی روی زانوانم می چرخیدم . کمردرد توان ایستادن از من گرفته بود . نمی توانستم یک لحظه روی پا بایستم ، به هر سختی که بود خود را به بیمارستان رساندم و در ورودی سالن انتظار از شدت درد بی هوش شدم وبعد موقعی که از بیهوشی خارج شدم فهمیدم که بچه را از دست داده ام . ناامیدی به اندازه ای بر من مستولی شده بود که دلم نمی خواست یک لحظه دیگر زنده باشم فقط مرگ می خواستم و فراموش کردن هر آنچه بر سر من آمده بود . به بهروز چه باید می گفتم ؟ من که او را از خود بیرحمانه رانده بودم حال چگونه این خبر ناگوار را به او می دادم . سودابه و شراره از این اتفاق اظهار خوشحالی می کردند و بی توجه به من که زجر می کشیدم از این که از تنها مسئله ای که باعث پیوند دوباره من و بهروز می شد خلاص شده اند خشنود بودند . 
بالاخره من برخلاف خواست خودم از بیمارستان مرخص شدم و دیگر هیچ دلخوشی و هیچ انگیزه ای برای زنده بودن نداشتم . چند روز دیگر به این منوال گذشت و من اصلا حق نداشتم با بهروز حرف بزنم تا این که یک روز نزدیک ظهر زنگ خانه خواهرم به صدا در آمد . همه فکر می کردیم باز هم یک دسته از بهاییان برای انتقال خبر به دیگران آمده اند اما دیدیم که دو نفر همراه بهروز جلوی خانه هستند . به مسعود گفتند :
- ما مهمان شما هستیم و می خواهیم با رها خانم صحبت کنیم . 
آن دو نفر مردان محترمی بودند که فقط به خاطر رضای خدا به یاری بهروز آمده بودند . از بقیه خواهش کردند که تنها با من صحبت کنند . قبل از این که همراه آنها به یک اتاق دیگر بروم سلیم و مسعود به من نزدیک شدند و گفتند :
- هرچه گفتند قبول نکن . سعی کن حرفهایشان را نشنوی . 
ما چهار نفر تنها شدیم آن آقایان سعی کردند به من بفهمانند که مورد ظلم واقع شده و فریب تشکیلات را خورده ام . حالا فرصت دارم خودم را نجات دهم وگرنه در وضعیت بدتری قرار می گریم .اما من به دستور تشکیلات بهاییت سعی می کردم حرفهایشان را نشنیده بگیرم . به گمان خود ، خودم را به خدا سپرده بودم . به راهی رفته بودم که راه برگشت نداشت مگر معجزه ای رخ می داد . بهروز مرتب می گفت :
- بیا همراه ما برویم . 
من که سخت سکوت کرده بودم گفتم :
- اما من می ترسم تو که می دانی ؟!!!
بهروز گفت :
- منظورت آن نامه است ؟
و به آن آقایان گفت که :
- از آن نامه ای که نوشته می ترسد . 
آنها گفتند :
- دلیل ندارد بترسی همه می دانند که آن نامه را تو ننوشته ای بلکه دیکته تشکیلات بوده . 
اما من فکر کردم این غیر ممکن است . به هر حال من آن نامه را نوشتم و همه جرم متوجه من است و باز ترسیدم و قبول نکردم . بهروز خیلی اصرار کرد و من به توصیه شدید خانواده ام که مهره های مستقیم تشکیلات بودند نپذیرفتم . بهروز وقتی میخواست مرا ترک کند از من پرسید :
- چرا این قدر رنگت پریده حالت خوب نیست ؟
گریه ام گرفت و در حالی که هیچ چیز برایم مهم نبود با گریه و دلی آکنده از درد گفتم :
- بچه سقط شد . 
بهروز به اندازه این ناراحت شد که گویی تمام عشق وامید زندگی اش را از دست داده و از شدت ناراحتی لبهای خود را می گزید و با هر دو دست دو طرف گیجگاهش را می فشرد . لحظاتی بعد با عصبانیت گفت :
- من از دست خانواده ات شکایت می کنم شما عمدا بچه مرا از بین برده اید . 
آن دو نفر که با او آمده بودند او را آرام کردند و سپس برای آخرین بار به من نگاهی کردند و با ناامیدی آنجا را ترک کردند . خانواده وقتی دیدند که من مقاومت کرده و با آنها نرفتم خیلی خوشحال شدند و دیگر به من اعتماد کرده و بدترین ناسزا ها را به مسلمان ها نسبت می دادند . پدر و مادر مسعود و سودابه به اماکن متبرکه مسلمین مثل مکه و مشهد و قم و غیره بی حرمتی هایی می کردند . همه باز هم به تمسخر مسلمان ها پرداخته بودند .غافل از این که من از این حرف ها زجر می کشیدم و آنها می گفتند :
- مسلمان ها دروغ گو هستند خودشان را به هزار مرض و فلج و نقص عضو می زنند و به مشهد می روند و بعد می گویند امام رضا (ع) شفا داد .
این چیزها را می گفتند و می خندیدند سودابه به من گفت :
- بهتر شد که این بچه را از بین بردیم .
و همه گفتند :
- این بچه باید از بین می رفت چرا که او هرچه باشد یک مسلمان زاده است . 
مشغول این حرف ها بودیم که باز صدای درب منزل آمد وقتی در باز شد چند نفر با نشان دادن حکم تفتیش خانه وارد منزل شدند و دو ماشین نظامی هم جلوی خانه پارک بودند .پس از وارسی خانه کپی نامه ای را که نوشته بودم از داخل کمد پیدا کردند و با خود بردند . من نگران این قضیه شدم اما از طرف تشکیلات دستور رسید که آنها هیچ کاری نمی توانند بکنند ما قهارترین وکلا را داریم و در ضمن سازمان حقوق بشر هم از ما حمایت می کند . من در تهران اقوام زیادی داشتم در ضمن بهاییان دیگری هم بودند که از این جریان مطلع بوددند . به اعضای تشکیلات گفتم :
- مرا پنهان کنید تا زمانی که از ایران خارج شوم برایم مشکلی پیش نیاید . 
اما آنها گفتند :
- به پنهان کردن نیازی نیست . در همان جا بمان . 
و ساعاتی بعد چند نظامی آمدند و حکم جلب مسعود را نشان دادند و او را به همراه خود بردند . وقتی مسعود گرفتار شد همه فامیل مرا مقصر می دانستند و دیگر هیچ اجر و احترامی نداشتم و با عصبانیت می گفتند :
- اگر شما مسلمان نشده بودید این اتفاقات نمی افتاد . 
بالاخره آن روز گذشت و شب هیچ کدام از شدت گرفتاری و ناراحتی مسعود نخوابیدیم . 
روز بعد خبر رسید که تشکیلات در پی آزادی مسعود است و سعی دارد بی گناهی او را ثابت نماید و در دادگاهی که باری او تشکیل می شود حاضر شده و علت گرفتاری مسعود را جویا شود و چون مدرکی دال بر این که او جرمی مرتکب شده بود وجود ندارد ، خود آنها را محکوم خواهد کرد و با این خبر دلگرم و راضی شدیم . 
اما برخلاف انتظار ما ساعاتی بعد باز عده ای آمدند و این بار حکم جلب مرا آوردند و من با دیدن حکم قاضی چادرم را پوشیدم و با آنها همراه شدم .

آقایانی که برای بردن من آمده بودند بسیار با احترام با من رفتار می کردند . شراره و برادر کوچکتر مسعود هم همراه ما آمدند . ما را به دادگستری بردند و حدود نیم ساعت بعد به شراره و برادر شوهرش گفتند :
- شما بروید این خانم بازداشت است و باید راهی زندان شود . 
آن ها با من خداحافظی کردند و رفتند . آقایان مرا سوار یک پژو سیاه کرده و با خود بردند . پس از سپری کردن مدت زمانی اندک رو به روی زندان قصر تهران بودیم . دقایقی منتظر شدیم و بعد دیدم که مسعود را همراه خود آورده و او را هم در کنار من نشاندند و حرکت کردیم . ما نپرسیدیم ما را کجا می برید و آنها هم چیری نگفتند اما از شهر خارج شده و به سمت جاده همدان راهی شدیم ساعاتی بعد به همدان رسیدیم و وارد دادگاه انقلاب همدان شده و بعد ما را از هم جدا کرده و هرکدام را به سمتی بردند وارد یک ساختمان اداری شدیم و بعد به من گفتند که روی یک صندلی بنشینم . چند دقیقه بعد برایم غذا آوردند . غذا را که خودرم یک حوله و یک مسواک ، یک دست دمپایی و یک دست لباس به من دادند . من با دیدن آن چیز ها مطمئن شدم که برای مدتی طولانی بازداشت هستم . بالاخره مرد محترمی رو به روی من نشست و گفت :
- بهروز از مسعود و برادر و خواهرت شکایت کرد که همسرش را به اجبار از او جدا کرده و موجب از بین رفتن فرزندش شده اند شما هم به جرم همکاری بادشمنان نظام جمهوری اسلامی و نوشتن یک نامه علیه دولت ایران بازداشت شده اید . اما می دانیم که شما مورد اغفال واقع شده و در یک عملیات گرفتار شده اید . شما برای ما خیلی قابل احترام هستید اولا به خاطر این که از سلاله رسول الله (ص) هستید و ثانیا به دلیل این که به اسلام روی آورده و مسلمان شده اید اگر می گذاشتیم در آنجا بمانید ممکن بود بلایی سر شما بیاورند چرا که نمونه این مسائل را زیاد دیده ایم آنها به دوباره بهایی شدن شما اعتماد نمی کنند و می دانند که هیچ وقت نمی توانند در گوش شما از آن راجیف پر کنند از این رو ممکن بود شما را از بین ببرند و به گردن جمهوری اسلامی بیندازند . خانواده شما مهره ای بیش نیستند و آنها فریب خوره اند و نمی دانند ک آب را در آسیاب چه کسی می ریزند . آن ها دقیقا مثل رباط عمل می کنند ما تصمیم گرفتیم به بهانه این که شما علیه جمهوری اسلامی نامه نوشته اید شما را دستگیر کرده و از آن خانه بیرون بکشیم و بعد اجازه بدهیم با آرامش فکر کنید و تصمیم بگیرد . حالا تا زمانی که تصمیم خود را بگیرد مهمان ما هستید و بعد می توانید در دادگاه از خود دفاع کرده و آزاد شوید . 
او گفت :
- قبل از این که ما تصمیمی درباره شما بگیریم یک فرد ناشناس فتوکپی نامه شما را برای ما فرستاده بود . بعد تلفنی خبر دادند که فردی به اسم رها ، علیه جمهوری اسلامی مطلبی نوشته و قصد دارد از ایران خارج شده و در آنجا هم تبلیغات سوئی علیه نظام داشته باشد . او دوباره بهایی شده و به اسلام اهانت می کند ما پی گیری کردیم و متوجه شدیم آن شخص از خود تشکیلات گمارده شده تا بدین وسیله شما را به دام دولت انداخته و به خیال خام خود شما را در مقابل دولت جمهوری اسلامی قرار دهند و در دنیا به تبلیغات علیه نظام بپردازند و برای پیروان خود داستان سرایی کنند اما ما به خاطر این که شما فریب خورده اید بیش از یک شب شما را نگه نمی داریم و ان شاءا... فردا در دادگاه مسئله فیصله یافته و شما به نزد همسر خود باز می گردید .
من خوشحال شدم و از ایشان تشکر نمودم و گفتم :
- آیا می توانم بهروز را ببینم ؟
گفت :
- بله حتما .
حرف های آن مرد محترم کاملا واقعی بود . برای تشکیلات اصلا اهمیت نداشت چه بلایی بر سر من بیاید و در ضمن خودم بارها شاهد بودم که بهاییان مسلمان شده را اذیت می کردند و به گردن جمهوری اسلامی می انداختند و در زمان خود بهاء و عبدالبها نیز بسیاری را ترور می کردند و می گفتند خودشان از شدت عشق به بها خودکشی کرده اند !! آنها با بی رحمی تمام بچه مرا از بین بردند . آنها هیچ رحم و مروتی نداشتند . احساس امنیت فوق العاده ای می کردم و از این که از خانواده و تشکیلات دور بودم و می توانستم به راحتی نماز بخوانم احساس بسیار خوبی داشتم و به بازجو گفتم :
- می خواهم نماز بخوانم . 
راهنمایی کرده و پس از وضو در همان اتاق که موکت شده بود به نماز ایستادم . حالت عجیبی در نماز داشتم احساس می کردم خداوند ناظر می داند که چگونه مورد ظلم واقع شده و عذاب می کشم . دلم برای بهروز تنگ شده بود از خدا می خواستم او راحت و آرام باشد و بداند که من از او جدا نمی شوم و دوباره به کنارش برمی گردم . وقتی نماز تمام شد درب اتاقم را زدند و یک باره متوجه شدم بهروز به دیدنم آمده است . خوشحال شدم و بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم :
- من از تو خجالت می کشم نمی توانم نگاهت کنم . 
و او گفت :
- عیبی ندارد هرچه بود گذشت حالا فهمیدی آنها چه انسان های بی رحم و بی عاطفه ای هستند . 
گفتم :
از اول فهمیده بودم اما اولا در عمل انجام شده قرار گرفتم و بعد از این که تو مرا از آنها جدا کرده و دیگر پشتیبانی نداشته باشم می ترسیدم و نمی دانم چرا نمی توانستم دوباره نظرم را عوض کنم و با تو برگردم . می خواستم تا آخرش بروم و باز سرنوشتم را به خدا بسپارم . 
گفت :
- سرنوشت خود را به دست تشکیلات سپرده بودی اما خدا به تو رحم کرد و با شکایتی که من از خانواده ات کردم تو را به همدان بازگرداندند . 
آن شب اجازه دادند بهروز در کنار من بماند . 
من و بهروز تا صبح با هم حرف زدیم و از اتفاقاتی که برایمان افتاده بود درس عبرت گرفتیم و از تجربیات تخلی که کسب کرده بودیم شناختمان نسبت به تکشیلات بیشتر شد و این مرحله سخت زندگی را هم پشت سر گذاشتیم و به هم قول دادیم در حد توان در راه اسلام قدم برداریم و هرگز افتخار این نام از ما سلب نشود . فردای آن شب به دنبال ما آمدند و ما را به دادگاه بردند . همه ماجرا را برای قاضی تعریف کردم و سپس همه مسائل را اعتراف کردم و به کمک وکیل تسخیری که داشتم از حضور دادگاه عذرخواهی کرده و تعهد دادم که دیگر مورد فریب تشکیلات واقع نشوم . قاضی هم حکم آزادی مرا صادر کرد ، من وبهروز به خانه برگشتیم و من قلب پاک و بی کینه بهروز را می ستودم و از همه چیز شرمنده بودم و سعی می کردم همه اشتباهاتم را جبران کنم .
چند روز بعد شنیدم که مسعود همه چیز را اعتراف کرده و از اولین روز که از طرف تشکیلات ماموریت بازگرداندن مرا داشته به همه چیز بدون کم و کاست اقرار نموده است . اعترافات او باعث شد که حکم جلب سلیم و شراره را هم دادند و هر کدام از آنها به علت داشتن شاکی خصوصی و ثابت شدن جرمشان و همچنین به جرم دیکته کردن یک نامه کذایی علیه نظام و همکاری با دشمنان جمهوری اسلامی در خارج از کشور مدت کوتاهی در بازداشت به سر می بردند . 
من و بهروز از آن پس بدون سایه شوم تشکلات زندگی خوبی را با هم آغاز کردیم مدتی بعد باز هم خانواده به دیدنم آمدند وگفتند :
- ما می دانیم که تو اجباری دوباره مسلمان شدی . 
و من هرقدر که سعی می کردم به آنها بقبولانم که از صمیم قلب عاشق اسلام هستم و از بهاییت نفرت دارم نمی پذیرفتند . با این حال مادرم دیگر مثل سابق به من محبت نداشت و پدرم با نگاهش از پشت عینک برای این که دوباره مسلمان شده بودم اظهار تاسف می کرد . سلیم و سودابه و پدر ومادرم فقط یک شب در خانه ما ماندند و به قول خودشان باز هم از طرف تشکیلات ماموریت داشتند تا نظر نهایی مرا بدانند . آن شب گذشت و روابط ما کاملا بدون کمترین محبت و عواطف خانوادگی شده بود . آنها وقتی جواب مرا شنیدند مایوس شدند و رفتند . مدتی بعد یکی از برادرهای بهروز که همراه خانواده برای تفریح به شمال رفته بودند در ردیا غرق شد و ما در مراسم سوگواری او در کنار بهاییان قرار گرفتیم . همه در آن مراسم سعی می کردند به اذیت ما بپردازند و با چهره ای حق به جانب و مغرور به تحقیر مسلمانان پرداختند . خانواده من هم از سنندج آمده بودند . تشکیلات از این فرصت هم استفاده کرد و باز به عده ای ماموریت داده بود که آخرین تلاش های خود را بکند . اعضای خانواده من شب بعد از مراسم عزاداری به خانه ما آمدند . سلیم گفت :
- اعضای محفل می خواهند شما را طرد کنند . اما به احترام ما هنوز این کار را نکرده اند . شما هم وقت دارید که اگر پشیمان شدید برگردید . 
من و بهروز عقیده خود را بدون کوچکترین تردیدی بیان کردیم . باز هم کمی با ما بحث کردند تا ببینند حقیقت درون ما چیست و اگر می توانند ما را به تردید انداخته و بازگردانند اما تلاششان بیهوده بود از این رو به تهدید ما پرداختند و گفتند :
- اگر طرد شوید دیگر نمی توانید با هیچ کدام از ما رفت و آمد کنید و باید تا آخر عمر تنها بمانید . 
من که به شدت از دست تشکیلات عصبانی بودم گفتم :
- اگر من جای دولت جمهوری اسلامی بودم همه اعضای محفل را تیرباران می کردم . آنها انسان نیستند بلکه حیواناتی به شکل انسانند . آنها بویی از انسانیت و معرفت نبرده اند و بهاییت هم قبول ندارم چرا که کاملا به بطالت این فرغه پوشالی و پی برده ام و حاضرم حتی به قیمت کشته شدن در راه اسلام ایستادگی کرده و از حقیقت دست برنمی دارم . 
وقتی دیدن که از این راه هم هیچ سودی نخواهند برد به خرافات همیشگی متوسل شدند و برای این که ما را بترسانند گفتند :
- می دانید هر کس از بهاییت خارج شود به بدترین و دردناک ترین بلا ها و مصائب دچار می شود . 
و مثال های زیادی برای ما آوردند که از کودکی آنها را در گوش ما خوانده بودند . این حرف ها کمترین حاصلی برای آنها نداشت . تا نزدیک صبح با ما حرف زدند و ما را تبلیغ کردند و صبح با ناراحتی خانه ما را ترک کرده و رفتند . دیگر احساس خطر می کردم من به شدت به مادرم و خانواده ام وابسته بودم ، بهترین و شادترین خاطرات زندگیم را با آنها گذرانده بودم . فکر اینکه آنها را برای همیشه از دست بدهم آزارم می داد . مدتی به خاطر از دست رفتن برادر بهروز در خانه پدر شوهرم بودیم تا پدر و مادرش تنها نباشند و تسلی خاطری برای آنها باشیم . در آنجا م وقتی بهاییان مرتب رفت و آمد می کردند و ما را می دیدند به ما توصیه می کردند دوباره بهایی شویم و ما هم آنها را تبلیغ می کردیم . خانواده بهروز هم مامور توصیه های لازم به ما شده بودند . ما دیگر توبه کرده بودیم و امکان نداشت فریب حرف های آنها را بخوریم . سمیرا خواهر کوچک بهروز با اینکه دختر با محبتی بود به من گفت :
- رها جون شما را به خدا کاری کنید که طرد نشوید من شما و داداش بهروز را خیلی دئست دارم نمی توانم از شما برای همیشه جدا شوم . 
به او گفتم :
- خوب اگر طرد شدیم دوباره به خانه شما می آییم و شما را می بینیم ما که از تشکیلات ترسی نداریم . ما که گوش به فرمان آنها نیستیم . 
سمیرا گفت :
- نه چنین چیزی امکان ندارد ما که گوش به فرمان هستیم اگر طرد شوید دیگر از شما متنفر می شویم و اگر شما را جلوی خانه ببینیم از طبقه بالا آب کثیفی روی سر شما می ریزیم تا بروید و دیگر هیچ وقت برنگردید . 
من آن روزها در حال نوشتن کتابی به اسم «چرا مسلمان شدم » بودم و به گوش بهاییان هم رسیده بود که من مشغول نوشتن کتابی هستم . آنها برای عوض کردن نظر من همه تلاش خود را کردند ، اما من بالاخره آن کتاب را نوشته و به چاپ رساندم تا اگر کسی هم در بین بهاییان مستعد مسلمان شدن است بی پروا به ما بپیوندد . البته بسیاری از بهاییان قلبا به بطالت بهاییت پی برده بودند اما جرات ابراز عقیده نداشتند . بسیاری هم از آن جامعه خارج شده و در روزنامه کناره گیری و برائت خود را از بهاییت اعلام می کردند و طرد می شدد . با نوشتن آن کتاب هم مسلمانان را از وجود چنین کرم های خطرناکی در کنارشان آگاه ساختم و هم به بهاییانی که مثل خانواده من و بهروز واقعا فریب خورده و از بودن این تشکیلات بی اطلاع هستند هشدار داده بودم که در روز حساب هیچ عذری از آنها پذیرفته نخواهد بود و همچنین به نقد احکام و دستورات بی اساس بهاییت پرداخته بودم . این کتاب که چاپ شد و به اطلاع تشکیلات رسید به خانواده ها دستور دادند که با ما قطع رابطه کرده و ما را از محبت خود محروم کنند . من در این چند ماهه به حدی غرق لذت عشق به ائمه اطهار بودم و انچنان امیدی به محبت و رحمت این بزرگواران بسته بودم که به راحتی می توانستم این عشق الهی را به همه تعلقات دنیوی ترجیح دهم . چندی بعد خداوند به ما دختری عنایت کرد و زندگیمان پر از شور و شعف شد . ما دوستان بسیار نزدیک و خیلی صمیمی و مهربانی داشتیم که در آن روزها که نیازمند کمک بودیم به یاری ما آمده و ما را از تنهایی خارج کردند . اما من هنوز نیاز عجیبی به مادرم داشتم و به شدت دلم برایش تنگ می شد . یک روز تصمیم گرفتم به او تلفن کرده و حالش را بپرسم می دانستم به من کم محلی خواهند کرد و منتظر بودم ملامتم کند اما وقتی به او تلفن کردم زن برادرم گوشی را برداشت و به محض این که متوجه شد منم گفت :
- مادرت با تو حرفی ندارد .
و گوشی را قطع کرد . چند بار دیگر تماس گرفتم باز همان زن برادرم که همسر امیر بود با عصبانیت می گفت :
- مامان دیگر هیچ وقت با تو حرف نمی زند . 
گفتم :
- گوشی را بده خودش این را به من بگوید . 
از این کار امتناع کرد . خیلی دلم شکست بعد از آن در اوقات مختلفی از شبانه روز حتی نیمه شب زنگ می زدم که دل مادرم به رحم آید و جوابم را بدهد امااو از طرف تشکیلات دستور گرفته بود که حتی جواب سلام مرا هم ندهد . من هنوز از طرف بیت العدل طرد نشده بودم اما اعضای تشکیلات سنندج به خانواده ام دستور داده بودند که همگی به چند دلیل با من قطع رابطه نمایند . اول این که با طرد و دفع من از خود موجبات جذب مرا فراهم کنند ، بدین طریق که از لحاظ روحی مورد شکنجه و عذاب قرار گیرم و بالاخره تاب و تحمل از دست داده و از شدت دل تنگی و تنهایی بازهم به بهاییت رجوع کنم . دوم این که وجود من در کنار جوانان و نوجوانان بهایی خطر آفرین بود ومی توانستم با طرح چند سوال ساده باعث آگاهی و هشیاری آنان شده و آن همه تبلیغات سوء را علیه اسلام خنثی نموده آنان را به اسلام دعوت نمایم و تاثیرات غیرقابل جبرانی بر آنها بگذارم . و سوم این که با ایجاد چنین ضربات روحی وروانی کم کم زندگی مشترکم با بهروز دچار مخاطره و اختلال می شود و افسردگی و سردی و کسالت در زندگی حکم فرما شده و این را به حساب همان خرافاتی بگذارم که از کودکی در گوش ما خوانده بودند . مبتنی بر این که هرکس از بهاییت خارج شود به بدترین بلایا و مصائب دچار خواهد شد و مشکلات زیادی گریبانگیر او خواهد بود و تشکیلات با اتخاذ چنین سیاستی ما را از دیدن خانواده محروم کرد .

