از سال چهارم تا ششم ابتدایی با خسرو هم کلاس بودم . در تمام این مدّت سه سال نشده که یک روز کاغذ و مدادی به مدرسه بیاورد یا تکلیفی انجام دهد . با این حال ، بیشتر نمره هایش بیست بود . وقتی معلم برای خواندن انشا خسرو را پای تخته صدا می کرد ، دفترچه من یا مصطفی را که در دو طرف او روی یک نیمکت نشسته بودیم ، بر می داشت و صفحه ی سفیدی راباز می کرد و اتجالاً انشایی می ساخت و با صدای گرم و رَسا به اصطلاح امروزی ها اجرا می کرد و یک نمره ی بیست با مبلغی آفرین و اَحسَنت تحویل می گرفت و مثل شاخ شمشاد می آمد و سر جای خودش می نشست!ا و امّا سبک نگارش که نمی توان گفت(زیرا خسرو هرگز چیزی نمی نوشت باید بگوییم سبک (تقریر) او در انشا تقلیدی بود کودکانه از گلستان سعدی . در آن زمان ما گلستان سعدی را از بَر می کردیم و منتخبی از اشعار شاعران مشهور و متون ادبی و نصابُ الصّبیان را از کلاس چهارم ابتدایی به ما درس می دادند خسرو تمام درس ها را سرِکلاس یاد می گرفت و حفظ می کرد و دیگر احتیاجی به مرور نداشت یک روز میرزا مسیح خوان ، معلم انشایِ ما که موضوع عبرت را برایمان معیّن کرده بود، خسرو را صدا کرد که انشایش را بخواند . خسرو هم مطابق معمول دفتر انشای مرا برداشت و صفحه سفیدی از آن را باز کرد و با همان حرکات سر و دست و اشارت های چشم و ابرو شروع به خواندن کرد . میرزا مسیح خان سخت نزدیک بین بود و حتّی با عینک دور بیضی و دسته مفتولی و شیشه های کلفتِ زنگاری ، درست و حسابی نمی دید و ملتفت نمی شد که خسرو از روی کاغذ سفید ، انشایِ خود را می خواند.باری خسرو انشای خود را چنین آغاز کرد دی که از دبستان به سرای می شدم ، در کنج خلوتی از بَرزن ، دو خروس را دیدم که بال و پر افراشته در هم آمیخته و گَرد بر انگیخته اند… در آن زمان ، کلمات دبستان و بَرزن ماننده امروز متداول نبود و خسرو از این نوع کلمات بسیار در خاطر داشت و حتّی در صحبت و محاوره ی عادی و روز مرّه ی خود نیز آن ها را به کار می برد و این یکی از استعدادها ی گوناگون و فراوان و در عین حال چشمه ای از خوشمزگی های رنگارنگ او بود۰ انشای ارتجالی خسرو را عرض می کردم . دنباله اش این بود : یکی از خروسان ضربتی سخت بر دیده ی حریف نواخت به صَدْمتی که جهان تیره شد پیش آن نامدار . لاجرم سپر بینداخت و از میدان بگریخت لیکن خروس غالب حرکتی کرد نه مناسبِ حال درویشان . بر حریفِ مغلوب که تسلیم اختیار کرده و مَخذول و نالان استرحام می کرد ، رحم نیاورد و آن چنان او را می کوفت که پولاد کوبند آهنگران۰دیگر طاقت دیدنم نماند . چون برق به میانِ میدان جستم . نخست خروسِ مغلوب را با دشنه ای که در جیب داشتم ، از رنج و عذاب برهانیدم و حلالش کردم . آن گاه به خروس سنگ دل پرداختم و به سزایِ عمل ناجوان مردانه اش سرش از تن جدا و او را نیز بِسمِل کردم تا عبرتِ همگان گردد.پس هر دوان را به سرای بردم و از آنان هلیمی ساختم بس چرب و نرم.
میرزا مسیح خان با چهرهای گشاد و خشنود ، قلم آهنینِ فرسودهِ را در دواتِ چرک گرفته ی شیشه ای فرو برد و از پشتِ عینکِ زنگاری نوک قلم را ورانداز کرد و با دو انگشت بلند و استخوانی خود کُرک و پشمِ سرِ قلم را با وقار و طمأنینه ی تمام پاک و پس از یک ربع ساعت نمره ی بیست با جوهر بنفش برای خسرو گذاشت و ابداً هم ایرادی نگرفت که بچه جان اولاً خروس چه الزامی دارد که حرکاتش مناسب حال درویشان باشد ؛ دیگر این که ، خروس غالب چه بدسگالی به تو کرده بود که سر از تنش جدا کردی؟ خروس عبرتِ چه کسانی بشود؟ و از همه ی این ها گذشته اصلاً به چه حق خروس های مردم را سر بریدی و هلیم درست کردی و خوردی؟ خیر ، به قولِ امروزی ها این مساءل اساساًمطرح نبود۰ عرض کردم حرام از یک کفِ دست کاغذ و یک بند ِانگشت مداد که خسرو به مدرسه بیاورد یالایِ کتاب را باز کند ؛ با این حال ، شاگرد ممتازی بود و از همه ی درس های حفظی بیست می گرفت . مگر در ریاضی که کُمَیتش لنگ بود و همین باعث شد که نتواند تصدیق نامه ی دوره ی ابتدایی را بگیرد.