زهرا اسم دختر کوچک ما بود .او بدون مهر و محبت اقوام نزدیک بزرگ می شد و هیچ بهره ای از وجود پدربزرگ ها و مادربزرگ ها ، عمه و عمو و خاله و دایی نمی برد . زهرا شیرینی زندگی ما شد . او زیبا و با هوش و بازیگوش بود و تمام خلا زندگیمان را با وجود او پر کردیم . زهرا هدیه ای بود ه از حضرت فاطمه زهرا گرفته بودیم ، او به طور معجزه آسایی در یکی از مراسم های روح پرور شهادت بانوی دو عالم ، آن وجود مقدس و مطهر ، از جانب خدا به ما ارزانی شد و به زندگیمان رنگ دیگری داد و ما را به اندازه ای به خود وابسته کرد که عدم وجود خانواده در کنارمان را حس نمی کردیم . 
من شب و روز در اندیشه تعلیم و تربیت او و سلامت روح و جسم او بودم چرا که نمی خواستم تنهایی و بی کسی ما کوچکترین تاثیری در رشد و تعالی او داشته باشد . همه کتاب داستانهایش را برایش با زبان کودکانه و آهنگین خوانده و ضبط کرده بودم تا در لحظات تنهایی با گوش دادن به انها و نگاه کردن به عکس کتابها علی رغم سرگرم کردن او به رشد ذهنی اش کمک کنم . در آن روزها من هم آرایشگاهی دست و پا کرده و مشغول کار بودم .تمام امکانات رفاهی و رشد و تربین زهرا را مهیا کرده بودم . ضبط کوچکی داشت که دائما نوار های مورد علاقه اش را گوش می کرد بعا از مدتی متوجه شدم با زبان کودکانه وشیرین همه آن قصه ها و شعر ها و ضرب المثل ها را حفظ کرده ، طوری که هر شنونده ای را به خود جذب می کرد و او را به تحسین وا می داشت وقتی سه ساله بود حروف الفبا را به او فرا دادم و چهار سالش تمام شده بود که کاملا می تواسنت تیترهای درشت روزنامه را بخواند . هوش و استعداد این هدیه الهی و این فرشته زیبایی که خداوند به ما عنایت کرده بود باعث شد که افراد تحصیل کرده با اشتیاق زیادی با ما رفت و آمد کنند تا بچه هایشان از همنشینی با زهرا تاثیرات مثبتی بگیرند و ما هم که با علاقه در پی کسب علم و معرفت و مسائل مذهبی و فلسفی بودیم با بزرگان و علمای شهر و با اساتید دانشگاه رابطه برقرار کرده و توفیق حضور در کنار آنها را داشتیم . 
من محبت خدا را به عینه می دیدم و لطف و رحمت او را در تمام مراحل زندگی ام احساس می کردم و به امید روزی بودم که آن منجی عالم بشریت ، صاحب عصر و الزمان ظهور نماید و پرده از چهره روبه صفتان و کافران بردارد و دنیا از مزاحمت و ظلم و ستم این از خدا بی خبران پاک شود . 
زهرا چهار ساله بود که یک روز خاله تماس گرفت و گفت :
- پدر حالش خوب نیست حتما با بهروز به سنندج بروید . 
خیلی نگران شدم یعنی فهمیدم که قضیه بیماری نیست . آنها که با ما رفت و آمدی نداشتند و بعد از چند سال دوری چنین خبری را به خاله داده و از او خواسته بودند که ما به سنندج برویم حاکی از این بود که پدرم از دنیا رفته است . هیچ خبری تا این حد نمی توانست برایم دردناک باشد . بعد از مدتها دوری دلم می خواست می توانستم به کنارش بروم و از وجود گرم و مهربان و مظلوم او عاشقانه لذت ببرم . حدود یک ماه بود که خوابهایی در همین رابطه می دیدم .یک شب خواب دیدم پدرم مسلمان شده و به همه غذا می دهد . چقدر آرزو داشتم پدر مسلمان می شد . با صدای بلند گریه می کردم و پدرم را صدا می زدم . می دانستم روح او نظاره گر قلب تنها و زخمی من است . خیلی زود به سمت سنندج حرکت کردیم دعا می کردم وقتی رسیدم او را در بستر بیماری ببینم اما وقتی به سنندج رسیدیم فامیل ها را می دیدم که با لباس های سیاه به سمت خانه ما می روند . دیگر مطمئن شدم که پدر رفته است . خانه سرسبز و با صفای ما بدون پدر دیگر روحی نداشت لطفی نداشت و هیج رنگ و بویی نداشت . پدرم رفته بود . برای همیشه . دلم از درد پر بود نمی خواستم باور کنم که او مرده است . نمی توانستم باور کنم که دیگر نیست . حالا مادر عزیزم را با داغ از دست رفتن پدر چگونه می دیدم ؟ او که عاشقانه مثل پروانه ای به گرد شمع پدر می چرخید چگونه مرگ او را باور خواهد کرد ؟ چگونه دوریش را تحمل خواهد کرد ؟ 
به خانه که رسیدم صدای گریه هایم بلند شد . روی پله ها بهمن را دیدم او را در آغوش کشیدم و هر دو گریه کردیم . مادرم را در حالی که روسری سیاهی بر سر و لباس سیاه به تن کرده بود دیدم . هرگز دلم نمی خواست او را در این لباس های تیره ببینم او که به احترام سیادتش همیشه می پوشید .امروز در سوگ پدر رخت عزا به تن داشت . او را هم در آغوش کشیدم و مرتب می گفتم :
- مامان بابا کجاست ؟ 
مامان سعی می کرد آرامم کند . به طرف جایی که همیشه پدر در آنجا می نشست رفتم . بالش او را می بوییدم و می بوسیدم و اشک می ریختم . همه اقوام ایستاده و مرا نگاه می کردند .خواهر بزرگم تعریف کرد که او چگونه در عرض یک دقیقه سکته قلبی کرده و از دنیا رفته است . دلم شکسته بود ، دوست داشتم تسکین یابم اما صدای قرآنی در فضا پخش نبود . به مامان گفتم :
- اجازه بده در مسجد محل صوت قرآن پخش شود . 
مامان گفت :
- نه ما خودمان دعا و مناجات داریم و نیازی به قرآن نیست . 
اصرار کردم و با گریه گفتم :
- از طرف من نه از طرف شما . بگذارید قرآن پخش شود . 
اما مادرم اجازه نداد . دلم می خواست کاری برای پدر بکنم اما چه کاری از من ساخته بود ؟سلیم را دیدم اما با او دیده بوسی نکردم . مسعود و شراره از تهران رسیدند من نزدیک شراره شدم که یکباره شراره گفت :
- پدر از دست تو دق کرد و مرد از اینجا برو . 
بیشتر دلم شکست و احساس کردم ناخواسته در مرگ پدر مقصر بودم . کم کم متوجه شدم هیچ کس در آن شرایط سخت و دل گیر با من حرف نمی زند . کسی هم اگر از روی فراموشی می خواست با من حرف بزند سلیم اشاره می کرد که با او صحبت نکنید . هیچ کدام از اقوام به من تسلیت نمی گفتند و من در آن وضعیت سخت احساس تنهایی می کردم . پدر را در عسالخانه دیدم که ای کاش نمی دیدم و آن چهره از او برای همیشه در خاطرم نمی ماند . 
بعد از خاکسپاری پدر دیدم جای من در آن خانه نیست کاملا غریبه ام و گویی کسی مرا نمی شناسد . همه برای پدر مناجات های مخصوص بهاییان را می خواندند و من فقط به تلاوت قرآن و فاتحه مشغول بودم . غروب که شد به پشت بام رفتم و در خرپشتی را بستم . جای پدرم خالی بود . او را روی آن کوه ها به خاک سپرده بودند .شب اول قبرش بود و من با سوز دل می گریستم و ناله های جان خراشم تمام آن فضا را پر کرده بود . نماز شب اول قبر خواندم . زیارت اهل قبور و زیارت عاشورا خواندم و به ائمه التماس کردم که روح او را در کنف رحمت و عنایت خویش داشته و نظر لطفی به او کرده و شفاعتش کنند .
صبح فردا به همدان برگشتیم . فضای خفقان آور خانه پدرم برایم غیرقابل تحمل شده بود . به خانه آمدم و خیلی زود جلسه روضه ای در خانه برپا کردم . روضه من در روز هفتم فوت پدرم و روز اربعین امام حسین (ع) بود . جمعیت زیادی به خانه ما آمدند و جلسه به حدی پر شور و حال شد که برایم غیرقابل تصور بود . این جلسه به من آرامشی داد و توانستم با تلاوقت سوره الرحمن که توسط یک روحانی قرائت می شد آرام گیرم و با دردی که روز اربعین در سینه ام انباشته بود گریه ها معنی گرفت و روضه ها جان یافت 
بعد از آن تا مدت ها افسرده بودم و دائم دلم گرفته بود . من غم از دست رفتن پدر را به تنهایی تحمل کردم و هیچ کس به دیدنم نیامد . زهرا پنج ساله شد و من در اوایل ماه محرم نجوای عاشقانه ای با امام حسین 0ع) داشتم . لذتی که از خلوت با امامان و کریمان اهل بیت می بردم غیرقابل وصف است . فقط همین را بگویم که همه هستی ام و همه زندگی دنیوی ام را می توانستم به لحظه ای خلوت معنوی و توسل به امامان بدهم ونیم نگاه محبت آمیزی از سوی هرکدام از آن بزرگواران مثل شعله ای فروزنده روشنی بخش و امید آفرین بود . شب عاشورا تا صبح نخوابیدم و از جان و دل در سوگ امام حسین (ع) و یارانش گریستم . به یاد مصائب حضرت زینت (س) رنج و اندوه خود را فراموش کرده بودم ویاد مظلومیت امام حسین (ع) و اصحابش ظلمی را که بر ما رفته بود از خیالم می زدود . دلم گرفته بود . آلبوم عکس های خانوادگی را آوردم و روی هرکدام از عکس های پدر و مادرم قطره ها اشک ریختم . دلم برای مادرم تنگ شده بود .دلم می خواست می توانستم او را ببینم و مثل همیشه عاشقانه او را در آغوش بگیرم نمی توانستم باور کنم که او را برای همیشه از دست داده ام اما او هنوز در قید حیات بود چرا نمی توانستم ببینمش ؟!! چرا چنین ظلمی در حق من شده بود . 
نزدیک صبح بود خدا را به عظمت رسالتی که بر دوش سرور و سالار شهیدان گذاشته بود ، به مظلومیت و حقانیت او و به پاکی خون هایی که در آن روز بلاخیز به زمین ریخته سوگند دادم که دل مادرم رانرم کند و مرا از محبت مادرانه اش محروم ننماید . دلم هوای مادرم را کرده بود و مثل کودکی خردسال هرجا را که نگاه می کردم چهره زیبای او را مجسم می کردم و دلم برایش پر می کشید . در طول این چند سال دوری توانسته بودم همه اعضای خانواده را با آن همه صمیممیت و آن همه خاطرات خوشی که با آنها داشتم فراموش کنم اما مادر عزیزم را حتی یک لحظه نمی توانستم از یاد ببرم و محبت هایش را فراموش کنم . طولی نکشید که از طرف یکی از دوستان قدیمی به نام آقا وخانم مردوخی که مسلمان بودند و در سنندج زندگی می کردند دعوت شدیم . من نمی تواسنتم آن دعوت را بپذیرم چرا که برایم بی اندازه مشکل بود که به سنندج بروم و از دیدن مادرم محروم باشم اما بالاخره پذیرفتم . با بغضی در گلو و سینه ای مالامال از اندوه جاده پر پیچ و خم سنندج را طی کردیم نزدیک ظهر بود که رسیدیم . با وجود فضای شادی که در خانه آقای مردخی حاکلم بود غم تمام وجود مرا احاطه کرده بود خاطرات گذشت همه برایم مرور می شد . مهدی را به خاطر آوردم و محبت های آن خانواده با ایمان را . 
به سختی توانستم از آزیتا خبری بگیریم و شنیدم که در یک حادثه آتش سوزی همسرش را از دست داده و با دختری که کاملا شبیه پدر سیاه و با نمک بود تنها زندگی می کرد و شندیم که سالها پیش خانواده آقای محمد صالحی به تهران رفته اند و کسی آدرس وشماره تلفنی از آنها ندارد و برای این که حال نسیم را بپرسم با مادرش تماس گرفتم و به یکی از دختران آقای مردوخی گفتم :
- بگو یکی از دوستان او هستم و می خواستم حالش را بپرسم . 
او این کار را کرد و برحسب اتفاق نسیم خانه بود . با خوشحالی گوشی را گرفتم و با او صحبت کردم . او گفت :
- چند سال پیش به سیامک التماس کردم که با من باشد اما او قبول نکرد و از من جدا شده و ازدواج کرد . من هم که به شدت عذاب می کشیدم و از همسرم نفرت داشتم با یک مهندس رابطه برقرار کردم که همه چیز را فراموش کنم و بار تحمیل آن زندگی اجباری را از دوشم کمتر کنم همسرم و خانواده همسرم متوجه این قضیه شدند . به اعضای تشکیلات شکایت کردند و می خواستند مرا طلاق بدهند من از خدا می خواستم طلاق بگیرم اما تشکیلات مخالفت کردند و من هنوز با همان همسرم زندگی می کنم و این روزگار لعنتی را می گذرانم . تشکیلات حیثیت و آبروی مرا به باد داد . تشکیلات عشق و آرزوی مرا از من گرفت ، تشکیلات مرا خرد کرد و دیگر چیزی از من نمانده است اما تنها دخترم را طوری تربیت کرده ام که هرگز بلاهایی که برسر من آمد برسر او نیاورند و او را ملعبه دست خود نکنند . حرفهایم با نیسم طول کشید و دلم بیش از پیش گرفت با او خداحافظی کردم . غم تمام وجودم را احاطه کرده بود . در شهر خودم بودم در زادگاهم و در محل بهترین خاطرات زندگیم اما از رفتن به خانه خودمان محروم بودم . خانه دوران کودکی و نوجوانیم . خانه زیبایی که در بهترین و رویایی ترین محیط طبیعت بنا شده بود . خانه ای را که جای جای فضای و دل انگیزش یادآور زحمات پدر عزیزم بود . 
آقای مردوخی دو دختر چهارده و پانزده ساله و یک پسر سه ساله داشت ما با این خانواده مسافرت های زیادی رفته بودیم و بچه ها مرا خاله صدا می کردند از آنجا چند بار با خانه تماس گرفتم و با شنیدن صدای خوب مادر نفسم در سینه حبس می شد . سکوت می کردم و چیزی نمی گفتم . می دانستم که با شنیدن صدای من تلفن را قطع خواهد کرد و این کار موجب عذاب روحی او خواهد شد سر سفره نشسته بودیم که یکباره فکری به خاطرم رسید . 
دیدار پنهانی با مادر 
تصمیم گرفتم به خانه یکی از همسایه ها رفته و از آنها بخواهم که مادرم را به خانه خود دعوت کنند و او بدون اینکه از حضور من در آنجا مطلع باشد به آنجا بیاید .از اندیشه این تصمیم هیجان عجیبی داشتم دیگر قادر به خوردن غذا نبودم . مدتی بود که یک پراید خریده بودم اما در مسافرت ها بهروز رانندگی می کرد . تصمیم خود را به بهروز گرفتم او مخالفت کرد و گفت : 
- این کار عملی نیست تو نمی توانی با گیر انداختن مادرت از محبت او بهره مند شوی . او در چنین وضعی هم جواب سلام تو را نخواهد داد . 
گفتم :
- اما من مادرم را می شناسم نمی تواند در مقابل شیطنت های من دوام آورد و به بهروز گفتم :
- اگر تو مخالفت کنی تنهایی می روم . 
بالاخره او رضایت داد و دقایقی بعد همراه بهروز و زهرا به سمت خانه راه افتادیم . همسایه ها مادرم را خیلی دوست داشتند و او را به عنوان طبیب محل می شناختند و او با محبت و دلسوزی زیاد بربالین مریض ها حاضر شده و داروهای گیاهی تجویز می کرد . ما مجبور بودیم خود را از معرض دید همسایه ها دور کنیم تا حضورمان در آن محل به گوش خانواده و در نتیجه به گوش تشکیلات نرسد و محدودیتی ایجاد نکند تا ما بتوانیم هرزمان که دوست داشتیم به آنجا آمده و مادرم را ملاقات کنیم . بالاخره به منزل یکی از همسایه ها رفتیم . آنها با دیدن من ابراز خوشحالی می کردند و به یکی دو همسایه دیگر هم حضور مرا اطلاع دادند . دختران همسایه که در سالهای گذشته در عروسک سازی و قالی بافی و ... به من کمک می کردند با خوشحالی از من استقبال می کردند و علت غیبت چند ساله مرا جویا می شدند . مادرم حقیقت را به آنها گفته بود و آنها دوست داشتند از زبان خود من بشنوند و من شرح مسلمان شدن خود وعکس العمل تشکیلات را برای آنها تعریف کردم . آنها که مرتب با سلیم در ارتباط بودند حرف های مرا باور نمی کردند او مثل همه تشکیلاتی ها مردم دار و خوش برخورد بود اما به آنها گفتم که او تابع دستورات شیطان شده است و دیگر تحت هر شرایطی به وظیفه اش عمل می کند او روی عواطف و احساسات انسانی اش پا گذاشت تا امر تشکیلات را اطاعت کرده باشد و این زندگی همه بهاییان بود که دچار مرگ معنویت شده و اسیر زورگویی های یک سازمان بی رحم و بی منطق گشته بودند . همسایه ها وقتی داستان زندگی مرا شنیدند افسوس خوردند که چهره های مظلومی مثل سلیم و سودابه و غیره چگونه فریب وعده و وعید پوشالی یک حزب دروغین به اسم دین را خورده و اسیر سرسپرده یک عده جانی شیطانی شده اند . آنها مصمم شدند در یاری رساندن به من از هیچ کمکی دریغ نکنند . 
خانم همسایه با مادرم تماس گرفت و گفت :
- همسرم سخت مریض است ، زودتر به دیدن او بیا . 
مادرم از همه جا بی خبر برای عیادت همسایه از خانه بیرون آمد و من از پنجره خانه همسایه او را می دیدم . فقط خدا می داند که در آن لحظه چه احساسی داشتم .او مثل بیشتر اوقات سراپا پوشیده بود .خدای من چرا باید تا این حد از اصالت پاک خویش دور باشد که از آن همه افتخار و سربلندی و بزرگی فقط یک لباس بر او بماند . نفرین به تمام آن کسانی که او را به بیراهه کشیده بودند . آن قدر دوستش داشتم که حتی یک لحظه نمی تواسنتم او را در گمراهی ببینم . امیدوار بودم و آرزو می کردم که روح بزرگ و خدا پرست و مردم دوست او وجود نازنینش را سزاوار بخشش کند . او خدمات زیادی به مردم می کرد و دل من از این خون بود که اکنون چه مظلومانه از حق مسلم خویش که دیدن فرزند خویش است محروم گشته و چه ناآگاهانه جانب شیطان را گرفته و از خود گذشته است . 
کم کم نزدیک شد ، هرچه نزدیک تر می شد هیجان من زیادتر می شد ، دخترم هیجان مرا می دید و عقل کوچکش معنی شقاوت و ظلم و تعدی را درک نمی کرد . برای او دلیل اضطراب بی سابقه ام را گفتم . او از این داستان غریب متعجب بود و با زبان کودکانه ای گفت :
- هر کس هر عقیده ای که دوست داشته باشد می تواند انتخاب کند . 
و من آهی کشیده و گفتم :
- عزیزم این ها کسانی هستند که به ظاهر به تحری حقیقت معتقدند و اگر کسی تحری حقیقت کند و بداند که بهاییت باطل است او را به بدترین وجهی تنبیه می کنند . او را به بدترین اتهامات متهم می کنند واین چنین به ظلم و ستم در حق او مبادرت می نمایند . بالاخره مامان وارد خانه همسایه شد . خانه همسایه دو اتاق و یک راهرو و یک آشپزخانه بیشتر نداشت . ما در یکی از اتاق ها بی صدا ایستاده بودیم . او را به اتاق دیگر هدایت کردند . او با لهجه شیرینش حال همسایه را می پرسید که در همین حین من و بهروز و زهرا به کنارش رفتیم . این مادرم بود و من می توانستم بعد از سالها دوری او را در آغوش گرفته و ببوسم . او با دیدن من که دختر کوچکش بودم چه احساسی می توانست داشته باشد ؟ دختری که فکر می کرد دلش را شکسته ، او را طرد کرده و جواب تلفن های او را نداده و برخلاف فطرت ذاتی و واقعیت درونش او را پس زده اکنون در مقابلش بود . با لبخند های همیشگی اش ، با شیطنت های خاص همیشگی اش ، من و مادر همیشه اشک هایمان را از هم می دزدیدیم و برای این که دیگر غمگین نشود ، غم خود را به تنهایی فرو می خوردیم . امروز هم از همان روزها بود .اما شاید بغض کشنده سالها دوری مثل رعدی ، صاعقه ای جرقه بزند و ابر چشمان ما را به گریه وا دارد . وقتی وارد اتاق شدیم در یک لحظه ایست قلبی او را از شدت هیجان حس کردم شاید از شادی دیدار من این چنین ساکت و بی حرکت به من نگاه می کرد . او سالخورده تر از قبل شده بود . آن عزیزم که شب ها و روزهای مدیدی فقط به یاد رویش و به نسیم بویش اشک ریخته بودم ، اکنون در مقابلم بود . از نگاهش هزاران زخم فروخورده سینه اش را می خواندم و غصه های انباشته شده روی دلش را حس می کردم . او را به آغوش کیدم و روی زیبایش را بوسیدم . او هم مرا بوسید . گویا دوری طاقت فرسا خشم او را تقلیل داده بود . اشک بی امان از دیدگان ما فرو غلطید ، کسانی که شاهد این وصل شیرین بودند نمی توانستند اشکشان را پنهان کنند . بهروز هم گریه می کرد و بعد از من او هم با مادرم دیده بوسی کرد . مامان زهرا را روی زانوی خود نشاند ، سر و روی او را می بوسید و به او عاشقانه محبت می کرد اما لحظاتی بعد به من گفت :
- من حق ندارم با توحرف بزنم اگر تشکیلات متوجه شود مرا هم طرد می کند . 
گفتم :
- این در صورتی است که من از طرف بیت العدل طرد شده باشم . اما هنوز چنین حکمی از طرف آنها نیامده و تشکیلات استان نمی تواند کسی را طرد کند . 
برایش توضیح دادم که تشکیلات به قصد تنبیه من چنین دستوری به شما داده و من به دینم ، به پیامبر و قرآن و امامانم عشق می ورزم و افتخار می کنم و آنها نه تنها با چنین تنبیهی نمی توانند مرا بازگردانند بلکه من آماده ام که سرو جانم را فدای اسلام کنم . به او گفتم :
- مامان جان عقاید من به خودم مربوط می شود بیا کاری به عقاید هم نداشته باشیم و گاهگاهی همدیگر را ببینیم . 
مامان گفت :
- من نمی توانم مخالف دستور محفل عمل کنم . تو در این مدت سه کتاب علیه بهاییت نوشته ای ، اگر بخواهی دوباره دست به قلم ببری دیگر تو را آق می کنم . محفل هم اگر بداند مرا طرد می کند . 
گفتم :
- نترس دلیلی ندارد محفل از این ملاقات های پنهانی مطلع شود . ما می توانیم هر زمان که دوست داشتیم در خارج از خانه همدیگر را ببینیم . در مورد کتاب هم سعی کن نادیده بگیری . من ظلم زیادی کشیدم و آگاهی هایی یافتم که نمی توانم ساکت باشم اما تو را دوست دارم و نمی توانم دوریت را تحمل کنم . 
و باز محکم او را در آغوش فشردم . مامان لبخندی از روی رضایت زد و تکیه کلام همیشگی اش را که برایم از هر کلامی زیبا تر بود بر زبان آورده و گفت :
- دیوانه . 
به او گفتم :
- برو حاضر شود و بیا تا با هم بر سرمزار پدر برویم . 
او به راحتی پذیرفت و دقایقی بعد برای حاضر شدن به خانه رفت او رفت و من غرق لذتی وصف ناپذیر از گرمی وجود او خدا را سپاس گفتم . در همین حال به خاطرم آمد که نجوای آن شب با امام حسین(ع) بی نتیجه نبود وامروز به آرزویم رسیده ام . او دقایقی بعد برگشت و باهم به سمت مزار پدر راه افتادیم . در آنجا مادرم برای شادی روح پدرم مناجات های مخصوص خودشان را می خواند و من فاتحه می فرستادم و سوره های قرآنی را تلاوت می کردم . 
از آن روز به بعد هرزمان می خواستم مادرم را پنهانی ملاقات می کردم وهمیشه از خدا می خواهم که به حق حضرت رسول «صلوات الله علیه و آله وسلم » مادرم و نسل او را که از نسل اشرف مخلوقاتند به راه راست هدایت نماید . 
«آمین »


                                                                                    پایان

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:16 توسط صدف|

- وای وای رهاجون چه چیزهایی می بینم چند قله موفقیت که تو بر روی آن هستی یعنی موفقیت های بسیار بزرگی کسب می کنی که به تو شهرت می دهد ، چقدر بلند پروازی ، عاشق خدمت به دیگران ، دائما دنبال چیزی می گردی و بالاخره به آن می رسی . چقدر به خدا نزدیکی و چقدر طالع روشن و خوبی داری ، چه آینده ای چه آینده پر از موفقیت و کامیابی ، خوش به حالت ، چه سخاوتمندی ، ایستادن برای تو یعنی از بین رفتن همه ای موفقیت ها . باید هرچه زودتر اقدام کنی . باید تلاش کنی و فعالیت هایت را صد چندان کنی چقدر توانمند و هنرمندی ! از همه توانایی هایت باید کمال استفاده را بکنی تا به مقصودت نائل شوی و به آن قله های فتح ظفر برسی . رهاجون هیچ طالعی به اندازه طالع تو روشن و واضح نبوده . سختی هایی در انتظار توست اما باید تحمل کنی تا به گمشده ات برسی . به به از این فال نیکو ، به به از این آینده زیبا ، تو زبانزد می شوی ، الگوی دیگران می شوی ، راه گشا و بیان گر راه حق . قدر خودت را بدان رها جون . 
و پس از گفتن جملاتی این چنین پرسید :
- چرا مسئولیت های تشکیلاتی بر عهده نداری ؟ من سفارشت را می کنم که مشغول خدمت شوی . 
چند روز بعد مسئولین هیئت جوانان مرا دعوت کردند و بعد از شمردن یک یک توانایی های من مسئولیت چند برنامه را برعهده من گذاشتند . چیزی نگذشت که تمام اوقات من پر شد . طوری که دیگر مثل سابق فرصت رسیدگی به بهروز را نداشتم . کم کم به حدی سرگرم شده بودم که حتی یک روز وقت اضافی برای پرداختن به مسائل شخصی هم نداشتم . از آنجا که گم شده ای داشتم که سال ها بود به دنبال آن می گشتم تحت تاثیر حرف های خانم ندیمی و فال وسوسه انگیزی که برایم گرفته بود با فعالیت های شبانه روزیم در پی رسیدن به همان موفقیت هایی بودم که در آمال و آرزوهای خود داشتم . 
با این فعالیت ها کم کم کانون توجه دیگران شدم . خصوصا اعضای تشکیلات از مسئولین هیئت های مختلف تا اعضای محفل توجه خاص به من داشتند و در عوض کمترین توجهی به بهروز نداشتند و بعضا او را به علت عدم فعالیت های تشکیلاتی مورد عتاب و خطاب قرار داده و سرزنش می نمودند ، افراط در تعریف و تمجید از من برای رسیدن به اهداف خاص تشکیلات به حدی بالا گرفت که منجر به اختلافات عمیق در زندگی من و بهروز شد . او بهانه جو و عصبانی شده بود .
یک گروه موسیقی نسبتا کاملی تشکیل داده بودم که بهروز هم نوازنده دف و خواننده این گروه محسوب می شد بعضا شب ها تا صبح به تمرین با اعضای گروه مشغول می شدم تا بتوانیم در روزهای مخصوص مثل عید رضوان که یکی از اعیاد بهاییان است یا در روزهای تولد باب و بهاء که در اول و دوم محرم بود کنسرت خوبی اجرا کنیم . گاهی یک هفته شب و روز به تمرین می پرداختیم . نوازنده های ماهر و مجربی داشتیم . نوازنده ویلن آقای منطقی ، نوازنده تار آقای خالدی ، نوازنده ارگ دختر جوانی به اسم ویدا و نوازنده سنتور و دف هم من و بهروز بودیم . خواننده های دیگری هم داشتیم که گاهی خانم ندیمی و گاهی خانم حکمت و گاهی خودم خواننده این کنسرت ها شده و در روزهای معین به پنج الی شش مجلس صد نفری رفته و به اجرای برنامه می پرداختیم . من به علت علاقه زیادی که به موسیقی داشتم سخت سرگرم شده و به این طریق گذران ایام می کردم اما این سرگرمی ها بهروز را اغنا نمی کرد و متوجه شده بودم که سخت افسرده شده و به زندگی علاقمند نیست . ازدواج من و بهروز کاملا اجباری بود و برگشتن دوباره من به زندگی دلیلی جز ترحم نداشت و او شاید متوجه این مسئله شده بود که زندگی ما خالی از عشق و علاقه واقعی است . تصمیم گرفتیم بچه دار شویم تا زندگیمان شور و نشاط دیگری بیابد و هدفمند شود اما در طول پنج سال زندگی مشترک خداوند به ما فرزندی عنایت نکرد و با تمام تلاشی که در جهت بهبود و رفع مشکل نمودیم نتیجه ای نگرفتیم . بیشتر پزشکان با توجه به آزمایشات گوناگونی که از ما شده بود به ما گفتند خون شما به هم نمی خورد و هرکدام از شما با دیگری قادر به بچه دار شدن هستید و به تنهایی هیچ مشکلی ندارید این مسئله هم بیش از پیش زندگی ما را سرد کرد و آرزوی بچه دار شدن حسرت بزرگی را در دل هر دوی ما ایجاد نمود .کم کم این کمبود نیز بر سایر مشکلات زندگی ما افزوده شد و سردی و بی روحی بر زندگیمان سایه افکند . تشکیلات تا می توانست از این فرصت استفاده می کرد و مرا که بیشتر از سایر خانم های خانه دار می توانستم فعالیت کنم و با استعدادی که در موسیقی داشتم توانا تر از دیگران محسوب می شدم بیش از پیش به کار می گرفت و من هم که از بچه دار شدن ناامید شده بودم این فعالیت ها را سرگرمی خوبی در زندگی ام می دانستم و از طرفی با صحبت هایی که خانم ندیمی با من داشت امیدوار بودم به موفقیت های بزرگی برسم و این فعالیت ها را خدمت به نوع بشر می داسنتم اما بهروز روز به روز افسرده تر می شد و تشکیلات را مقصر واقعی در تغییر سرنوشت خود می دید . 
یک روز که بین او و مادرش جر و بحثی در گرفت او در نزد من به آنها می گفت :
- شما از ترس تشکیلات کسی را که دوست داشتم برای من نگرفتید و حالا من و رها با هم بچه دار هم نمی شویم . به چه چیز این زندگی دل خوش کنم ؟
اعضای تشکیلات علنا وجود مرا به وجود او در هر جلسه و مجمعی ترجیح می دادند و به طور واضح کمترین توجهی به او نمی کردند . 
نوازنده ویلن که مرد محترم و قابل اعتمادی بود به علت برگزاری برنامه های مختلفی که مربوط به اجرای موسیقی بود با ما رفت و آمد زیادی داشت و با بهروز رابطه خوب و صمیمانه ای ایجاد کرده بود . از او خواهش کردم به خاطر تحکیم زندگیمان اوقات بیشتری را با بهروز بگذراند و با او به محل کار رفته و نگذارد که بهروز احساس تنهایی کند . مدتی آقای منطقی که مرد چهل و دو ساله ای بود و همیشه ریش پرفسوری داشت همراه بهروز به مغازه پخش عینک که در طبقه دوم یک پاساژ بود می رفت و بعد به من تلفن می کرد و می گفت که مشکلی نیست و روحیه بهروز با وجود من رو به بهبود است . اما چندی بعد دیدم که دیگر به مغازه اش مراجعه نمی کند به اوگفتم :
- مثل این که خسته شدید و علاقه ای ندارید که از فروپاشی زندگی ما جلوگیری کنید . بهروز بعضی شب ها به خانه نمی آید اصلا نمی دانم کجاست ؟
گفت :
- بهروز دیگر دوست ندارد در کارهای او دخالت کنم . نمی خواهم تحمیل شوم . 
از او خواهش کردم و گفتم :
- من کسی را در این شهر ندارم و چون به اجبار خودم به نزد بهروز برگشتم دیگر جرات برگشتن به خانه پدر و ایجاد اختلاف در زندگی را ندارم . شما مورد اعتماد من هستید . از شما خواهش می کنم مثل برادر بزرگتر در کنار ما باشید تا از بروز اختلافات جلوگیری شود . 
و آقای منطقی اصرار من را پذیرفت و مدتی به دنبال من می آمد تا مرا به جایی که بهروز در بعضی شب ها تا نیمه های شب در آنجا می گذراند ببرد و او را به من نشان دهد تا خیال من آسوده شود و من می دیدم که در یک پارک جنگلی روی یک تخت کنار دوستانش نشسته و با هم قلیان می کشند . چند بار او را صدا کرده و می گفتم :
- بیا با هم به خانه برگردیم . 
و او می گفت :
- من حوصله خانه را ندارم . 
خیلی سعی کردم که او را به زندگی دلگرم کنم واقعا فکر جدایی را نمی توانستم بکنم . گرچه علاقه من به او نوعی عادت بود اما ترجیح می دادم تا ابد با او زندگی کنم و هرگز طلاق در بین ما صورت نگیرد اما بهروز دیگر مهار ناپذیر بود و گاهی که با من درد دل می کرد از خستگی و بی هدفی و تنهایی حرف می زد ، مدتی بعد مستقیما به من گفت :
- من اگر تو را به اصرار دوباره به زندگی با خودم بازگرداندم به این دلیل بود که ثابت کنم معتاد نیستم اما خودت می دانی که علاقه زیادی به تو ندارم مخصوصا که باهم بچه دار نمی شویم . دلیلی ندارد با هم زندگی کنیم . 
دلم شکست . من همه تعلقاتم را فدای او کرده بودم و حال او به این راحتی حرف از جدایی می زد . من زندگی ام را باخته بودم . گریه می کردم برای روزهای از دست رفته ام ، موقعیت های از دست رفته و اوقات از دست رفته .من بی جهت به تشکیلات اعتماد کرده بودم . وقتی بهروز به خواستگاری آمد این تشکیلات بود که او را آورد و این تشکیلات بود که اجازه ازدواج با فرد مورد علاقه ام را نداد و هنگامی که تصمیم داشتم طلاق بگیرم این تشکیلات بود که اجازه تهمت ناروا را به سلیم داد و بالاخره این تشکیلات بود دستور بازگشت را داد و من با خیالی آسوده به این زندگی برگشته بودم و حالا هم این تشکیلات است که از من بیگاری می کشد و آن چنان مرا سرگرم کرده که دیگر مثل گذاشته به بهروز رسیدگی نمی کنم و این تشکیلات است که به من بها می دهد و به بهروز کوچکترین وقعی نمی نهد . 
از بهروز هم ناراحت بودم ، زمانی که من خوشبختی خود را نادیده گرفته و به خاطر او برگشتم . در قبال او احساس مسئولیت کردم و حال او بی توجه به همه این فداکاری ها شاید به خاطر بچه دست رد به سینه من می زند و اصلابرایش مهم نسیت که چه بلایی سر من می آید .
در حالی که وسایلم را جمع می کردم چشمم به تابلوی عکس عبدالبها افتاد. با عصبانیت تابلو را برداشتم و برزمین کوبیدم و با هر دو پا روی آن ایستادم و گفتم :
- تشکیلاتی که ارمغان ارجیف توست مرا بدبخت کرد .

آقای منطقی شیشه های خورد شده را جمع کرد و عکس را برداشت و گفت :
- تو فکر می کنی اعضای محفل چه کسانی هستند ؟ چرا اینقدر این ها را بزرگ کرده ای ؟ چرا تا یان حد به آنها اعتماد داشتی که زندگیت را و سرنوشت خودت را به آنها سپردی ؟ 
گفتم :
- به ما این طور یاد داده اند . ما فکر می کردم خارج از دستورات خصوصا محفل اگر عملی از ما سربزند باعث عذاب و بدبختی ما خواهد شد چرا که آنها مصون از خطا و ملهم به الهامات غیبیه هستند . 
آقای منطقی لبخند تلخی زد و گفت :
- تو خیلی اشتباه کردی . اتفاقا اعضای محفل حرفه ای ترین خلاف کارهای دنیا هستند و کثیف ترین گناهان از آنان صادر می شود . خود من شاهد تعویض زنان محفل با همدیگر بوده ام و به حدی از آنان کثافت کاری و رذالت دیده ام که اگر پاک ترین افراد عضو محفل شوند هرگز به آنان اعتماد نخواهم کرد . 
حرفهای آقای منطقی برایم تازگی داشت . او از غیر انسانی ترین اعمال که از اعضای محفل قبل از انقلاب سر می زد برایم گفت و ایرادهای اساسی از خود بهاییت گرفت و گفت :
- من خودم را با موسیقی سرگرم کرده ام ،همسر و فرزندم هم از بهاییت نفرت دارند و درهیچ کدام از جسات شرکت نمی کنند اما تشکیلات دست از سر پسرم برنمی دارد و دائما او را فرا می خوانند و برایش حرف می زنند و می گویند باید تسجیل شوی . پسرم نمی خواهد تسجیل شود . من و مادرش هم با او موافقیم و به او گفته ایم که مقاومت کند . 
من مبهوت و متحیر به آقای منطقی نگاه می کردم او به چه جراتی چنین چیزهایی را می گفت به او گفتم :
- از این که طرد شوید نمی ترسید ؟ 
گفت :
- اگر طرد شویم هر سه باهم طرد می شویم و جدایی وافتراقی بین ما پیش نمی آید پس مشکلی نیست و در ضمن ما تصمیم داریم به خارج از کشور برویم و از دست بکن نکن های این تشکیلات راحت شویم . 
گفتم :
- پس چه کسی واقعا بهایی است ؟ همه که یا از ترس بهایی مانده اند یا منفعتی را دنبال می کنند یا مثل شما ظاهرا بهایی هستند . 
پرسیدم :
- به بهاء و عبدالبها چه ؟ به انها هم ایمان ندارید ؟ 
عینکش را کمی بالاتر برد . دستی بر محاسن خود کشید و گفت :
- آدم های زرنگی بودند خوب توانستند چیزی مشابه با ادیان دیگر درست کنند . علاوه بر مقام و منزلت پول خوبی هم به جیب زدند . 
من که هنوز تعصبی نسبت به این حضرات داشتم گفتم :
- آقای منطقی شما کفر می کنید . یعنی می گویید آنها دروغ بوده اند ؟
او گفت :
- معلوم است که دروغ بوده اند ، اگر دروغ نباشند اعضای بیت العدل را که خودشان کثیف ترین افراد روی زمین هستند جانشین خود نمی کردند و بیت العدل هم در هر کشور و شهر و روستا عده ای را جانشین خود نمی کرد . کمی به عقلت رجوع کن آیا در روستایی که فقط دوازده نفر بهایی زندگی می کنند و نه نفر از آنها عضو محفل می شوند همه آن نه نفر پاک و بری از خطا هستند ؟ من روستایی را می شناسم که نه نفر از دوازده نفری که در آن روستا بهایی بودند عضو محفل بودند این نه نفر هر شب و روز برای بالا کشیدن زمین های یکدیگر تلاش می کردند . 
آقای منطقی می خندید و می گفت :
- آن سه نفر بدبخت زمین های خودشان را از دست دادند فقط به خاطر این که فکر می کردند اعضای محفل خیر وصلاح آنها را می خواهند اما بعد ها در بین این دوازده نفر آنچنان درگیری پیش آمد که همدیگر را تا سرحد مرگ زده بودند .