* * *

من خانواده ی خسرو را می شناختم . آن ها اصلا شهرستانی بودند . خسرو در کوچکی بی مادر شد . پدرش آقا رضاخان توجّهی به تربیت او نداشت . فقط مادربزرگ او بود که نوه ی پسری اش را از جان دوست می داشت۰ دل خوشی و دل گرمی و تنها پناه خسرو هم در زندگی همین مادربزرگ بود ؛ زنی با خدا ، نماز خوان ، مُقَدّس . با قربان و صَدَقه خسرو را هر روز می نشاند و وادار می کرد قرآن برایش بخواند۰ دیگر از استعدادهای خداداد خسرو آوازش بود.
معلم قرآن ما میرزا عبّاس بود . شعر می گفت زیاد هم می گفت امّا به قول نظامی خشت می زد۰ زنگ قرآن که می شد تا پایش به کلاس می رسید به خسرو می گفت : بچه بخوان خسرو هم می خواند۰ خسرو موسیقی ایرانی ، یعنی آواز را از مرحوم درویش خان آموخته بود۰ یک روز که خسرو زنگِ قرآن ، در شهنازشوری به پا کرده بود ، مدیر مدرسه که در ایوانِ دراز از بِر کلاس ها رد می شد ، آواز خسرو را شنید واردِ کلاس شد و به میرزا عبّاس عِتاب کرد که این تلاوت قرآن نیست . آوازخوانی است!

میرزا عبّاس تا خواست جوابی بدهد ، خسرو این بیتِ سعدی را با آواز خوش شش دانگ خواند:

اشتر به شعرِ عرَب در حالت است و طَرَب

گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری

مدیر آهسته از کلاس بیرون رفت و دَم بر نیاورد۰ خسرو هم چنان می خواند و مدیر از پشت در گوش می داد و لذّت می برد که خود مردی ادیب و صاحبدل بود.
* * *

یک روز خسرو بر خلاف عادت مألوف یک کیف حلبی که روی آن با رنگ روغن ناشیانه گُل و بُتّه نقاشی شده بود ، به مدرسه آورد . همه حیرت کردند که آفتاب از کدام سمت بر آمده که خسرو کیف آورده است !۰ زنگ اول نقاشی داشتیم . معلّم نقّاشی ما یکی از سرتیپ های دورانِ ناصر الدّین شاه بود و ما او را جناب سرتیپ می گفتیم۰ خسرو با آن که کیف همراه آورده بود ، دفتر نقّاشی و مدادِ مرا برداشت و تصویرِ سرتیپ را با ضمایم و تعلیقات در نهایتِ مهارت و استادی کشید و نزد او برد و پرسید : جناب سرتیپ ، این را من از رویِ طبیعت کشیده ام؛ چه طور است ؟ مرحوم سرتیپ آهسته اندکی خود را جمع و جور کرد و گفت : خوب کشیدی؛ دستت خیلی قوّت داره۰ خسرو در کیف را باز کرد . من که پهلوی او نشسته بودم دیدم محتوای آن کوزه های رنگارنگ کوچکی بود پر از انواع مُرَبّاجات. معلوم شد مادربزرگش مُربّا پخته بود و در بازگشت از زیارت قم آن کیف حلبی و کوزه ها را آورده بود۰ خسرو بزرگ ترین کوزه را که مُربّایِ بِهْ داشت خدمت جناب سرتیپ برد و دو دستی تقدیمش کرد . سرتیپ هم که رهاوردی بابِ دندان نصیبش شده بود با خوش رویی و در عین حال حُجب و فروتنی آن را گرفت و بالا کشید و هر وقت مُربّا از کوزه بیرون نمی آمد با سرانگشتِ تدبیر آن را خارج می کرد و با لذّت تمام فرو می داد و به صدای بلند می گفت : الها! صد هزار مرتبه شکر، که شکرِ نعمت نعمتت افزون کند۰ گفتم خسرو آوازی بسیار خوش داشت و استعدادی فیّاض در فرا گرفتنِ موسیقی۰ وقتی که از عهده ی امتحانِ سال ششم ابتدایی برنیامد ، یکی از دوستان موسیقی شناس که در آن اوان دو کلاس از ما جلوتر بود به خسرو توصیه کرد که به دنبال آموختنِ موسیقیِ ملّی برود… خسرو بی میل نبود که دنبال موسیقی برود ولی وقتی موضوع را به مادربزرگش گفت ، به قول خسرو اشک از دیده روان ساخت که ای فرزند ، حلالت نکنم که مطربی و مسخرگی پیشه سازی که همه قبیله ی من عالمانِ دین بودند. خسرو هم با آن که خود رو و خودسر بود ، اندرزِ مادربزرگِ ناتوان را به گوش اطاعت شنید و پیِ موسیقی نرفت۰ خسرو در ورزش هم استعدادی شگرف داشت.