صحبت های آقای منطقی مرا به فکر فرو برد و می دیدم که حقیقت را می گوید و من حسابی فریب تشکیلات را خورده و زندگی ام را تباه کرده ام . آقای منطقی مرا با این حرف ها سرگرم کرده واز طرفی با بهروز تماس گرفته بود که خودش را سریع برساند و نگذارد که من خانه را ترک کنم . بهروز از راه رسید و دید که من همه وسایلم را جمع کرده ام و از تری چشمانم هم فهمید که خیلی گریه کرده ام . غرورش اجازه نداد از رفتن من جلوگیری کند چون خودش باعث شده بود . اما در جواب حرف های آقای منطقی که ما را نصیحت می کرد گفت :
- من رها را دوست دارم ، وقتی برود می فهمم که چه اشتباهی کردم اما واقعا از زندگی ام خسته ام و رها با من تباه می شود . بهتر است او برود شاید با دیگری ازدواج کند و بچه دار شود . 
من گفتم :
- اگر به خاطر من می گویی من بچه نمی خواهم . 
من و بهروز و آقای منطقی با هم به گردش رفته و به مناسبت رفع مشکل برای صرف شام به یک رستوران رفتیم و پس از صرف غذا در یک محیط تفریحی نشسته و به صحبت پرداختیم . در هوای سرد زمستان روی یک نیمکت نشسته بودیم . آقای منطقی به شدت تب و لرز داشت اما چیزی به ما نگفت ، من در تمام مدت به فکر حرف های او بودم بالاخره همه آن حرف ها را به بهروز هم انتقال دادم تا نظر او را بدانم . آقای منطقی چندین مثال را ذکر کرد که تشکیلات با بی رحمی تمام برای جدایی اعضا خانواده مبادرت کرده است . بیشتر مثال هایی که می آورد در رابطه با کسانی بود که پی به بطالت بهاییت برده و اعلام می کردند که ما بهاییت را قبول نداریم و از بهاییت تیری و کناره جویی می کردند . می گفت :
- من و همسرم هیچ دل خوشی از بهاییت نداریم ولی خودتان می دانید اگر این مسئله را اعلام کنیم ما را از دیدن پدر و مادر وبرادر و خواهر و تمام اقوام محروم می کنند و بد تر از همه این که به حدی شایعه پراکنی می کنند و به حدی پشت سر ما حرف می زنند که ترحیج داده ایم سکوت کنیم تا بالاخره از ایران برویم و کلا دور از دخالت های بی جای تشکیلات باشیم . 
بهروز این حرف ها را شنید و گفت :
- این ها از قوانین بهاییت است و تشکیلات فقط اجرای قانون می کند . تشکیلات مجری دستورات الهی است . 
آقای منطقی خیلی مسئله را باز نکرد اما برای این که من و بهروز را متوجه خیلی چیزها کند تا نیمه های شب برای ما حرف زد و نمی دانست که آن حرف ها چه تاثیری بر روحیه من خواهد داشت . من برای مسائل دنیوی ارزش زیادی قایل نبودم و تنها چیزی که مرا زنده نگه می داشت این بود که در نزد خدا عزیز باشم و بزرگی و انسانیت و خدمت و احسان را فقط برآورده شدن رضای الهی می دانستم و اگر راهی که من در آن فعالیت می کردم راه حق نبود و به قول آقای منطقی باطل بود من به چه امیدی زندگی کرده و این همه مشکلات را متحمل شده بودم ؟! کمی که فکر می کردم می دیدم تمام اوقات من از صبح زود که برمی خاستم تا شب پر بود و این نوع فعالیت فقط مختص زندگی من نبود ، همه بهاییان از کودکان دبستانی گرفته تا جوانان و از نوجوانان تا پیران و سالخوردگان همه و همه سخت مشغول بودند . آنچنان سرگرم بودند که فرصت نمی کردند به عواقب این همه فعالیت فکر کنند . سالهای سال مطالب تکراری و غیر قابل اجرا و غیر منطقی را مطالعه می کردند و در کلاس های فراوانی شرکت می کردند که برای ایجاد تنوع آنها را به مسائل غیر اخلاقی تشویق می کردند . 
این نوع زندگی در صورتی که به خاطر رضایت خدا نباشد در جا زدن و تباه شدن است و من کسی نبودم که با وجود رسیدن به حقیقتی این چنین باز هم به آن ادامه دهم و برایم مهم نباشد . بعد از آن دیگر از همه چیز جدا شده بودم و کلاس ها و سرگرمی های تشکیلاتی دیگر برایم بی ارزش شده بود از طرفی هم تشکیلات دائما کسانی را می فرستادند تا با من صحبت کنند و مرا برای فعالیت های گوناگون فرا بخوانند . من از بیشتر دستورات سرپیچی می کردم . فعالیت ها را تقلیل داده و تنها فعالیتم رفتن به ضیافت نوزده روزه و اجرای برنامه های مربوط به موسیقی و آموزش سنتور به عده ای بهاییان بود . اوقات فراغت را با خواند کتاب های مورد علاقه ام سپری می کردم . کم کم تصمیم گرفتم نویسندگی کنم و به نوشتن یک رمان با مطالبی خواندنی و جذاب مشغول شدم . چندی بعد رمانم به اتمام رسید و به حدی زیبا و دلنشین شده بود که تصمیم گرفتم از این توانایی خدادادی استفاده کرده و رمان های بیشتری بنویسم . اولین رمانم درباره دختری کرد زبان بود و من توانسته بودم در قالب داستان آداب و سنت و فرهنگ کرد ها را به نحو احسن به تصویر بکشم .
بهاییان معمولا از این که در سایر جوامع حاضر شده و با کسی غیر از بهاییان رو به رو شوند گریزان بودند و به شدت از برخورد با اهل علم و اهل مطالعه و کارمندان اداری و روحانیون و غیره ابا داشتند . اولا می ترسیدند که بحثی پیش بیاید و آنان نتوانند از بهاییت دفاع کنند و خجالت بکشند ، ثانیا می ترسیدند مورد تبلیغ آنان واقع شوند و این مسئله منتج به مسلمان شدن آنان گردد و تحت فشار تشکیلات قرار بگیرند که چرا با مسلمان ارتباط گرفته ای ؟ تشیکلات بهاییان را کاملا محصور کرده و مجال آشنایی با اقوام و ادیان دیگر به آنان نمی داد و دلیل توجیهی که می آورد این بود که مسلمانان از ما بهاییان نفرت دارند و موجبات خطر جانی و مالی برای افراد را فراهم می آورند . ما هم فریب این حرف ها را خورده و تا می توانستیم از مسلمانان خصوصا اهل علم و مطالعه دوری می کردیم . 
من وقتی به مرور متوجه کاستی ها و ضد اخلاقیات در تشکیلات شدم تصمیم گرفتم با جوامع دیگر ارتباط گرفته تا از این محدودیت و محصوریت رهایی یافته و به علم و دانایی ام افزوده گردد . از این رو به آموزشگاه آرایش و یپرایش مراجعه کرده و پس از سه ماه دیپلم آرایشم را گرفتم . در حالی که وقتی بعضی از افراد تشکیلات متوجه این منظور من شدند به من توصیه کردند که اگر می خواهی آرایشگری یاد بگیری به نزد آرایشگران خودی برو . آنها قبل از انقلاب آرایشگری را فرا گرفته اند و می توانند به شما هم آموزش دهند اما من نپذیرفتم . 
خوب به خاطر دارم که صاحب خانه ما که او هم همسر یکی از معدومین بهایی اوائل انقلاب بود اصرار داشت که :
- تو آرایشگری را یاد می گیری اما به تو دیپلم نمی دهند .
ومن می گفتم :
- این طور نیست . و دیپلم آرایشگری را می گیرم . 
و می گفتم که در آموزشگاهها اصلا مسئله دین عنوان نمی شود کسی با دین من کار ندارد و بالاخره هم وقتی موفق به گرفتن دیپلم شدم باز هم قبول نمی کرد و با سماجت می گفت :
- امکان ندارد آنها به بهاییان دیپلم آرایشگری نمی دهند . 
تا این که دیپلم را آوردم و به او نشان دادم . با تعجب گفت :
- چنین چیزی ممکن نیست . 
که من عصبانی شدم و گفتم :
- لابد می خواهید بگویید که این دیپلم جعلی است . 
و او دیگر حرفی نزد . بعد از آن تصمیم گرفتم برای تدریس سنتور به آموزشگاهی مراجعه کرده و از هنری که داشتم حداقل بهره مادی ببرم .به محض این که قطعه چهار مضراب برای مسئول آموزشگاه نواختم او مرا به عنوان مدرس سنتور برای خانم ها ثبت نام کرد و بلافاصله حدود پانزده نفر شاگرد برایم پیدا شد که روز به روز بیشتر می شدند . من از این موضوع به کسی چیزی نگفتم چون می دانستم که ممانعت خواهند کرد . تشکیلات از ارتباط گیری ما با مسلمانان هراس داشت و به هر ترفند و هر حیله ای از این مسئله جلوگیری می کرد . اما چیزی نگذاشت که تشکیلات از این قضیه مطلع شد و به من گفتند :
«تو نمی توانی بدون مجوز اداره ارشاد در این مکان مشغول تدریس باشی و هرگاه از طرف ارشاد متوجه شوند که تو به عنوان یک فرد بهایی به مسلمان ها سنتور آموزش می دادی تو را جریمه سختی می کنند . »
اما مسئول آموزشگاه می گفت :
- اصلا این طور نیست به محض این که از طرف ارشاد متوجه شوند از تو امتحان به عمل می آورند و اگر در آن امتحان موفق شوی مجوز صادر می کنند و کاری به دین تو ندارند . 
اما تشکیلات مرا به شدت از ادامه این کار برحذر می داشت . من از هیچ چیز نمی ترسیدم . اما مسئله ای که مرا به هراس می افکند .با خود گفتم اگر از دستورات تشکیلات سرپیچی کنم به زودی پشت سرم تهمت هایی خواهند زد و این تهمت ها آبروی مرا خواهد برد . آنها از طریق مادرشوهر و پدر شوهرم به من اصرار می کردند که باید از این آموزشگاه موسیقی استعفا داده و خارج شوی . نقطه ضعف من آبرویم بود .به شدت از این که آبرویم خدشه دار شود و حرفهای بی ربطی درباره ام زده شود نگران بودم . قبل از این که چنین اتفاقی برایم حادث شود از آن آموزشگاه خارج شدم اما یکی دو نفر از شاگردانم که آدرس منزل مرا می دانستند اصرار کردند که به منزل می آییم و در آنجا به آموزش سنتور می پردازیم .

کلاس های موسیقی و استادی که ....
یکی از شاگردانم زن جوان سی ساله ای بود و معلم دانش آموزان کلاس پنجم بود .از معلومات نسبتا خوبی برخوردار بود . وقتی به خانه آمد و عکس های مخصوص بهاییان رادید فوری فهمید که ما بهایی هستیم و عمدا از اعتقادات ما سوال کرد . من گفتم :
- ما معتقدیم که امام زمان ظهور کرده و بهاء همان امام زمان موعود است . 
او گفت :
- اما امام زمان باید پسر امام حسن عسکری (ع) باشد . 
گفتم :
- نه چرا باید پسر ایشان باشد . 
گفت :
- همه روایات بر این قولند ، باید پسر امام حسن عسکری (ع) باشد که در آن زمان به علت جو نامناسب به خواست خدا غایب شده تا زمان مناسب ظهور کند . 
گفتم :
- نه این حرف ها دروغ است هیچکس نمی تواند غیب شود و پیامبران و امامان اگر به امام زمان اشاره کرده اند منظورشان بهاء بوده . 
گفت :
- پس چطور شما معتقدید که باب در هنگام تیرباران وقتی که به او تیراندازی می کنند غیب می شد و بعد او را در خانه اش می یابند ؟ اگر این حرف ها دروغ باشد برای شما هم دروغ است . اگر این ها خرافات است دین شما هم پر از خرافات است . 
و سپس ادامه داد :
- با ظهور امام زمان (ع) ظلم و جور برچیده می شود همه ظالمان توسط ایشان سر زده می شوند و اسلام واقعی بنا نهاده می شود . فساد از میان می رود و حکومت به دست امام زمان (عج) می افتد و عدل و داد در عالم فرا گیر می شود . در ضمن او باید از مکه ظهور کند و با صدای بلند ظهور خود را اعلام نماید . ما تمام این نشانه ها را از ایشان داریم و منتظر چنین کسی هستیم نه هر کسی که بیاید و بدون داشتن کوچکترین نشانه ای از او و بدون هیچ معجزه ای اظهار قائمیت کند . 
گفتم :
- ظلم و جور و فساد و فحشا با اجرای دستورات بهاء و احکام بهاء از بین می رود و زمانی که بهاییت عالم گیر شد عدل و داد هم فراگیر می شود . 
او گفت :
- مگر بها چه دستوراتی داده که می تواند ظلم و فساد و فحشا را از میان بردارد و عدل و داد را حکم فرما نماید ؟
گفتم :
- مفسدان و ظالمان را طرد می کنند .
و به ذهنم آمد که در جامعه بهایی هیچ کدام از مفسدین طرد نشده و خود تشکیلات ظلم می کند و به راستی چه حکمی چه دستوری غیر از دستورات اسلام در بهاییت وجود دارد که می تواند فساد را برچیند و عدل و داد را حاکم نماید ؟! 
بعد از مباحثه با این خانم او خانه ما را ترک کرد و من مثل همیشه به فکر فرو رفتم و با خود گفتم به راستی کدام عدالت الان در جوامع کوچک بهایی حکمفرما شده مگر نه این که اعضای محفل که جانشین بها هستند تهمت معتاد بودن را به بهروز می زدند و یک سال تمام از رسیدن او به همسرش با بی رحمی تمام ممانعت کردند ؟ مگر نه این که هیچ کدام از جوانان بهایی نمی توانند به دلخواه خودشان ازدواج کنند ؟ مگر نه این که جوانان را به طور آشکار اجازه می دهند در کنار یکدیگر به عیش و نوش بپردازند تا به اصطلاح موجبات ازدواج آنان را فراهم کنند ؟ مگر نه این که بی حجابی در بین بهاییان غوغا می کند و فساد و فحشا غیر قابل کنترل است ؟ این دین چه برتری نسبت به ادیان دیگر دارد ؟ این دین دم از صلح عمومی می زند ، هیچ دینی جنگ طلب نیست و همه ادیان صلح طلب هستند اما بهاییت چه راهکارهایی برای برقرار صلح ارائه داده است ؟ با وجودی که خود بهاء و عبدالبها که بنیان گذاران این دین هستند نتوانستند در بین خانواده خود صلح را برقرار کنند و برادر بها هم ادعای پیامبری کرد و برادر عبدالبها هم ادعای خدایی کرد و هر کدام از اعضای خانواده از یکدیگر جدا شده و یکی پیرو بها و عبدالبها و دیگر پیرو برادر دیگر شد . خانواده آنها برای یکدیگر الفاظ بسیار زشت و رکیکی به کار می بردند و تا زنده بودند بر سر ارث و میراث و ادعاهای بی اساس با هم جنگیدند چگونه می توانند منادی صلح جهانی باشند ؟ این افکار برایم سوالی طرح می کرد و آن این بود :
- اگر بهاییت باطل است پس چه دینی می تواند حقیقت داشته باشد ؟ ما از اسلام گریزان بودیم چرا که تشکیلات بهایی از اسلام برای ما دینی خالی از منطق و پر از اوهم و خرافات و دروغ و گزاف ساخته بود . تصمیم گرفتم از خدا کمک بگیرم تا برای رفع این تردید و برپایی و ثبات در دین حق یاریم کنم . به خاله کوچک بهروز که یکی از اعضی هیئت جوانان بود مراجعه کردم ، به او گفتم :
- افکارم متزلزل شده و دیگر دوست ندارم در تشکیلات کوچکترین فعالیتی داشته باشم به نداشتن فرزند اشاره کردم و نبودن امکانات برای اهداف ایداه آل زندگیم . 
او متوجه نشد که منظور من از این تزلزل افکار و عقیده چیست . به من گفت :
- ما نمازی داریم که هرکس آن نماز را بخواند به هر آرزویی که بخواهد نائل می شود . اما خواندن آن نماز سخت است . 
با اشتیاق نماز را از او یاد گرفتم . من برای نجات از آن سردرگمی و تردید حاضر بودم به هر چیزی متوسل شوم . این نماز طولانی طوری بود که مابین آن باید سه قدم رو به جلو یعنی رو به قبله حرکت می کردیم (قبله بهاییان رو به مقبره بهاء واقع در اسرائیل است ) من قبل از خواندن نماز به سجده افتادم و از خدا طلب یاری جستم ، التماسش می کردم که راه راست را به من نشان دهد و مرا از این همه دو دلی و تردید نجات دهد . نمی توانستم بدون هدف و بدون روح پاک معنوی زندگی کنم . با گریه از خدا رجای استعانت داشتم و با این که فکر می کردم این نماز هر آرزویی را برآورده می کند از خدا طلب نکردم که به من فرزندی عطا کند از او نخواستم که افسردگی بهروز را شفا دهد و او را نسبت به زندگی اش دلگرم کند . از او شفای پای بهروز را نخواستم و از او هیچ چیز دیگر نخواستم فقط او را به حقانیتش قسم می دادم که حقیقت را بر من بنمایاند و راه راست را نشانم دهد . از خدا خواستم اگر بها حق است دیگر هرگز مرا دچار تردید ننماید وحوزه فکری مرا دچار اختلال و ابهام ننماید و اگر حق نیست مرا از چنگال تشکیلات برهاند و به دامن حقیقت اندازد . در بین این نماز احساس کردم چیزی را فراموش کردم و چرا به خاطرم نرسید که از جد بزرگوار خودم حضرت محمد (ص) بخواهم که مرا به حقیقت برساند ؟! من که از طایفه سادات بودم و شنیده بودم که برای آن حضرت عزیز و محترم هستم از او بخواهم حقیقت را هرچه هست بر من بنمایاند و به من قبول و پذیرش حقیقت را نیز بدهد ! هرگز اشکی را که در آن نیمه شب ریختم فراموش نمی کنم . صحنه غریبی بود . رو به قبله بهاییان ایستاده بودم و نماز بهاییان را می خواندم و از حضرت محمد طلب یاری می کردم . 
بعد از خواندن نماز به خاطرم رسید که قران کوچکی که یکی از دوستانم به من هدیه داده بود هنوز دارم ، کتاب قرآن را آورده و به التماس قرآن افتادم . سرم را روی کتاب گذاشته و گریه کردم . بهروز آن شب خانه نبود و من تنها بودم . آن شب تا صبح اشک ریختم ، نزدیک سحر صبحانه ای خوردم و نیت کردم که روزه بگیرم . روزه بهاییان از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب است و به اذان کاری ندارد اما بعد از این که صبحانه ام تمام شد صدای اذان را شنیدم . ماه آخر زمستان بود و من فضای سرد بیرون را نگاه می کردم و به اذان گوش می دادم با خود گفتم چند میلیاد مسلمان به این صدا عشق می ورزند و هزار و پانصد سال است که این اذان روزی سه بار خوانده می شود . مسلمانان هرگز از این صدا و از این ندای الهی خسته نشده اند اما من از جسات خسته ام .از تشکیلات خسته ام از حرفهای تکرای آنها خسته ام و بعد به گریه افتادم و از خدا می خواستم حقیقت را به من بنمایاند . لحظات خیلی سختی بود وهیچچ کس تا زمانی که به این حال دچار نشود ، متوجه دردی که می کشیدم نمی شود . تردید در راهی که بیست و پنج سال از عمر خود را در آن گذرانده ای ، یعنی شکستی فاجعه آمیز ، یعنی بحران ، یعنی فنا و تباهی .
فردای آن روز کتاب رمانم را به اداره ارشاد برده و تصمیم گرفتم بدون این که بگویم بهایی هستم اجازه چاپ کتاب را بگیرم و با خود گفتم برای این که مشکلی پیش نیاید اسم نویسنده را عوض می کنم مثلا به اسم یکی از دوستانم کتاب را چاپ می کنم . به قسمت چاپ و نشر در اداره ارشاد مراجعه کردم و مقصودم را گفتم آنها راهنمایی های لازم را کردند و قرار شد اول به یک انتشاراتی مراجعه کنم و اگر کتاب قابل چاپ بود به اداره ارشاد مراجعه نمایم . وقتی خواستم از اتاق خارج شوم یکی از آقایان گفت :
- کتاب را بدهید من بخوانم این طور کار شما آسان تر می شود . اگر قابل چاپ بود چاپ می کنیم در غیر این صورت ایرادهای کتاب شما را یادداشت کرده ، ویراستاری می کنم .
کتاب را دادم و برگشتم . 
شب بعد هم به نماز و نیاز و التماس افتادم و روز بعد را هم روزه گرفتم . عصر روز دوم آماده می شدم که افطار کنم ، آفتاب غروب کرده بود اما هنوز اذان نداده بودند و من طبق دستورات بهایی می خواستم قبل از اذان افطار کنم که زنگ تلفن به صدا در آمد ، گوشی را برداشتم متوجه شدم آقای یاوری است همان آقایی که در اداره ارشاد کتاب را از من گرفت . پس از معرفی خود گفت :
- جدا به شما تبریک می گویم . شما نویسنده متبحری هستید . کتاب شما را خواندم و خیلی زیبا بود . این کتاب مرا با آداب و رسوم استان کردستان آشنا کرد . واقعا از خواندن آن لذت بردم . به اندازه ای این کتاب جذاب و دلنشین بود که یک روزه آن را به اتمام رساندم و لحظه ای استراحت نکردم . چرا تا به حال اقدام به چاپ آن نکرده اید ؟
گفتم :
- راستش نمی دانم می توانم به شما اعتماد کنم یا نه ؟
گفت :
- بله حتما . 
گفتم :
- من بهایی هستم و تصمیم دارم این کتاب را به اسم دوستم چاپ کنم . 
آقای یاوری به حدی از این مسئله ناراحت شد که لحظاتی به سکوت گذشت بعد گفت :
- جدا حیف از این همه استعداد و توانایی که از آن استفاده نشود . 
و قرار شد به من جواب بدهد . روز سوم نزدیک ظهر بود که دوباره تماس گرفت ومن باز روزه بودم اقای یاوری گفت :
- خانم چند کتاب برای مطالعه شما آماده کرده ام که حیف است آنها را مطالعه نکنی .
و من با اظهار تشکر و علاقه با ایشان قرار ملاقاتی داخل اداره گذاشته و راس ساعت در انجا حاضر شدم . آقای یاوری مردی بسیار شریف و قابل اعتماد و محجوب بود . حدودا سی و پنج ساله با موهای مشکی که مقداری از جلوی مو ها سفید شده بود و کت و شلوار روشنی به تن کرده بود . به محض دیدن من محترمانه از روی صندلی برخاست و از پشت میز بیرون آمد . داخل اتاقش یک کتابخانه کوچک بود ، از داخل کتابخانه چند کتاب برداشت و روی میز گذاشت ، از من خواهش کرد بنشینم . 
کمی احساس خطر کردم و با خود گفتم نکند موضوع بهایی بودن من را به مسئولین ارشاد اطلاع داده باشد و از چاپ کتابم جلوگیری شود . او کتاب را که در واقع یک دفتر دویست برگی قرمز رنگ بود در دست داشت . من روی یک صندلی تقریبا رو به روی آقای یاوری نشستم و او صفحه به صفحه ورق می زد و به نقاط ضعف و قوت داستانم اشاره می کرد . چند دقیقه بعد اصرار کرد که چایی را بخورم . من قبول نکردم ، او اصرار کرد که اگر چایی را نمی خورم فقط یک قند بخورم و من قند را گرفتم اما به دلیل این که روزه بودم آن را داخل جیبم گذاشتم . آقای یاوری فکر کرده بود من به دلائلی آن قند را نخوردم و من هم از روزه بودنم چیزی نگفتم . دقایقی به صحبت گذشت و من کتاب ها را از ایشان گرفته و به خانه برگشتم . 