با آن سنّ و سال با شاگردان کلاس های هشتم و نهم مدرسه ی ما نُه کلاس بیشتر نداشت۰ کشتی می گرفت و همه را زمین می زد ؛ به طوری که در مدرسه حریفی در برابرِ او نماند۰ گفتم که خسرو در ریاضیّات ضعیف بود و چون نتوانست در این درس نمره ی هفت بیاورد ، با آن که نمره هایِ دیگرش همه عالی و معدّل نمره هایش ۷۵/۱۵ بود ، از امتحان ششمِ ابتدایی رد شد . پس ترک تحصیل کرد و دنبالِ ورزش را گرفت . من دیگر او را نمی دیدم تا روزی که اوّلین مسابقه ی قهرمانیِ کشتی کشور بر گزار شد۰ خسرو را در میان تُشَک با حریفی قوی پنجه که از خراسان بود دیدم . خسرو حریف را با چالاکی و حسابگری به قول خودش فرو کوفت و در چشم به هم زدنی پشت او را به خاک رسانید۰ قهرمان کشور شد و بازوبند طلا گرفت دیگر خسرو پهلوان را همه می شناختند و می ستودند و تکریمش می کردند . ولی چه سود که حسودان تنگ نظر و عنو دانِ بد گهر وی را به می و معشوق و لهو و لعب کشیدند این عین گفته ی خود اوست در روزگار شکست و خِفّت به طوری که در مسابقات سال بعد با رسوایی شکست خورد و
بی سر و صدا به گوشه ای خزید و رو نهان کرد و به کلّی وررزش را کنار گذاشت که دیگر مرد میدان نبود۰این شکست یک باره او را از میدان قهرمانی به منجلات فساد کشید.فی الجمله نماند از معاصی مُنکری که نکرد و مُسکری که نخورد ۰ تریاکی و شیره ای شد و کارش به ولگردی کشید.روزی در خیابان او را دیدم ؛ شادی کردم و به سویش دویدم . آن خسرو مهربان و خون گرم با سردی بی مهری بسیار نگاهم کرد . از چهره ی تکیده اش بدبختی و سیه روزی می بارید.
چشم های درشت و پر فروغش چون چشمه های خشک شده سرد و بی حالت شده بود . شیره ی تریاک ، آن شیر بی باک را چون اسکلتی وحشتناک ساخته بود . خدای من! این همان خسرو است؟! از حالش پرسیدم ؛ جوابی نداد۰ ناچار بلندتر حرف زدم ؛ با صدایی که به قول معروف گویی از ته چاه در می آمد ، با زهر خندی گفت : داد نزن ؛ من گوش استماع ندارم لِمن تَقول . فهمیدم کر هم شده است . با آن که همه چیز خود را از دست داده بود ، هنوز چشمه ی ذوق و قریحه و استعداد ادبی او خشک نشده بود و می تراوید . از پدر و مادربزرگش پرسیدم . آهی کشید و گفت : مادربزرگم دو سال است که مرده است . بابام راستش نمی دانم کجاست .گفتم : خانه ات کجاست ؟ آه سوزناکی کشید و در جوابم خواند و بدون خداحافظی راه خود را گرفت و رفت :؛ کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام از این ملاقات چند روزی نگذشت که خسرو در در گوشه ای جان یافت.