مطالعه سرنوشت ساز 
تا غروب با ولع تمام به مطالعه کتاب ها پرداختم و آن قدر خواندن آن کتاب ها برایم جالب بود که نمی توانستم لحظه ای از مطالعه دست بردارم که باز با صدای اذان متوجه شدم که باید افطار کنم . اما چون غذا درست نکرده بودم از خانه خارج شدم و از اغذیه فروشی نزدیک منزل مقداری مرغ سوخاری با سیب زمینی گرفتم و به خانه برگشتم . در بین راه حس می کردم روح سبک و آرامی دارم . حس می کردم فضای بیرون از خانه مثل همیشه خوفناک و غریبه نیست . حس می کردم به مردم نزدیک ترم و در بین آنها زندگی می کنم . من آن احساس امنیت و عشق به هم نوع را هرگز تجربه نکرده بودم . تردیدم نسبت به بهاییت مرا صدها قدم به جلو راند و حس می کردم جهشی حرکت می کنم . دیدم باز شده بود و حس آزادی و بصیرت و آگاهی به من هیجان خاصی داده بود . کتاب هایی که مطالعه کردم یکی کشف الحیل آقای عبدالحسین آیتی ملقب به آواره بود و دیگری خاطرات صبحی نوشته آقای فضل الله مهتدی ملقب به صبحی . این دو شخص وارسته کسانی بودند که از پیروان سرسخت بهاء و عبدالبها محسوب می شدند . آنها از نزدیکان مورد اعتماد بهاء و عبدالبها بودند و به اصطلاح کاتب وحی آنها و از بهترین یاران و مبلغان بهاییت بودند . 
در مدح آنها از سوی بها و عبدالبها الواح زیادی صادر شده بود و بهاییان احترامی را که برای این دو نفر قائل بودند کمتر از خود بها و پسرش نبود .و آنان به تمام احکام و دستورات و به تمام زیر و بم بهاییت آشنایی داشتند و شاهد تمام فعالیت های مذهبی و تمام رفتارهای احتماعی ، شخصی و خانوادگی این حضرات بودند . آنها از پیروان واقعی بها و از عاشقان و سرسپردگان حقیقی بها به حساب می آمدند اما کم کم متوجه بطالت بهاییت و دروغگویی و پوچی بها و عبدالبها گشته و به اسلام برگشته بودند . تجربیات و همه اطلاعات و مشاهدات خود را به وسیله این کتاب ها به اطلاع عموم رسانده بودند . معلومات این دو شخص بزرگوار به حدی بود که کتابه ای بزرگان بهایی را صفحه به صفحه و سطر به سطر مورد سوال قرار داده و به همه آنها پاسخ داده و به نقد بهاییت پرداخته بودند و طوری به اثبات بطالت این دین ساختگی بر آمده بودند که جای هیچ شک و شبهه ای برای خواننده باقی نمی ماند که بهاییت کذب محض است و اسلام آخرین و کامل ترین دین آمده از سوی خداست . آنها لحظه به لحظه خود را در کنار بها و عبدالبها می گذراندند مسائلی از این دو شخص که مدعی بودند از جانب خدا آمده اند دیده بودند که موجبات خنده و در عین حال تنفر هر خواننده ای را فراهم می کرد و هیچکدام از ادعاهای این آقایان بدون ارائه سند و مدرک نبود . صبحی اثبات کرده بود که عبدالبها فریاد بر می آورد و دخالت در را ممنوع می کند خودش با چنین الواحی که محرمانه بود و برای سلاطین عالم می نوشت .زمان مناسب حمله به ایران را به انگلیس گزارش کرده و به آنها خط و مشی داده و توصیه های لازم را کرده بود و آیتی شخص بها را که برای ما بهاییان (نعوذباالله ) به اندازه خدا بلند مرتبه بود با نوشتن حقایقی از زندگیش کوچک و پست و بی ارزش کرده بود مثلا در کتابش عکسی از بها به چاپ رسانده بود که در حمام به صورت عریان انداخته و به این وسیله خواسته بود به همه ثابت کند که پیامبر است چرا که در بدنش اصلا مویی وجود ندارد و برادرش که پشمالو است پیامبر نیست !!! و این موضوع را به وسیله یک لوح که خود بها در آن به این مسئله اشاره کرده بود به اثبات رسانده بود . این اقایان به مسائل ضد اخلاقی و دروغ بافی ها و بد کاری ها ی بها و شوقی افندی اشاره کرده و اظهار پشیمانی از بهایی بودنشان کرده بودند . 
کتاب های آنها قطور بود اما من یک لحظه از مطالعه آنها دست برنمی داشتم و خسته نمی شدم . با مطالعه این کتاب ها و چند کتاب کوچک اسلامی که از نوشته های اقای مطهری بود پی به بطالت بهاییت برده و به حقانیت اسلام واقف شدم . با این تحول بزرگ که در من به وجود آمد لحظه ای آرام و قرار نداشتم و از شادی و هیجان در پوست خود نمی گنجیدم . گویا خدا هدیه بزرگی به من عنایت کرد از این که صدایم را شنیده بود و این گونه به سرعت پاسخ مرا داده بود بی نهایت احساس خوشحالی و امنیت می کردم دلم می خواست همه شهر را از شادی این تحول عظیم ، این عطیه الهی با خبر کنم .اما می دانستم که مشکلات زیادی سر راهم خواهد بود . من کسی نبودم که با رسیدن به چنین حقیقتی عظیم سکوت اختیار کنم و از طرفی به اندازه ای به همسر وخانواده ام وابسته بودم که حتی یک لحظه نمی توانستم به جدایی از آنان آن هم برای همیشه فکر کنم . 
همان شب وقتی از خستگی به خواب رفتم کسی که هرگز انتظارش را نداشتم و اصلا به یادش نبودم ، شهین خانم خواهر مهرداد و مهران را در خواب دیدم .او برای نجات فرزندانش به مدرسه رفته و زیر بمباران کشته شده بود و به همین دلیل بنیاد شهید خانواده شان را تحت پوشش خود قرار داده بود و او را مانند دیگر کسانی که مظلومانه زیر آوار قرار گرفته بودند شهید محسوب می کرد . 
در خواب دیدم که بر سر مزار او هستم و برایش مناجات می خوانم (مناجات مخصوص بهاییان ) او از قبر بیرون آمد و با صورتی ملیح و نورانی به من لبخندی زد و گفت :
- دیگر مناجات نخوان . 
گفتم :
- این مناجات را برای شما می خوانم چرا قطع کردی ؟
او گفت :
- همراه من بیا . 
و مرا به پشت یک کوه برد و در آنجا گنجی از طلا به من هدیه کرد و گفت :
- این ها همه مال توست . 
با خوشحالی گفتم :
- این همه طلا را چرا به من می دهی پس بچه های خودت ؟
او گفت :
- تو مسلمان شدی . 
گفتم :
- چه می گویی؟
گفت :
- تو مسلمان شدی و ائمه اطهار از مسلمان شدنت خوشحالند . 
و دوباره به قبر بازگشت و خوابید و چشمانش را بست و من از بین آن گنج یک گوشواره برداشتم و جفت آن را پیدا نکردم ، به خانه برگشتم و دیدم که اتاقم پر از کادو است . کادوهای بزرگ وکوچک . گفتم :
- این همه کادو از طرف کیست ؟
به من گفتند :
- این ها مال توست روز تولد حضرت محمد (ص) است . 
از خواب برخاستم از شادی این رویای شیرین در پوست نمی گنجیدم . من به آغوش جد بزرگوار خود برگشته بودم . من مسلمان شده بودم و اسلام را بیش از آن گنج و آن کادو ها دوست داشتم به اسلام عشق می ورزیدم چرا که هدیه ای الهی بود و من عاشقانه حاضر بودم هر مشکلی را در راه آن تحمل کنم تصمیم گرفتم دانسته ها و تمام احساسات و عواطفم را روی کاغذ آورم و بهروز را آگاه نمایم و به او بگویم که مسلمان شده ام و دلایل مسلمان شدنم را برایش بنویسم . گرچه می ترسیدم اما دل را به دریا زده و با توجه به استعدادی که در بهروز دیده بودم تصمیم خود را عملی کردم . نامه ای را که به بهروز نوشتم بیش از سی و پنج صفحه بود در آن نامه تمام مسائلی که باعث شده بود پی به بطالت بهاییت ببرم اشاره کردم و نوشتم . در قسمت هایی از نامه این چنین با او صحبت کرده و او را به اسلام دعوت کرده بودم :
« بهروز عزیزم ، در اسلام نشانی از بی عفتی و بی عصمتی نیست 
و ما اگر مسلمان واقعی باشیم و اگر مثل بعضی از مسلمان نما ها که 
نام اسلام را یدک می کشند و در واقع غرب زده و گمراهند نباشیم
می توانیم زندگی سالمی داشته باشیم که دور از هر ناپاکی و آلودگی 
باشد . می توانیم خوشبخت شویم و خودمان تصمیم گیرنده مسائل 
بزرگ زندگی مان باشیم . میتوانیم از چنبره زور گویی های تشکیلات 
رها شده و آزاد زندگی کنیم ، می توانیم به هویت واقعی خود پی برده 
و پوچ و بی هدف نباشیم . بهروز اسلام به ما عزت می دهد . اسلام ما 
را به حقیقت می رساند . ما با اسلام به خدا می رسیم چرا که این تنها 
راه رسیدن به خداست . »
عصر همان روز وقتی بهروز به خانه برگشت نامه را با استرس و هیجان زیاد به دستش دادم و گفتم :
- در خواندنش عجله نکن و سعی کن خوب به حرف هایم فکر کنی . 
وقتی او نامه را می خواند من دعا می کردم بپذیرد و هر دو با هم مسلمان شویم . در آن لحظه نفسم در سینه حبس شده بود و می ترسیدم اگر راهی را که من انتخاب کرده ام نپذیرد ، راهمان از هم جدا می شود و چه سرنوشتی در انتظارمان خواهد بود ؟
بعد از یک ربع ساعت نامه را به کناری گذاشت و گفت :
- همه حرف هایت را کاملا قبول دارم . 
از شادی فریاد کشیدم و به او تبریک گفتم . اتفاق قابل ملاحظه ای در زندگی ما رخ داده بود و ما در آن زمان لذت بخش ترین لحظات را می گذراندیم . مثل پیدا کردن یک گنج ، مثل پیروزی ، مثل رسیدن به همه آرزوهای نهان . کتاب ها را با یکدیگر مورد مطالعه قرار دادیم و از این که تا کنون آن کتاب ها را از ما دور نگه داشته و ما را از خواندن آنها محروم کرده بودند از تشکیلات به شدت عصبانی بودیم . بهاییت که شعار تحری حقیقت را سر می داد چرا اجازه نمی داد جوانان چنین کتاب هایی را هم مطالعه کنند و بعد تحری حقیقت نمایند ؟! در مطالعه کتاب ها آن چنان حرص و ولع داشتیم که گویی در پی گنجی هستیم . ما همان کسانی بودیم که تا دو روز پیش می ترسیدیم اسم بها و عبدالبها را بدون پیشوند (حضرت ) بر زبان آوریم اما امروز با اطمینان و قوت قلب او را که موجب گمراهی و بطالت عمر ما شده بود لعن و نفرین می کردیم . به بهروز گفتم :
- دیگر در حسرت زیارت اماکن متبرکه نخواهیم بود . ما هم به مشهد می رویم و حرم امام رضا (ع) را زیارت می کنیم و از نزدیکی به خدا لذت می بریم . بهروز هم از این تغییر و تحول غرق شادی و سرور بود . تصمیم گرفتیم فردا صبح به همراه آقای یاوری به تبلیغات اسلامی برویم و اعلام کنیم که ما مسلمان شده ایم تا در آشنایی بیشتر اسلام به ما کمک نمایند . صبح روز بعد با آقای یاوری تماس گرفته و موضوع را به اطلاع ایشان رساندم . ایشان خیلی صمیمی به ما تبریک گفتند و قرار شد همراه او به تبلیغات اسلامی مراجعه و شهادتین را نزد ریاست محترم تبیغات اسلامی قرائت نماییم . به همراه آقای یاوری نزد حاج آقا طاهری رفته و نزد ایشان شهادتین را بر زبان آوردیم و اسلام را با فخر و مباهاتی وصف ناشدنی پذیرفتیم و مسلمان شدیم . به ما گفتند عقدی که در بین شما جاری شده عقد صحیحی نبوده و باید به عقد اسلامی یکدیگر در آیید . 
فردای آن روز مراجعه کردیم تا خطبه عقد را قرائت کنند تا دیگر مشکلی از لحاظ شرعی نبودن عقدمان نداشته باشیم . وقتی وارد اداره شدیم از ما استقبال پر شوری شد . عده ای خانم و آقا ما را به اتاقی که از قبل آماده کرده بودند هدایت کردند . در آن اتاق روی یک میز میوه و شیرینی زیادی گذاشته بودند و روی یک پرچم بزرگ با اشاره به اسامی ما نوشته بوند «پیوند اسلامی تان مبارک » خواهر ها یک چادر نماز سفید به من دادند تا در هنگام عقد چادر سفید سرم باشد . من هم هنگامی که می خواستم وارد اتاق شوم یک کاسه آب به یمن روشنایی و پاکی اش و یک گل رز صورتی را که در داخل آن آب انداخته بودم به میمنت لطافت و شادابی اش در دست گرفته و وارد شدم . کاسه آب را روی میز گذاشتم و در کنار بهروز نشستم . چه احساس خوب و رضایت بخشی داشتم از این که در محیطی بودم که در آن ارتکاب گناه اجباری نبود بلکه ما را از هر معصیتی دور می کرد . در محیطی بودم که در آن از بی حجابی و رقص و آواز و لهو و لعب خبری نبود ، خوشحال بودم و از این که از آن جامعه خارج شده و به پاکی ها پیوسته بودم احساس افتخار و عزت می کردم . 
فیلم بردار از ما فیلم می گرفت و من و بهروز شدیدا تحت تاثیر آن همه لطف و محبت قرار گرفته بودیم . بالاخره خطبه عقد جاری شد . و من کمترین مهریه را انتخاب کردم چهارده عده سکه به احترام چهارده معصوم و یک شاخه گل و یک جلد کلام الله مجید . یکی از برادر ها گفت :
- برای این که خانواده این خانم محترم در این مجلس نیستند من به عنوان برادر ایشان یک زیارت مکه هم به آن اضافه می کنم . 
از خوشحالی سر از پا نمی شناختیم و گویی برای اولین بار ازدواج می کردیم هیجان به خصوصی داشتیم . از آن روز به بعد ما شب و روز به مطالعه پرداختیم تا بتوانیم از اسلام دفاع کنیم و بتوانیم با دلیل و برهان ثابت کنیم که بهاییت دینی ساختگی است . 
پس از یک هفته خانواده بهروز را دعوت کردیم و با ترس و واهمه از این که اتفاق غیر منتظره ای بیفتد و باعث رنجش و کدورت شود موضوع مسلمان شدن خود را برای انها گفتیم . پدر و مادر بهروز از شدت ناراحتی و فشار عصبی و ترس از تشکیلات هرکدام به گوشه ای افتاده و دستشان را روی قلبشان گرفته و مرتب می گفتند :
- جواب تشکیلات را چه بدهیم. 
ما که دیگر از تشکیلات هراسی نداشتیم می گفتیم :
- تشکیلات هیچ غلطی نمی تواند بکند . ما انسانیم و مختاریم هر راهی را که دوست داریم انتخاب کنیم . 
اما آنها ناراحت شده و با عصبانیت ما را ترک کردند و اجازه ندادند که ما حرف دلمان را برای آنها بزنیم . بلافاصله با خانواده من تماس گرفته و همه چیز را به آنها گفته بودند . 
چند روز بعد پدر و مادرم و بهمن و سلیم و سودابه برای اطلاع گرفتن از صحت و سقم این خبر به همدان آمدند . به انها هم گفتیم که مسلمان شده ایم و برای مسلمان شدنمان دلیل داریم . وقتی خواستیم دلایلی را که داشتیم برایشان بازگو کنیم سودابه با عصبانیت گفت :
- شما این حرف ها را از کتاب های ردیه گرفته اید و ما ردیه را قبول نداریم و نمی خواهیم این دلایل را برای ما نقل کنید

گفتیم : به هر حال این دلایل حقایقی هستند که در این کتاب ها درج شده اما سلیم و سودابه گفتند ما ردیه را قبول نداریم و به این بهانه اجازه ندادند ما حرفی بزنیم . پدر و مادرم که مرا خیلی قبول داشتند سری برای من تکان دادند و از من گله مندانه علت را جویا شدند . گفتم :
- پدر جان شما مرد با سوادی هستید به ما اجازه بدهید دلایل و براهین خود را برایتان بازگو کنیم . 
پدرم که انسان منطقی و بزرگی بود پذیرفت اما سلیم و سودابه مانع از حرف زدن ما شدند و خیلی زود آنها هم ما را ترک کرده و رفتند . ما دیگر منتظر عکس العمل تشکیلات بودیم . 
مدتی بعد بهروز گفت :
- من در بیمارستان نذری کرده بودم که اگر یک بار دیگر بتوانم روی پاهای خود باشم و با آنها راه بروم پنج کیلومتر مانده به حرم امام رضا (ع) را پیاده طی کنم اما کلا فراموش کرده بودم چون اعتقادی به امام رضا (ع) نداشتم اما حالا با عشق و علاقه به زیارت می روم و نذرم را ادا می کنم . 
چند روز بعد در روزهای آخر ماه سفر بود که به سمت مشهد حرکت کردیم در حالی که می دانستیم برای همیشه اعضای خانواده را از دست داده ایم . می دانستیم برای همیشه دیگر نخواهیم توانست در کنار پدر و مادر بنشینیم و از وجود نازنین و مهربانشان لذت ببریم . من می دانستم که تنها شده ام و دیگر کسی را جز امام رضا (ع) ندارم تا به خانه اش بروم و از مهر و محبتش سرشار شوم . اما باورم نمی شد این من بودم که بالاخره در درگاه ورودی صحن ایستاده و منتظر بودم که بهروز هم که قرار بود پنج کیلومتر راه را پیاده طی کند از راه برسد . بهروز هم رسید . در حالی که کفش هایش پر از آب شده بود و صورتش از شدت سرما و بارندگی هوا سرخ شده بود . سلام و صلوات فرستادیم و تعظیم کنان وارد شدیم . چه سعادتمند بودم و چه آرام و دلگرم . جمعیت بی نهایت زیاد بود . اصلا دست یابی به ضریح امکان پذیر نبود . فرقی هم نمی کرد من اکنون در خانه آقا و سرورم بودم . همین کافی بود . پس از خواندن زیارت نامه و دو رکعت نماز رو به روی ضریح نشستم چادرم را که روی صورتم انداختم بغض کهنه مثل زخم تازه ای سر باز کرد . از روی آن پرده سیاهی که بر روی چهره داشتم سایه های سرگردانی را می دیدم که تمام غرور انسانی شان مبدل به دنیایی نیاز و التماس شده بود . همه در برابر آن بزرگوار ذره های یک فریاد بودند «یا سیدی ادرکنی » با امام گفتم :
- آقا جان به این می بالم که با تو نسبت دارم و از این سرشارم که برای به جا آوردن صله رحم دست لطف و رحمتی به سرم خواهی کشید . من به خانه تو آمدم و می دانم که در بین این موج جمعیت مرا می بینی و صدایم را می شنوی . 
گریه امانم نمی داد . اصلا نمی دانستم چرا گریه می کنم اما مگر نه این که همه بعد از عمری دوری از یک عزیز ، یک عضو خانواده یک آقای کریم و با محبت در لحظه وصال بی اراده اشک می ریزند ؟ و اینک این من بودم که احساس می کردم تنها کسم اوست و تنها یاور و نگهبانم اوست . گریه به دردم تسکین نبود سایه ها از برابر دیدگانم پر از اشکم ناپدید شدند و صداها در صدای بلند گریه هایم محو گشتند ، پرده چادر سیاهم خانه یار شد و 
حضور بی مثالش در آن خلوت دل سوخته ام مجسم گشت . دیگر فاصله ای حس نمی کردم ، نزدیک تر از آنچه تصورش می شد او را حس می کردم . شاید به خانه قلبم آمده بود ، نمی دانم اما هرگز این چنین حضور مجسم بزرگوار نازنینی را حس نکرده بودم . عقده ها و دردهایم را اگر در نزد آقای مهربانی چون او نمی گفتم چه کسی محرم بود ؟ از سرخوردگی ها از خواری ها و جدایی ها ، از نابسامانی ها و نافرجامی ها ، از سرنوشت عجیب و غیرقابل باورم ، از همه چیز و همه جا برای آن امام بزرگوار درد دل کردم . رحت رسول الله (ص) به خاطر رسید . آن روز روز رحلت پیامبر عظیم الشان بود و من برای خود می گریستم و برخود ترحم می کردم . یا رسول الله فدایت شوم آن گاه که در صحرای عربستان بدون پای افزار مشی می نمودی و سایه مهربانت را بر آن زمین نامهربان می گستردی چه کسی سایه تو بود ؟ چه تنها و یتیم و چه غریب و نجیب تحمل می کردی و به جای شکوه سپاس می گفتی . آن گاه که گرسنه در آن برهوت بی آب و علف گله را سیر می کردی کدام دست مهربان نان و آبت می داد ؟ مگر نه این که ریشه گیاهان و شیر شتران سالیان سال غذایت بود. آن گاه که تیر تابش آفتاب چهره نورانیت را می سوزاند ، آن گاه که همه چیز نامهربان بود ، خشن و بی رحم بود ، تو مهربانی را از که آموختی ؟ تو رحم و شفقت را از که آموختی ؟ مگر نه آنکه ناخوشی ها و کج خلقی های طبیعت و محیط عقده های انسان را بر می انگیزد و از او اعمال غیر انسانی سر می زند ؟ مگر نه آنکه خشونت بیابان عربستان قوم عرب را مردمی تند خو و خشن کرده بود ؟ چگونه با آن همه گرسنگی و زجر و شکنجه ، انسان والایی چون تو پدید آمد که مستحق پیامبری خدا شد ؟ چگونه وقتی از قبیله ات طرد شدی و آن همه نامردی و بی مروتی دیدی از خدا نرنجیدی ؟ چگونه آن سنگ های سیاه را که از دستان سیاه و قلبی سیاه تر به سویت پرتاب می شد تحمل می کردی ؟ و چگونه در بین آن وحشی صفتان آدم نما زیستی و دم نزدی ؟
یا رسول الله (ص) امروز فاطمه (س) و علی (ع) و حسن (ع) و حسین (ع) را چگنه یارای تحمل فراغت خواهد بود ؟ تو به جان مرده زمین حیات دادی ، تو آن سرزمین بلا خیز را مصفا کردی ، تو قانون خدا ، عدل و انصاف و مهر و وفا را به ارمغان آوردی . تو به جسم خاکی افلاک جان بخشیدی و تمدن و رسم و راه آموختی ، تو به نیم نگاهی تیرگی ها را برچیدی و با ظلم و ظالم جنگیدی ، تو آمدی به زمین روح دمیدی ، روشنایی بخشیدی ، تازگی دادی ، آدمی را به آدمیت رساندی و کمال بخشیدی ، حال نبودت را دختر نازنینت ؛ هم دم و هم نفست چگونه تحمل خواهد نمود و عجب نیست که از فراقت چند صباحی بیش دوام نیاورد و به تو پیوست . تا تو بودی دنیا برای یارانت با آن همه رنگ ونیرنگ ، ستیز و جنگ ، امن و امان بود . تا تو بودی آسایش ها ، دلگرمی ها و نعمت فراوان بود . اما بعد از تو فاطمه ات سیلی خورد ، پلهویش شکست و محسنش سقط شد . بعد از تو ظالمین چهره واقعیشان را بروز دادند . غصه ها آغاز شد ، دهان حسنت که همیهش از عطر بوسه هایت معطر بود با زهر کین مسموم شد . یا رسول الله (ص) رفتی و عالم از غم عاشورای حسینت تا ابد ماتم گرفت . وای از ان روز که بی تو گذشت . تشنگی هایت در صحرا ، ریزش خون از سر و روی مبارکت در کوچه ها ، اسارتت در شعب و در خیمه ها ، محرومیتت از آب وغذا ، شهادت یارانت در حرب ها ، پاره پاره شدن آن قلب نازنینت از ها و فساد ها تجدید شد . کربلا همان جایی که از پیش نامش را به یارانت گفته بودی دشت خون شد . سیل عصیان جاری گشت و بر لب عزیزانت صد ها کویر رویید . فرات خشکید ، خیمه ها شعله کشید ، جان سنگ به درد آمد و خورشید گریست ، ظهر آن رزو خونین علی اکبر با تیر جفا از پا نشست ، گلوی کوچک اصغر در آغوش پدر فواره خون شد . دستان ابوالفضل از سینه جدا گشت . کوزه ها در هم شکست ، تشنگی بیداد کرد ، آسمان رنگ بیرق های سرخ را بر خود گرفت ، از سینه پاک مالامان عشق دوستانت خون می جهید و قامت شجاعت و استقامت آن مطهر مظلومیت و کرامت ، آن مشعل راه سعادت ، از رخش به زیر آمد و سر مبارک از تن مقدسش جدا گشت . آن قامت نور و کعبه دل پرواز کرد و قلب عالم نیمه جان شد . مرکب های رهوار از پا افتادند ، شمشیر ها بی سایه گشتند . زینب آن خواهر مصیبت دیده آه از دل کشید و الوداع گویان از دیده اش خون می جهید . وای از ان سوز جگر ، واز از آن خون جگر ، اهل بیتت به اسارت رفتند . رقیه سه ساله ات کتک خورد ، او پدر را می خواست ، عاقبت خاموش شد . یارسول الله (ص) تسکینم بده ، بغض دیگر بغض نیست . سنگ خارا در گویم مانده است . اشک دیگر قطره نیست مذاب دل جوشان من است . 
همچنان ناله یم کردم و با رسول خدا (ص) و با امام رضا (ع) نجوا سر داده بودم تا هنگامی که حس می کردم در حضور مهربان امام بزرگواری نشسته ام ، خواسته هایم تمامی نداشت و در آن خلوت دلچسب و غیر قابل وصف با او راز و نیاز سر داده بودم . وقتی چادر از روی صورتم برداشتم ازدحام جمعیت مرا به خود آورد و فهمیدم که روی زمینم و دقایقی چند روح از کالبد بی جان خارج شده و خود را در حضور رسول خدا و امامانم حس کرده بودم . دیگر هرگز آن لحظات جان افزا را فراموش نکردم و هیچ لذتی نتوانست جایگزین آن خلوت و آن عیش و ابراز عشق شود . 
اوقات خوش ان بود که با دوست به سر رفت 
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 
ایام لذت بخش که در مشهد بودیم با شرکت در مجالس عزا و هیئت ها و حسینیه ها ، ایام بسیار پر بار و پر ثمری بود . در آن ایام مسئولان فرهنگی آستان قدس رضوری به طور اتفاقی از وجود ما که بهایی مسلمان شده و نو ایمان بودیم مطلع شدند و از ما خواستند خاطره مسلمان شدنمان را تعریف کنیم و بعد در صورت تمایل با مجله زائر که مربوط به حرم مقدس امام رضا (ع) بود مصاحبه ای داشته باشیم ما هم پذیرفتم . از ما عکس گرفتند و پس از مدتی که ما به شهر خود برگشته بودیم مجله به دستمان رسید . 
از کتابخانه آستان قدس رضوی کتابهای زیادی به ما هدیه شد که بعد از برگشتن ما به خانه به وسیله پست برای ما فرستادند . این هدایا همان گنجینه ای بود که در خواب دیده بودم . من با مطالعه انها به هرآنچه می خواستم می رسیدم . در مجالس عزا عاشقانه می گریستم و بر سینه می زدم و می دانستم هر قطره اشک برای زنده نگه داشتن نام امامان فلسفه ای دارد که فقط خدا از آن آگاه است و اجرش را فقط خدا خواهد داد . 
ما که تازه از قید تشکیلات بهاییت رها شده و در دامن دین اسلام زندگی شیرینی را تجربه می کردیم با پیدایش سایه اختاپوسی تشکیلات بهاییت در حیات مجددمان ایام خوش ما زیاد طول نکشید و بالاخره سر و کله تشکیلات پیدا شد . 

خشم محفل 
یک روز شراره و مسعود از تهران به دیدن ما آمدند و همین که من در را برای آنها باز کردم شراره خود را در آغوش من انداخت و با صدای بلند به گریه پرداخت گویی برای از دست رفتن عزیزی این چنین می گریست . بالاخره ساکت شد و بعد از پذیرایی مختصری من و بهروز ازاین که بعد از مدتی اقوامی به دیدن ما آمده اظهار خوشحالی کردیم . هر چهار نفر ما در اتاق پذیرایی روی مبل ها نشسته بودیم . مسعود گفت :
- ما از طرف تشکیلات تهران دستور داریم که لت مسلمان شدن شما را جویا شویم و شما را دوباره به بهاییت فرا بخوانیم . 
من و بهروز گفتیم :
- دیگر چنین چیزی امکان ندارد و ما هرگز با پیدا کردن حقیقت دست از آن نخواهیم کشید . 
مسعود گفت :
- علت مسلمان شدن شما چه بود ؟ م
ما دلایل خود را گفتیم و او یک ساعتی اصلا حرف نزد و اجازه داد ما همه حرف هایمان را بزنیم و بعد هرچه که ما گفتیم تقریبا پذیرفت و به رفع نتیجه گیری ما پرداخت و گفت :
- همه این چیزها که شما کاملا درست است اما این ها دلیل نمی شود که شما از بهاییت خارج شوید . این سوالات قابل بررسی و این مسائل قابل حل هستند . 
گفتم :
- اگر باب ادعای پیامبری و بعد نائب امام زمانی و بعد ادعای قائمیت کرد پس چطور بها هم همان ادعا را داشت ؟
گفت :
- به علت این که مسلمین منتظر دو ظهورند و این ها همان دو ظهور بودند . 
گفتم :
- باب توبه نامه نوشت و توبه نامه اش هنوز هم هست .
و فکر می کردم بهاییان به هیچ وجه این مسئله را نخواهند پذیرفت اما مسعود با کمال خونسردی و در نهایت گفت :
- بله توبه نامه نوشت چون به حکم تقیه در اسلام عمل کرده و در واقع توبه نکرده بود اما توبه نامه ای نوشت تا از کشتن او صرف نظر کنند و او بتواند مردم را هدایت کند . 
گفتم :
- اما او هرچه که ادعا کرده بود همه را رد کرد و به خودش بد و بیراه گفت و به شاه التماس کرد که او را نکشد . یک امام نباید این همه دروغ بگوید و به یک سلطلان التماس نماید . . 
مسعود گفت :
- او از طرف خدا اجازه چنین کاری به حکم تقیه داشت برای این که کشته نشود . 
گفتم :
- اما با نوشتن آن توبه نامه هم که او را کشتند و شریعتی که او آورده بود بیش از نه سال طول نکشید . 
گفت :
- نباید هم بیش از نه سال طول می کشید . این شریعت بها است که تا هزار سال طول خواهد کشید . 
بالاخره بحث و گفتگوی ما به طول انجامید و گفت :
- حال که ما با آرامش به حرفهای شما گوش کردیم شما هم یک روز به تهران بیاید و با اعضای محفل صحبت کنید تا به همه مجهولات ذهنی تان پاسخ دهند . 
من که دوست داشتم برای خیلی از سوالات پاسخی بشنوم قبول کردم اما بهروز از رو به رو شدن با اعضای محفل تهران امتناع کرد . به بهروز گفتم :
- دلیلی ندارد ما خودمان را از آنها پنهان کنیم ما که حرف زیادی برای گفتن داریم برویم و با آنها مناظره کنیم مطمئنا پیروز می شویم . 
اما بهروز احساس خطر می کرد و به هیچ وجه راضی به این ملاقات نبود . من به مسعود و شراره گفتم :
- شما بروید من او را راضی می کنم و به تهران می آورم . شما هم به اعضای تشکیلات بگویید منتظر ما باشند . 
حدود سه ماه از مسلمان شدن ما می گذشت و ما تمام این مدت را به مطالعه گذرانده بودیم . من شدیدا دلم برای اعضای خانواده ام به خصوص پدر و مادرم تنگ شده بود . دلم می خواست مثل گذشته می توانستم در جمع آنها حاضر شوم و از محبتشان بهره مند گردم ، شراره گفت :
- مامان از دوری تو و از این که از بهاییت خارج شده ای شب و روز گریه می کند . 
و من که طاقت یک قطره اشک مادرم را نداشتم دیگر آرام و قرارم نبود . دلم می خواست هرچه زودتر به او می رسیدم و او را دلداری می دادم . غافل از این که مادرم مرا با بهایی بودنم دوست داشت و اگر از بهاییت خارج می شدم از من متنفر می شد و دیگر به من محبت نمی کرد .


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 21:15 توسط صدف|

اما با کوچکترین ارزش و بهایی که از سوی تشکیلات به او داده شد کاملا فریب خورده و برده حلقه به گوشی شد تا اینکه زمان ریاست خودش هم فرا رسید و حال تمام عقده ای گذشته را روی تک تک ما خالی می کرد و به راحتی می توانست از این موقعیت سوءاستفاده کرده و حرفش را به کرسی بنشاند و این سرنوشت شومی بود که ما بهایی زادگان به آن مبتلا بودیم . 
من و شراره عاشق هم بودیم و از صمیم قلب به هم وابسته بودیم . او چهار سال بزرگتر از من بود و سلیم چند سال اجازه نداد من به تهران بیایم و حتی زمانی که تابستان ها با خود او و خانواده اش به شمال می رفتیم از مسیری ما را می برد که از تهران عبور نکنیم و این دقیقا اعتراف خود او بود و می گفت :
- من از تهران عبور نکردم تا تو به هوس نیفتی و به بهانه دیدن شراره دوباره با پرویز ارتباط برقرار نکنی . 
و حال که خطر ارتباط با پرویز برطرف شده بود مرا به تهران فرستاد تا از ارتباط گیری با همسرم که خودش به اجبار مرا با او وصلت داده بود دور کند . 
هر روز برایم یک سال می گذشت و لحظات عذاب آوری را می گذراندم بدون این که بدانم چرا . در ورطه هولناکی بودم که ناخودآگاه باید تن به دنائتی خوار کننده می دادم . مثل گوسفتندی که هیج اراده ای از خود ندارد و تابع اوامر صاحب خویش است . درست همان لقبی که بهاء روی پیروان خود گذاشت « اغنام الله » .
شراره مرا دلداری می داد و می گفت :
- درست است که بهروز پسر خوبی بود اما وقتی اعضای محفل صلاح نمی دانند که تو برگردی حتما چیزی می دانند . اگر زمانی برگردی بدبخت می شوی ، پس سعی کن استقامت کنی و او را فراموش کنی . 
مسعود از معلومات بالایی برخوردار بود و چندین جلسه را اداره می کرد . یک روز از او پرسیدم :
- اعضای محفل سنندج مرا از برگشتن ممنوع کرده اند و اعضای محفل همدان مرا به برگشتن امر کرده اند در این موقع چه باید بکنم ؟
او گفت :
- در این موقع باید به محفل تهران استیناف دهید تا تصمیم نهایی را محفل ملی برای انسان بگیرد . 
و بعد گفت :
- تو که تکلیفت روشن است نباید برگردی ، با مسائلی که پیش آمده دیگر برگشتن تو صلاح نیست . 
او بیشتر به خاطر حرف های خانواده خودش با برگشتن من موافق نبود چون می دانست که حتما خانواده بهروز شایعاتی را که از طرف خانواده او مطرح می شد شنیده اند و می خواست حرف های خانواده اش به کرسی بنشیند . 
مسعود شبانه روز در حال فعالیت بود . یک روز متوجه شد کثرت کار او را از امرار معاش باز می دارد تصمیم گرفت از بعضی از مسئولیت ها استعفا دهد و فعایت هایش را تقلیل دهد اما با ناامیدی به خانه برگشت و به من و شراره گفت :
- من این قضیه را نمی دانستم که ما حق استعفا نداریم . اعضای محفل با استعفای من مخالفت کردند و گفتند : تا زمانی که ما لازم بدانیم باید همه این مسئولیت ها را بر عهده داشته باشی . 
من با تعجب گفتم :
- اما عذر شما موجه است زن و بچه شما به نان احتیاج دارند و شما فرصت رفع احتیاجات اولیه آنها را نداری .
او گفت :
- هیچ عذری پذیرفته نیست و من مجبورم ادامه دهم . آنها نص صریح این حکم را به من نشان دادند .
بیچاره خواهرم وضع مالی خوبی نداشت و زندگی اش به سختی می گذشت اما ننگ این فقر و فلاکت را به بهانه خدمت به امر بها به جان خریده بود و تحمل می کرد . من هم به آنجا رفته و سربار آنها شده بودم . تصمیم گرفتم مشغول کار شوم تا سختی ایام را با گذراندن زمان آسان کنم و مخارج خودم را تامین نمایم . 
به مسعود سپردم تا کاری برایم پیدا کند که از هر لحاظ قابل اعتماد و سالم باشد . من آن قدر نسبت به خودم تعصب داشتم که حتی حاضر نبودم از خانه خارج شوم و در معرض نگاه ناپاک نامحرمان واقع شوم . هر چقدر این چیزها در جامعه ما کمتر رعایت می شد . من حساس تر می شدم . از این روز به راحتی کار پیدا نمی شد . می خواستم محیط سالمی باشد و صاحب کار کاملا مورد اعتمادی یافت شود . یک روز مسعود به خانه آمد و گفت :
- کار خوبی برایت پیدا کرده ام مسیرش طولانی است اما واقعا محیط سالم و فوق العاده پاکی است چون صاحب کارش بهایی است او یکی از بهاییانی است که روی سر ما جا دارد .
و با حالتی آمرانه گفت :
- نکند آبروی ما را در کنار این مرد شریف ببری ، با او تلفنی قرار گذاشتم و قرار شد خود شما با او صحبت کنی . مواظب باش سر ساعت مقرر به او زنگ بزنی تا من بد قول نشوم . 
با صاحب کار مورد اعتماد تلفنی صحبت کردم و مدهوش قدر بیان و لفظ قلم او شدم از همان تشکیلاتی های کار کشته بود . یکی از خصلت های تشکیلاتی ها این بود که از فن بیان خوبی برخوردار بودند . بلافاصله فهمیدم به جایی می روم که زورگویی ها و امر و نهی کردنش به مراتب بیشتر از سایر اماکن تجاری است . اما چون مسعود این کار را پیدا کرده بود چیزی نگفتم . و فردای آن روز با شراره برای آشنایی با کار به مکان مورد نظر رفتیم . مدرسه ای بود به نام موسسه دانش پژوه که کاملا غیر قانونی و بدون داشتن مجوز اداره می شد . در این آموزشگاه مربیان زیادی که بیشتر آنها بهایی بودند ثبت نام کرده بودند تا برای تدریس خصوصی به منازل دانش آموزان رفته و بیست و پنج درصد حق الزحمه آنها به آموزشگاه تعلق می گرفت . کار من آشنا کردن دانش آموزان با مربیان و دبیران بود . آقای پژوه که همراه پدر و برادرش این مدرسه را اداره می کردند همان شخص شریفی بود که تلفنی با بیان شیوا و لحن خوب و متینش آشنا شده بودم . او مرد حدودا سی الی سی و دو ساله ای بود که کاملا به وضح ظاهرش رسیده بود . موهایش را سشوار کشیده و کمی از ابروها را دستکاری کرده و ریش و سبیلش را سه تیغه کرده بود ، پیله پف کرده پشت پلکش چشمانش را به حالت خوابیده نشان می داد اما روی هم رفته با قدی بلند و هیکلی متناسب جذابیت هایی در او یافت می شد . خصوصا که صدای جذاب و بیان شیوایش همه معایب ظاهری او را محو می کرد . 
از فردای همان روز سرگرم کار شدم و مسیر طولانی افسریه تا انتهای انقلاب را با دو مسیر طولانی خط واحد طی می کردم . حدود دو ساعت بعد از ظهر حرکت می کردم و ساعت هشت به خانه برمی گشتم و حقوقی هم که قرار بود ماهیانه دریافت کنم قابل ملاحظه و نسبتا خوب بود . شنیده بودم مدتهاست دنبال یک منشی هستند اما کسی را تاکنون انتخاب نکرده بودند اما مرا به سفارش مسعود در همان روز اول تایید کردند . 
یکی از مربیان خانم که قبلا منشی همان آموزشگاه بود برای این که افرادی را که با آنها در ارتباط بودم بهتر بشناسم خصوصیات هر کدام از آنها را برایم بازگو کرد . در ابتدا باور نکردم و فکر کردم به علت رقابتی که بین همکاران خود دارد برای هرکدام از آنها اشکال می تراشد و به آنها تهمت می زند اما بعد ها فهمیدم که هیچ کدام از حرف هایی که او زده بود بی اساس نبود بلکه کاملا همه آنها در یک خصوصیت مشترک بودند ، همه آنها پول پرست و حریص و طماع بودند و بیشترشان بی انصاف و حقه باز بودند و مهمتر از همه این که هیچ کدام به همسر و فرزندان خود وفادار نبودند و هیچ ابایی از خیانت نداشتند وقتی دور هم جمع می شدند اخبار نادرست سرنگونی نظام را به یکدیگر اطلاع می دادند و در آرزوی واژگونی و از هم گسیختگی نظام بودند ، اتهامات بی اساس نسبت به مسئولین روا می داشتند . به بهانه آموزش درس های خصوصی به خانه می رفتند و بهاییت را تبلیغ می کردند و عملا تعهد نامه خود را زی پا نهاده و در مقابل نظام کوچکترین تواضعی نداشتند و فعالیهای خود را به طور زیرزمینی و پنهان انجام می دادند .طبق معمول در این جمع نسبت به کسانی که بعد از انقلاب به اسلام گرویده و از بهاییت تبری جسته بودند بد گویی می شد و به حدی درباره چنین اشخاصی بد گویی می کردند که هر جوان خام و ناپخته ای از ترس متهم نشدن به این اتهامات سعی می کرد اگر هم به حقیقتی می رسید پنهان کند و چیزی بر زبان نیاورد . تشکیلات علنا با کسانی که به اسلام گرویده و از بهاییت خارج شده بودند برخورد وحشیانه و بی رحمانه ای داشت . در همان محیط بود که شنیدم فردی مسلمان شده و تشکیلات عده ای را برای بازگرداندن او گمارده است و چون موفق نشده بودند او را از دیدن همسر و فرزندانش محروم کرده بودند و هنگامی که تلفنی یکی از افراد از طرف تشکیلات برای او خط و نشان می کشید می شنیدم که چه بی رحمانه او را برای همیشه تهدید به جدایی از همسر و فرزندانش می کنند و در واقع ان شخص اجازه ورود به خانه پدر و ماردرش و هیچ کدام از اقوام را هم نداشت . بهاییان در داخل کشور به اندازه ای بازگو کننده شایعات بی اساسی بودند که دشمنان جمهوری اسلامی طرح می کردند و به حدی از انقلاب و نظام و رهبر و دین و آیین مسلمین بد می گفتند که من با وجودی که از مسائل چیزی نمی دانستم حدس می زدم اینها جاسوسان حقیقی آمریکا و اسرائیل هستند که در ایران گماشته شده اند تا دائما پیام آنها را در بین مردم شایع کنند و اخبار اتفاق افتاده در ایران را هم برای دشمنان ابلاغ نمایند .
یک روز یکی از مربیان در حالی که داخل دفتر کار ناآرام و بی قرار قدم می زد از این که نظام در دست کسانی بود که مجال کسب در آمدهای بی رویه را از او گرفته بود به زمین و زمان ناسزا می گفت . حرص و ولع از چشمان درشت و خطوط در هم رفته چشمانش پیدا بود در همین حین برنامه روایت فتح از تلویزیون کوچکی که گوشه دفتر گذاشته شده بود پخش و از شهدا و رشادت های این جان بر کفان یاد می شد . آقای مختاری که به خاطر وجود این جوانان غیور و ایثار گر برخی از راههای دزدی و چپاول را به روی خود بسته می دید اصطلاح خیلی بدی را برای شهدا به کار برد و من که یک لحظه مهدی را از خاطرم محو نمی کردم و به آن همه استحقاق و لیاقت حسادت می ورزیدم نتوانستم سکوت کنم و گفتم :
- آقای مختاری چرا بی حرمتی می کنید ؟ این شهدا از خود گذشتند که من و شما امروز به این راحتی و بی دغدغه خاطر در کشور خودمان زندگی کنیم . 
آقای مختاری که گویی کسی را یافته بود تا همه عقده هایش را تخلیه کند یکباره به من پرخاش کرده و گفت :
- حماقت افرادی مثل شما که کورکورانه تحت تاثیر این حرف ها قرار می گیرند همه را بدبخت کرد .

گفتم :
- بهتر است بگویید دست و پای ما بهاییان را بسته وگرنه خود مسلمان ها خیلی هم احساس خوشبختی می کنند و زندگی راحت امروز خود را مدیون این شهدا هستند . 
او با عصبانیت گفت :
- دست و پای ما بسته نیست الحمدلله همه کلاس ها و جلسات تشکیلات را بهتر و با صفا تر و پرشور تر از قبل برگزار می کنیم اتفاقا برای ما بهتر شد الان دنیا از ما حمایت می کند . 
گفتم :
- پس چرا ناراحت هستید ؟ چرا ناسزا می گویید ؟
گفت :
- همه مردم ، همه دنیا فحش می دهند . 
گفتم :
- اتفاقا این طور نیست همه دنیا متوجه شده که نظام ایران امروز ایده آل و دلخواه اکثر قریب به اتفاق مردم ایران است . فکر می کنید کسانی که رفتند و شهید شددند چه کسانی بودند ؟ جوانان خود این مردم بودند و برای دفاع از مرز و حیثیت و ناموس این کشور رفتند .
چند نفر از مربیان هم که به این حرف ها گوش می کردند دیگر تحمل نکردند و همه با هم به من هجوم آورده و حرف های مرا به باد تمسخر گرفته و می خندیدند و این خنده ها گویای آتش درون آنها بود . از هر طرف مرا مورد عتاب و خطاب قرار داده و طوری به من پرخاش کردند که چاره ای جز سکوت نداشتم چرا که اگر بحث ما طولانی می شد مرا بدون شک به داشتن رابطه نامشروع با فردی حزب اللهی متهم می کردند و از من چهره ای منفور می ساختند که همه مرا به عنوان جاسوس و خیانت کار نگاه کنند . دیگر حرفی نزدم و مجبور شدم بنشینم و دائم بشنوم که چگونه نامردانه و بی انصافانه حق و حقیقت را پایمال می کنند . 
به یاد مهدی بغض گلویم را گرفت و بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد کمی که داخل دفتر خلوت شد با مادر مهدی تماس گرفتم و احوال او و آقای صالحی و نرجس را پرسیدم . 
نرجس با پسرخاله اش محمد ازدواج کرده بود و به تهران آمده بودند . مادر مهدی گفت :
- ما هم می خواهیم نقل مکان کرده و به تهران برویم اقوام نمی گذارند که ما در این شهر تنها بمانیم . 
به او گفتم :
- به یاد مهدی بودم و دلم برای شما تنگ شد . 
مادر گفت :
- مهدی گاهی به خوابم می آید و من هر صبح جمعه بر سر مزارش می روم . 
خانم محمد صالحی خبر داشت که از بهروز جدا شده ام توصیه کرد برگردم و اختیار زندگی و سرنوشتم را به دیگران ندهم و خیلی سفارش کرد که در تهران مواظب خودم باشم . بعد از این که با خانم صالحی صحبت کردم تماسی هم با نیسم گرفتم . دوست داشتم ببینم ماجرای زندگی او به کجا کشیده . مادرش گوشی را برداشت و گفت :
- نسیم با یک پسر قزوینی ازدواج کرد و رفت . 
شماره او را خواستم و بلافاصله با نسیم تماس گرفتم . نسیم از شنیدن صدای من خیلی خوشحال شد . بعد گفت :
- مرا به اجبار وادار کردند که با یک پسر قزوینی ازدواج کنم اما من تسلیم نمی شوم هر طور شده دوباره با سیامک فرار می کنم . 
گفتم :
- با سیامک رابطه ای داری ؟
گفت :
- چند بار با او تماس گرفتم ولی او به شدت از من ناراحت است و دیگر نمی خواهد با من حرف بزند و می گوید نباید تن به ازدواج می دادی . حال مدتی است که با هم رابطه ای نداریم اما بالاخره او را راضی می کنم .
گفتم :
- راست می گوید نباید تن به ازدواج می دادی . 
گفت :
- تو که نمی دانی تحت چه شرایط بدی بودم . تشکیلات همه تلاش خودش را کرد که مرا از سنندج دور کند و بعد هم با فشاری که خانواده آوردند راهی به جز قبول این ازدواج نداشتم . 
نسیم برایم درد و دل کرد و گفت :
- شب و روز گریه می کردم اما هیچ کس کوچکترین توجهی به گریه های من نداشت . التماسشان کردم که این قدر مرا اذیت نکنند و بگذارند که به کنار سیامک بروم اما آنها گفتند که اگر تو را با سیامک ببینم او را می کشیم . برادرم قسم می خورد که او را می کشد . مدتی مرا زندانی کرده بودند و من واقعا تحمل آن شکنجه ها را نداشتم . بالاخره تصمیم گرفتم فعلا تن به خواسته های آنان بدهم اما آن قدر این شوهرم را اذیت می کنم که طلاقم بدهد و به محض این که طلاق گرفتم هر طور شده سیامک را راضی می کنم که مرا ببخشد ، من او را دوست دارم و نمی توانم فراموشش کنم . 
حرف های نسیم به نظرم خیلی خام و ناپخته رسید فکر کردم همه این چیزها آرزوهایی است که برایش دست نیافتنی است ولی برایش دعا کردم که به آرزوهایش برسد و احساس خوشبختی کند بالاخره با او خداحافظی کردم و به فکر فرور فتم . خدایا این مذهب چقدر باعث عذاب ما بهاییان شده ؟ چطور می شود از آن خلاص شد ؟ نه آن قدر پول داشتم که قید حمایت خانواده را بزنم و تنها زندگی کنم و از قید و بند این مذهب تحمیلی و این تشکیلات مافیایی خلاصی یابم و نه آن قدر احمق بودم که بتوانم همه بدبختی هایی را که تشکیلات بر سرم آورده به گفته بهاییان به حساب امتحان الهی بگذارم و نادیده بگیرم . 
چندی نگذشت که متوجه شدم آقای پژوه که حدود یک سال بود ازدواج کرده بود به من نظر دارد و از من خواست یک روز صبح که موسسه کاملا تعطیل بود به موسسه بروم علت را جویا شدم گفت :
- کار دارم 
گفتم :
- چه کاری ؟
گفت :
- وقتی بیایی متوجه می شوی . باید با چند نفر تماس بگیری و درباره اختلافشان با مربیان مسائلی را به آنها بگویی . 
من نپذیرفتم و گفتم :
- اگر بیایم همراه خواهرم و یا همراه آقا مسعود می آیم . 
او عصبانی شد و گفت :
- اصلا نخواستم بیایی . 
و بعد شروع به ایراد گرفتن از طرز کارم کرد و گفت :
- تو مشتری ها را پر می دهی . 
با این تهدید می خواست بگوید که اگر به خواسته من تن ندهی اخراج می شوی . اما من اصلا برایم مهم نبود فقط می ترسیدم پشت سرم حرفی در آورد و برای توجیه کردن اخراج کردن من به من اتهام بزند . 
یک روز به طور اتفاقی با او تنها شدم . او دستگاه کوچکی را روی میز گذاشت و گفت :
- دستت را روی این دستگاه بگذار . 
از اینکه با او تنها بودم استرس داشتم و به شدت می ترسیدم . بالاخره دستم را روی دستگاه گذاشتم . او گفت :
- تو استرس داری . این دستگاه را از آمریکا برای من فرستاده اند . من شدت هیجان و استرس افراد را با این دستگاه می سنجم . 
و علت استرسم را جویا شد .گفتم :
- هیچ دلیل ندارد . 
گفت :
- تو از من می ترسی ؟
من که از خانم مسعودی درباره او مسائل خطرناکی شنیده بودم خیلی می ترسیدم . اما گفتم :
- نه شما مرد کاملا مورد احترام و قابل اعتمادی هستید چرا باید از شما بترسم ؟
او گفت :
- پس اگر به من اعتماد داری با من راحت باش کم با من رسمی حرف بزن . 
اما من قبول نکردم . آن لحظات کشنده بود تا این که مربیان یکی یکی آمدند و من از تنهایی نجات یافتم . او مسئولیت های تشکیلاتی زیادی داشت . با یک کیف سامسونت که همیشه همراهش بود در جلسات زیادی شرکت می کرد .یک روز به من گفت :
- تو که این قدر باهوشی چرا در دانشگاه معارف عالی شرکت نمی کنی ؟ 
این دانشگاه مرحله سختی بود که افرادی به نام دانشجو در آن شرکت کرده و مدرک معارف عالی را می گرفتند و با این مدرک در تشکیلات می توانستند مسئولیت های بزرگی را متعهد شود و معلومات امری شان به سطح قابل ملاحظه ای می رسید . با تردید قبول کردم چون حوصله کتاب های امری یعنی کتاب های مخصوص بهایی را نداشتم اما پذیرفتم تا از گذراندن روزهای کسالت بار تبعیدم ، استفاده ای برده باشم و چیزهای زیادی فرا گرفته باشم . من جزوه های مخصوصی را که باید مطالعه می کردم از او گرفتم و شب و روز در اوقات فراغتم به مطالعه آنها می پرداختم و قسمت های مشکل آن را از مسعود و شراره می پرسیدم . بالاخره روز امتحان فرا رسید و من که با دانشجوایان مناطق بالای تهران در همین رابطه جلساتی داشتم و با آنها آشنا شده بودم ، دوستان زیادی پیدا کرده بودم که هرکدام داستان عجیب و غریبی داشتند . هیچ کدام طبیعی نبودند و همه مبتلا به نوعی مالیخولیا بودند که حاصل فشارهای دیکتاتور منشانه تشکیلات و محدودیت های غیر قابل تحمل بهاییان بود . روز امتحان قرار بود به منزل یکی از این دوستانم رفته و با سایرین امتحان دهم اما تلفنی خبر رسید که خود آقای پژوه از من امتحان می گیرد . 
تشکیلات به حدی به این آقا اعتماد داشت که برای امتحان به این مهمی که مثل کنکور بود چنین اجازه ای داده بود که در محل کار خود و بدون هیچ ناظری از من امتحان بگیرد ، ورقه های امتحان را به من داد و گفت :
- برو در یکی از اتاق ها با آرامش بنشین و پاسخ سوالات را بنویس اگر سوالی هم داشتی از من بپرس . 
آن روز مربیان بهایی بیشتر ممتحن بودند و به سرکار نیامده بودند . من به اتاق رفتم و هراس داشتم که نکند آقای پژوه فرصتی یافته و با من تنها شود . قلبم مثل گنجشک به دام افتاده ای تند تند می زد و نفسم به راحتی بالا نمی آمد اصلا نمی دانستم چه جواب هایی می نویسم تا این که بالاخره پژوه فرصتی یافت و به اتاق من آمد . لبخندی زد و گفت :
- باز هم استرس داری چرا رنگت پریده ؟ 
گفتم :
- نه اصلا فقط می ترسم امتحانم را خراب کنم . 
گفت :
- اصلا نترس این جواب هاست همه را می توانی از روی این جواب ها بنویسی فقط به شرطی که طوری بنویسی که کسی شک نکند که من جواب ها را در اختیارت گذاشته ام . 
خیلی خوشحال شدم و جواب ها را گرفتم و همه سوالات را با تقلب پر کردم اما نمی دانستم که پژوه نامردانه در ازای این کار از من چه می خواهد در آن لحظه فقط به خوب پاس کردن امتحانم فکر می کردم و این که آبرویم نزد بهاییانی که مسعود و شراره را خوب می شناختند نرود و اینکه اگر این امتحان را خوب می دادم دانشجوی معارف عالی شده و قدر و منزلتم بیشتر می شد . 
بالاخره امتحانم را دادم و از اتاق خارج شدم و پشت میز نشستم ، پژوه لبخند مرموزانه و معنی داری بر لب داشت و فکر می کرد بازی را برده و من اکنون پرنده به دام افتاده او هستم . به محض این که دفتر از رفت و آمد خالی شد نگاهی به من می کرد و سرش را تکان می داد و لبخندی شیطانی می زد طوری که وجود مرا وحشت می گرفت و فکر می کردم این امتحانی بوده کار با تبانی تشکیلات انجام گرفته تا مرا بشناسند و من آبروی خود و خانواده ام را برده ام . از او خواهش کردم که حقیقت را به من بگوید و او باز فقط لبخند زد تا این که برخاست و شروع به قدم زدن کرد از کنار من که عبور می کرد حس می کردم هیولایی بی شاخ و دم از کنارم می گذرد . ترس و وحشت همه وجودم را احاطه کرده بود از او خواستم اجازه بدهد تا برای خرید چیزی تا سرکوچه بروم ، به این وسیله می خواستم از آن تنهایی کشنده نجات یابم ، اما او اجازه نداد . بالاخره کنار من ایستاد و بدون هیچ کلامی دستش را دور گردن من انداخت و همین که خواست صورت مرا به سمت صورت خود بکشد فریاد کشیدم و از پشت میز برخاستم و گفتم :
- چه می کنی ؟ شما مثلا مورد اعتماد محفل هستید .
با تندی گفت :
- تو دیگر برای من از محفل و تشکیلات حرف نزن ، نه این که خودت خیلی رعایت می کنی ؟ کسی که امتحانش را با تقلب پر می کند دیگر نباید از این حرف ها بزند . 
با عصبانیت گفتم :
- آقای پژوه شما آدم خیلی کثیفی هستید مگر شما ازدواج نکرده ای ؟ چطور می توانی به این راحتی به همسر خودت خیانت کنی ؟ گذشته از این شما به جامعه خیانت می کنی ما گول ظاهر با ایمان و تشکیلاتی شما را خوردیم ، شما به خدا و پیغمبر خیانت می کنی . 
از روی عصبانیت با صدای بلند خندید و گفت :
- ببین چه کسی برای من موعظه می کند تو که خودت تا چند دقیقه پیش به این جامعه خیانت می کردی . دانشجوی معارف عالی ...!!!!!

گفتم :
- من اگر جواب ها را نداشتم از عهده این امتحان برمی آمدم و قبول می شدم اولا وجود نحس شما در این ساختمان و ثانیا آوردن آن جواب ها مرا از مسیر منحرف کرد ولی این دلیل نمی شود که شما هر غلطی که دوست دارید با من بکنید . خاک عالم بر سر ما که امثال شما حیوانات آدم نما را که چند کلمه حرف یاد گرفته اند آن هم برای فریب دیگران اسوه و الگوی خود قرار داده و از آنها خط مشی می گیریم . 
با عصبانیت گفت :
- خفه شو . زودتر از اینجا برو ، تو دیگر اخراج هستی . 
گفتم :
- با این وضع التماس هم می کردی دیگر هرگز در اینجا کار نمی کردم . تو به مادر خودت هم رحم نمی کنی . 
مرا تهدید کرد و گفت :
- فقط یادت باشد من به تشکیلات پیشنهاد خواهم کرد که یکبار دیگر از تو امتحان بگیرند . 
گفتم :
- در این صورت من هم حقیقت را به آنها خواهم گفت .
از شدت ناراحتی صورتش برافروخته شده بود با صدایی نسبتا بلند گفت :
- زودتر برو 
گفتم :
- می روم اما برای گرفتن حقوقم برمی گردم . 
و در را محکم بستم و از آنجا خارج شدم . دست و پایم می لرزید . حالت دیوانه ای را داشتم که از تیمارستان فرار کرده باشد اصلا نمی دانستم کجا می روم . سرم را پایین انداخته و تند تند در حالی که اصلا حواسم به دور و اطرافم نبود طول و عرض خیابان های شلوغ تهران بزرگ را طی می کردم . دهانم از شدت عصبانیت خشک شده بود دلم می خواست چیزی بخورم اما خجالت می کشیدم که تنهایی وارد مغازه ای شده و چیزی بخورم حتی خوردن آدامس را در خیابان از کارهای بسیار زشت زنان و دختران می دانستم . سوار یک خط واحد شده و به سمت بهارستان راه افتادم محل عمومی واحد به من آرامش داد و نفس راحتی کشیدم . در حالی که چشمانم از اشک پر بود و بغض گلویم را می فشرد و دلم می خواست به خاطر وضعیتی که داشتم زار زار گریه کنم . به مسعود و شراره چه می گفتم ؟ آنها به حدی به این آقای شریف بی شرف اعتماد داشتند که امکان نداشت حرف مرا باور کنند اصلا خجالت می کشیدم چیزی بگویم فقط در این فکر بودم که چه بهانه ای جور کنم و چگونه بگویم که دیگر سر کار نمی روم . از عصبانیت داشتم منفجر می شدم . راه طولانی بود و من خسته بودم چشمانم را بستم شاید خوابم ببرد اما امکان نداشت تا این که رسیدم و پیاده شدم به محض این که پیاده شدم دیدم امین (یکی از اقوام که سال ها از من خواستگاری کرد و جواب منفی شنید ) جلوی من ظاهر شد و سلام کرد . هیکل درشت و استخوان بندی قوی ، سینه ای فراخ و صورتی سبزه داشت . جواب سلامش را دادم و گفتم :
- شما این جا چکار می کنید ؟
گفت :
- امروز سومین روزی است که از محل کار تا منزل و از منزل تا محل کار تو را تعقیب می کنم . امروز حالت عجیبی داشتی چرا این قدر سرگردان بودی ؟ مسیر همیشگی را نمی رفتی طوری از خیابان ها می گذشتی که من می ترسیدم ، حواست کجا بود ؟ اتفاقی افتاده ؟ داخل اتوبوس هم متوجهت بودم با خودت حرف می زدی .. چیزی شده ؟
گفتم :
- تعقیبم می کردی ؟ به چه حقی ؟ 
گفت :
- تو که می دانی از خاطر من نخواهی رفت . به هر کجا که نگاه می کنم هر منظره زیبا ، هر هنرپیشه زیبا ، هرعکس زیبایی که می بینم فقط چشمان تو در مقابلم ظاهر می شود . نمی توانم فراموشت کنم . نمی توانم بپذیرم که قسمت من نبودی . حیف که تو به این روز افتادی . 
گفتم :
- پس با تو ازدواج می کردم که به من خیانت می کردی ؟
گفت :
- چرا خیانت ؟ من تو را دوست دارم . هیچ وقت به تو خیانت نمی کردم . 
گفتم :
- فرقی نمی کند کسی که به همسرش خیانت می کند و زن دیگری را سه روز تعقیب می کند و برای او از عشق و عاشقی می گوید برایش فرقی نمی کند که همسرش چه کسی باشد . 
امین آهی کشید و گفت :
- همسر من می داند که من تو را دوست دارم . از روز اول نامزدی به او گفتم و با وجودی که می دانست من عاشق تو هستم با من ازدواج کرد . 
گفتم :
- لطفا مزاحم من نشو . من وقت شنیدن این حرف ها را ندارم حالا که دیگر همه چیز تمام شده و من و تو ازدواج کردیم و به قول خودت قسمت تو نبودم پس دیگر حرفی نداریم . 
گفت :
- خواهش می کنم چند دقیقه به حرف هایم گوش کن من با زنم اختلاف دارم و می خواهم طلاقش دهم آمده ام از تو بپرسم اگر مرا به همسری قبول می کنی بلافاصله او را طلاق می دهم الان تنها چیزی که باعث شده با او زندگی کنم وجود بچه است اگر با من ازدواج کنی تو را خوشبخت می کنم و مثل آن بهروز عوضی معتاد ، کاری نمی کنم که دچار دردسر شوی . 
اسم بهروز را که آورد عصبانی شدم و گفتم :
- بهروز معتاد نیست . برادر دروغگوی تو او را معتاد کرد . قسم می خورم که او دروغ گفت و خدا یک روز چوب این تهمتش را به او خواهد زد . تو هم نمی توانی یک تار موی بهروز باشی . از سر راهم برو وگرنه شکایتت را به سلیم می کنم . 
او از سلیم خیلی می ترسید . دوباره خواهش کرد و گفت :
- حرف های من هنوز تمام نشده من با یک امیدی تا اینجا آمدم خیلی دعا کردم که دلم را نشکنی تو طوری رفتار می کنی که نمی توانم راحت حرف هایم را بزنم . 
گفتم :
- بگذار برای فردا ، فردا هم که می خواهی مرا تعقیب کنی بقیه اش را فردا بگو. 
خوشحال شد و گفت :
- حتما فردا چه ساعتی از خانه خارج می شوی . منتظرت هستم . من مطمئنم اگر حرف های مرا بشنوی و بدانی که چقدر زندگی بدی با زنم دارم و چقدر تو را دوست دارم مرا قبول می کنی . 
گفتم :
- پس تکلیف بچه ات چه می شود ؟
گفت :
- او تو را خیلی دوست دارد . تو می توانی مادر خوبی برایش باشی . 
داشتم از شدت عصبانیت منفجر می شدم ، دلم می خواست با دستان خودم خفه اش کنم . دلم برای همسرش می سوخت و مسئله خیانت اصلا برایم هضم نمی شد . با این که بهروز به من خیانت کرده بود و با دوست سابق خود ارتباط برقرار کرده بود و من زجر فوق العاده ای از این قضیه کشیده بودم اما به خودم اجازه نمی دادم تا زمانی که هنوز در عقد او هستم با کسی درباره ازدواج صحبت کنم . خصوصا امین که هیچ کدام از خصوصیاتش قابل قبول و مورد پسند من نبود . 
دوباره سوار اتوبوس دیگری شده و بدون خداحافظی از امین جدا شدم ، کلافه بودم به کجا پناه می بردم که آسایش داشته باشم ؟ از دست افراد ناپاک و چشم چرانی مثل این افراد چگونه می توانستم خلاصی یابم ؟ فردای همان روز صبح خیلی زود به طرف سنندج حرکت کردم و به شراره گفتم :
- خیلی دلم برای مامان تنگ شده و باید هرچه زودتر او را ببینم مدتی مرخصی گرفته ام و تا عید می توانم در سنندج باشم . 
برگشتم و دوباره مناظر زیبای آن محیط فریبا را در آغوش کشیده و نفس عمیقی کشیدم هرگاه که به مناظر بکر آن اطراف نگاه می کردم ناخودآگاه به یاد خدا می افتادم و عظمت و قدرت بی کرانش را می ستودم و با او حرف می زدم .راز و نیاز و درد دل می کردم و از او خواهش می کردم لحظه ای مرا به خود وا نگذارد هرگز توفیق نعمات بی پایانش را از من دریغ نسازد . تنها دعایی که همیشه بر دل و زبانم جاری بود این بود که خدایا عزت و آبرو در دنیا و آخرت نصیب این بنده حقیر بگردان و او را به حقایق لاهوتی اش سوگند می دادم که به راه راست هدایتم کند و مرا از این سرگردانی و حیرت و تردید نجات دهد . 
نزدیک عید با موسسه تماس گرفتم با منشی جدید روزی را مقرر کردم که حقوقم را آماده کند تا بروم و با او تسویه حساب کنم وقتی به این منظور به موسسه مراجعه کردم سایر همکاران در آن ساختمان هرکدام مبلغی را برای عیدی برای من جمع کرده داخل پاکت گذاشتند و به من دادند و پژوه با کمال پررویی در نزد آنها گفت :
- این آقایان زحمت کشیده و این مبلغ را به شما هدیه داده اند اما من ضرورتی برای پرداخت این مبلغ نمی بینم و از دادن عیدی به شما امتناع می کنم . 
همه آقایان از مطرح کردن این مورد آن هم با این صراحت خیلی ناراحت شدند اما او منظور دیگری داشت و می خواست ثابت کند که با من هیچگونه رابطه عاطفی و پنهانی ندارد و به این صورت شخصیت کثیف خود را زیر نقاب رک گویی و جدیتش پنهان ساخت . من از بقیه خیلی تشکر کردم و بدون این که به او نگاهی بکنم حقوقم را گرفته و از آنجا خارج شدم وهمراه شراره و مسعود و بچه ها به سنندج برگشتم . بهروز همچنان در تلاش بازگرداندن من برای محفل نامه ها نوشته بود . اما اعضای محفل برای این که من تحت تاثیر قرار نگیرم چیزی به من نگفته بودند و همچنان با قساوت تمام خواسته های او را نادیده می گرفتند او به اجبار برای محفل ملی تهران نامه نوشته و از آنان خواهش کرده بود که تقاضای او را اجابت کرده و آبروی رفته او را به او بازگردانند اما سلیم تمام تلاش خود را برای جلوگیری از بازگشت دوباره من می کرد چرا که در این صورت تهمتی که به بهروز زده بود بی اساس می شد . و چهره واقعی او و سایرین که او را در این مورد یاری کرده بودند نمایان می گردید . 

ملاقات در بیمارستان 
یک روز که در منزل برادر بزرگم بودم زن دایی بهروز که همسر یکی از اعضای محفل همدان بود تلفن کرده و گفت :
- بهروز تصادف کرده و وضعیت خوبی ندارد هرچه زودتر رها را برای دیدن او به همدان بیاورد او را دوبار عمل کرده اند و احتمال قطع شده پایش هست .
خواهش کرد که برای بازیابی و ترمیم روحیه او مرا به همدان ببرند . آن هم فقط برای ملاقات . من دیگر نمی توانستم پنهانی گریه کنم و آن قدر با صدای بلند گریه کردم که هیچ کس حتی سلیم نتوانست از رفتن من برای ملاقات جلوگیری کند . می دانستم که بعد از نه ماه دوری و عذاب و کشمکش حالا بهروز در بستر بیماری بیشترین نیاز را به من دارد و هیچ کس به اندازه من نمی تواند او را روی تخت بیمارستان خوشحال کند . سلیم با رفتن من به همدان کاملا مخالف بود و می گفت این دیدار باعث می شود که دیگر نتوانید از هم دل بکنید و تو مجبور می شوی با یک فرد معتاد درمانده و علیل زندگی کنی . اما من نمی توانستم تا این حد بی رحم و بی وجدان باشم . اصرار کردم که می خواهم او را ببینم . اتفاقا در همان روزها عروسی پسرخاله ام در همدان بود که همه ما را هم دعوت کرده بودند .خانواده برنامه را طوری تنظیم کردند که به عروسی هم برسند و با این برنامه ریزی حداقل یک هفته دیرتر به ملاقات بهروز می رفتم . همه برادر ها و خواهر ها آماده شدند تا در عروسی پسرخاله ام شرکت کنند . سلیم هم عازم شد و مثل گلادیاتورهای تا دندان مسلح سایه به سایه در کنار من بود و از من لحظه ای دور نمی شد وقتی من و پدر و مادرم در کنار برادر بزرگم و سلیم و همسر برای ملاقات روبه روی درب ارتوپدی حاضر شدیم به ما گفتند یک نفر یک نفر می توانید وارد شوید ، سلیم گفت :
- پس من می روم ، تو بعد از من بیا . من باید در کنار شما حضور داشته باشم . 
زجری از این کشنده تر نبود اما هیچ راهی جز اطاعت نداشتم . یکی از پرستاران را دیدم که از طرف بخش ارتوپدی می آمد از او حال بهروز را پرسیدم . او پرسید :
- تو همسرش رها هستی ؟
گفتم :
- بله 
گفت :
- خوب شد آمدی در این مدت همه پرسنل اسم تو را یاد گرفتند از بس که شب و روز گریه می کند و اسم تو را می برد . چرا این قدر بی رحمی ؟ چرا این همه دیر به ملاقات او آمدی ؟
گفتم :
- اختیارم دست خودم نیست . برادرم اجازه نمی دهد . همین الان هم می خواهد با من وارد اتاق او شود اجازه نمی دهد ما تنها همدیگر را ببینم . 
گفت :
- بی جا می کند بیا بروم کسی را هم راه نمی دهم . 
و سلیم دید که پرستار دست مرا کشید و به داخل برد . دیگر کاری از دست او ساخته نبود سفارشات لازم را کرده بود که :
- به او قول بازگشت نمی دهی ، چیزی به جاری شدن طلاق نمانده طاقت بیاوری راحت می شوی و این که اگر خام شوی و برگردی مطمئن باش او و خانواده اش تلافی آن روزهایی را که التماست می کردند و تو نمی رفتی خواهند کرد و تو را عذاب خواهند داد . 
من وارد اتاق بهروز شدم . سرش پانسمان بود و هر دو پایش تا کشاله ران داخل گچ و آتل بودند . ابرویش شکسته بود و بخیه خورده بود . او را که با این وضعیت دیدم بغضم شکست و با صدای بلند گریه کردم و او هم که بعد از ماه ها به من می رسید به پهنای صورتش اشک می ریخت . سر و صورت او را بوسیدم و گفتم :
- بهروز من برمی گردم . حرفهای سلیم را باور نکن حتی اگر فرار کرده باشم برمی گردم . خیالت راحت باشد . 
او گریه می کرد و مرتب اشک هایش را از جلوی چشمانش پاک می کرد تا ببیند این منم که در کنار او هستم و دائم می گفت :
- کجا بودی ؟ چرا منو تنها گذاشتی ؟ 
گفتم :
- چه اتفاقی افتاد ؟
گفت :
- من از دست بی رحمی های محفل به تنگ آمده بودم ، تو را از من گرفته بودند و به من تهمت زده بودند و هیچ فرصتی هم برای اثبات پاک بودنم به من نمی دادند . دیگر از زندگی خسته شده بودم لحظه ای روی موتور پدرم بودم که تصمیم گرفتم خودکشی کنم . با سرعت به یک لندرور زدم او هم سرعت زیادی داشت اما فقط پاهایم صدمه دید و ممکن است پای چپم را از دست بدهم .
باور نمی شد . گریه امانم نمی داد اما او را دلداری می دادم و می گفتم :
- من برایت دعا می کنم مطمئن هستم خوب می شوی . 
خانم بصیری همان پرستار که بهروز را خوب می شناخت به من نزدیک شد . چشمان او هم از اشک خیس بود به من گفت :
- زن و شوهر در چنین روزهایی به کمک هم نیاز دارند . سعی کن در این روزها او را تنها نگذاری . این روزها برای بهروز روزهای بی نهایت سختی است . او که این همه تو را دوست دارد اگر هم خطایی کرده دیگر سرش به سنگ خورده چطور دلت می آید از او جدا باشی ؟ به زیباییت می نازی یا کسی را زیر سر داری ؟
گفتم :
- این حرف ها کدام است . شما خیلی چیزها را نمی دانی . 
گفت :
- ما همه چیز را می دانم بهروز همه چیز را برایمان تعریف کرده ، هیچ وقت خانواده نمی تواند مانع برگشتن تو شوند . بگو می خواهم برگردم مطمئن باش نمی توانند جلوگیری کنند . 
او فکر می کرد خانواده من هم مثل همه خانواده های دیگر است و نمی دانست من در چه ورطه هولناکی دست و پا می زنم و چگونه تحت تسلط و اختیار عده ای که خود را جانشین خدا می نامند قرار گرفته ام . اراده ما از کودکی آسیب دیده بود ، اراده ای در کار نبود . ما عروسک های کوکی دستان بزرگ و بی رحمی بودیم که احساس عقل و اراده برایمان معنی نداشت . ما هرگونه که آنها اراده می کردند تعریف می شدیم نه طور دیگر . 
دقایقی بعد سلیم با صورتی از شدت ناراحتی درهم رفته و کدر وارد شد . نگاهی به من کرد تا ببیند گریه کرده ام یا نه ؟ بعد خیلی سرد و بی روح از بهروز عیادت کرد و در کنار تخت او ایستاد و بدون یک کلمه صحبتی که معمولا ملاقات کننده ها با مریضان دارند . او فقط به این خاطر به ملاقات آمده بود که در نزد مردم خصوصا اعضای تشکیلات بگوید که من بزرگ منش و بخشنده هستم و به وظیفه انسانی خود عمل کرده ام . بهروز به التماس افتاد و گفت :
- آقا سلیم من اشتباه کردم که قدر رها را ندانستم و با شما دعوا کردم اما به خدا قسم من معتاد نیستم . الان که دیگر دست و پایم بسته است بگویید از من آزمایش بگیرند . 
سلیم باز بی منطق و بی معنی روی حرف خود ایستاد و گفت :
- اینجا بیمارستان است و تو هم یک هفته است که در بیمارستان هستی اگر خونت آلوده هم باشد بعد از یک هفته پاک شده و آزمایش نشان نمی دهد . 
بهروز گفت :
- اما این انصاف نیست شما به این اتهام رها را از من گرفته اید . یا اتهام خود را ثابت کنید یا به من فرصت بدهید که سلامتم را ثابت کنم . اگر من معتاد بودم پرسنل بیماستان متوجه می شدند می توانید از پرستاران بپرسید .
سلیم گفت :
- ما دنیا دیده ایم عزیزم ، دوستان و آشنایان به راحتی می توانند در بیمارستان هم به تو مواد برسانند و کسی متوجه نشود . 
بهروز گفت :
- اما شما که می گویی خونم پاک شده پس این حرفتان چیست ؟ 
سلیم رو به کرد و گفت :
- به هر حال خود رها هم دیگر دوست ندارد با تو زندگی کند . بهتر است دور او را خط بکشی .
بهروز گفت :
- من از رها دست نمی کشم . او زن من است شما هم حق ندارید او را از من جدا کنید . 
سلیم به غرورش برخورد و گفت :
- ما می توانیم و این تویی که هیچ کاری از دستت برنمی آید . حالا هم نتیجه سرپیچی ات را از اوامر و نواهی "امرالله" می بینی . 
منظور سلیم این بود که تو چوب خدا را خورده ای و این عیادت بزرگ مردی از مردان بهایی بود از بیماری دست و پا بسته و درمانده . این ها را گفت و به من اشاره کرد که دیگر باید برویم . بهروز التماس کرد که :
- دوباره به دیدنم بیا 
سلیم گفت :
- نه دیگر قرار نیست که بیشتر از این درهمدان بمانیم . عروسی پسرخاله مان بود گفتم عیادتی هم از شما داشته باشیم . 
بهروز دل شکسته و ناامید فقط غرق چشمان من شده بود . با چشمان اشکبارش التماسم می کرد و من از ترس سلیم قدرت دلداریش را نداشتم . بدون هیج کلامی با او خداحافظی کرده و رفتم . با سر و وضعی نامرتب و چشمانی اشکبار به عروسی رفتم و قصد داشتم خلوتی یافته و فقط گریه کنم . به محض اینکه وارد اتاق شدم یک مرتبه چشمم به پرویز افتاد .او اینجا چه می کرد ؟ او در فاصله نیم متری من رو به من ایستاده بود و می خواست از اتاق خارج شود . وقتی چشممان به هم افتاد بری لحظاتی در جا خشکمان زد . البته او می دانست که می تواند در این عروسی مرا ببیند چون مثل همیشه به اصرار بهمن آمده بود . از کنار من رد شد و فقط گفت :
- سلام . 
من هم آرام گفتم :
- سلام . 
و دیگر از من دور شد و به طبقه پایین رفت . زن و مرد ، دختر و پسر با هم می رقصیدند و من برای اولین بار خاله دیگرم را که او هم در این عروسی دعوت داشت و سالها پیش مسلمان شده بود دیدم . او با چادر و مقنعه نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود . بعد از دقایقی از جا برخاست و با همه خداحافظی کرد و رفت . همه می گفتند از وضعیت بی بند و بار عروسی ناراحت شده و اعتراض کنان رفته . 
عروسی خیلی شلوغ بود و هیچ اتاقی خالی نبود و من مجبور بودم همانجا بنشینم و سر و صدای ناهنجار بزن و برقص را تحمل کنم . دسته دسته با سر و وضعی آراسته و لباس های مخصوص از آرایشگاه می رسیدند ، خواهر ها ، زن برادرها ، دختر خاله ها که از تهران آمده بودند ، برادر زاده ها و خواهر زاده ها اما من با پیراهنی کاملا ساده و موهای بافته شده در گوشه ای نشسته بودم . از طرفی پرویز را بعد از پنج سال دیده بودم و از طرفی چشم خون بار بهروز در خاطرم مجسم می شد وضعیت نابسامان زندگیم مرا دچار احساس کمبود و احساس بدبختی می کرد . در دلم آشوبی بود . پرویز خیلی تغییر نکرده بود . صدا همان صدا بود ، تبسم همان تبسم ، نگاه همان نگاه و جذبه ای که داشت هنوز بی اختیار مرا به سوی خود می کشید . برای تبرئه این احساس خیانت ، بهروز را به خاطر می آوردم که مرا که عروسی یک ماهه بودم تنها می گذاشت و با اشتیاق به دیدن دوست قبلی خود می رفت . هنوز او را نبخشیده بودم . هنوز یادآوری آن لحظات برایم کشنده بود اما حالا او ناتوان و بیمار در گوشه بیمارستان افتاده و احتمال از دست دادن پایش بود . به خاطرم رسید که یک روز از صمیم قلب او را نفرین کردم و گفتم الهی که چلاق شوی او به عزیزترین کس من که مادرم بود همین اهانت را کرد و من به حدی دلم شکست که بی اختیار چنین نفرینی کردم و حال این نفرین گریبان او را گرفته بود و او را زمین گیر کرده بود و به گفته پزشکان احتمال قطع شدن پایش تقریبا صد درصد بود و با این وضعیت دیگر هرگز سلیم و سایر برادرها به من اجازه برگشتن نمی دادند . اگرهم فرار می کردم دیگر باید قید خانواده را می زدم . 
افکارم پریشان بود ، آشفته و دل در جمعی که سر از پا نمی شناختند . من غرق تفکرات خویش بودم و آنها غرق عیش و نوش . سرنخ زندگی ام را گم کرده بودم . مصیبتی که بر سر من آمده بود از چه زمانی شروع شد و من به تقاص کدام گناه ، تا این حد بیچاره و بدبخت شده بودم ؟ من که خوشبختتی و بدبختی برایم مفهوم دیگری جز ایمان و عرفان حقیقی نداشت . احساس بدبختی می کردم چرا که نمی دانستم که هستم ؟ چه هستم ؟ چه کردم ؟ چه باید می کردم ؟ و امروز چه باید بکنم ؟ و به چه کسی پناه می بردم ؟ عشق بهاء و عبدالبها آن چنان در رگ و ریشه ما تزریق شده بود که از ناچاری در هر سختی و تنگی به آنها پناه برده و التماسشان می کردیم که ما را یاری دهند و من هرچه بیشتر از آنها مدد می جستم کمتر از غم و دردم کاسته می شد و همچنان درمانده و عاجز در کار خود مانده بودم . 
همین طور که غرق تشویش و تفکر بودم با ورود پرویز به خود آمدم . او وارد شد و با دیدن من به گوشه ای رفت و در زاویه ای که روبه روی من نبود نشست و دیگر چهره اش را نمی دیدم اما تپش قلبم بی آنکه بخواهم شدید شده بود مثل همان روزها ، مثل دوران خوب گذشته ، اما او از من رنجیده بود ، من او را ترک کرده و همسر فرد دیگری شده بودم ، لعنت به این زندگی ، من باید با پرویز ازدواج می کردم ، او ایده آل من بود ، او همسر مورد علاقه من بود . ما حرف همدیگر را خوب می فهمیدیم . ما باهم به خوبی می توانستم مسیر ترقی و تعالی را بپیماییم ، می توانستیم خوشبخت باشیم ، می توانستیم به حقایق بزرگی در زندگی نائل آییم . اما امروز جفا و جور ناروا ما را از هم جدا کرده بود در حالی که دل های ما آکنده از عشق به هم بود . خدایا این چه سرنوشتی است ؟ چرا .....؟ چرا ....؟ چرا ...؟
ترانه های مبتذلی که در فضا پخش بود ، حرکات چندش آور رقص بعضی ها حالم را به هم می زد اما جز تحمل کاری از دستم ساخته نبود . 
دلم می خواست آن قدر توان داشتم که حداقل با خودم روراست باشم . بدانم چه می خواهم ؟ کدام نوع زندگی می تواند احساس خوشبختی را در من پدید آورد ؟ در ان شلوغی کمی با خود تحقیق کردم . پرویز و بهروز و آقای رضایی و سنتور و غیره همه دستاویزی بوددند برای فرار من از خلاء موجود در زندگیم ، می خواستم پناهگاه امنی داشته باشم تا با تکیه بر آن از وضعیتی که بر من حاکم بود خلاصی یابم ، می خواستم رها شوم و در حقیقت این عشق های کاذب بودند که در خود روزنه ای از نور به من نشان می دادند ، فانوسی بودند که در دل شب سوسو می زدند . شاید این روشنایی مرا به جایی می برد که سرگشته اش بودم . شاید عشق واقعی را در وجود این جسم های خاکی جستجو می کردم و هیج کدام پاسخ گوی قلب خسته ام نبود . روح سرگردان من گم کرده ای داشت که در پی آن می گشت . من در پی حقیقت بودم ، حقیقتی به روشنایی آفتاب ، به زیبایی مناظر بکر طبیعت به زلالی آب و به پاکی و لطافت گل ، من تن آلوده و جسم خاکی ام را تنها با آب معنوی می تواسنتم شستشو دهم . می خواستم آزاد باشم ، رها باشم ، رها ....

به خود آمدم و تصمیم گرفتم منطقی باشم . هیجان من از دیدن پرویز بی جهت بود . نه من دیگر می توانستم از آن او باشم و نه او دیگر همان بود که بود . کم کم همه مهمانها رفتند ، شب شد و فقط اعضای فامیل نزدیک دور هم بودیم . در هوای بهاری همه جوانان تصمیم گرفتند شبانه برای پیاده روی از خانه خارج شوند . من هم بی هدف همراه آنها رفتم . همه می گفتند و می خندیدند و شوخی می کردند و سربه سر هم می گذاشتند . پرویز هم در بین جمع بود اما من تقریبا با فاصله با آنها راه می رفتم و در خودم بودم و همه می دانستند که من چه حالی دارم . همسرم تصادف کرده بود و من به اجبار در کنار او نبودم . تقریبا تا صبح در خیابان ها پرسه زدیم و من هرگاه که آسمان پر ستاره را نگاه می کردم می دانستم که بهروز دل شکسته و تنها با دلی بیمار و تنی پر درد به آسمان نگاه می کند و از خدا فقط مرا می خواهد و بازیابی سلامتی اش را ، ناخودآگاه اشک از گونه هایم سرازی می شد و روی سنگ فرش های خیابان می چکید . کاش می تواسنتم پرنده ای باشم و شبانه در کنار پنجره اش بنشینم و او را دلداری دهم . او همسر من بود و خطای او تا این حد بزرگ و نابخشودنی نبود که چنین تنبیهی در پی داشته باشد . هیچ کس با من صحبت نمی کرد ، پای درد دل من نمی نشست ، همه فقط به این فکر می کردند که دستور سلیم باید اجرا شود و حرف دل من مهم نبود ، درد دل من مهم نبود . احساس پوچی و بی ارزشی می کردم . کاش می توانستم در روی این کره خاکی لااقل برای یک نفر مفید باشم . تصمیم گرفتم برای برگشتنم پا فشاری کنم شاید بتوانم موفق شوم . تصمیم گرفتم موجودیتم را ثابت کنم . انسانیتم را ثابت کنم . درست است که عاشق همسرم نبودم اما دلم برایش می سوخت باید به کمک او می شتافتم برایم مهم نبود که پای او قطع می شود و من همسر یک معلول می شوم . صبح فردا بهمن و پرویز خداحافظی کرده و من فقط یک بار نگاهم در نگاه او گره خورد و آن در هنگام خداحافظی بود . برخود مسلط شده و به تصمیم خود اندیشیدم ، وقتی به سنندج برگشتیم و خواسته ام را مطرح کردم سلیم گفت :
- او لیاقت داشتن تو را ندارد . به شرافتم فسم می خورد که او معتاد است و تو با این دلسوزی و ترحم بی جا خودت را بدبخت می کنی . لااقل صبر کن که او از بیمارستان مرخص شود و به دنبالت بیاید نه این که خودت راه بیفتی و با این همه بلوایی که راه افتاد به خانه برگردی .
همه همین پیشنهاد را دادند و من چاره ای جز گوش کردن به حرف آنها نداشتم . آنها می گفتند او به این زودی از بیمارستان مرخص نمی شود تو می خواهی در این مدت کجا باشی . همین حرف ها هم تا اندازه ای مرا از سردرگمی نجات داد و سلیم تقریبا رام شده بود . بعد از آن گاهگاهی با بیمارستان تماس می گرفتم و حال بهروز را می پرسیدم . او گاهی اوقات با زحمت زیاد می توانست به تلفن من جواب بدهد . بیشتر اوقات فقط از پ